…و جانم درآمد: آخرین پشت‌صحنه 40 رویا

نوامبر 12, 2009 § 12 دیدگاه

رويای سی و يکم : مرکز مشاوره خرگوش بادی
«ناامیدی از پاسخ‌های قطعی» یا «بازگشت دوباره به دبیرستان» تم‌های قابل درکی‌ست که ممکن است گوشه کنار خوابهای دیگر هم دیده شوند. «موقعیت جن‌زده» هم میزانسن بسیاری از رویاهام است. اتفاقات غیرقابل درک و ترسناک رخ می‌دهد. این وقایع به قدری با تخیلات دنیای بیداری‌ام- و این روزها با حقایق عینی جامعه!- نزدیک است که معمولن تلاشی برای تحلیلشان نمی‌کنم. مرکز مشاوره خرگوش بادی اما چه جور چیزی‌ست؟ اغلب روانکاوان خرگوش را – بخاطر زادو ولد چشمگیرش- نماد جنسی می‌دانند. با این وجود درک معنی مرکز مشاوره خرگوش بادی کمک چندانی در تحلیل رویا نمی‌کند. ما زمانی قادر به تحلیل رویا هستیم که بتوانیم اجزایش را در ارتباطی ارگانیک با کل و دیگر نشانه‌های رویا درک کنیم. دو تا شدن برادرم – بخاطر استرس امتحان- و اعمال  مسخ‌شده شوهر عمه‌ام همچنان برایم نامفهوم است.

رويای سی و دوم : دوزخيان معصوم کوچه‌ها
تحلیل و تفسیر را بفرستیم مرخصی! فرض کنید این یک قسمت از سریال سوپرنچوال است( هر چند انصافن اپیزود به این خوبی ندارد!) ایده کودک/ هیولا تا ابد ترسناک می‌ماند. چه در جن‌گیر باشد، چه دوقلوهای صامت تلالو، چه پسرک لخت ژاپنی کینه. کودکان نقطه ضعف بشرند. ما در مقابل بچه‌ها گارد نداریم. بی‌دفاعیم. بنابراین تصور این که یک بچه بخواهد به آدمیزاد آسیب بزند به شدت ترسناک است. این که یک بازی پلی‌استیشن بتواند تعداد زیادی بچه را تبدیل به هیولا کند هم یکی از تم‌های ترسناک ژاپن مدرن است. بعدن مشابهش را در » باشگاه خودکشی» دیدم. جذابیت رویا این است که توانسته یکی از مشکلات رایج فیلم‌های ترسناک را هم حل کند: حضور لولو/جن/روح/… در فیلمهای ترسناک همیشه یک مشکل  ذاتی دارد. آن هم این است که شما تا زمانی از لولو می‌ترسید که او نبینید. شخصیت اول فیلم ترسناک هم نمی‌تواند تا ابد در سایه بماند. بنابراین یک لحظه » هه! این بود؟!» در خیلی از فیلم های ترسناک وجود دارد. چی؟ چشمهاش قرمز است؟ پوزه گرگ دارد؟ آب از دهانش می‌چکد؟ جذامی‌است؟ چی شکل و شمایلی می‌تواند آدمیزاد را تا آخر فیلم بترساند؟ بعد مدتی غافلگیری از بین می‌رود و اگر به او نخندید دست کم دیگر ازش نمی‌ترسید. حالا در این رویا ما با یک هیولا و یک شمایل ثابت روبرو نیستیم. اصلن نمی‌دانیم هیولای بعدی چه جور موجود است. کلکسیونی از پیرزن‌های شل وحشی و آدم‌های بی‌دست خزنده.
گذشته از این جزئیات استیصال پایانی خواب هنوز گاهی سراغم می‌آید. شاید هیولایی که داری با بی‌رحمی سرش را به دیوار می‌کوبی، بچه معصوم بی‌خبری باشد. از یادآوری این حقیقت هنوز برخود می‌لرزم.

رویای سی‌وسوم : دم فیل

ترکیبی از جغرافیای باستانی و حیوان صبور سنگین آرام که معمولن ظهورش نیاز آدم را به کمی واقع‌نگری نشان می‌دهد. سال 82 دقیقن نیاز به چه نوع واقع‌گرایی داشتم؟ چرا هر نقطه دنیا – مثل عقیده کهنی که درباره لاک لاک‌پشت وجود دارد- باید روی نقطه‌ای از دم فیل باشد؟ رویا به واقع‌نگری روزمره اشاره دارد. دارد بر یک جهان‌نگری باستانی ، یک افسانه  صحه می‌گذارد. شاید لازم بوده کمی  به جغرافیای قدیمی خودم رجوع کنم. به آموزه‌های شخصی‌…

رويای سی و چهارم : آغاز دجال
کلمه » ضد علی» تا پیش از این خواب به ذهنم نرسیده بود. چه برسد به این که بخواهم یک آنتی ذولفقار را هم تصور کنم. چیزهای هست که باعث می‌شود به این رویا هم چون یک داستان یا قصه باستانی غیر عادی نگاه کنم. گاهی تصور این که ضمیر ناخودآگاه چطور می‌تواند مثل فیلمنامه‌نویسان بزرگ چیزها را ردیف کند و ارتباط دهد سخت است.روایت افسانه‌ای رویا ( شر دارد تحرکاتی را در جهان شروع می‌کند، پدر خود را برای نابودی فرزند ناخلف فدا می‌کند ) و تقارن هایش ( دو قلویی که یکی‌شان خیر است و دیگری شر) و تصاویر سورئالش (کامیون‌هایی که از داخل هم خارج می‌شوند) و لحظات شیزوفرنیکش ( آدم‌ها در کنار کلمات کامل می‌شوند) همه‌شان نشان از خلاقیتی‌ست که ضمیر ناآگاه با جذب همه چیزهایی که در بیداری خوانده یا دیده‌اید می‌تواند داشته باشد. فارغ از این که شما در بیداری چقدر از این توانایی‌ها بهره‌مندید. نکته عجیب اینجاست که من حتی نمی‌دانستم allo ween ( که با بدن انسانها تبدیل به هالووین می‌شود) به تنهایی معنی دارد که به فضای رویا بی‌ربط نیست.

رويای سي و پنجم: فلاش‌بک کامل
این رویا هم نسبتی با رویای » اتوبوس آوارگان » دارد. آنجا خدا مرجعی‌ست که به تنهایی وظیفه  سنجیدن آدمها را عهده دارد. و اینجا یک قاعده بودایی. اگر می‌خواهی رستگار شوی باید به دیگران کمک کنی. آنها حتمن به تو کمک خواهند کرد؟ نمی‌دانی. مطمئن نیستی. امیدواری این طور باشد. تعجب نمی‌کنم اگر در رویایی بعدی بفهمم که آدمیزاد فارغ از این که کمک کردنش اصلن به درد خودش هم می‌خورد یا نه باید کمک کند. هر چه باشد، …ما همه با هم هستیم.

رويای سی و ششم: خرقه سايز کوچک
مشابه این رویا را پیش از این هم داشته‌ام، شهدخت، گور وسط اتاق یا اودیسه لاک پشتی که هر کدام در موقعیتی دیگر به لزوم محافظت و پشتیبانی قسمتی از وجود، هشدار می‌دادند. باید از آنها مقابل «والد»ین سرکوبگر یا جامعه بی‌حوصله محافظت کرد. این رویا بیشتر مربوط به زمانی است که تعارض احساسات درونی با آنچه دیگران انتظار دارند، یا «والد» آدم می‌خواهد به اوج می‌رسد.

رويای سی و هفتم: شهر
رویا را زمانی می‌بینم که در انتهای دوران سربازی‌ام. هنوز هیچ دورنمایی از آینده ندارم. طی دو سال وبلاگ‌نویسی تنها کار مفیدی بود که انجام دادم. روزها درگیر کارهای اداری آبزورد محل خدمت بودم و عملن بخاطر مشکل زمان امکان کار روزنامه‌نگاری جدی هم برایم فراهم نبود. رویا در مورد این » ابتذال»  و » بی‌برنامه‌گی»هشدار می‌دهد. معلوم نیست برنامه‌مان چیست: تعدادی فیلم را به آرشیوی در جردن بفروشیم؟ یا خودکاری گران‌قیمت بخریم که باید بخاطرش مکافات بکشیم؟ جردن برای من تنها تداعی کننده یک چیز است : دفتر –آن موقع- چلچلراغ. وقتی می‌خواهیم فیلم به آرشیو بفروشیم یعنی داریم یک توانایی آرشیوی‌مان را در معرض فروش بگذاریم. روزنامه‌نگارها خیلی وقتها مجبورند علی‌رغم میل باطنی چنین کنند. بدون نو به نو شدن، نان قدیمشان را بخورند. که یک نتیجه قاطع دارد: ابتذال و حذف. یا می‌خواهیم از جردن خودکار گران پر دردسر را بخریم؟ خودکار خودش نشان نو به نو نوشتن است. نوشته نیست. وسیله نوشتن است. اما مکافات دارد. » چون بی‌حوصله و خسته و کم‌خوابم». کله پاچه خوردن هم گزینه دیگری است. شاید اصلن قانع باشیم به یک لذت کوچک روزمره. هشدارها همین‌جا تمام نمی‌شود. مجبورم با عمویم و چهره زخم‌خورده‌اش روبرو شوم. عمویی که در جهان واقعی تصمیم گرفت آرشیو فروش شود. دکمه پاوز را زد و سالها همان ماند که بود. بعد ادامه دارد. دنبال مجتمعی می‌گردم که سازنده‌اش یک روزنامه‌نگار پیر است که حالا بنگاه‌دار شده و زنش از موسسین یکی از شبکه‌های سیماست. خب، چه روزنامه‌نگاری  جوانی را می‌شناسم که همسرش در سیما کار کند؟گفتن ندارد که رویا مرا مثل اسکروچ دارد می‌برد به کریسمس آینده. آن روزنامه‌نگار پیزوری  احتمالن خودمم! وارنینگ رویا تمامی ندارد انگار. حالا خطر فاجعه «باسمه‌ای» و «الکی» شدن همه شهر را برداشته. آدم‌ها متوهم و الکی‌خوشند. «شهر » یکی از نمادهای خود است که رویا به ندرت استفاده می‌کند. مگر چیزی تمامیت ارضی وجود روانی ما را ، شهر روان ما را ، تهدید کند.
یادم هست بعد این رویا کمی خودم را جمع و جور کردم.

رويای سی و هشتم: ديوانگان بندی
باز رویابین باید تکه‌ای از خودش را از میان تیمارستان نجات دهد. رویای تیمارستان را در دوران دبیرستان زیاد می‌دیدم. تجربه عاقل بودن در تیمارستان مثل تجربه هولدن کارفیلد بودن است. یکی از تم‌های رایج رویای نوجوانان تنها و منزوی‌ست. تصویر مولاناگون نان پختن از کتاب برای دیوانگان را هنوز دوست دارم.

رويای سی و نهم : توتم
ارنست اپلی در کتاب تعبیر رویا از رویاهایی نام می‌برد به اسم «رویاهای بزرگ». اصلی‌ترین مشخصه این خوابها این است که به محض بیدار شدن دنبال کسی می‌گردی تا برایش تعریف کنی. او می‌گوید به تجربه ثابت شده این رویاها به چیزی فراتر از ماجراهای روزانه اشاره دارند و اغلب افقی به اندازه زندگی پیش روی رویابین را هم دربرمی‌گیرند. این رویا در شمار رویاهای بزرگ من است.
سال 77 بخاطر این که ایده  اغلب کاریکاتورها  در خواب به ذهنم می‌رسید همیشه قلم و کاغذ کنار بالشتم بود. زمانی که از خواب پریدم و در تاریکی شروع کردم به نوشتن «جميع حالات و اوساط الاحوال و بيني و بين‌الله» و حتی تا مدتی بعدش که مشابه این جمله را در یکی از ادعیه پیدا کردم، هیچ درکی از کلمات عربی که می‌نوشتم نداشتم. نه تا پیش از آن شنیده بودم و نه بعد از آن هرگز در رویا کلمه‌ای عربی به گوشم رسید. قرآن را به فارسی خوانده بودم و در کنکور عربی را به لطف جناب ایاد فیلی 60٪ زدم. کلمه «جلوه‌گاه» را هم بخاطر ندارم تا پیش از آن جایی شنیده باشم. اشاره به «قلم» و » آن زن» در جایگاه دو جز مهم زندگی‌ برایم عجیب بود. همه اینها به علاوه لحن آمرانه رویا باعث شد هنوز از یاد این رویای غریب هیجان‌زده شوم. هر چه می‌گذرد هم بیشتر سر در می‌آورم از این که «آمده‌ایم  پیمانه شویم» و آدمیزاد اساسن باید بکوشد که «پیمانه‌اش پیمانه عشق باشد». «رسیدن به مجموع و میانه حالها » مثل همه مفاهیم، وقتی زیاد بهشان فکر می‌کنیم، برایم از حالت استعاره خارج شده، یک جور بینش توضیح‌ناپذیر شخصی‌است که  برای روشن شدنش به یک استعاره تازه نیاز است.  وقتهایی که نقش «قلم»  را در زندگی شخصیم مرور می‌کنم به یک دید تقدیری می‌رسم. این که هر وقت «قبله‌گاه»م نبوده، قبله‌گاهم شده پول یا هر چیز دیگری، به شکر خوردن افتادم . قصه‌اش را قبلن تعریف کرده‌ام.

و» آن زن» …. رویا می‌گوید یک چیزهایی هست «بینی و بین‌الله» .خب، همه این صغرا کبرا را چیده بودم که بگویم آدمیزاد باید به حرف رویاهایش گوش کند.  فکر کنم  وقتش شده کمی به این آموزه عمل کنیم…

پی‌نوشت زمانی که تصمیم گرفتم این 40 رویا را با پشت صحنه‌شان بنویسم تصوری از چیزی که داشتم می‌خوردم نداشتم! بیش از انتظار انرژی گرفت. اول نشستم و ده دوازده سررسید خاطرات یک دهه اخیر را صفحه به صفحه ورق زدم و برای رویاهایی که نوشته بودم نشان گذاشتم. ترتیب نوشتن رویاها –جز رویای سی‌ونهم که قرار بود آخرین رویا باشد-کاملن رندوم بود و با توجه به حجمشان و مجال تایپ کردن هر روزم، چیزی را برمی‌گزیدم. تعدادی از رویاها را هر چند سالها پیش دیده بودم اما بخاطر حس و حال مشابهشان با زمانه و همسان‌سازی‌های ناخواسته، کنار گذاشتم. رویا یک تجربه شخصی‌ست و کسی که حاضر می‌شود آن را با دیگران شریک شود یا خودش را خیلی جدی گرفته ( کتاب رویاهای آدرنو زیر چاپ است،آدرنو حق دارد خودش را جدی بگیرد!) یا نمی‌داند که دیگران را به حیاط خلوتش دعوت می‌کند. با این وجود و در شرایطی که از آنچه باید، نمی‌شد نوشت با اکراه رویا نویسی را شروع کردم. حالا اما خوشحالم. بخاطر تاثیری که بعضی دوستانم اعتقاد دارند رویشان گذاشته و باعث شده بیشتر به رویاهاشان توجه کنند. و بخاطر جدی گرفته شدن قالب رویا در وبلاگستان خودمان. یک موخره مفصل درباره رویابینی و نکته‌ها و تکنیک‌هایش باشد طلب خوانندگان این وبلاگ. که شاید روزی روزگاری نوشته شد. و علی‌الحساب دین را ادا و وعده را اجرا شده و این پروژه را مختومه تلقی کنند.

§ 12 پاسخ برای …و جانم درآمد: آخرین پشت‌صحنه 40 رویا

  • فروغ پژمان می‌گوید:

    هورااااااا…تموم شد.
    می دونی خیلی عالی بودن.اما شاید چون من با خواب و رویا زیاد سروکار ندارم این اواخر خسته شده بودم.با این حال خسته نباشی.

  • میم می‌گوید:

    اوقات خوشی بود وقت خواندن رویاهایتان
    یک خسته نباشید بزرگ به آقای خواب بزرگ…

  • میم می‌گوید:

    مث که کامنت‌دانی پست قبلی بسته‌اس (یا شایدم خودتون بستین)
    ..
    به امید آزادی عزیزان در بندمان و فردایی که خالی از چنین صحنه‌هایی باشد.

  • محمدرضا می‌گوید:

    39 رویا،39 تحلیل،و احتمالا 39 ساعت تامل. خسته نباشی.

  • مریم می‌گوید:

    حیف که رویاها تمام شد. عالمی داشت واس خودَش. معذلک پیشنهادی دارم. بیایید عین شمس‌العماره مسابقه اش کنید و جایزه بدهید. مثلاً در این مایه ها که «هر کدام از این رویاها یک زوج دارند غیر از سی و نهمی که مجرد می‌ماند. آن‌ها را پیدا کنید و جایزه ببرید». این از پیش‌ی که بر نهادیم…

    در ادامه‌ی برنامه:

    شما می‌گی خرگوش بادی… آه. داغ دلی از ما تازه شد… حالا از گوشت‌کوبیده در قَبر می‌گذرم (هر چند سخت است)… اما من این وسط مانده ام مرغ بی سر و بال، پوست‌کنده و پُخته‌ی پلاستیکی (از نوع پُلی‌اِستر ِ خنک‌شده (پُل آستر، در بعضی نُسَخ اِپُل‌آستَر) که آدمی را یاد اندی وارهولیسم با دوز بالا مینداخت)، نصب شده بر روی یک پایه‌ی طلایی، وسط میز بزرگ ضیافتی با حضور آقای کیانو ریوز در لباس دامادیِ عصر ویکتوریایی، کارد به دست، آماده برای بریدن گوشتِ پهلوی مرغ، سر شب در اتاقی تاریک به سبک و سیاق منزل خانوم هاویشام، صدای بوفی سرماخورده در پس‌زمینه، اصولاً تا چه حد می‌تواند گروتسک تلقی شود و تا چه حد یک کالتِ مفتضح؟ :دی
    آیا در این موارد بر عقل و شعور صاحبِ خواب حَرَجی هست یا نه؟ مرقوم بفرمایید، متشکر می‌شویم تا آخر عمر.
    رویاهای دیگری در راهِ اَتَچ شدن بودند… در مقال نمی‌گنجد و گر نع.
    امضا: یک رویابینِ حرفه‌هنرمند با چلچراغی در دست رو به سوی افق‌های دور.

  • SunWalker می‌گوید:

    آقا رسما خیلی خسته نباشید 🙂

  • مجتبی نریمیسا می‌گوید:

    پروژه را مختومه تلقی نمیکنیم !
    با اینکه از رویای 39 خیلی گذشته ولی تاخیر ما را بپذیرید و خسته نباشید مارا بگیرید و به تن خود بمالید.به چشمان و کاسه ی سر بیشتر بمالید چون زحمت اصلی با اونا بود.

  • majid malouhi می‌گوید:

    سلام دوست عزیز از بالاترین میام وبلاگت من کاربر بارسلونا هستم . وبلاگتو لینک کردم اگه شما هم منو لینک کنی ممنونم ازت

  • ... می‌گوید:

    ببخشید عباس مقامی کیه؟

  • amir می‌گوید:

    با سلام وب خوبی دارید
    خواستم بگم که مایل به تبادل لینک هستید
    مارو با نام
    دانلود نرم افزار و مقالات علمی لینک کنید

این چیست؟

شما در حال خواندن …و جانم درآمد: آخرین پشت‌صحنه 40 رویا در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: