رویای بیست و دوم : شهدخت

سپتامبر 6, 2009 § 3 دیدگاه

78/12/7  خواب مي‌بينم:

گاه انسانم و گاه نيمه هيولايي خوشدل که به قصد يافتن بانويي افسانه‌اي روانه شده‌ام. بي‌نشاني…

دندان به هر آزمون عتيق مي‌سايم و پنجه در پنجه هر ديو و دد مي‌افکنم و طبق دستورالعمل هايي مبارزه مي‌کنم.

سرانجام در محاصره دشمنان در قصر بانو را شکسته، وارد مي‌شوم.

خدمتکار غريب او که هم نوکر است و هم رئيسش، به من خوش‌آمد مي گويد و مي‌خواهد دنبالش از پله‌هاي بالا بروم. وسيله‌اي ماشين حساب مانند هم مي‌دهد دستم. مي‌دانم طبق قواعد بازي بايد مقابل غرفه‌اي در هر پاگرد باز ايستم و کارم را محاسبه کنم….

آن طور که قواعد بازي مي‌گويد، هيچ وقت به شهدخت نخواهم رسيد.اما نوکر چنين نمي‌خواهد. مي‌خواهد مرا با شهدخت روبرو کند.با عجله دنبالش از پله‌هاي پيچ درپيچ و کوتاه قصر بالا مي‌روم.

بايد گلي را به دست او برسانم. گلي غريب و افسانه‌اي که برايش يافته‌ام. همه مردم در نوبت ديدار اويند.

براي رفتن به آخرين طبقه بايد از پاگردي که نيميش ريخته و خطر سقوط دارد عبور کنم.عبور مي‌کنم. شهدخت را در جمع مردم مي‌بينم. (…) چه زيباست!

نوکر مرا معرفي مي‌کند. شهدخت، گل را مي‌بيند- که گل‌برگهاي زيادي از آن در مسير ريخته- و از آن تعريف مي‌کند. دستي به جيب مي‌برد و چند اسکناس به دستم مي‌دهد. من وارفته و متعجب رفتنش را مي‌نگرم. من انتظار ديگري داشتم. پاداشي عظيم‌تر و ماندني‌تر.

دور مي‌شود. من آرام مي‌گريم.

§ 3 پاسخ برای رویای بیست و دوم : شهدخت

  • مبم می‌گوید:

    «روزگاری‌ست که از هر دکتر جکیلی دکترتر شده»
    اولش خنده بود و بعدش… بعدش یک حسرت کوفتی و لعنتی

  • تخته سیاه می‌گوید:

    انتظارات مارو رها نمی کنن…حتی در خواب

  • […] رویای بیست و دوم: شهدخت تاریخ رویا مربوط به سالهای سختی است. اواخر سال اول دانشگاه که بعد همه شورها و سوزهای نوجوانی در محیط غریبه و ناساز احساس اخراج آدم از بهشت عدن را داشتم. از همه کسان و چیزهایی که دوستشان داشتم دور بودم و “او” تنهایم گذاشته بود. طبیعی است که ببینم حاصل دندان به هر آزمون عتیق ساییدنم پاداشی بی‌قدر است. خوابها اغلب ساده‌تر از چیزی هستند که به نظر می‌رسند. […]

این چیست؟

شما در حال خواندن رویای بیست و دوم : شهدخت در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: