… و مهدکودک برای همه

سپتامبر 28, 2009 § 19 دیدگاه

بیزاریه برای اول مهر

خوشحالم. هفته آخر شهریور خوشحالم. از اینکه  لازم نیست به مدرسه بروم قند در دلم آب می‌شود.

لازم نیست آدمیزاد کارشناس آموزشی باشد تا بفهمد چقدر از عمر ما در مدرسه تلف شده است. همین که بعد 6 سال عربی و انگلیسی خواندن هنوز دیپلمه‌ها به ندرت می‌توانند جمله‌ای به یکی از این دو زبان بگویند نشان می‌دهد یک جای کار می‌لنگد. بی‌اهمیتی مطلق ریاضیات جدید و شیمی آلی  در زندگی روزمره به یادمان می‌آورد که  که از ذهنمان انباری ساخته بودند. انباری که دست کم به کار دنیایمان نیامد.

بیا تا اینجای کار را تسامح کنیم و ببخشیم. فراموش کنیم همه شبهای استرس امتحان و نمره را. فراموش کنیم تنبیه شدن برای فرمول‌ها و جدول‌هایی که بی‌دلیل حفظ می‌کردیم. نگاهی بیاندازیم به وضعیت سواد عمومی یک دیپلمه. به اطلاعات عمومی‌اش. از چیزهای لازم کاربردی زندگی بگیر( مثل آداب اجتماعی ) تا اطلاعاتی که دانستنش برای یک شهروند متوسط لازم است. برای تحلیل کردن و روزنامه خواندن.( مثل تاریخ معاصر جهان) یک دیپلمه 18 ساله ایرانی به راحتی ممکن است نداند که جنگ جهانی کی و کجا رخ داده! بیا فرض کنیم این دیپلمه محترم سراغ دانشگاه نرود و بخواهد در بوتیک عمویش جوراب بفروشد. دانستن درباره جنگ جهانی شاید مستقیمن ربطی به شغلش نداشته باشد اما چطور انتظار داریم بتواند روزنامه بخواند؟ بدون دانسته‌های اولیه درباره وقایع جهان او به سختی مقاله‌های ساده اجتماعی یا سیاسی را درک می‌کند. او نمی‌تواند درکی از محیط پیرامونش داشته باشد. نمی‌تواند کمکی به بهبود زندگی‌اش بکند.

نظام آموزشی که ما تجربه‌اش کرده‌ایم یک مهدکودک بزرگ است. جایی برای للگی بچه‌های بی‌تاب. برای خالی کردن وقت والدین بی‌حوصله. این که امروز مدرک کارشناسی ارشد و دکترا در جیب نسل تازه دیده می‌شود را خیلی نشانه مبارکی نبینید. حالا که همه خوشبینند و از گستردگی سطح دانش ذوق‌زده، بگذار ما  گوشه‌ای بخزیم و اخم‌آلود فکر کنیم ساعت کار لل‌ه کذایی افزایش یافته. بچه‌های بی‌تاب دیروز حالا جوان‌ها بی‌تابی‌اند که جامعه بی‌حوصله آنها را به گرفتن مدرک بعدی تشویق می‌کند. شاید امید داریم در آستانه دهه چهارم زندگیشان( فارغ‌التحصیل از فوق دکترا و دکترا و دو سه لیسانس) بی‌حوصله و بی‌خاصیت و خسته آجر تازه‌ای شوند بر این دیوار.

من خوشحالم که هفته آخر شهریور دنبال خودکار و پاک کن و جلد کردن کتابهایم نیستم.

چلچراغ 358

§ 19 پاسخ برای … و مهدکودک برای همه

  • ناشناس می‌گوید:

    «چطور انتظار داریم بتواند روزنامه بخواند؟ بدون دانسته‌های اولیه درباره وقایع جهان او به سختی مقاله‌های ساده اجتماعی یا سیاسی را درک می‌کند. او نمی‌تواند درکی از محیط پیرامونش داشته باشد. نمی‌تواند کمکی به بهبود زندگی‌اش بکند.»
    خوب دقیقا همان چیزی که متولیان این سیستم آموزشی میخواهند

  • اد می‌گوید:

    ای ول

  • hana می‌گوید:

    من هم خوشحالم . شاید برای این باشد که اکثر ما خاطره های مشابهی از دوران تحصیل در مدرسه داریم خاطره هایی که کمتر به نظام حاکم بر آموزش و پرورش مربوط میشود . خاطره هایی که ما خود با دستان بی گناهمان ساختیم . ما بی گناه بودم ما نفهم بودیم کسی نبود بیاید به ما بگوید این جدول لعنتی این معادلات پیزوری هیچ به کارتان نمی آید در زندگی ای که بعد ها منتظرتان است .
    میسوزد دلم برای آن وقت هایمان . راستی چقدر بی گناه بودی .

  • هوپو می‌گوید:

    سلام
    يعني من ميميرم واسه انتقاد از يك مهر. يعني دقيقا اون موقع كه دلم مي واست بشينم كلي از مضرات يك مهر و خاطره هاي مسخره اي به نام مدرسه و اين جور چيزا بگم و در عين حال حتي حال همينم نداشتم ، نوشتت به دادم رسيد. خيلي باهاش حال كردم. واقعا چرا؟ دلم واسه خودم مي سوزه كه چقدر مي تونستم از زندگي لذت ببرم اما حيف شد. اي واي .
    خيلي باحالي.
    خداحافظ فعلن!

  • مجتبی نریمیسا می‌گوید:

    از اول مهر متنفرم
    از طرف کسی که انضباطش همیشه – 0 – بود

  • میم می‌گوید:

    و من به کاری که شما کردید رشک می‌برم…
    چگونه گفتنش سختم است، خب توی حرف‌های شرمین عزیز خوب چیزهایی بود؛ و باید دقیقشان می‌شدیم… آفریدن همچو خواب‌هایی فقط در توان یک «خیال» بزرگ هست. یعنی ظرفیت خیال آدم بایسی به حدی برسد که بشود در عالم خواب چنین چیزهایی دید.
    باز هم ممنون آقای خواب بزرگ

  • علی رشوند می‌گوید:

    سلام
    اینکه نظام اموزشی ما ایراد دارد شکی نیست اما با سواد بودن یا نبودن به خود شخص بستگی دارد دراین باره دانشگاه حتی تعیین کننده نیست

  • خانم دال می‌گوید:

    حرفاتون درباره ی نظام آموزشی رو قبول دارم اما توو همین دبیرستانم آدم اگه بخواد میتونه متفاوت باشه و یه سیر دیگه رو طی کنه.برای من چلچراغ تووی 15 سالگی یه نقطه شروع بود.
    ولی این پارگراف آخر خیلی عالی بود!

  • یک هم‌وطن می‌گوید:

    با سلام

    با وجودِ این‌که نوع خواسته‌ها و جنس ِ مطالبات و آرمان‌های‌ام با ایده‌آل‌ها و راه‌بردهای در پیش‌گرفته‌ی شما و دوستانی چون شما، بسیار متفاوت بوده و شاید هم این آرمان‌ها در تضادِ کامل با یک‌دیگر باشند؛ اما باید اذعان کنم لذتی که از خواندنِ این مطلب نصیب‌ام شد، وصف‌ناپذیر است و به‌تان تبریک می‌گویم که آن غم ِ مشترک و احساس حقارتی را که هم‌چون خوره، ذهن و فکر خیلی‌ها‌ی‌مان را مشغول کرده و با فرارسیدنِ «شهریور» و «مهـر» نیز، بیش از پیش، زنده می‌شوند، این‌چنین زیبا و رسا بیان کرده‌اید.

    وقتی سال‌‌ها، فرصت‌ها، ساعت‌ها و ثانیه‌های باارزش ِ ازدست‌رفته به‌پای یک‌سری از محفوظاتِ کسل‌کننده و بی‌کاربرد را مرور می‌کنم، آهِ سرد و جان‌کاهی از نهادام برمی‌آید و تمام وجودام را فرامی‌گیرد و تنها، آن‌چه آرامشی نسبی را بر فضای ذهن‌ام حکم‌فرما می‌کند، «امیـد» به استفاده و بهره‌برداریِ هرچه‌به‌تر و شایسته‌تر از لحظه‌لحظه‌های باقی‌مانده‌ی عمری‌ست که باز هم امید است، آن نیز، فدایی ِ گسست‌های سیاسی-اجتماعی ِ بنیان‌برکنی که نموداش را «اکنون» بیش‌تر احساس‌ می‌کنیم، نگردد.

    / پایدار باشید‌ /

  • نشميل می‌گوید:

    هميشه تعجب ميكنم از ادماييكه ميگن كاش برميگشتيم دوران مدرسه.من به سالهاي مدرسه مثل يك زندان نگاه ميكنم كه عمرم رو تلفكرده!نه تجربه ي جالبي داشت نه حس خوبي!اينكه صبحها بتوانم تاهروقت كه بخواهم بتوانم بخوابم عقده ايست كه پس از سالها دير بيدار شدن هنوزهم رفع نشده!

  • حسام می‌گوید:

    این درست است که دانشگاه در جوامعی مثل ایران تبدیل به جایی می شود برای سرگرم کردن جوان ها به مدت چهار سال و کنترل نیروی ویران کننده اش. باز خوبی دانشگاه این است که تقریباً اختیاری است و هرکس تهش چیزی نبیند می تواند نرود. ولی 12 سال تحصیل عمومی که اجباری بود و ما مثل بره های بی گناه در دستان سیستم آموزشی احمقانه ای بودیم که احمق می پرورید. امید من این است که نسل تازه مدرسه اجباری را بگذراند و مدرسه واقعی را خودش پیدا کند

  • ناشناس می‌گوید:

    نميدوني چه تبي ميكنم وقتي با خودم فكر ميكنم بچه ي آينده من كه هنوز تا آمدنش خيلي مانده چه رسد به مدرسه رفتنش آيا در همين نظام آموزشي هر روز بدتر از ديروز درس خواهد خواند؟؟ و از فكرش فرار ميكنم به فكر نكردن!!
    و چه تعجبي ميكنم از جامعه اي كه تا همين 3 سال ديگه مدرك دكتراش در حد سيكل معنا نداره.وقتي الان براي گرداندن كوچكترين بخش از اداره جاتش دنبال ارشد ميگرده.و مردمش پا به پاي تفكرات عجيبش ميدوند دنبال دكترا و فوق دكترا و اصلا هيچوقت نميفهمند زندگي چي بود؟
    گاهي از دنياي كوته بينانه دور و برم ديوانه ميشم

  • AmIrReZa می‌گوید:

    حاليا درد دل ما گفتي!

  • میلادوز می‌گوید:

    این مطلب واسه چلچراغ بود؟؟؟؟

  • ریحانه می‌گوید:

    واقعا خدای را شاکرم که دیگر مدرسه نمی روم..احساس می کنم 12 سال از عمرم به باد فنا رفته…الهی سر بچه های خودشون بیاد این مدیر ها

  • زهرا می‌گوید:

    وای چه جالب . من هم چند وقت یک بار تو خواب امتحان دارم و طبق معمول هم تا دقیقه ی نود چیزی نخواندم .

این چیست؟

شما در حال خواندن … و مهدکودک برای همه در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: