برگرد

دسامبر 16, 2009 § 29 دیدگاه

یک‌روز بعد از اتفاق شوکه‌کننده، داوود این را نوشت. داریم استغاثه می‌کنیم که جسم لطیفی،مردد بین ماندن و رفتن، بماند. پیش همسرش. کودکش و همه خانواده. داوود این را برای انیسه نوشت که بفهمد ماندنش برای عده‌ای خیلی خیلی مهم است. ازش خواهش کردم بدهد این را بگذارم روی وبلاگ. گفتم دعای دوستانم رفیق کولی نازنین‌مان را به زمین کشاند. چرا خواهر جوان تو را – با همه کارهای ناتمام و دلبستگی‌های مادرانه – برنگرداند. بهش قول دادم که همه‌مان در گوش خواهرت خواهیم خواند که برگردد. سال نفرین شده 88 خواهران زیادی را گرفت. این یکی را نمی‌گذاریم:

«من شش سال داشتم و او هفت سال. یکبار که از بجنورد می آمدیم مامان یک بسته باغ وحش پلاستیکی برایمان خرید که خیلی دوستش داشتیم. هرروز ساعت ها باهشان بازی می کردیم. شیر وببر و سوسمار و گوریل… شده بود رویای کودکی ما.برایشان اسم گذاشتیم (شیره وبدری وسامی وگابریل…) وبه جایشان حرف میزدیم وبرایشان لباس وخانه وتخت ومیز درست کریم از خرت وپرت های دور وبرمان. بازی اینجوری شروع می شد.اول از همه تقسیم‌شان می کردیم چندتا می‌شد مال من و چندتا مال او . بعد خرت وپرت هاشان را هم تقسیم می کردیم.یکی می شد زن ویکی مرد و یکی بچه و شاید مادربزرگ و خاله و عمه. می نشستیم ساعتها باهاشان بازی می‌کردیم. او خیلی خوب می‌چیدشان . با یک نظم وخلاقیت خاصی. همان جوری که بعدن توی زندگیش منظم بود. بازی ما زندگی این چندتا حیوان پلاستیکی بود که حرف می‌زدند و درس می‌خواندند به میهمانی می‌رفتند خانه‌داری می‌کردند و گاهی بچه‌دار می‌شدند… و ما غرق می‌شدیم در این دنیای ساختگی.

چندسال بعد هنوز هم تابستان با این‌ها بازی می‌کردیم. من و او عروسک‌گردان این موجودات کوچک بودیم. و من هنوز هم سرگرم می‌شدم اما نمی‌دانم حالا دیگر چرا گاهی او حوصله‌اش سر می‌رفت و یکدفعه وسط بازی همه چی را رها می‌کرد و می‌رفت و من تنها می‌شدم و احساس می‌کردم که از من ناراحت شده و من می‌رفتم منتش را می‌کشیدم که برگردد به بازی . بگذارد دنیای خوش ساختگی‌مان برقرار باشد. یادم هست که گاهی گوش می‌کرد و برمی‌گشت.
حالا 23 سال از آن روزها می گذرد. انسی، خواهرم، بهترین همبازی دوران کودکی من، حال خوشی ندارد وبیهوش توی کماست ومن نمی دانم چرا باز حوصله‌اش سر رفته. دوباره ازش خواهش می‌کنم که برگردد. برگردد وتنهایم نگذارد. برگردد وبگذارد که بازیمان را ادامه دهیم.
این بار فقط من نیستم. مامان وبابا مریم ونبی و آسیه وکریم وهمه خانواده‌مان دارند منتش را می کشند که برگردد.
به دوستانمان خبر دادیم. حالا آنها هم می‌خواهند که برگردد.
انسی جان این‌بار هم گوش کن و برگرد. «

پی‌نوشت سه هفته بعد: گاهی آدمیزاد چیزهایی می‌چشد که ترجیح می‌دهد برنگردد.  سرانجام انسی جایی دیگر را ترجیح داد.

§ 29 پاسخ برای برگرد

این چیست؟

شما در حال خواندن برگرد در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: