روياي نوزدهم: هاكسلی

سپتامبر 3, 2009 دیدگاه‌ها برای روياي نوزدهم: هاكسلی بسته هستند

81/6/1 خواب می‌بینم:

در خانه مادربزرگم هستم. فامیل می‌آیند. زنهای فامیل سفارش چیزی را می‌دهند که بروم بخرم. بیرون برف و سرماست. اما آنچه باعث می‌شود از بیرون رفتن اکراه داشته باشم، این است که اصلن نمی‌دانم چه می‌خواهند! مشخصات کلی می‌دهند، اندازه‌اش را نمی‌دانند( وانمود می‌کنند که از فرط بدیهی بودن نمی‌خواهند توضیح دهند) چیزی مثل دستکش یا کفش. به هر حال قرار است بروم بیرون و از سر شانس و تقدیر پیدایش کنم.با یکی از دوستانم می‌روم. بیرون به شدت برف می‌بارد. هم را گم می‌کنیم.

چیز مورد نظر را از یک هیولای برفی می‌دزدم..در اثر ضربه او بیهوش می‌شوم و وقتی به خود می‌آیم راه می‌افتم سمت خانه مادربزرگم. می‌رسم. در را قفل می‌کنم و فکر می‌کنم شبح هیولا را دیده‌ام که تا خانه تعقیبم کرده و اگر مطمئن شود که چیزی از او دزدیده‌ام، امانم نخواهد داد.

چیز مورد نظر کاموا یا میل بافتنی‌ست. چون وقتی می‌بینم یکی از اعضای فامیل دقیقن روبروی پنجره نشسته و بافتنی می‌بافد، به او توصیه می‌کنم جایی بنشیند که از بیرون دید نداشته باشد.

با این حال اهالی خانه نگرانی من را جدی نمی‌گیرند و متوجه وخامت اوضاع نیستند. می‌روم شوفاژخانه و در را بروی خودم می‌بندم. در لحظه‌ای در نبرد با هیولایی دیگر به اعماق سقوط می‌کنم.

وقتی به هوش می‌آیم همراه بسیار غریبه و آشنای دیگر در یک سالن تاریک زندانی شده‌ایم. هیچ کسی نمی‌داند قرار است چه اتفاقی بیافتد. صاحبخانه وارد می‌شود. مردی‌ست آرام و کوچک اندام. خودش را معرفی می‌کند: » آلدوس هاکسلی»

می‌گوید از جمعیتی که اینجا گرد آمده‌اند عده‌ای آزاد می‌شوند و عده‌ای مجازات. او ابتدا چرخی در جمعیت می‌زند.  گویی همه ما در اتقاداتی مشترکیم. دو نفر را همانجا آزاد می‌کند. یکی پسری‌ تک‌شاخ است و دیگری پسرکی دیگر با شاخ‌های ریزی در سرش. گویی این‌دو موجوداتی جادویی‌اند و نباید آزار ببینند. یکی از هم دانشگاهی‌هایم برای فرار، شاخ‌مانندی روی سرش گذاشته اما هاکسلی فریب نمی‌خورد. دوستم به گریه می‌افتد و نوحه می‌خواند و از زن و خانواده‌اش می گوید. هاکسلی خونسرد میان ما گشت می‌زند.

می‌گوید برخی انسانها در ذهنشان جنایتکارانی هسند که فرصت عمل پیدا نمی‌کنند. او فقط می‌خواهد به انجام این ماجرا کمک کند اما تا قبل از آن به ما فرصت می‌دهد برویم و در کتابخانه مجهز آنجا بگردیم و هر سابقه هنری یا ادبی از خودمان و خانواده‌مان وجود دارد برایش ببریم که در سرنوشتمان بی‌تاثیر نیست.

کتابخانه برخلاف گفته‌اش اصلن کامل نیست. اکثر برگه‌دانها خالی‌اند و در برگه‌های درهم و برهم  بعضی دیگر امکان جستجو وجود ندارد. از یکی می‌خواهم دنبال نام من بگردد. خودم را لعنت می‌کنم که حتی یکی از نوشته‌هایم همراهم نیست. همانجا روزنامه‌ای پیدا می‌کنم که صفحه اولش عکس هاکسلی را انداخته. او تازه از زندان گریخته. وحشی و دیوانه است. تصویر، او را در حال بیرون کشیدن زبان یک نفر با انبر نشان می‌دهد. هول برم می‌دارد. اما می‌ترسم فرار کنم. فکر می‌کنم اگر مدارکی که می‌خواهد پیدا کنم و برایش ببرم ممکن است آزادم کند.

از آنجا بیرون زده‌ام تا یکی دو مجله بگیرم. در مجله فیلم چیزی درباره هاکسلی نوشته: فیلمی‌ست محصول 2002 به نام «استاد رنگرزی» درباره فردی به نام هاکسلی که قتل زنجیره‌ایست و معتقد است باید براساس رسالتش عمل کند.

خیالم راحت می‌شود. فکر می‌کنیم همه آنچه تجربه کردم فیلم استاد رنگرزی بوده. بعدتر شک می‌کنم. شاید این مجله خریدن من هم جزئی از فیلم باشد…یعنی تمام نشده. یعنی باید تا آخرش را تجربه کنم.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

این چیست؟

شما در حال خواندن روياي نوزدهم: هاكسلی در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: