رویای سی و هفتم: شهر

سپتامبر 22, 2009 § 6 دیدگاه

87/9 خواب می‌بینم:

خانه‌مان هستیم . یکی از دوستانم زنگ می‌زند. می‌گوید یک دست لباس مهمانی بردارم و برویم خانه‌شان. برادرش هم هست. می‌خواهیم برویم جردن یک خودکار گران‌قیمت بخریم. من حوصله ندارم و خسته‌ام و کم‌خوابم. از طرفی مادرم زنگ می‌زند و انگار که از من دلگیر است چند کلمه صحبت می‌کند و قطع می‌کند.

معلوم نیست برنامه‌مان چیست. می‌خواهند تعدادی فیلم را به یک آرشیو در جردن بفروشند؟ خودکار گران‌قیمتی بخرند که بابتش کلی در صف می ایستیم؟ یا صبحانه کله پاچه بخوریم؟! صبحانه هنوز آماده نیست و من باید از خدمتم مرخصی بگیرم . سرهنگ  برگه‌ام را امضا نمی‌کند
من دلخور و پریشان  از آنجا می‌روم که می‌فهمم باید هر چه سریع تر ودم را به مشهد برسانم و از دل مادرم بیرون بیاورم.

سوار ماشین خطی می‌شویم و در عرض چند دقیقه مشهدیم. انگار مثلن یک خیابان تنها فاصله داشته‌ایم.

خاله ش زنگ می‌زند که آدرس بدهد چون همه خانه آنهایند. نه او بلد است آدرس بدهد نه هیچ کس دیگری . فقط می‌داند دم آتش نشانی است. ما اتفاقن از همانجا رد می‌شویم و پیاده می‌شویم. سلانه سلانه با آدرس های نیمه نصفه خودمان را نزدیک مجمتمع آنها می‌رسانیم. یک نفر پیدا می‌شود که کمک کند. مجتمع به نام سازنده اش است. یک مترجم و روزنامه نگار پیر و قدیمی که حالا در کار بنگاه داری است و زنش در شمار موسسین یکی از شبکه‌های سیماست.

ناگهان صدای آشنایی می آید. برمی‌گردم که عمویم است. او اول تظاهر می‌کند مرا نشناخته. می‌روم بغلش می‌کنم. لاغر و زار است. با یک جای زخم عجیب بر شقیقه‌اش.

بعد فاجعه آغاز می‌شود. همه چیز باسمه است. الکی و احمقانه. انگار مشهد یک بار زیر و رو شده و مردمش در توهماتی زندگی می کنند که بهش دلخوشند. یادم نیست چطور ولی می دانم یک آینده آپولکالیپسی از شرایط مشهد است. می‌خواهم جلوی این آینده را بگیرم. بغض کرده‌ام . سردردگم و آشفته و ناتوانم و نمی دانم چه کنم.

§ 6 پاسخ برای رویای سی و هفتم: شهر

  • ص می‌گوید:

    یه هواپیما حامل سوخت امروز(سه شنبه)افتاد تو روستای ولی آباد ، حوالی قرچک.خاله ی بنده در مدرسه ای در همان نزدیکی ، واقع در منطقه ای محروم ، معاون مدرسه ایست.و خلاصه دور هم با همکارها و بچه های کلاس اولی ، پروسه ی جدا شدن دم هواپیما از بدنه و انفجار رو سیر می کنن و در اثر انفجار برق مدرسه هم قطع میشه. هواپیما میره تا می خوره به سه تا خونه. 7 نفر هم کشته داده این حادثه. هفته ی دفاع مقدس هم خلاصه اینجوری مبارک شد. پوشش خبری هم احتمالا این حادثه لازم نداره!

  • اسماعیل جعفری می‌گوید:

    ظهور و سقوط دیکتاتور به روایت تصویر

  • rostani می‌گوید:

    خواندیمش. تمام

  • شرمین می‌گوید:

    یادمه 20 سال پیش با خواهرم فیلم پیشگویی های نوستر داموس را دیدیم و تا مدتها هیچ آب خوشی از گلویمان پایین نرفت.خوابهای تو هم به اون فیلم بی شباهت نیستند.وضعیت امروز جهان هم به پیشگویی های اون نوسترداموس لعنتی بی شباهت نیستند.فقط ما فرق کردیم.

  • سلام.
    آدرس وبلاگ من به
    hadianpour.wordpress.com
    تغییر یافته. در صورت امکان لینک من‌را اصلاح کن. ممنون.

  • […] رويای سی و هفتم: شهر رویا را زمانی می‌بینم که در انتهای دوران سربازی‌ام. هنوز هیچ دورنمایی از آینده ندارم. طی دو سال وبلاگ‌نویسی تنها کار مفیدی بود که انجام دادم. روزها درگیر کارهای اداری آبزورد محل خدمت بودم و عملن بخاطر مشکل زمان امکان کار روزنامه‌نگاری جدی هم برایم فراهم نبود. رویا در مورد این ” ابتذال”  و ” بی‌برنامه‌گی”هشدار می‌دهد. معلوم نیست برنامه‌مان چیست: تعدادی فیلم را به آرشیوی در جردن بفروشیم؟ یا خودکاری گران‌قیمت بخریم که باید بخاطرش مکافات بکشیم؟ جردن برای من تنها تداعی کننده یک چیز است : دفتر –آن موقع- چلچلراغ. وقتی می‌خواهیم فیلم به آرشیو بفروشیم یعنی داریم یک توانایی آرشیوی‌مان را در معرض فروش بگذاریم. روزنامه‌نگارها خیلی وقتها مجبورند علی‌رغم میل باطنی چنین کنند. بدون نو به نو شدن، نان قدیمشان را بخورند. که یک نتیجه قاطع دارد: ابتذال و حذف. یا می‌خواهیم از جردن خودکار گران پر دردسر را بخریم؟ خودکار خودش نشان نو به نو نوشتن است. نوشته نیست. وسیله نوشتن است. اما مکافات دارد. ” چون بی‌حوصله و خسته و کم‌خوابم”. کله پاچه خوردن هم گزینه دیگری است. شاید اصلن قانع باشیم به یک لذت کوچک روزمره. هشدارها همین‌جا تمام نمی‌شود. مجبورم با عمویم و چهره زخم‌خورده‌اش روبرو شوم. عمویی که در جهان واقعی تصمیم گرفت آرشیو فروش شود. دکمه پاوز را زد و سالها همان ماند که بود. بعد ادامه دارد. دنبال مجتمعی می‌گردم که سازنده‌اش یک روزنامه‌نگار پیر است که حالا بنگاه‌دار شده و زنش از موسسین یکی از شبکه‌های سیماست. خب، چه روزنامه‌نگاری  جوانی را می‌شناسم که همسرش در سیما کار کند؟گفتن ندارد که رویا مرا مثل اسکروچ دارد می‌برد به کریسمس آینده. آن روزنامه‌نگار پیزوری  احتمالن خودمم! وارنینگ رویا تمامی ندارد انگار. حالا خطر فاجعه “باسمه‌ای” و “الکی” شدن همه شهر را برداشته. آدم‌ها متوهم و الکی‌خوشند. “شهر ” یکی از نمادهای خود است که رویا به ندرت استفاده می‌کند. مگر چیزی تمامیت ارضی وجود روانی ما را ، شهر روان ما را ، تهدید کند. یادم هست بعد این رویا کمی خودم را جمع و جور کردم. […]

این چیست؟

شما در حال خواندن رویای سی و هفتم: شهر در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: