رویای بیستم: او

سپتامبر 4, 2009 § 4 دیدگاه

86/12/28  (؟) خواب می‌بینم:

یک اسم من‌درآوردی داریم و یک چهره.ماموران او همه جا هستند.دسترسی به او غیر ممکن است و حتی معلوم نیست او خودش باشد.سر رشته همه امور به دست او است.می‌خواهیم پیدایش کنیم.

در تلاش برای یافتن محل اختفای او به تدریج با عده‌ای دیگر همراه می‌شویم.بعضی دوست، بعضی جاسوس و در این میان یک نفر که به تدریج  چیزهایی درباره‌اش می‌فهمیم: یک زن.بلند قد میانسال که اول به عنوان مامور مخفی معرفی می‌شود و کم‌کم درمی‌یابیم نفوذ و قدرتش بیش از چیزی است که گمان می‌کردیم.نیمی از آدم‌ها مامور اویند.بامن بد نیست.اما پرهیبت و خوش‌پوش و ترسناک است.

همه در اتاق بسیار بزرگی جمع‌ایم که در حقیقت اتاقک یک آسانسور است.تعقیب و گریز و جنگ قدرت همچنان درون آسانسور که بسیار به یک دیسکوی شلوغ و درهم برهم شبیه است، ادامه دارد.گمانم چیزی می‌دانم که مرا نکشته‌اند تا کنون.

آخر قصه مرد مرموزی را که دنبالش بودیم،دستگیر می‌کنیم.و من حقیقت را در می‌یابم: خداوند عالم ، وجود ناشناسی که سر رشته‌ها به دست اوست نه مرد مرموز که زنی‌است که همراه ماست.من به خاطر دانستن این حقیقت زنده‌ام.من از بندگان آن خداوندگار خواهم بود.

§ 4 پاسخ برای رویای بیستم: او

این چیست؟

شما در حال خواندن رویای بیستم: او در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: