رویای دوازدهم: سلطان مار

اوت 27, 2009 § 4 دیدگاه

79/7/5 خواب می‌بینم:

با خانواده‌ام در جاده شمالیم. پشت سر ما اتومبیل سیاهرنگی‌ست که لحظه‌ای از ما سبقت می‌گیرد و مرد عجیب صندلی عقب‌اش را می‌بینم.

نیم‌نقاب به چهره دارد. خواهرم می‌گوید : “شبیه زورو است!” چشمانش چند عنبیه سرخ دارد و کره چشمش سبز و بزرگ است. و صورتش مو ندارد. او “سلطان مار” است که در پوست آدمی خزیده. عامل تمام جنایاتی خون‌باری که در مسیر دیده بودیم. دور می‌زنیم و برمی‌گردیم.  او هم دنبال ما می‌آید.

وقتی خیالمان راحت می‌شود که دیگر تحت تعقیب نیستیم، در بیشه‌ای تاریک توقف می‌کنیم. در حال مهیا کردن بساط آتش هستیم که صدای خواهرم می‌آید از گوشه‌ای : “این آقاهه چقدر شبیه زورو است!”…

§ 4 پاسخ برای رویای دوازدهم: سلطان مار

این چیست؟

شما در حال خواندن رویای دوازدهم: سلطان مار در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: