تفنگ‌های دسته نقره من

مارس 10, 2010 § 26 دیدگاه

یکی از بچه‌های دانشکده شکست عشقی خورد. آمد اتاقمان و تا صبح شهرام ناظری گوش کرد. خب تا اینجای ماجرا اشکال نداشت. ولی او همین یک قطعه را مدام می‌شنید که :
تفنگ دسته نقرم رو فروختم
واسه یارم قبای ترمه دوختم
فرستادم برایم پس فرستاد
تفنگ دسته نقره داد بی‌داد
اولش فکر کردم با این آهنگ خاطره خاصی دارد. بعد که دیدم به صحبت پا می‌دهد پرسیدم و خندید. تعریف کرد غصه‌دار تمام شدن رابطه‌شان نیست. مشکل این است که کلی از کتابهایش را به طرف امانت داده بود که دیگر از دست رفته… تفنگ دسته نقره داد بی‌داد!
آن ضرب‌المثل نخ‌نما را درباره آدم‌های احمقی که چیزی قرض می‌دهند و احمق‌ترهایی که پس می‌آورند شنیده‌اید. گرچه ممکن است برای خیلی‌ها این حکم غیرانسانی و ظالمانه باشد. ولی راستش حقیقت تلخی درش نهفته که هیچ جوره قابل کتمان نیست.
وقتی صحبت مالکیت به میان می‌آید تنها چیزهایی که برایم ارزش دارد کتابها و فیلمها و موسیقی‌هایی‌ست که دارم. از لذت این مالکیت شرمنده نیستم. این جور پیش خودم توجیه می‌کنم که ابزار کارم هستند. ممکن است بشود از یک موزیسین انبرکلاغی‌اش را چند ماه امانت گرفت اما قطعن این کار را نمی‌شود با یک لوله‌کش کرد.گاهی برای نوشتن بارها به این کتابها و فیلم‌ها رجوع می‌کنم و کم‌شدن چند ماهه یکی‌شان می‌تواند پریشانم کند. اصلن وقتی نیستند بیشتر دوست دارم بخوانم یا ببینمشان. بارها شده موقع قرض دادن کتابی- در شرایطی غیرقابل اجتناب- دوست داشته‌ام همانجا بنشینم و یک بار دیگر بخوانمش. یا های‌های گریه کنم و چنان بدرقه دردناکی تدارک ببینم که امانت‌گیرنده از خیر تقاضایش بگذرد. خب اگر اسم اینها بیماری‌ست من بیمارم. گاهی سعی می‌کنم با ایده‌های همنوع‌دوستانه مثل این که : اینها یک مشت کاغذ است و ارزش دوستی بیشتر از اینهاست ، خودم را تسلا دهم. اغلب موفق نمی‌شوم. چون اعتقاد دارم این کتابها باید به دست اهلی خوانده شوند که اگر اهلش بودند باید خودشان می‌رفتند و پیدا می‌کردند و می‌خواندند. من بسیاری این کتابها را با شکم گرسنه خریده‌ام بنابراین دردبی‌پولی برای کتاب خریدن را هم زیاد درک نمی‌کنم.
با این همه متاسفانه با قوانین جهان نمی‌شود جنگید و روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد. همچنان گاهی محصولات فرهنگی را امانت می‌دهم و امانت می‌گیرم. این قصه تعدادی از این امانت‌های بی‌سرانجام است. تفنگ‌های دسته نقره که داد بی‌داد…

  • گزیده دیوان شمس/ مهدی

با مهدی به اندازه الان رفیق نبودیم. همین‌قدر بود که از وجود هم در خوابگاه خبر داشتیم. می‌دانستم اهل ذوق است خط می‌نویسد و نی می‌زند. دوست مشترکی شبی آمدم دم اتاقم که مهدی امشب شوریده است و دیوان شمس می‌خواهد. اهلش می‌دانند که این گزیده شفیعی کدکنی چه گوهر نابی است و چطور کتاب بالینی آدم می‌شود. ولی چه می‌شود کرد وقتی مهدی که آدم حتی نمی‌شناسد نیمه شب در خوابگاه غربتی شوریده می‌شود؟ دادم برد. خبری نشد. رویم هم نشد بپرسم کتابم کجا رفت و چرا برنگشت. گذشت و بی‌شمس شدم و سه و نیم سال بعد ، یکی از شبها که من و مهدی جفتی شوریده شده بودیم و طالب چند بیت آتشین حضرت، مهدی از زیر خروار کاغذ گوشه اتاق ورق پاره‌ای بیرون کشید. 20 ورقی می‌شد. لازم نیست بگویم برایم آشنا بود. پارسال سرانجام دست از کنسی برداشتم و یک نویش را با این سوگند که به هیچ شوریده نیمه‌شبی امانت ندهم، خریدم.

  • ایزی رایدر/ بهروز افخمی

افخمی یک ترم به ما پالپ فیکشن درس می‌داد و پیشنهاد دهنده و مسئول برگزاری کلاس من بودم. طبیعی بود که وقتی از حسرت دیدن دوباره ایزی رایدر برایمان بگوید باید فکری می‌کردم. برای بچه‌های امروز که دی‌وی‌دی مثل ریگ بیابان در دست و بالشان است باید سالهای آرشیو وی‌اچ‌اس را یادآوری کنم. چند صباحی نمی‌گذشت که ویدئو مجاز شده بود. آرشیویست‌ها هم به چهار پنج فیلم وی‌اچ‌اسی که کسی برایشان سوغات آورده بود می‌نازیدند. خلاصه رفتم پیش دوستی که دوستش ماهواره داشت و یک شبکه کارتی  را باز کرده بود که 24 ساعت با زیرنویس یونانی فیلم کلاسیک نشان می‌داد، رو زدم و نوار خام دادم و یک کپی تمیز ( یادش بخیر می‌گفتیم مثل آینه!) از ایزی رایدر را گرفتم. فردایش کلاس داشتیم و فرصت نشد خودم فیلم را ببینم. دادمش به افخمی با این توضیح شرمگنانه و زیرلبی که برای خودم کپی‌اش نکردم. او هم قول داد کپی کند و پس بیاورد.
یکی دو سال بعد از قضا افخمی آمد دانشکده‌مان و یک ترم جویندگان جان فورد به ما درس داد. از سر شوخی جدی ماجرای ایزی‌رایدر را یادش آوردم. گفت دی‌وی‌دی‌ مفصل فیلم دستش رسیده و برایم کپی خواهد کرد. متاسفانه فارغ التحصیل شدم و دیگر ترمی با افخمی نداشتم. و باور می‌کنید یا نه ایزی‌رایدر را هنوز ندیده‌ام!

  • جامعه باز و دشمنان آن/ محبوبه

کتاب را به توصیه مرتضی خریدم. گرچه قطرش و موضوعش کمی ترسناک بود. پاییز همان‌سال که خوابگاه را رنگ می‌کردند یکی دو ماه مقیم خانه عمویم بودم و تنها کتاب پوپر همراهم بود.برخلاف تصورم آسان‌خوان و جذاب و  پر ایده بود. 8 سال پیش محبوبه،همسر مرتضی، خواست کتاب را بدهم بخواند. از دوستی‌مان هم که بگذریم ، این حداقل سپاسگذاری ممکن بود از کسی که چنین کتابی را توصیه کرده. خب.  حالا جایش در کتابخانه‌ام خالی‌است. این یکی تقصیر امانت‌گیرنده نیست که ما 8 سال است هم را ندیده‌ایم . و خوشبختانه خیالم راحت است که جایش امن و امان است. حتی یکی‌دوبار به قصد خریدن این چاپ تازه چند جلدی‌اش راهی انقلاب شدم که سرانجام با کتابهای دیگری به خانه برگشتم. راستی کسی قیمت چاپ جدیدش را نمی‌داند؟

  • تن‌تن‌ها/ شیرین

شیرین خواهرم که به سوم دبستان رسید، فکر کردم وظیفه دارم در همان سنی که با تن‌تن آّشنا شدم، او را با تن‌تن آشنا کنم. این بود که حاصل سالها تلاش ( جداً منظورم تلاش است) که شده بود 12 جلد یونیورسال دادم بخواند. خوشبختانه قدر کتابها را دانست و باقی‌اش را کمابیش از این چاپ‌های جدیدش خرید برای خودش. گفتن ندارد که برای تن‌تن بازان این نسخه‌های جدید به قدر شتر مرده ارزش ندارد. گنجینه اختصاصی من همان 12 تا یونیورسال بود که هر شب خواب می‌دیدم 9 تای بقیه‌اش را هم پیدا کرده‌ام و کامل شده‌اند. باری، آمدم تهران و از ترس مسخره شدن و مرام برادری گذاشتم آنها بماند. چند ماه پیش یکجا تعدادی تن‌تن یونورسال به ثمن بخس گیرم آمد و هوایی رویای قدیمی شدم. بعد هزار کشمکش زنگ زدم خواهرم. خجالت کشیدم بگویم من تن‌تن هایم رو می‌خواهم . یک دروغ موجهی سر هم کردم و ازش خواستم اگر دم دستش است برایم بفرستد. دم دست نبود. گشتند. نبود. پایان رویا زمانی رسید که فهمیدم گنجینه نازنینم همراه کلی کتاب دیگر نوجوانیم در انباری یکی‌از ده‌هزار خانه‌ای که طی این سالها عوض کرده‌ایم جا مانده. خودم را با این تصور تسکین می‌دهم که شاید نوجوانی روزی در یک کارتن عتیقه را در انباری خانه‌شان باز کند و از لطف پروردگار بر خود بلرزد.

  • گروتسک/؟

این کتاب گروتسک از آن کتابهای مهم روزگار است که تنها یکبار در دهه 60 نشر مینا چاپش کرده و تمام. حدودن 100 صفحه است اما تقریبن تنها مرجع فارسی زبان حسابی‌ست در موضوع گروتسک. من کتاب را در کتابخانه آستان قدس دیده بودم. یک عمر دنبالش دویده بودم و سرانجام از سر اقبال جایی یافته بودم. 5 سال پیش باز فرصتی شد چند جلسه‌ای در مقام شاگرد قدیمی در کارگاه‌ فیلمنامه‌نویسی فرهاد توحیدی شرکت کنم. آنجا پسر جوانی بود که متاسفانه اسمش هم یادم نیست.علی؟ مهدی؟ نمی‌دانم. عاشق برادران کوئن بود. خلاق و خیال‌پرداز و طناز. دقیقن به گروتسک علاقه داشت و خودش نمی‌دانست. برایم مهم بود کتاب را بخواند. شاید حتی برایش بردم و راغب نبود چندان و ازش خواهش کردم بخواند. خودم دیگر به جلسات نرفتم. طبیعتن آدم نمی‌تواند از کسی که اسمش را هم نمی‌داند کتابش را پس بگیرد. راستش حتی هنوز ، دانستن این که کجاست و به کجا رسید برایم مهم‌تر است تا سرنوشت کتاب نایابم.

این قصه کامل و منصفانه نیست اگر اشاره نکنم به چیزهایی که وسط خرت و پرت‌های من جا خوش کرده و مال من نیستند. مثل  نوار  باب دیلن محمد رضا  ( به یاد بیاورید دوره‌ای را که نوار کاست قرض می‌دادیم به هم ) یا سه چهار تا دی‌وی‌دی که یکسال است گذاشته ام گوشه کتابخانه تا به افشین برگردانم. یا مردان مریخی زنان ونوسی یوسف که گذاشته‌امش پای مبادله پایاپایی با آلبوم موسیقی فیلم آبی که آن موقع‌ها مثل ریگ بیابان نبود.
شما چی‌هاتان را هیچ وقت پس نگرفتید؟

§ 26 پاسخ برای تفنگ‌های دسته نقره من

  • bigane1361 می‌گوید:

    چقدر جالب بود! من یه عادت زشت دارم!! که به کسی نه فیلم میدم نه کتاب! خیلی عادت زشتیه اما دوست دارم. آخرین باری که یه کتاب دادم به کسی و برنگشت کشیک بودم و سوپروایزر بیمارستان ازم خواست اطلس آناتومی زوبوتا رو اگه دارم بهش قرض بدم منم گول خوردم و کتاب رفت…
    اون زمان که نوار کاست بود و وی اچ اس که عمرا همچین خطایی نمی کردم
    در س عبرت نمی گیری چرا؟
     

  • نگ می‌گوید:

    سپاس‌گزاری

  • فرشته می‌گوید:

    بعضيا فكر مي كنن يه سي دي يا يه مجله قديمي كه قرض مي گيرن ديگه اارزششو نداره برش گردونن…!!!
    حالا نمي دونن كه ممكنه تو واسه نهارت زورت اومده كه حتي يه ساندويچ بخري كه برگشتني بتوني اون سي دي به نظر بي ارزشو بخري…يا اون مجله رو به سختي ارشيوش كردي …هر روز غرغر تحمل مي كني كه اين كاغذ پاره ها چيه ..اين همه جا ميگيره…هر روز تهديد به دور انداختنشون ميشي…

  • درخت ابدی می‌گوید:

    نامه ی اعمال همه ی ما از این نظر سیاهه.
    حس این کار تقریبا مثل کتاب دزدیه، منتها محترمانه تر!
    ایزی رایدر رو می پرسم و اگه داشت، برات می گیرم تا آرزو به دل نمونی.

  • WalKer می‌گوید:

    ترجمه فولادوندش 17 چوق است رفيق.

  • desole می‌گوید:

    آقا شما باورتون می‌شه، که ما با این پست، اساسی گریه کردیم؟ :هق هق، فینّ و فون.

  • شباویز می‌گوید:

    خیلی چیزها بوده که هیچوقت پس نگرفتیم ولی کتابها مهمتر بودن مخصوصا به خاطر چاپهای قدیمشون .

    1-به دخترخاله و خاله جان کتاب دادم یکی که خوند بده بعدی .بعدا هر دوشون دبه کردن که کی ؟ما ؟کی من ؟–کتابش مهم نبود خدا رو شکر

    2-یه فیلم دادم به یه اقای دکتر .بعدا سر موضوعی شکر اب شدیم .فیلمم رو خواستم .گفت خوب حالاااا تو هم .یه بار دیگه گفتم بهش گفت باشه حالااااگیر دادی .-امسال از دست مقام رهبری جایزه ی رتبه ی اول تخصص گرفت .فکر کنم با مقادیری سکه و لوح تقدیر و چفیه –

    چهار تا کتاب رو گذاشتم توی شرکت دوستی که هر روز سر میزدم بهش .تامن برسم طبق ساعت هر روزه -یکی از شرکا ی شرکت اومده بود اونجا .دعواش شده بود با یکی دیگه .برداشته بود همه رو جر داده بود انداخته بود زمین .حتی فکرش مثل فیلم کمدی می مونه .

    به یکی از بهترین و منظم ترین همکارام کتاب قرض دادم بعد از یه سال گفت کدوم کتاب ؟برو فکر کن به کی دادی یقه ی من رو گرفتی

    حالا اینا خوباشونن .یکی رو کتابم یه لکه بزرگ قیمه انداخته بود .بهم گفت خوب ب ب ب حالا .ببین واسه یه کتاب چیکار می کنه .حالا مگه چی بوده ؟چارتا ورق کاغذ .ارزش این حرفا رو نداره -بعد هم قهر کرد !!

    بهاقا معلم دینی و قران و عربی دبیرستان کتاب بابا رو دادم واسه تحقیق پس نداد .گفت خوب حالا هنر کردی به معلمت یه کتاب دادی هی بیا بگو بدش .!!

    نتیجه گیری :در انتخاب دوست دقت کنید .به معلم هم خیلی اطمینان نکنید .به هر کسی قرض ندهید .کلا قرض ندهید .سوم قرض ندهید .چهارم و از همه مهمتر کتابخونه ی قفل دار شیشه ای !!!بخرید که مهمون که میاد خونه خودش نره سر کتابها بگه من اینو برداشتم هفته ی دیگه میارمش .پنجم قرض ندهید

  • خواننده قدیمی چلچراغ می‌گوید:

    پیش دانشگاهی که بودم آرشیو از شماره یک چلچراغمو به یه همکلاسی عزیز دادم که هیچ وقت پس نداد(البت فک کنم کلا زیر 30 شماره بود تا اون وقت!)؛سووشون چاپ قدیمیم که واسه همیشه موند دست دبیر ادبیات راهنماییم؛ویژه نامه مصدق ایران فردام دست معلم تاریخم موند ؛نقاش خیابان 48ام که سه بار تا حالا خریدم ولی الان ندارم.اما یه چیز بیشتر از همه دلمو سوزوند:نوار قصه ی خروس زری پیرن پری که تو بچگی واسش میمردم و دادم به دختر عموم که بعدا کلا منکر گرفتنش شد!هنوز نبخشیدمش بابت اون کار! حساب دی وی دی و کتابای گمشده هام تو دانشگاه دستم نیس انقد زیاده

  • majid می‌گوید:

    سلام اقای روحبخش عزیز وبلاگ شما رو لینک کردم تشکر میکنم اگر شما هم منو لینک کنین . به امید موفقیت شما

  • asiyeh می‌گوید:

    چه جالب
    من که هیچ وقت به کسی چیز ینم یدم

  • ناپروکسن می‌گوید:

    فیلم سرد سبز ناصر صفاریان،آرشیو مجله های سپید و سیاه سال 43 که از پدربزرگم کادو گرفته بودم،ام پی تری ای که کل آهنگام توش بود،مرد داستان فروش یوستین گردر به علاوه ی ده ها کتاب دیگه…به غم اینها تحمل لقب خسیس رو هم اضافه کن!

  • خلوت ليلا می‌گوید:

    الان چند ماهي است كه تصميم گرفتم به كسي كتاب قرض ندهم. كتاب‌ها را هم توي كمدي گذاشتم كه درش آهني است و قفل مي‌شود. يعني جلوي چشم كسي نيست تا با ديدن كتابي بگويد: اِ اين كتاب را داري؟ ميشه؟
    البته اين تصميم پس از ديدن جفاكاري بسيار دوستان در اين سالها بوده است.
    سري كامل تن‌تن هايم را هم هنوز دارم. گوشه‌اي از آن كمد چيده‌ام. جزيره سياه را هم روي آنها گذاشته‌ام. اصلا به حرف خان داداش توجه ندارم كه هر دفعه كه آنها را مي‌بيند مي‌گويد، ردشان كن بود، خجالت بكش. من خجالت نمي‌كشم تن تن هايم را گذاشته‌ام پيش كتاب‌هاي ارزشمند ديگر و مي‌دانم تا وقتي كه زنده هستم تن تن و خاطرات خوبش با من خواهد بود.

  • eli می‌گوید:

    داغ دلم تازه شد…
    همیشه دوست داشته ام و باز هم دارم که در لذت بی وصف کتابی یا فیلمی دیگران نیز با من شریک شوند هرچند که به از دست دادن اینها منجر شود .شده است کتابی را بیشتر از 10 بار خریده ام اما باز هم از دست رفته.
    آرشیو 10000 تایی فیلمم،آرشیو مجله های که دیگر نیستند،کتابهایی که بعضی وقتها به زحمت یافت میشوند همیشه دچار این ضابعه یا دستبرد واقع شده اند اما من همچنان عاشق لذت سهیم شدنم گرچه بعضی اوفات چیزی که از دست داده ام ؛از دست داده ام!

  • ehsan می‌گوید:

    چاپ انتشارات نیلوفر که جلدی هم هست 12500 میباشد

  • thinkermen می‌گوید:

    درود بر شما. ما تیمی هستیم که در حوزه های فلسفه و روان شناسی دست به فعالییت واطلاع رسانی در این زمینه ها کرده ایم. خوشحال میشویم اگر شما با لینک کردن وبلاگ ما را در این زمینه یاری کنید.

  • محبوبه میم می‌گوید:

    جالب این که هیچ وقت اون کتاب به دستم نرسید . حالا که سراغشو از مرتضا می گیرم میگه دست داداش دوستشه که اسم داداشه یادش رفته . البته من جامعه ی باز رو دارم اما از کسی دیگه گرفتم و دیگه بهش ندادم (یعنی خودش نخواست ).پس کتاب رنه ولک اونجاست !

  • شیزوفرنی تنها می‌گوید:

    هه!
    کلی موسیقی و فیلم و کتاب و مجله!
    و…
    و…
    و یه بلوز آبی راه راه پرخاطره که ایران رو دور زده بود و شمع مالی شد و رفت.
    خدایی روت میشه همچین
    پستی بذاری؟
    رسوا؟
    …؟

  • نیلوفر می‌گوید:

    عه!! من فکر میکردم پایلوت به معنی خلبانه . آخه اپیزود یک و دو لاست که اسمشون پایلوت 1 و 2 هست ، چند تا سکانس با خلبان هواپیما داره :)) . خیلی کامل و مفید بود ، ممنون.

  • شیرین روحبخش می‌گوید:

    9سال پیش تن تن ها دنیایم بودند.9سال گذشت ویک روز در 18 سالگیم امانتی که شاید فکر نمی کردم امانت است شاید در 9 سالگی ارزش خاطره هایت را نمی دانستم را خواستی.

    ولی الان مطمئنم باورت نمی شود چقر شرمنده ام….

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      باورم می‌شود و می‌خواهم نباشی خواهرک. شاید سخن الف دانای ارباب حلقه‌ها درست باشد: » نام روزگار ما چنین است: به دست آوردن و از کف دادن…»

  • بنفشه می‌گوید:

    روزگار بی پولی های دانشکده را به یاد می آورم که پولم به زحمت کفاف بلیت اتوبوس را می داد. نرگس و شیرین پول هایشان را روی هم گذاشته بودند و چند جلد از فیلمنامه ها و نمایشنامه های بیضایی را برایم خریده بودند که روشنگران چاپ می کرد. طومار شیخ شرزین یکی شان بود که قرض دادم به دختری در کلاس زبان سیمین که اسمش را نمی دانستم و از قضا از جلسه بعد نیامد کلاس!
    اما خودم خاطره شیرینی دارم از کتابی که پدرم از یک فامیل سببی قرض گرفت و یادش رفت پس بدهد و آن فامیل سببی هم از قضا سه تا کتاب بیشتر در عمرش نخوانده بود و نداشت که یکی ش این کتاب بود: کلیات مصور میرزاده عشقی. و من بلندش کردم! و حالا 15 سال از آن زمان گذشته و فامیل سببی اصلا یادش رفته چنین کتابی داشته!

  • محمد سرابی می‌گوید:

    من امانتی رو خوب نیگر میدارم و سر وقت پس میدم .اصلا یه قفسه جدا برای امانتی ها دارم.راست میگم ها.از درخت ابدی بپرس

این چیست؟

شما در حال خواندن تفنگ‌های دسته نقره من در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: