… و رویای چهلم

سپتامبر 25, 2009 § 28 دیدگاه

88/7/2  خواب ندیدم . رویای چهلم را تو دیدی.  بنویس :

.

.

.

.

.

.

.

§ 28 پاسخ برای … و رویای چهلم

  • شاعرمسلك می‌گوید:

    اگر دوست داشتيد، روياي من را بخوانيد. اينجا:
    http://shaermaslak.blogsky.com/1388/06/21/post-281

  • مجتبی نریمیسا می‌گوید:

    خواب می بینم:
    خوابم, دستام لیزه.به هرچی دست میزنم لیز میشه.از خواب بیدار میشم میبینم دستام خونیه.شوکه شدم, ترسیده بودم.بلند شدم دستامو گرفتم زیر آب .آب همه خون هارو شست ولی جای هیچ زخمی روی دستام نبود!

    _______________________________________

    تبریک برای رویای چهلم , و یک خسته نباشید از ته دل
    در ضمن ما که تو خواب دیدن هنوز جوجه هستیم به بزرگی خودتون این خواب مارو ببخش,
    شاد باشید

  • نعیمه می‌گوید:

    خواب دیدم:
    بچه شدم به همراه یک دوست قدیمی.هوا سفید شده. در یک محوطه ی باز مشغول چرخیدن به دور یک دایره ی فرضی هستیم.یک خورشید سفید از آسمان پشت کاجهای دور می افتد. به سمتش می دویم.اصرار دارم که این گردی درخشان، ماه است. دوستم می گوید نه.
    میگوید اگر داغ باشد ماه است.اطرافم را می جورم که چیزی پیدا کنم تا داخل ماه کنم .پیدا نمی کنم.دستم را می کنم داخل ماه.دستم از داغی آب میشود. دست نصفه نیمه ام را به دوستم نشان میدهم. چشمانش دارد در می آید.من خوشحالم.

  • خلوت ليلا می‌گوید:

    روياي چهلم
    خواب ديدم سوار اتوبوس مسافربري شدم. بار و بنديل نداشتم. تا روي صندلي نشستم، نوزادي را دستم دادند با شيشه‌اي شير كه بجاي شير پر از خون بود. شيشه را كه به دهانش گذاشتم شيشه را با محتوياتش قورت داد. ترسيدم. چشم‌هاي بچه درشت شد. از پا آويزانش كردم فايده نداشت. دستم را بردم داخل دهانش و شيشه را بيرون آوردم. بچه نفس كشيد و نجات پيدا كرد.

  • فرزاد.خ می‌گوید:

    هیچ جا نمیریم همین جا هستیم/ ما منتظر سیزن 2 هستیم

  • علی می‌گوید:

    خواب دیدم از خواب بیدار شده ام.
    هر چه میگذرد متوجه میشوم که همه چیز واقعی بوده!

  • مهرداد می‌گوید:

    خواب دیدم که لخت مادر زاد دارم توی خیابون ستارخان راه میرم.
    باز هم. دفعه ی اولم نیست
    بنظر میرسه که این برهنگی خود خواسته بووده. شاید ی جنون آنی .
    از اینکه هیچی تنم نیست خجالت میکشم . میترسم که ی اشنایی بیاد و منو ببینه.

    زیر بغلم عرق کرده بوود.
    میتونستم مسیر حرکت عرق رو تا روی پهلو هام حس کنم.

    هرچقدر سعی میکنم بدوم , نمیشه. حتی نمیتونم تند راه برم.
    ( در خواب ) یادم میفته که اینجور برهنگی ها در خواب مال ادم هایی که احساس خطر میکنند و مشکلات روحی دارن. خندم میگیره. داشتم لیز میخوردم و نزدیک بوود بیفتم روی زمین . دستام از هم باز میشن . کشف …. میکنم. خندم گرفته

    کم کم دستهام شل شدند و پوشوندن بدنم رو فراموش کردم . برام عادی شده بود.
    نمیتونم فرار کنم از شلوغی. نمیتونم بدوم. اما میتونم با جهش های بلند از این خیابوون دوور بشم.
    دلم سیگار میخواد.

  • WalKer می‌گوید:

    I dream of him, mostly.

  • tough guy می‌گوید:

    خواب بزرگ … هوممم … به حق که تایتل با مسماییه … این همه رویا ، هر کدام هم چیزی کم از جانمایه ی فیلم نامه ای سوررئال ندارند.

    از آنجایی که بخش سوررئال مغز من سالهاست دست نخورده مونده ، رویاها هم بیشتر تو مایه های بزن بزن و فایت کلاب اند … حالا یه زمانی تم نوآرش زیاد میشه … 2تا بوسه و 4تا گلوله و یه فم فتال … یه موقعی هم همون بخش تعطیل یه جرقه هایی میزنه و میره تو مایه های کشتی یعقوب با خدا … یه وقتی هم یه کتک کاری حسابی زیر بارون ، از شدت رئال بودن حتی خستگی قطره های بارونو بعد خواب رو تنت حس میکنی یا حتی ته مزه سیگار بعد دعوا

  • شرمین نادری می‌گوید:

    سروش عزیز.چهل روز گذشت و این چهل در باور باستان عدد انتظار ،آزمایش و تنبیه است . نشانه به پایان رسیدن یک دور تسلسل تاریخی و پایان آن. برای همین است که ما مردگانمان را سر چهل روز به دیار عدم می فرستیم. یا چهل روز ،روزه سکوت می گیریم تا حرفهای اشتباهمان را فراموش کنیم . می گویند حضرت محمد هم بعد از چهل سال زندگی با آدمهای عادی مبعوث شد.موسی چهل روز در طور سینا ماند و بنی اسرائیل چهل سال آواره شدند. مدت موعظه عیسی چهل ماه بود و بودا هم چهل سال شاهزاده بود.این عدد ،این چهل مرموز می تواند به نوعی عدد مرگ به حساب بیاید.مرگ یک دوره و زندگی در دوره دیگر. برای همین است که ما مردگانمان را تا چهل روز همراه متعلقاتش تحمل می کنیم و با مراسم چهلم و جمع شدن دور هم و دعا خواندن، به نوعی یاد آوریش می کنیم که مرده و باید جهان را به ما واگذارد و برود.چون چهل در باور دیرین اجداد ما، به نوعی عدد رستگاری است،عدد پوست کنده شدن،نو زایی واین تولد دوباره پیش از مرگ اتفاق نخواهد افتاد. اصلا شاید برای همین است که محمد چهل سال لازم داشت تا از زندگی با مشرکان دست بکشد و به عشق خداوند آوارگی پیشه کند، موسی چهل روز لازم داشت تا خیانت قومش را باور کند و ده فرمان را با تمام وجود دریافت کند.عیسی چهل روز لازم داشت تا از شوک مرگ بر صلیب رهایی پیدا کند و به حواریونش ظاهر شود و بودا باید چهل سال سیذارتا بون را تجربه می کرد تا رهایی از همه قید و بند هارا بپذیرد. برادرم چهل عدد تغییر است . گذر از نظام عملی ،از یک زندگی به زندگی دیگر . باور می کنی یا نه،ما مدتهاست درگیر این عدد هستیم.عدد تغییر،عدد پایان و آغاز. عدد مرگ .و این مرگی که این همه در باره اش گفته ایم کجا می تواند نمود حقیقی پیدا کند جز در خواب. لحظه بودن در میان مرگ وزندگی . لحظه گذر از همه ساختار های زمانی و دیدن آنچه تنها روح می بیند وبس . باور دارم که در همه این خوابها ، خوابهای من و تو و همه خواننده های وبلاگ تو و همه آنهایی که خواب می بینند و با بصیرت تعبیر می کنند، رازی است . کلید گمشده دری قدیمی و خش دار و دوست داشتنی که به زودی روی پاشنه می چرخد و قژقژ آشنایش تورا به نورانی ترین لحظه ناب رستگاری مهمان خواهد کرد . لحظه دانستن همه چیز . تورا و مرا.
    پیوست: چل سال رنج کشیدیم و عاقبت تدبیر ما به دست شراب دوساله بود

  • هوپو می‌گوید:

    سلام. خب من دلم مي سوزه. من از اين چهل تا ، نه 39 تا حداكثر 10 تاشو خوندم. خب من امتحان داشتم. قبول نيست آقا. اه. >:

  • فاني می‌گوید:

    خواب ديديم در پاركي راه مي رفتم، بعد شك كردم كه نكنه خواب باشم، بعد كه كمي فكر كردم پيش خودم و راههاي مختلف رو امتحان كردم، يقين كردم كه بيدارم. يعني يقينها! به همين يقيني كه الان فكر مي كنم بيدارم. بعد بيدار شدم. الان هميشه شك دارم كه خوابم يا بيدارم

  • مونا می‌گوید:

    برای رویای چهلم منتظر یک خواب بزرگ بودم!

  • پرده پرنگار می‌گوید:

    خواب میبینم که با خوارمادر خویش عقده ادیپم را واگشایی میکنم

  • حنا می‌گوید:

    خواب دیدم روی قفسه ی کتاب ها لم داده ام . من که اصولآ توی بیداری به چیزی فکر نمی کنم چه برسد به خواب همی جور بی هوا کله ام را از سر خوشی آویزان گردنم کرده بودم . بعد دیدم مادرم دارد می آید مرا بیدار کند من که لبیدار بودم و به قفسه ی کتاب ها آویزان بودم آن من دیگر را می دیدم که خواب بود . اصولآ نفهمیدم من واقعی کدام است . مادرم دستش را برد بزند به شانه ام جلدی رفتم توی آن یکی (خودم ) کهخواب بود . کش و قوسی به خودم دادم و گفتم این عجیب ترین مستند دنیاست .

  • modir می‌گوید:

    خواب دیدم که در دادگاهی عادل و با حضور وکیلم حق خواب دیدن رو ازم گرفتن

  • دونفر می‌گوید:

    خیلی وقته خواب ندیدم

  • lady m می‌گوید:

    چل رویا، چل مرگ، چل جدایی، چل آشنایی، چل سفر، چل لباس، چل چراغ، چل…
    مبارکه

  • شبح اپرا می‌گوید:

    خواب دیدم ایران جنگ شده! و من دارم با آقا خاتمی (مردی با عبای شکلاتی) حرف میزنم و کلی ذوق مرگ بودم تو خوابم

  • WalKer می‌گوید:

    حضرت بیگ اسلیپ، قربان تان شوم شیخ ارجمند، هدیه ی پاییزانه ی ما را بدهید، موخره مفصلی که در تدارکش بودید؛ خوشحال مان کنید،
    مشتاقانه منتظریم.

  • niusha می‌گوید:

    خواب دیدم که قسطی یک جعبه سیگار و فندک دانهیل خریده ام. ولی چون قسط چند ماهم را ندادم از طرف دولت برای حراج گذاشته شده. و دوست مرفه بی دردم که همان روز از سفر به یکی از قمرهای مریخ برگشته جعبه سیگار و فندکم رو از حراجی خریده.

  • میم می‌گوید:

    آقای خواب بزرگ عزیز…
    با چهل خواب شما چهل روز زندگی کردیم و خیالبافی. ما را بردید به دنیاهایی که آدم‌های عجیب، اتفاقات عجیب و موقعیت‌های عجیب و مسحور کننده داشت. بی‌شک قبلن چنین چیزی را تجربه نکرده بودیم. و این تجربه که شریک شدن با روزها و خوشی‌ها و رویاهای شما بود برای ما انگیزه‌ای شد برای نوشتن. بهتر و بیشتر و خوب‌تر نوشتن. و سپاس برای همچو لطفی نهایت سخت است.

  • میم می‌گوید:

    خواب دیدم:
    همه جا تاریک بود، صدای سنگین گوش‌خراشی مدام تکرار می‌شد که به نواختن پتک بر جسمی سخت می‌مانست. باد شدیدی می‌وزید اما فقط صدایش شنیده می‌شد که آن هم بریده بریده بود. دور تا دورم را دیواره‌ای سست و لغزان احاطه کرده بود و مدام برایم تنگ‌تر و تحمل ناپذیرتر می‌شد. چشم‌هایم بسته بودند و هیچ کجا را نمی‌دیدم، قادر به گشودنشان هم نبودم. تنها اطرافم را احساس می‌کردم و حسم به طرز عجیبی بدون نقص بود. و این حس ماورائی می‌فهماندم که اتفاقاتی در شرف وقوع است که من از چگونگی‌شان بی‌خبر بودم. و تنها حتمی بودنشان را به من هشدار می‌داد. به شدت ترسیده بودم و جسم و جانم یارای رویارویی با این اضطراب غریب را نداشت.ناگهان حفره‌ای میان دیواره‌ی لغزان پدیدار شد و مرا به سمت خودش کشید. می‌دانستم که مقاومت بی‌فایده است. پس تسلیم شدم و منتظر ماندم. پاهایم سرد شدند و سرما آرام آرام تمام تنم را دربرگرفت. اطرافم تکان‌های شدیدی خورد و سرما ناگاه توی سرم پیچید. چشمهایم را باز کردم. زنهایی سفیدپوش اطراف جمع شده بودند. گمان کردم که مرده‌ام. نفهمیدم از کی اما داشتم گریه می‌کردم. بی‌وقفه و مدام. یکی از زنان سفیدپوش آمد و مرا میان دست‌هاش جا داد و برد به جای دیگری. پارچه‌ای سفید دورم پیچید که حدس زدم کفن است. اما سرم را بیرون از پارچه رها کرد. هنوز گریه می‌کردم. زن سفیدپوش مرا به جای قبل بازگرداند. اینبار فرشته‌ای دیدم که روی تختی دراز کشیده بود. مرا کنار فرشته خواباند. گمان کردم که او نماینده‌ی خداست و مرا پیش او خواهد برد. فرشته مرا در آغوش گرفت در حالی که گریستنم پایانی نداشت. و من آرام گرفتم.

  • محمدرضا می‌گوید:

    شب روز قدس خواب دیدم منو لو دادی. با یه مامور اومده بودی تو خونه. همدیگه رو بغل کردیم و مامور با نیشخند گفت: اون تخیلی که این همه ازش دم می زدید آخرش به اینجا می رسه.

  • ستاره می‌گوید:

    آخرين خواب واضحم جواني بود-نميدانم كي – كه با يك كودك قصد موج سواري كرده بود . . . به دريا زد، نگرانش بودم.

این چیست؟

شما در حال خواندن … و رویای چهلم در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: