رویای شانزدهم: دکتر حقیقت و پسران پرنده

اوت 31, 2009 § 6 دیدگاه

85(?) خواب می‌بینم:

انگار جنگ یا انقلابی‌ست. مردم به هم ریخته در خیابان می‌لولند. زنان تلاش می‌کنند پناهنده شوند. سعی می‌کنم هر طور شده همسرم را بفرستم آن طرف مرز تا جاش امن باشد و سر فرصت پیدایش کنم. هر چند آن طرف مرز هم جای زیاد دوری نیست.

در خانه‌ای زندگی می‌کنیم .در کنار آدم‌هایی که در عالم واقع نمی‌شناسمشان اما در خواب دوست و فامیل و همسایه‌اند. مثلن پیرمردی هست به اسم “دکتر حقیقت” که متخصص پژوهش‌های روحی و فوق طبیعی‌ست و در جوانی‌اش آزمایشات غریبی انجام داده، چند زن و خدمتکار و …

نگران مهرنازم و می‌خواهم سریع از بحران دورش کنم. طی وقایعی می‌فهمیم که برایمان جاسوس گذاشته‌اند و به این راحتی نمی‌توانیم فرار کنیم.

در همین گیر و دار است که من احساس می‌کنم گاهی چیزهای غیرواقعی می‌بینم. چیزهایی که قادر به اثباتشان به دیگران نیستم. مثلن مرغی که خیلی راحت مثل آدمیزاد حرف می‌زند. کم‌کم قبول کرده‌ام که دچار توهم هستم. تا آن شب…

تا آن شب که در دستشویی مقابل آینه ایستاده‌ام و به چهره خودم نگاه می‌کنم. در را می‌بندم. ناگهان چیزی با فشار برای لحظه‌ای در را به سمت بیرون می‌کشد. فریاد می‌زنم. همه به آنجا می‌ریزند. نمی‌خواهم بترسند. سعی می‌کنم خیالشان را راحت کنم که چیزی نشده. اما مهرناز چیزی می‌بیند. یک رد سفید معلق در هوا که دیگران نمی‌بینندش و او با انگشت مسیرش را به ما نشان می‌دهد.

همه پشت به پشت هم وسط اتاق ایستاده‌ایم و از ترس می‌لرزیم. در حالی‌که آشکارا مورد حمله ارواح قرار گرفته‌ایم.

روستاییان و اهالی محل کم‌کم اعتراف می‌کنند که در گذشته شاهد وقایع عجیبی بوده‌اند که آزمایشات دکتر حقیقت مسبب اصلی‌شان بوده. از جمله پسربچه‌ای که در همین خانه آن‌قدر استفراغ کرده تا مرده ( که من حضورش را در دستشویی و مهرناز استفراغش را معلق در هوا ، دیده بودیم) یا تخم‌مرغ‌های قهوه‌ای کوچک با نشان‌هایی شوم.

هوا تاریک است. نوزاد غول‌پیکری با چهره یک پسربچه و آثار جرح فراوان بر بدن در هوا معلق است و روی سقف اتاق حرکت می‌کند. من از وحشت رو به موتم. او دم پنجره می‌پیونند به پسربچه عجیب و غریب دیگری که مخلوطی از انسان و پرنده است ، مثل شب‌تاب می‌درخشد و از ماه بیرون جهیده.

پسر پرنده عجیب که دو طرف سرش چشم دارد ظاهرن همان روح اصلی‌ست که ناخواسته باعث آزار ما شده… خداحافطی می‌کند و هر دو می‌روند.

§ 6 پاسخ برای رویای شانزدهم: دکتر حقیقت و پسران پرنده

  • رضا. پ می‌گوید:

    يك بار نيز من چيزي شبيه اين رويا را ديدم
    1.كوچه هاي سنگ وسيماني توددر تو و خيس صداي فرياد هاي جمعي ممنوعي شنيده مي شود اما جمعيت ديده نمي شوند هوا با نوري پريده روشن است مادرم و مادر بزرگ با چهره هايي در رفته مي گويند : ديدي ، ديدي بالاخره آنچه خواستي اتفاق افتاده من از لابه لاي اين كوچه هاي سنگ وسيمان به سمت محل صداها مي روم اما نمي توانم از گل ولاي كوچه ها عبور كنم.( مثل شعر ري را نيما))
    2. يك موضوع به ظاهر بي ربط نمي دانم رمان استخوانهاي دوست داشتني را خوانده ايد يا نه ، ايماژي هست در اين رمان كه بسيار تكان دهنده است. قاتلي در يك محله ي دهه هفتادي دختر نوجواني را به قتل مي رساند و جسد تكه تكه اش را درون گاو صندوقي قديمي قرار مي دهد و به خانواده اي مي سپارد كه در ازاي پول از اشيا مزاحم شما نگهداري مي كنند رواي اين رمان خود آن دختر مرده است : تصوير گاو صندوقي كه رمزش مشخص نيست در ميان خرت وپرت هاي دور ريختني در جايي پرت ناگهان اينگونه هراس انگيز مي شود.

  • Breitling می‌گوید:

    يك بار نيز من چيزي شبيه اين رويا را ديدم
    1.كوچه هاي سنگ وسيماني توددر تو و خيس صداي فرياد هاي جمعي ممنوعي شنيده مي شود اما جمعيت ديده نمي شوند هوا با نوري پريده روشن است مادرم و مادر بزرگ با چهره هايي در رفته مي گويند : ديدي ، ديدي بالاخره آنچه خواستي اتفاق افتاده من از لابه لاي اين كوچه هاي سنگ وسيمان به سمت محل صداها مي روم اما نمي توانم از گل ولاي كوچه ها عبور كنم.( مثل شعر ري را نيما))
    2. يك موضوع به ظاهر بي ربط نمي دانم رمان استخوانهاي دوست داشتني را خوانده ايد يا نه ، ايماژي هست در اين رمان كه بسيار تكان دهنده است. قاتلي در يك محله ي دهه هفتادي دختر نوجواني را به قتل مي رساند و جسد تكه تكه اش را درون گاو صندوقي قديمي قرار مي دهد و به خانواده اي مي سپارد كه در ازاي پول از اشيا مزاحم شما نگهداري مي كنند رواي اين رمان خود آن دختر مرده است : تصوير گاو صندوقي كه رمزش مشخص نيست در ميان خرت وپرت هاي دور ريختني در جايي پرت ناگهان اينگونه هراس انگيز مي شود.;. All the best!!

  • سایه می‌گوید:

    آیا این وبلاگ تازه تاسیس واقعا به تبلیغ احتیاج دارد!؟

  • سایه می‌گوید:

    سلام
    من هم این روزا خواب زیاد می بینم. نمی دونم خوابه کابوسه رویاست. تو خوابم یا بیداریه. فقط می بینم همه جا شلوغه و می خوان منو بگیرن و همیشه یه نفر هست که کمکم می کنه. ولی نمی دونم کیه.

  • محبوبه میم می‌گوید:

    این واقعا شبیه یه خواب بود . بی حد و حصر مکان و زمان .

  • مسعود می‌گوید:

    به پروژه «ابتکار دارما» هم شبیه بود. نه؟ شاید هم من اشتباه می کنم…

این چیست؟

شما در حال خواندن رویای شانزدهم: دکتر حقیقت و پسران پرنده در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: