افسانه‌های بدبختی

آوریل 25, 2010 § 14 دیدگاه

 

خیلی کارها هست که روزی فکر می‌کردم نمی‌توانم انجام دهم. بعضی‌هاشان واقعن کارهای مهمی نبودند،‌ولی از خودم انتظار نداشتم که بلدشان شوم.فکر می‌کردم انجامشان از آدمی مثل من قرار نیست بربی‌آید . چرا؟

چرا؟ خب روانشناسان تحلیل رفتار متقابل به چیزی اعتقاد دارند به نام پیش‌نویس. چیز عجیب و غریبی نیست و لازم نیست فقط روانشناس تحلیل رفتار متقابل باشید تا بدانید چیست. پیش‌نویس همان داستان زندگی‌تان است که ته ذهن برای خودتان مجسم می‌کنید.این قصه‌های کوچک و مهم مثل همه چیزهای مهم دیگر زندگی ریشه در کودکی‌مان دارند. ریشه در لحظاتی سرزنش‌ها یا تشویق‌ها و لحظات خیالبافی کودکانه در تاریکی. آنها معمولن یک خط ساده داستانی دارند ( مثلن داستان یک دختر خوش‌قلب اما خطرناک که عالم و آدم را به سزای اعمالشان می‌رساند) و بعدها شاخ و برگ پیدا می‌کنند ( این دختر سرانجام تسلیم یک زنگی آرام می‌شود، این دختر توانایی عاشق شدن دارد یا ندارد، این دختر…) پیش‌نویس‌ها می‌توانند رستگارتان کنند و می‌توانند زندگی‌تان را به گند بکشند.اگر تسلیم پیش‌نویسی شوید که شما را یک غرغروی ناراضی بدبخت می‌داند به قول فرنگی‌ها لوزر می‌شوید. این ( دست‌کم مستقیما)‌ربطی به آن چیزهای متافیزیکی و قانون راز و انرژی‌های جهان ندارد. بیشتر یک فرآیند روانی‌ست. شما موقع تصمیم‌گیری‌ها ناخودآگاه همان کارهایی را می‌کنید که در پیش‌نویس‌تان آمده. این‌جوری احساس راحتی بیشتری می‌کنید. احساس یگانگی هویت می‌کنید. احساس می‌کنید در مسیر درست‌اید.حتی اگر در مسیر درست نباشید.

پیش‌نویس من می‌گفت در خیلی کارها مهارت ندارم. می‌گفت باید قیدشان را بزنم و اصلن طرفشان نروم. اینها چند قصه کوچکی‌است از وقتهایی که بخاطر کله‌شقی یا شانس و اقبال فهمیدم سرم کلاه می‌رفته…

1  تکنولوژی

سال دوم دبیرستان طرح کاد ام اپراتوری کامپیوتر بود.آن زمان کامپیوتر‌ها را در اتاقی می‌گذاشتند که باید با دمپایی ابری درش رفت و آمد می‌کردیم. یک چیزهایی یاد گرفتم. اما در این فاصله تا سالهای ابتدای دانشگاه کامپیوتر چنان تغیر کرد که دیگر جز دکمه پاور شباهتی با چیزی که باهاش سر و کار داشتم شباهتی نداشت. خب پیش‌نویس چه می‌گفت؟ می‌گفت “تو اولدفشنی و کلن هیچ‌وقت تسلیم تکنولوژی نخواهی شد”. می‌گفت “این پزت خواهد بود که هیچ‌وقت سر از کامپیوتر سر در نیاوری ، هر چند در خلوت از این نقص رنج ببری.” خب بچه‌ها کم‌کم شروع کردند به ور رفتن با سیستم‌های دانشگاه. من طرفشان نرفتم. هم‌ می‌ترسیدم. هم متنفر بودم ازشان. آنها توانایی من را به چالش می‌کشیدند. من حتی به دکمه پاور این موجودات دست هم نزدم. گذشت تا سالها بعد که چند ماهی کامپیوتر دوستی مهمان خانه ما بود.از سر کنجکاوی شروع کردم به ور رفتن. از آنجایی که سیستم مال خودم نبود (خدا مرا ببخشد) نگران هیچ ارور و ویروس و خرابکاری دیگری نبودم. هر جنگولک بازی‌ که به ذهنم می‌رسید سرش در می‌آوردم. طی چند سال قبلش فتوشاپ همه‌گیر شده بود و ابزار اصلی همه گرافیست‌ها بود. برای من که امیدوارم بودم روزی کار جدی گرافیک بکنم و فقط بلد بودم با دست کار کنم، این احساس غم‌انگیز منغرض شدن پیشنهاد لعنتی پیش‌نویس‌ام بود. ولی این بار شروع کردم با فتوشاپ کار کردن. در واقع آزمون و خطا. قرار نبود کار مهمی بکنم یا کارم را جایی ارائه دهم. بنابراین نگران قضاوت دیگران نبودم و پیش‌نویسم خاموش بود. خب سه ماه روزی 8 ساعت کار کردن با هر نرم‌افزاری در عالم می‌تواند از آدم متخصص بسازد و من در حالیکه اصلن انتظارش را نداشتم خودم را در موقعیتی یافتم که کامپیوتر ، اینترنت و یک دوجین نرم‌افزار را به بلد بودم. چه بر سر پیش‌نویسم آمد؟ آها این سوال خوبی‌ست چون پیش‌نویس‌ها اصلاح می‌شوند. این کار را نمی‌کنند چون جانوران خوبی‌اند. این کار را می‌کنند که شما اکسپتشان کنید. که اعتبارشان را حفظ کنند. پیش‌نویسم تبدیل شد به چنین چیزی: “یک پسر گیگ که خوره تکنولوژی‌ست و از این جور چیزهای مسخره خوب سردرمی‌آورد.” می‌بینید. مسخره است. ولی حقیقت دارد.

2  دست‌خط

خط من مصداق کامل شعر عبید است که “ یا مرا رسم‌الخط جن آموز یا خودت همره نوشته بیا” ریشه‌های این بدخطی شاید برگردد به مدتها قبل، به روزهایی از مدرسه که نمی‌خواستم مثل همه باشم. که همه خطشان خوب بود و ناخودآگاه من احتمالن تصمیم گرفته بود “ تفاوت و خلوت”اش را حفظ کند. آن هم در حیطه‌ای که برای من مهم بود: نوشتن. بنابراین من بدخط شدم. بدخطی که به هچ صراطی مستقیم نبود و یک دو جین تمرین خوشنویسی تاثیری جز عجیب‌غریب‌تر شدنش نداشت. تمام سالهای مدرسه به مدد نقاشی‌ام همه درس‌های هنر را پاس می‌کردم. سرانجام رسیدم به روزهایی که نفرین‌ها شروع شد. نفرین تایپیست‌ها و نمونه‌خوان‌های عالم. می‌توانید بدخط باشید برای خودتان اما نه وقتی کار روزنامه‌نگاری می‌کنید. پیش‌نویسم می‌گفت:”‌این داستان پسری‌ست که هر چند بدخط است اما چون کارش درست است بقیه مجبورند خط‌اش را بخوانند” پیش‌نویسم می‌خواست از این احساس سادیستیک که دست‌خطم ویراستاران و تایپیست‌ها را گیج می‌کند اما کاری از دستشان برنمی‌آید، لذت ببرم. می‌خواست بگویم “خب..حالا نوبت من است. من خطم را درست نکردم و به خاطرش امتحان‌های نهایی انشا‌ را از دست دادم، اما اینجا دیگر  نمی‌توانید نوشته‌ام را بخاطر خطم نادیده بگیرید.” خب از آنجایی که  عوارض این جور انتقام‌جویی‌های روانی معمولن روی سر آدم آوار می‌شود، من مجبور بودم هر هفته بخاطر یک دوجین غلط تایپی در متن منتشر شده رعشه بگیرم. وحشتناک‌ترینش  تیتری بود که برای کتاب هفته زده بودم: “ عقده ریک” که ربط داشت به ریک و کازابلانکا و کلی درش تئوری‌پردازی کرده بودم و روز شنبه دیدم با فونت تیتر سیاه 14 چاپ شده : “عقده ریسک” تقریبن دیوانه شدم. در همین حوالی بود که استفاده از ایمیل برای فرستادن مطالب کم‌کم باب شده بود و من مجبور بودم شخصن نقش پیک موتوری را هم برای رساندن مطالبم اینجا و آنجا به عهده بگیرم. روزهای اول وبلاگ‌نویسی‌م بود و فهمیدم که دیگر وقتش شده. یک سی‌دی آموزش تایپ گرفتم که خدا پدرش را بیامرزد. شبی یک دو صفحه تایپ می‌کردم. خیلی امیدوار نبودم در تایپ ده انگشتی مهارتی داشته باشم. اما تجربه یک ماه شبی دو صفحه تایپ کردن بهم نشان داد اشتباه می‌کردم. در سربازی خودم را تایپیست معرفی کردم و روزی 3000 کلمه تایپ می‌کردم. گفتن ندارد که انگیزه مرخصی ساعتی بعد کار انگیزه مضاعفی می‌داد برای سریع‌تر کار کردن. نتیجه این که الان می‌توانم با هر کدامتان که خواستید کورس تایپ کردن سریع و بی‌غلط چشم‌بسته بگذارم. پیش‌نویسم ساکت شد و رفت بیرون کمی بازی کند.

3  وزن

تمام سالهای کودکی و نوجوانی داشتم از لاغری می‌مردم. پدرم مدام تصویر کودکان بیافرایی را نشانم می‌داد که اگر غذا نخورم این شکلی می‌شوم. این لاغری تا ازدواجم ادامه داشت.بعد ناگهان چنان که افتد و دانی ژن پنهان بدقلقی که به تمام خانواده مادری‌ام  وزن غیر عادی داده است، خودش را نشان داد. شروع کردم به چاق شدن و خدا می‌داند که وزن بالا برای آدمی به قد 167 سانتی‌متر می‌تواند چه نمای ترسناکی بسازد. پیش‌نویسم می‌گفت :” جذابیت تو در هیکلت نیست، پس سخت نگیر، بخور و عمرن فکر سلامت و این چیزهای مسخره را نکن، قصه تو قصه پسرک توپولوی دوست داشتنی‌ست” لحظه‌ای به این پیش‌نویس قدیمی گفتم شات آپ که در انتهای سربازی وزنم به 85 کیلو رسید. طی یک تصمیم انقلابی تصمیم گرفتم وزن کم کنم و در عرض یک ماه ده کیلو وزن کم کردم. چطور؟ راستش این رژیم من‌درآوردی را به کسی توصیه نمی‌کنم. اما اگر کنجکاوید صبح سه لقمه نان و پنیر می‌خوردم با چای تلخ، تعداد متنابهی سیب و کاهو تا بقیه روز. بدون برنج و هیچ نشاسته دیگری. بدون شکلات و هیچ قندی. بدون خورش و هیچ چربی دیگری. و البته هفته‌ای سه روز را باشگاه می‌رفتم و ورزش می‌کردم. وقتی آدم از دیدن خودش در آینه ترس برش نمی‌دارد پیش‌نویس مجبور است خودش را جمع و جور کند. تبدیل شد به “ماجرای پسری که وزنش دست خودش است و هر وقت اراده کند می‌تواند کمش کند.” خب الان دو هفته است دارم با این پیش‌نویس جدید حال می‌کنم و با رژیمی آرام‌تر ظرف دو هفته 5 کیلو کم‌کردم و دارم به 64 کیلوی محبوبم نزدیک می‌شوم.

4  تیم

از بچگی از کار تیمی متنفر بودم. چون معنی تیم در نوجوانی یک عده پسر دیوانه بود که بلدند چطور کشتی بگیرند و من نه زورش را داشتم نه خوشم می‌آمد.معنی کار تیمی در بزرگسالی به کل تغیر می‌کند اما پیش‌نویس من همانی ماند که جانم در نوجوانی حفظ کرده بود: “ تو در کار تیمی خیلی بدی، قدر تنهاییت را بدان و طرف بقیه آدم‌ها نرو”  در دانشگاه کارگردانی خواندم و علی‌رغم خارخار همیشگی کارگردانی این پیش‌نویس آنقدر قوی بود که اعتماد به نفسم را برای مدیریت چهار همنوع دیگر ازم گرفته بود. من هنوز از آن کشتی‌های وحشیانه نوجوانی می‌ترسیدم. بنابراین گرایشم شد فیلمنامه‌نویسی. این عقیده سر جای خودش باقی بود تا آذر 87 که یکهو افتادم وسط ماجرای سردبیری چلچراغ. می‌گویم افتادم چون نه تصمیمی برایش گرفته بودم نه فرصت همچین تصمیم‌گیری داشتم. باید عمل می‌کردم تا مجله محبوبم نابود نشود. ماههای اول جهنم بود.بارها و بارها پیش‌نویمسم آمد و در گوشم خواند : “ مگر نگفتم خودت را در این هچل‌ها نیانداز” و من فرصت گوش کردن بهش را نداشتم. ظرف سه ماه به اندازه یک عمر تجربه گرانبها گیرم آمد در مدیریت مجموعه انسانی. بعد اوضاع بهتر شد. شروع کردم به مطالعه کلاسیک در حوزه مدیریت و حالا بعد این مدت مدیریت به حوزه “مورد علاقه‌ها”م راه پیدا کرده. کاری که فکرش را هم نمی‌کردم از پسش بربیایم و الان راستش را بخواهید یک کم هم ادعایم می‌شود درش.

این‌ چهار قصه نمونه‌ای از بسیار داستانهایی‌ست که داشته‌ام ،که فهمیدم برخلاف نظر پیش‌نویسم می‌تواند زبان دوم یا درآمد خوبی داشته باشم.قصه‌هایی از این که چطور توهم نسبت به محدودیت‌هامان می‌تواند مسیر زندگی‌مان را تغیر دهد. این که اگر گاهی وقت بگذاریم و خلوت کنیم و عمیقا به  افسانه پریان خودمان فکر کنیم چیزهای تکان‌دهنده‌ای کشف خواهیم کرد. ما شاید بتوانیم چیزهایی باشیم که از خودمان دریغ می‌کنیم.

 

و بخوانید: شما خودتان پیش‌نویس زندگی‌تان را نوشته‌اید

§ 14 پاسخ برای افسانه‌های بدبختی

  • […] This post was mentioned on Twitter by hot_blog. hot_blog said: خواب بزرگ: افسانه‌های بدبختی http://bit.ly/aoLPjU […]

  • anonymous می‌گوید:

    آخ جون یه پست طولانی ! این روزا همه مثل اینکه مرض مینیمال نویسی گرفتن…

  • حسين ميري می‌گوید:

    سلام دوست عزيز
    خوشحال ميشم با هم تبادل لينكي داشته باشيم؟
    منتظر پاسخت هستم
    من شما رو لينك كردم… .

  • NGO می‌گوید:

    سلام دوست عزيز
    خيلي حال كردم با داستان هايي كه تعريف كردين وباعث شد كه بيشتر به خودم بيام وايضا در مورد تواناييهام.
    به اعتقاد بنده بايد اسم تيتر رو ميزاشتين از بد به خوب يا افسانه خوشبختي
    چون اينهايي كه تعريف كرديد از بد بختي به خوشبختي رسيدنه.
    واما يه سوال؟
    چرا با اين همه استعدادتون كار كارگرداني يا فيلم سازي رو امتحان نميكنيد يا ادامه نميدين؟
    ايمان دارم كه اگه امتحان كنيد ازموفق ترين فيلم ها يا سريال ها خواهد شد.شايد اين هم مثل فتوشاپ يا بقيه مثال هايي باشه كه زديد با اين تفاوت كه از اونا ميترسيدين يا متنفر بودين ولي اينكاررشته وعلاقتون بوده.
    پس ببينيد چه شود…….
    تيتر اول روزنامه ها ومجلات علي الخصوص 40چراغ:
    سروش روح بخش تهيه كننده و كارگردان جوان سينماي ايران (_)شايدم درآينده نه چندان دور هاليود-كه اين روزها به عنوان پديده(به قول آقاي فردوسي پور)زيانزد همه محافل خبري ومطبوعاتي شده.
    البته من كه رشته ام مطبوعات نيست ولي از شما خواهش ميكنم كه اين تيتر رو به صورت يه تيتر مطبوعاتي واسم بازنويسي كنيد.
    (تو قسمت نظرات علامت خنده يا همچين چيزي رو نتونستم پيدا كنم چطور ميشه درج كرد؟)ممنون

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      ممنون و خوشی بی نظیری برای من خواهد بود اگر که باعث تغیری در کسی شود این نوشته.
      کارگردانی را دارم امتحان می‌کنم به زودی 🙂
      اسمایلی خنده هم با یک : و یک ) در کنارش درست می شود 🙂

  • شرمین نادری می‌گوید:

    پیش نویست خوب بود ، حالا اصلشو بنویس .

  • Nabi می‌گوید:

    با سلام
    آقا سروش
    برام خیلی جالبه که تو تو کار خودت و من هم با یه پایه مشترک اما در راه مهندسی خودم، هردو به نتایج مشابه میرسیم.تجربیات بالای تورا من هم در زمینه های ذیل داشته ام: 1- محله مون در مشهد( انتقال به محله آرزوهای بچگی)2- کاهش وزن حدود 30 کیلو 3- یادگیری زبان انگلیسی و فهمیدن فیلم های اصلی4- تعویض رئیسای حکومتی و دولت و همشهریهام با یه نسخه های با کیفیت تر( به روشی که میدانی) 5-قبل از همه هم راه اندازی آرشیو فیلم قابل اعتنا حتی برای اینکاره هایی مثل امیر قادری 6- مدیریت کردن یه عالمه آدم با خنده و روی باز در یه محیط دوستانه و اتمام پروژه ها به بهترین وجه و یه چیزی که یادم رفته بود ارتباط خوب با فیلم های کلاسیک و خندیدن از ته دل به لورل و هاردی وغیره… که در تمامی موارد به قول تو پیش نویس رو مجبور به تغییر کردم

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      سلام نبی‌جان
      البته اینها که توانستی بیشتر نتایج تعمق در خودت بوده تا مهارتت در مهندسی. و گرنه این‌همه مهندس که نتوانستند به خانه آرزوهای کودکی‌شان بروند یا 30 کیلو وزن کم کنند. موفق باشی و راه تغیر پیش‌نویس ها را به همه یاد بدهی 🙂

  • asiyeh می‌گوید:

    عجب
    م یگم من دیروز یه چلچراغ خریدم
    بلاخره اسم شما را توش دیدم
    خیلی ذوق کردم
    به دوستم نشان دادم گفتم نگگاه نگاه این ان اقا هس تو خواب بزرگ …
    (خوب اخه می دانی گفتم شاید چیز خیلی خارق العاده ای باشه شناختن شما نه؟)

  • asiyeh می‌گوید:

    لطفا لطف کنید یه دستی به روی لینک این مادر مرده دست نخورده هم بکشید

  • درخت ابدی می‌گوید:

    ما به خطت عادت داریم، رفیق. بدبختی ویراستار اینه که مجبوره از نوع نوشتن حروفِ دیگران سر در بیاره تا اشتباه نکنه. هر کی یه جور بدبخته دیگه!

این چیست؟

شما در حال خواندن افسانه‌های بدبختی در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: