رویای بیست و چهارم: آئولدنیا و استخوان‌های پراکنده

سپتامبر 8, 2009 § 3 دیدگاه

81/4/6  خواب مي‌بينم:

يکي از دوستان مادرم مرده…» آئولدنيا» زن جواني که با پدرش زندگي مي‌کرد. استخوان‌هاي او به همراه دست‌نوشته‌هايش بصورت پراکنده در تابوتها مختلفي دفن شده. با مادرم شبانه به قبرستان متروک مي‌رويم تا بنا به وصيت او دست‌نوشته‌ها را کششف کنيم و استخوان‌هايش را گرد آوريم.

هر نوشته را که مي‌خوانم از ته دل مي‌گريم. زني بوده فقير و فداکار با دو بچه کوچک. از مرگش و خاطراتش به شدت متاثر شده‌ام.

تا ساعت 12 و نيم شب بايد همه استخوان‌ها را در يک تابوت بريزيم و پدرش را خبر کنيم تا بيايد و تحويل بگيرد. من با پدرش تماس مي‌گيريم. قرار است بيايد. و مادرم را در قبرستان ملاقات کند.

من 12 و نيم شب قراري دارم که بايد بروم. اما وقتي پنهاني پدرش را زير نظر مي‌گيريم که با درشکه‌اي بسوي قبرستان مي‌آيد مي‌فهمم توطئه‌اي در کار است. او و گروهي از مردان در صدد تصاحب چيزي‌اند که لابلاي استخوان‌هاست و گويي قصد دارند من و مادرم را نيز نابود کنند.

من تابوت کوچک را برمي‌دارم و مي‌گريزم. آنها به جستجويم برمي‌خيزند. در خيابان مي‌دوم و مقابل ايستگاه اتوبوس نبش کوچه‌اي پنهان مي‌شوم. منتظر اتوبوس خاصي هستم. آدمهاي ديگر هم منتظرند.

گرسنه‌ام؛ تکه‌اي نان مي‌خرم. پسربچه‌اي آنجاست. قيافه‌اش مثل يک نوزاد گنده است. روي سرش کپه مويي قرمز رنگ قرار دارد و هيکل و پوشکش به بچه‌اي يک ساله مي‌ماند. ولي حرف مي‌زند و هم قد بچه‌هاي پنج شش ساله است و سر ديوار نشسته. از من تکه‌اي نان مي‌خواهد حوصله جر و بحث ندارم. نان را به سويش مي‌گيرم و او با پررويي نيمي از نان گرد را مي‌کند. بچه‌هاي آن دوروبر مي‌خندند. مي‌فهمم مسخره‌ام کرده. سرش را به ديوار آجري مي‌کوبم. او همچنان مي‌خندد.

اتوبوس موعود نمي‌رسد. دو دلم که با تاکسي بروم يا نه. سرانجام اتوبوس مي‌آيد . خودم را داخلش مي‌اندازم و در مقابل گورستان پياده مي‌شوم. جايي که پدر آئولدنيا مادرم را هيپنوتيزم کرده و خوابگردانه بر درشکه خود نشانده.

با خودم مي‌گويم بس است.مي‌خواهم بيدار شوم. چشمانم را باز مي‌کنم.

…و بيدارم

§ 3 پاسخ برای رویای بیست و چهارم: آئولدنیا و استخوان‌های پراکنده

  • آیدین می‌گوید:

    چرا و چگونه؛
    علی میرمیرانی
    امیر صدری
    حسین یعقوبی
    مسعود مرعشی
    از تحریره ی چلچراغ حذف شدن؟ منتظر جوابت هستم سروش جان!

  • […] رویای بیست و چهارم : آئولدنيا و استخوان‌هاي پراکنده اول این که اسم آئولدنیا از کجا آمد؟ نزدیک‌ترین نام بهش، که بلدم آئورلیانو بوئندیای حضرت مارکز است. حس و حال کلی خواب را می‌شود درک کرد: باید درصدد پاسداشت یک میراث پنهانی باشم. اینجا شباهت شخصیت رویا با نام خاندان صد سال تنهایی روشن‌تر می‌شود. چند ماه پیش از این رویا صد سال تنهایی را شبی یک نفس خواندم و به قدر سالها ایمان در دلم کاشت که ادبیات می‌تواند گمشده‌ام باشد. با این حال برای درک جزئیات داستان نوسفراتویی‌اش باید جزئیاتی از آن روزها یادم باشد که نیست. […]

این چیست؟

شما در حال خواندن رویای بیست و چهارم: آئولدنیا و استخوان‌های پراکنده در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: