رویای سی و هشتم: دیوانگان بندی

سپتامبر 23, 2009 § ۱ دیدگاه

77/6/9  خواب مي‌بينم:

میان دیوانگانم. آمده‌ام دنبال کسی.

جایی‌ست مثل کوره، مقابلش زنجیری‌ها صف کشیده‌اند و بسته‌های بزرگ کتاب را روی زمین پهن می‌کنند. کتابها را به آب می‌ریزند و خمیر می‌کنند و از خمیرش نان می‌سازند. خوراک مجانین.

آمده‌ام دنبال یکی از دوستان دبیرستانم که تار می‌زد.سراغش را می‌گیرم.

تنهاست. زیر پتویی گریه می‌کند. اعتماد به نفسش را از دست داده و هذیان می‌گوید. در گوشش می‌خوانم که خیلی پر استعداد است. که خلاق و تواناست. مثل بچه‌ها بلندش می‌کنم. از آنجا می‌رویم.

§ 1 پاسخ برای رویای سی و هشتم: دیوانگان بندی

  • هوپو می‌گوید:

    آخرش مور مورم شد.
    «کتابها را به آب می‌ریزند و خمیر می‌کنند و از خمیرش نان می‌سازند. خوراک مجانین.» اينم كه خيلي قابل تامل بود.

این چیست؟

شما در حال خواندن رویای سی و هشتم: دیوانگان بندی در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: