رویای سی و ششم: خرقه سایز کوچک

سپتامبر 21, 2009 § 3 دیدگاه

80/5/17 خواب می‌بینم:

دختری‌ست 6 ساله.پدرش می‌‌خواهد با او صحبت کنم ببینم چش شده است؟ چرا گوشه‌گیر شده؟

وارد اتاقش می‌شوم و نقاشی‌اش را نگاه می‌کنم. موشی را کشیده که از دهان گربه‌ای بیرون می‌آید و از دهان آن گربه ، سگی.

او روز یا شبی بارانی از خانه خارج شده . چیزهایی می‌گوید و من به یاد خاطرات کودکی‌م که حالا زنده شده برایش تعریف می‌کنم که چطور یک‌بار زیر باران  مدت زیادی مانده‌ام و سینوزیتم بخاطر آن ماجراست.

دخترک لحظه‌ای از جهان لاهوت را درک کرده،‌حالا خرقه پوشیده، آنچه از زندگی می‌بیند با ادراکش ناساز است.

پدر پیر و بی‌حوصله‌اش می‌پرسد که آیا فهمیده‌ام مشکلش چیست؟  دخترک را روی شانه می‌نشانم و در گوشش پچ‌پچه می‌کنم. سعی می‌کنم به او بفهمانم چه چشیده و چه دیده. یادم می‌آید روزی مادرم چیزی را که بخاطرش با عشق زیر باران مانده بودم دور انداخته.

با پدرش در اتاق تنها می‌شوم. می‌خواهم توضیح دهم اما او بی حوصله‌تر از این است که بشنود. می‌گویم اگر مرا قبول دارد باید به دقت گوش کند. می‌گویم نفسی پیامبرانه در این خانه دم و بازدم می‌کند که خانواده باید به آن ببالد و غنیمتش شمرد.

§ 3 پاسخ برای رویای سی و ششم: خرقه سایز کوچک

این چیست؟

شما در حال خواندن رویای سی و ششم: خرقه سایز کوچک در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: