رویای دهم: دخمه تعمید

اوت 24, 2009 § 11 دیدگاه

79/8/2 خواب می‌بینم:

[…] شهر درهم ریخته و پریشان است. به دخمه‌ای پناهم می‌دهند.

پیرمردی آنجاست. یحیی تعمیددهنده‌ست. و دو نسخه از عیسی. یکی بدلی و یکی اصل. یکی‌شان با موهای سفید و خویی وحشی به دیوار بسته شده و دیگری جوانکی‌ست پریشان و حیران.

من شک ندارم که موجود درنده زنجیر شده، عیسی اصلی نیست. اما یحیی مردد است. و تا مردد باشد پیامبر بعدی را  غسل تعمید نخواهد داد. و کسی به نجات شهر برنخواهد خواست.

آدم‌های دیگری هم گوشه‌های نمور دخمه چمباتمه زده‌اند. در نگاه اول شبیه هم‌کلاسی‌های دانشگاهم هستند. بعد که دقت می‌کنم می‌بینم همه انگار نسخه‌های بدلی و ناشیانه‌ای از آشناهای حقیقی‌اند. که در تاریک روشن یا موقع حرف‌زدن چنان تغیر قیافه می‌دهند که می‌فهمی دروغی‌اند.

با پیرمرد دعوا می‌کنم. تکانش می‌دهم. لابه می‌کنم.استدلال می‌آورم و آدم‌های دیگر دخمه را نشانش می‌دهد.

پیرمرد یک‌دل نیست. پیرمرد شک دارد. شهر دارد می‌سوزد…

§ 11 پاسخ برای رویای دهم: دخمه تعمید

  • nazli heydarian می‌گوید:

    shoroosh,neshanash mideham.be oOon pire marde,adamhaye digar ra…alan gerefti:D?

  • سایه می‌گوید:

    خودش خواست…

    منم براش کامنتاشو به نام خودش می نویسم!

  • ميم می‌گوید:

    دوس دارم بپرسم عليرضا ميراسدالله چه شكلي بود تو خوابتون؟!
    ..
    كاش مي شد خوابي ديد نزديك به حس و حالا اين روزهامان…

  • رضا. پ می‌گوید:

    روياهايت را به دشمن ات بسپار بلاي جان او مي شوند.

    استانيسلاو يرژي لتس،گزيده ي آفوريسم ها،فكر هاي اصلاح نشده
    ترجمه اميد مهرگان، نشر فرهنگ صبا

    نقل قول هاي فشرده گزنده و همجواري هاي تكان دهنده
    كتاب كوچكي است اما بيش از يك هفته است كه در گير آنم
    حتما بخوانيد

  • nazli heydarian می‌گوید:

    agha jan,oOnja ke neveshti,labe mikonamo folan,va adamhaye digare dakhme ra neshanash midahammmmmmmmm.

  • شرمین می‌گوید:

    دیشب .خواب می بینم خون آشام هستم.عاشق تاریکی و بوی خونم و توی شبهای خنک بالای تپه های تاریک می پرم و از پشتکهای خفاش وارم لذت می برم . تبعیدی ام اما. خانواده ام ترکم کرده اند.از دندانهایم می ترسند و در باره خوراک روزانه ام قصه بافی می کنند.هم خانه ام ، زن دیگری است که مثل من خون می خورد و هر چند از من درنده تر است،عاقلانه تر هم رفتار می کند.خانه ما آتلیه ای است بیرون شهر ،بالای تپه ای بلند و مه گرفته که هر از گاهی پذیرای موجوداتی مثل خودمان است . شبی اما خانواده ام به دیدنم می آیند.دوستانم و آدمهایی که برایشان احترام قائلم.لیست مرموزی به دست من می دهند. گریه می کنند و جای زخمهای عجیبی را نشانم می دهند ،جای دندانهای خون آشامهایی دیگر. آن شب من برای آخرین بار روی تپه پرواز می کنم.از آزادی و پاکی به انتها رسیده ام لذت می برم و بوی خون و تپش قلب حیوانات دور و برم را توی ریه هایم فرو می برم.دنبال شکارم.

  • […] رویای دهم : دخمه تعمید خواب را نه سال پیش دیدم اما نیمه اولش را بخاطر شباهتش را فضای روز و سوتفاهمی که ممکن بود برانگیزد حذف کردم. همه کسانی که نوشتن ( بخوانید خلق کردن) را راه زندگی‌شان برمی‌گزینند تا ابد با تم ” ایمان” درگیر خواهند بود. چرا؟ ویرجینیا وولف پاسخ می‌دهد: ” دنیا از مردم نمی‌خواهد شعر و رمان و تاریخ بنویسند؛ دنیا به اینها نیازی ندارد. برای دنیا اهمیتی ندارد که فلوبر کلمه مناسب را پیدا کند یا کارلایل با دقت و وسواس این یا آن واقعیت را به اثبات برساند. و طبیعتا برای آنچه نمی‌خواهد بهایی نمی‌پردازد.” بنابراین نویسنده ناگزیر است با قواعد جهانی زندگی کند که همه دارند انکارش می‌کنند. این نوع زندگی عاقلانه نیست. اغلب برای سلامتی و حساب بانکی مضر است. پس باید بهش “ایمان” داشت. ایمان ابدی نیست. دری نیست که وقتی ازش گذشتی همه چیز تمام شود. مردانی که خدا بی‌واسطه با آنها سخن می‌گفت هم گاهی اسیر شک شدند. از مسیح که می‌پرسد خدایش چرا تنها گذاشته؟ تا محمد که پاسخش می‌آید” پروردگارت تو را تنها نگذاشته و بر تو خشم نگرفته است”حساب ما ضعفا که معلوم است. سایه دوگانه شک/ایمان تا ابد پهن است بر سرمان. پس یحیی رویا بارها ممکن است نگران و مردد مقابل دو عیسی قدم بزند تا به یقین برسد. تا تعمیدش دهد. تا شهر سوزان روحت را نجات دهد. Posted by خواب بزرگ Filed in رویاها, چند نکته Leave a Comment » […]

این چیست؟

شما در حال خواندن رویای دهم: دخمه تعمید در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: