رویای پانزدهم: قد کشیدن

اوت 30, 2009 § 6 دیدگاه

81/4/4 خواب می‌بینم:

دو نفر هستند. عینکی و لاغر که پالتو پوشیده‌اند.هر دو شبیه هم‌اند و  در یک خیابان زندگی‌ می‌کنند. من یکی از آنها هستم. یا ناظری بی‌طرف که قصد دارد آنها را متوجه هم کند. آنها به طور غریبی، بی‌آنکه هم را بشناسند از مواجهه با یکدیگر می‌گریزند.

بلاخره یکی‌شان راضی می‌شود جایی به انتظار دومی بماند. من فهمیده‌ام که آنها در حقیقت تصاویری ثبت شده بر نوار سلولوئید فیلم هستند. فیلمی که هزار بار تکرار شده و تغییرش تقریبن غیرممکن است. مرد منتظر به این خودآگاهی می‌رسد و می‌گوید از هزارها باری که دقیقن همین اعمال را تکرار کرده، چیزهایی بخاطر دارد.جریان فیلم را عوض می‌کنیم. رفتار ما غیرقابل پیش‌بینی می‌شود.

آن‌دو بسوی هم می‌روند. با هم می‌روند. در هم یکی می‌شوند.حالا من آنهایم.

و بعد …بزرگ شدن. بزرگ شدن معجزه‌آسا.به سرعت از سطح نوار فیلم بزرگتر می‌شوند تا به ابعادی انسانی می‌رسند. احساس غریبی‌ست. انگار ناگهان زمین کوچک می‌شود.  از سطح زیرپایمان دور می‌شویم و آسمان پهناورتر و پهناورتر می‌شود. از آسمان آبی بالای سرمان سر بلند می‌کنیم و آسمان سیاه پر ستاره می‌ترساندمان. من چشمم را می‌بندم تا تغیرات ایجاد شود و بزرگ شدن حیرت‌انگیزمان پایان پذیرد. از این تغیرات می‌ترسم. از تنهایی و کوچک  شدن جهان اطراف و زندگی‌ سابقمان می‌ترسم.

§ 6 پاسخ برای رویای پانزدهم: قد کشیدن

  • Azin می‌گوید:

    محشر

  • خازییل می‌گوید:

    چند عبارت اول یاد چاغ و لاغر انداختم.

  • میم می‌گوید:

    آقای خواب بزرگ عزیز
    چن‌تا سوال:
    1. مستر هایدیات که بود؟
    2. مستر هایدیات چه شد؟
    3. آیا او از «رها»سانان بود؟!
    4. آیا او در جنایانی که در خوابها اتفاق می‌افتد دست دارد؟

    تکمله: طی 48 ساعت گذشته شناخت نسبی‌ای پیدا کرده‌ام به‌ش، شاید جواب برخی از سوالات را تا حدودی پیدا کرده‌ام اما همین شناخت نسبی باعث شده که… ای بابا چرا شرح ماوقع می‌کنم من؟!
    اصن می‌دانید از آنجایی که ما طفلیم هنوز برای درک اینجور مسائل جوابمان را ندهید بهتر است!

  • شرمین نادری می‌گوید:

    خواب یک موجود عجیب را دیدم.هر چه بود سر دسته بدها و سیاه دلها و پلید ها بود.اما قد یک بچه دهساله با چشمهای معصوم.توی خواب می دانستم این همان ضد مسیح است،پسر شیطان.چشمهایش آبی آبی بود و موقع خندیدن روی گونه اش چال می افتاد.نمی توانستم بکشمش . نمی شد آن چشمها را دید و سنگدل ماند.بعد اما جرقه ای انگار ذهنم را روشن کرد،دیدمش که چطور یک پسر بچه دیگر را له کرد،دستش را از آرنج گرفت و له کرد،خون که از بازوی آن پسر بیرون زد ،من دیوانه شدم.دویدم،انگار پرواز کردم و افتادم پشت گردنش ،دندانهایم را فرو کردم توی رگهایش و با تمام وجود بلعیدمش.آرنجش بالا آمد که من را پس بزند،مثل همه بچه هایی که کشته و سوزانده و خورده ،لهم کند. آن وقت من با دهن پر خون فریاد زدم ،دستش را پیچاندم،شکاندم.کتفش در آمد و له شد.موقع خوردن بود.

  • عاليه عطايي می‌گوید:

    سلام. روياي عجيبي بود چند بار خوندمش راستش برداشتم رفت سمت ماليخوليا. البته من خودم متوهم هستم فضاي وبلاگتون رو دوست داشتم عجيب بود جا براي كنكاش زياد داشت. اگه وقت داشتيد سراغ من بياين البته……حالا بعد

این چیست؟

شما در حال خواندن رویای پانزدهم: قد کشیدن در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: