3-1 پشت‌صحنه 40 رویا

اکتبر 21, 2009 § 22 دیدگاه

رویای بیست و یکم: دوقلوها

آشنایی که ازش اسم نبردم نسخه معکوس شده‌ام بود در علایق و نفرت‌ها. در رویا » سایه»‌ام بوده احتمالن با همان ویژگی‌های یونگی‌اش. خواب فرآیند سخت فردیت را یادآوری می‌کند و پیغامش صریح است: با سایه‌ات صلح کن و او را به رسمیت بشناس!

رویای بیست و دوم: شهدخت
تاریخ رویا مربوط به سالهای سختی است. اواخر سال اول دانشگاه که بعد همه شورها و سوزهای نوجوانی در محیط غریبه و ناساز احساس اخراج آدم از بهشت عدن را داشتم. از همه کسان و چیزهایی که دوستشان داشتم دور بودم و «او» تنهایم گذاشته بود. طبیعی است که ببینم حاصل دندان به هر آزمون عتیق ساییدنم پاداشی بی‌قدر است. خوابها اغلب ساده‌تر از چیزی هستند که به نظر می‌رسند.

رویای بیست و سوم: ناقص الخلقه‌

این می‌تواند رویای هر پسرجوان 18 ساله منزوی باشد. » ناتور دشت» کتاب بالینی‌ام بود. عذاب کشمکش با منطق متفاوت زندگی آدمی را وامی‌دارد تصور کند ناقص‌الخلقه‌ است. من تماشاگر حیوانات نبودم. من خودشان بودم.

رویای بیست و چهارم : آئولدنيا و استخوان‌هاي پراکنده
اول این که اسم آئولدنیا از کجا آمد؟ نزدیک‌ترین نام بهش، که بلدم آئورلیانو بوئندیای حضرت مارکز است. حس و حال کلی خواب را می‌شود درک کرد: باید درصدد پاسداشت یک میراث پنهانی باشم. اینجا شباهت شخصیت رویا با نام خاندان صد سال تنهایی روشن‌تر می‌شود. چند ماه پیش از این رویا صد سال تنهایی را شبی یک نفس خواندم و به قدر سالها ایمان در دلم کاشت که ادبیات می‌تواند گمشده‌ام باشد. با این حال برای درک جزئیات داستان نوسفراتویی‌اش باید جزئیاتی از آن روزها یادم باشد که نیست.

رویای بیست و پنجم: قلب رازگو
پو کشف هیجان انگیز دوران دبیرستانم بود. با این حال هیچ وقت در عالم بیداری به ایده‌ای که در خواب راجع به شعر بودن قصه‌اش مطرح شد، فکر نکرده بودم. این اتفاق که صدایی در عالم خواب توضیحاتی منتقدانه درباره اثر هنری بدهند را پیش از این هم تجربه کردم. در رویایی دیگری کسی درباره کافکا صحبت می‌کند: «ادبیات کافکا ، بوته خاری است که برای درکش باید آن وسط گیر بیفتی و مجروح و آش و لاش شوی. تنها کسی کافکا را به درستی می‌فهمد که بدنش از یادآوری خارها و زخم‌ها بر خود بپیچد.» متاسفانه فروید و یونگ چیزی درباره «رنه ولک» ضمیر ناخودآگاه یادمان ندادند!

رویای بیست و ششم: دهاتی
یک ساخت شکنی از ساحت شمس. و هر آنچه پرستیدنی‌ست….توضیح بیشتر ندارد.

رویای بیست و هفتم: استاد
در حوالی رویای بیست و دوم دیده شد. انگار پیش درآمد آن است. نمی‌دانم چه می‌شود که همه  نشاط و اعتماد به نفس این رویا سه روز بعد به تلخی پایان رویای شهدخت می‌انجامد.

رویای بیست و هشتم: جزیره‌های آزمون
اگر چند تکه زیادی سورئال خواب ( چال کردن سگ مرده؟!) را ازش بگیریم شبیه این افسانه‌های عتیق می‌شود. یا این فیلمهای اسلشر تین‌ایجری که درش یک عده جوان که رفته‌اند پیک نیک به مجازات این که دستی به سر و گوش هم کشیده‌اند، تکه پاره می‌شوند. با همان سیر داستانی و همان پایان اخلاقی که به تاسی از داستان پینوکیو بچه‌های نفهم را الاغ می‌کند. تم آزمون اخلاقی در اغلب رویاهای دو سال اول دانشگاهم وجود دارد. هر چه باشد من از شهری می‌آمدم که استفاده از ژل مو تابو محسوب می‌‌شد (حیف که نمی‌شود اینجا ماجرای اولین ژل زدنم را تعریف کنم) مدتهاست از این خوابها نمی‌بینم. خدا می‌داند آزمون‌ها را پاس کرده‌ام یا ضمیرناخودآگاه دیگر بی‌خیالم شده!

رویای بیست و نهم: مباهله
بار اولی نبود که این بچه‌ شیطان را می‌بینم. چند بار دیگر هم در رویاها ظاهر شده و حضورش همیشه پایان مشابهی دارد: در حالیکه پیش‌قراول لشکری وحشی‌ست با دست به من (ما) اشاره می‌کند و فریاد بی‌صدا می‌کشد. یادم هست قصه مباهله (؟) اولیه به قدری برایم تاثیرگذار بود که نتوانستم تحلیلش کنم.

رویای سی‌ام: خانه سی‌متری
بعد پابلیش کردن این خواب بود که فهمیدم از قضا خواب خانه سی‌متری، سی‌ام شده. این یکی خواب را بگذار در شمار آرزو/رویاها. قسمت مهمی از کودکی من در خانه خیابان سی‌متری مادربزرگ پدربزرگم طی شد که بخاطر بی‌احتیاطی یکی از اقوام رهن بانک رفت و بابت بدشانسی‌اش ، شد نصیب بانک. آن خانه محل وقوع اغلب خوابهایم است از قدیم تا کنون. هر وقت ضمیر ناخودآگاهم قصد دارد یک خانه به مثابه خود بیاورد وسط قصه‌اش صاف این پوشه لعنتی خیابان سی‌متری را بیرون می‌کشد و داغ دلم تازه می‌شود. بار آخری که مشهد رفتم باز سری زدم به دم درش. به کوچه‌هه. شاعر می‌فرماید: «خونه اونجاس هنوز… ماشینه اونجاس هنوز…»….

اخوی آن دستمال کاغذی را هل بده این طرف. ول کن.بگذریم.

.

(ادامه دارد…)

§ 22 پاسخ برای 3-1 پشت‌صحنه 40 رویا

  • فرزاد.خ می‌گوید:

    با عرض بابت بی ربط بودن کامنت نسبت به مطلبتون
    در مورد این مسابقه ی داستانک در مورد ایمیلی که تو مجله دادین پیغام خطا ظاهر می شه که ظاهراً ایمیل وجود نداره
    چه باید کرد

  • محمدرضا می‌گوید:

    جالب بود. در مورد رویای قلب رازگو، به نظرم،شخص منتقد فرافکنی تخیلات نیمه هشیار خودت زمان بیداریه. ذهنت اونقدر درگیر شده که تو خواب هم ماجرا ادامه پیدا کرده.

  • گیوت می‌گوید:

    همین الان یک مورد کامنت غم‌انگیزناک در مورد ایام خوش قدیم در کامنتدونی مری مشاهده شد. بابا روحبخش بزرگ، تو و لیدی الان از قدیمی های وبلاگستونین،‌ برو بیایی دارین برای خودتون، نوستالژی اون روزها رو بذار برای اونها که کجدار و مریض نوشتن و آخرش فهمیدن این کاره نیستن. آقا خیلی مخلصیم

  • شرمین می‌گوید:

    سروش؟ یادته فیلم» ام را نشانه بکیر»؟ . کاش همه تبهکار های اون فیلم به خوابم می آمدن و یک کم خوابم را تلطیف می کردن. تو از خواب می نویسی و من بی خوابم برادر جان.

  • مهرنوش محتشمي می‌گوید:

    من که سر درنیاوردم که منظورتون چی بود ولی منم خیلی وقتها توی خانه قدیمی پدربزرگم هستم البته توی خوابهایم ! ولی حیف که خرابش کردند و یک برج جایش را گرفت

  • vetsa می‌گوید:

    خواب ها اغلب دیوانه تر از چیزی هستند که به نظر می رسند .
    خواب ها اغلب خطرناک تر از چیزی هستند که به نظر می رسند .
    خواب ها اغلب کوتاه تر از چیزی هستند که به نظر می رسند .
    خواب ها اغلب آرام تر و پیچیده تر از چیزی هستند که به نظر می رسند .
    خواب ها اغلب چیزی هستند که به نظر می رسند …

  • آبتین می‌گوید:

    توام دلت خوشه ها تو این هیری بیری

  • فرشته می‌گوید:

    سلام.
    خوابها جزئ بهترين نشانه ها هستند براي اهلش.
    يه حرفيه كه خيلي وقته دلم ميخواد بهت بگم.
    چرا نويسنده هاي 40چراق بينهايت از خود راضي هستن؟
    چرا هميشه فكر ميكنن از ديگران بهتر ميفهمن؟
    هميشه اي حس به وفور در نوشته ها و رفتار ها و طرز جوابها تون خودنمايي ميكنه.
    من با يكي از همكارانتون دوستي نزديكي دارم.حتي خودتون هم اينو قبول داريد و خوشحاليد از اين قضيه.

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      به سختی می‌شود در مورد همه نسخه یکسانی پیچید. نمی دانم دوست شما کیست و طبیعتن از قول بقیه هم نمی‌توانم چیزی بگویم. در مورد خودم اگر مصداقی وجود داشته باشد، یا می‌توانم دفاع کنم یا می‌توانم بپذیرم که اشتباه کرده‌ام.

  • شرمین نادری می‌گوید:

    سروش جان بذار یه خواب دیگه واست تعریف کنم.الان از خواب بیدار شدم.نصفه شبی اومدم بالای سر صفحه جادویی که اینو واست بگم.خواب دیدم تو اون زیر زمین نمور و عجیبی که چلچراغ شکل گرفت ،همگی دور هم جمع بودیم.مثل اولین افطاری چلچراغ.هفت سال پیش . همه پشت میزای چوبی و دنجش نشسته بودیم و افطاری می خوردیم.مهرنازم بود . همه بودن . خوشخو ،میرمیرانی،علی رضا،معصومه ناصری،بزرگمهر و حتی فرشته منشی قدیمی چلچراغ که خیلی دوسش داشتم.بعد یه نفر اومد رو صندلی ما نشست.یادته صندلیها رو ، نیمکت بودن با یه لایه چرم و میز های چوبی قشنگ و خیلی عتیقه . .داشتم با غذام بازی می کردم . آخه مثل همیشه رژیم بودم و نمی خواستم با افطار خودمو خفه کنم.بعد یه تسبیح دیدم.گذاشته بود روی میزمون و رفته بود.تسبیح گلی.مهرناز گفت برش دار مال توئه.تو پیداش کردی.من گفتم نه.می دونی که وسواس دزدی دارم.بلند شدم راه افتادم بین میزا. وای .هرکسی بگی بود. اون وقت دیدم یه زنی تنها نشسته.رفتم جلو خواستم بپرسم تسبیح مال اونه،که دیدم چشاش سفیدن.عین برف اما ترسناک نبودن .بعد دستش رو دراز کرد و گذاشت رو تسبیح. گرمای دستش رو می تونستم احساس کنم.گفت :6 وعده دیگه از نگرانی در می آی.گفتم :نگرانی؟ گفت: می دونستی راه بهشت از جهنم می گذره؟بعد تسبیح رو گرفت گفت می برام واسه یکی که داره با انگشتاش دونه های چله بسم الله رو می شمره….من که از خواب پریدم دیدم اشکام سرازیره رو گردنم.اگه راس میگی تعبیر کن برادر.

  • مریم می‌گوید:

    چقد من این رویاها را رو دوس داشته باشم خوبه؟ زیاد… علی الخصوص این آخریش (سی اُمیش) که شخصاً به نوعی دچارش ام. گویا خونه ای که آدم تو بچگی ترکِش می کنه یا بزرگترا از اونجا ترکِش میدن، هیجوَخ آدمو ترک نمی کنه. حالا البته هرچند مال پدربزرگ بوده باشه.

    ثانیَندِش منم حس ام بهم میگه گیوت یه جایی مخفی شده… این بار با اسم «اوین و زندان» لابد، به جای باستیل و گیوتین. چه کاریه؟ رو کن باباجان. :دی

    بعدشم به این خانوم شرمین نادری (قربونش برم) که همه ی ما تو کلاس عاشقش بودیم، خواستم سلام عرض کنم حالا که فرصتی پیش اومد. نمیدونم یادش بیاد حدودای ده سال پیش… مُدَرس رو یا نه. اگه ایشون نبود ما طی ی یک سالِ پیش دانشگاهی زیر اون مقنعه های سبز و مانتوآی مشکی ذره ذره از انگیزه و هویت خالی می شدیم. بماند که تو اون زندان مخوف خانوم نادری که جوون ترین بود، همه جا خوشگل ترین بود، باشعور و باسواد و ارزنده و مهربون و خلاق و سورپرایزر… کم گفتم ولی ختمِش می کنم به این که ما شانس آوردیم مدرس یه زندانی مثه ایشون داشت! حتی نمیگم چقدر حرفای خوب زدیم و چقد یاد گرفتیم و روز ژوکر رو گرامی می داشتیم و اینا. ای بابا… بگذریم.

    از نزدیک دیدین مراتب ارادتو برسونین. کلا ما مدیونِشیم به نوعی. باقی ی بچه ها هم اگه هر جا باشن، میدونم همینو میگن.

    ببخشید شما که اینجا خواب تعریف می کنین، منم گفتم یه دیداری هم من تازه کنم عیبی نداشته باشِد. -:)

  • مریم می‌گوید:

    آهان اون بالا اشتبا شد، می خواستم بگم شما که اینجا خواب «تعبیر» می کنین.

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    مرسی
    سلام شما را خانم نادری می خواند احتمالن
    خواب هم تفسیر می کنیم خدا قبول کند

  • شرمین نادری می‌گوید:

    سلام دخترک.ممنون از توام و جناب خواب بزرگ ،برادر کوچکم که فرصت خندیدن از ته دل را بعد از هفته ها به من دادین.خنده ام از شادی بود ،شادی روزای معلم بودن.مرسی.

  • بارون می‌گوید:

    سلام . امیدوارم خوب باشید . ازتون دعوت میکنم به غوغای پنهان من بیایین و نظرتون رو در مورد نوشته هام بدونم .
    شاد باشید و شادیتون پایدار

  • گیوت می‌گوید:

    من هم خوبم روحبخش جان. راستش برنامه ی کاری خیلی وقته که دستم رو از وبلاگ یواشکی و غیریواشکی کوتاه کرده. فیس بوک رو هم همین دیروز بستم که خیالم از بابت شیطنت های گاه به گاه راحت بشه.
    اینطوریاست که دارم کم کم به سمت تنهایی دیوژن‌وار یک کرم کدوی زندانی سینه خیز میرم. باستیل رو هم که خیلی وقته پ ی ل ت ر کردن ولی دارم سعی میکنم از خلل این ملال روزمره چیز به درد بخوری بیرون بکشم تا بتونم برگردم سر خونه و زندگی مجازیم. شده با چند تا لینک ویکیپدیا حتی (هاها یادته آزموسیس چقدر بدش میومد؟)

  • سلام
    وب لاگ شما با افتخار به جمع دوستان سایت جایزه ی ادبی ایران اضافه شد . اهالی جایزه ی ادبی ایران که یک جایزه ی ادبی مستقل و بزرگ در کشور است به حضور شما در جمعشان افتخار می کنند . باشد که روزهای خوبی را در آینده ی ادبی مان با هم ورق بزنیم .

این چیست؟

شما در حال خواندن 3-1 پشت‌صحنه 40 رویا در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: