رویای سیزدهم: معمای مجسمه

اوت 28, 2009 § 4 دیدگاه

86/12/28  (؟) خواب می‌بینم:

باید یک مجسمه بسازم. برای یک شرکت روغن‌کشی. طرح مورد نظر آنها این است:

dream13

در همین گیر و دار با اتفاقاتی روبرو می‌شوم که زندگی‌ام را تغیر می‌دهد:

من به همراه سه نفر دیگر ایستاده‌ایم. شخص چهارمی از راه می‌رسد و می‌خواهد با ما دست بدهد. ما باید هر کدام یک قدم به سمتی برویم و بعد با او دست بدهیم. او “خدا”ست. اسم دیگری ندارد. خود خداست.

او مرا می‌خواهد. برای یک پروژه استخدام شده‌ام. بدون این‌که خودم بدانم یا بخواهم. باید تندیسی برای خدا بسازم. باید معمایی را حل کنم. و اگر موفق نشوم خواهم مرد. نه یک مرگ عادی؛ ذره‌ ذره و دردناک.

معما این است: آن سه نفری که با من بوده‌اند هم خدا بوده‌اند. ما چهار نفر برابر او یک نفر. ولی نام خدا از اول آغاز می‌شود. تمام حرکات ما باید به نحوی باشد که تکراری نباشد و ترکیبش به ( نام) خدا برسد.

من بیدار می‌شوم. در محیطی غریبه. در ساحت دیگری از حیات. با ادوات و شماره‌ها و رنگ‌ها. باید تندیسی که خدا خواسته بسازم. به گریه می‌افتم. اعتراف می‌کنم نمی‌توانم. همه حرکات و اعداد در این ساحت سمبولیک است. اگر باهوش باشم باید بتوانم حرکت بعدی را تجسم کنم؛ ولی نیستم.

فرصت دو هفته‌ای تمام می‌شود. یکی از سه نفر می‌خواهد کتابی را امضاء کنم. کتابی که جلدش را خودم طراحی کرده‌ام. صفحه آخر به من می‌رسد. تکه‌های همسرم را برایم می‌آورد. قدرت خدا غیر قابل تصور است…

§ 4 پاسخ برای رویای سیزدهم: معمای مجسمه

این چیست؟

شما در حال خواندن رویای سیزدهم: معمای مجسمه در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: