رویای سوم :دندان اجدادی

اوت 9, 2009 § 46 دیدگاه

دیشب خواب می‌بینم:

دختر 19 ساله شده. او زاده خاندان خون‌آشام‌هاست. طبق رسوم باید توسط بزرگان گزیده و بدل به خون‌آشام شود. او عاشق پسر آدمیزاد است. می‌خواهد با او فرار کند. نمی‌خواهد پا به حلقه نیاکانش بگذارد. جدش،بزرگ خاندان، پیرمردی تکیده و چروکیده و جدی نشسته بر تخت طلا ، نافرمانی را تاب نمی‌آورد. دو عمه دوقلو، وظیفه گزیدن دختر را به عهده دارند. عشاق می‌گریزند. اما مفری نیست. نه قدرتشان به خون‌آشام‌ها می‌رسد نه سرعتشان. دو عمه نحس در تمام این تعقیب و گریز از آنها جلوترند. سر راهشان‌اند. سرانجام دو دلداده را دستگیر می‌کنند. پسر فرار می‌کند. دختر گزیده می‌شود.

زمانی دیگر، روزگاری دیگر. واقعه باز تکرار می‌شود. دختر جوان خانواده، نافرمان و عاشق‌پیشه است.این بار بزرگ خاندان کس دیگری‌ است. پیرزنی خون‌آ‌شام با تاجی از جواهرات. چیزی درونش می‌طپد. تصمیم می‌گیرد از بچه‌ها محافظت کند. باید مقابل همه خانواده بایستد. باید با شوکتش وداع کند. توانایی‌هایش را می‌سنجد. هم قدرتمند است، هم سریع. او همان دخترک  دلداده روزهای قدیم است…

§ 46 پاسخ برای رویای سوم :دندان اجدادی

  • سروش می‌گوید:

    باحال بود ، هر چند محال و ناشدنی! همین!

  • shadi می‌گوید:

    wow
    khoob shod bidar shodi

  • اد می‌گوید:

    خیلی خوب بود رفیق!

  • چلچراغی می‌گوید:

    باید هممون تصور کنم که ماهم میتونیم بشیم تعبیر این رویا
    باید تصور کنیم اگه حتا تصور کردنش سخته

  • صامده می‌گوید:

    تصمیم می گیرد از بچه ها محافظت کند…

  • بنفشه می‌گوید:

    چقدر این روزها خواب می بینید! اصلا دوست ندارم جای شما باشم.

  • nazli heydarian می‌گوید:

    che bahal bud shoroosh:D khosh be halet ke khab mibini,ma ke in ruzha faghat kabus mibinim.:(

  • هوپو می‌گوید:

    سلام. بازم مثل همیشه… عالی بود. / چه رویاهای قشنگی.من مطمئنم که همیشه رویا نمی مونن وگرنه بی شک مغزم دستور توقف تنفسو صادر می کرد.

  • محمدرضا می‌گوید:

    عاشق پیر و پاتالای سنت شکنم، چون هنوز روح جوونیشون فسیل نشده.

  • پدرام می‌گوید:

    چه خوابی …….
    😉

  • saharei می‌گوید:

    salam soroush jan in adress ro mitooni jaye adress e ghabli bezari. saharei.wordpress.com

  • hana می‌گوید:

    چه جالب من همین امروز داشتم یه مطلب در مورد دراکولا و این که اون یه خون آشام بوده و مطلبی در مورد مشهورترین خون آشام های هالیوود میخوندم . به نظرم این مطلب میتونه ایده ی یه فیلم دراکولااایی باشه .

  • خازییل می‌گوید:

    من هم پاسخ خواب بزرگ به بنفشه

  • azra می‌گوید:

    خیلی تراژیک بود!

  • محمد سرابی می‌گوید:

    دوعمه نحس

  • ali می‌گوید:

    اسم فیلمشم کاشکی میزاشتین
    آخه من فیلمای خون آشام زیاد میبینم.

    البته اینم بگم
    اعصابم بعضی وقتا داغون میشه. ولی واقعا نمیدونم اینا چی داره که من اگه تو هفته دو تا نبینم روزم شب نمیشه.

    این هم وب سایتمه.
    http://www.bitasoft.ir/
    با تشکر

  • حبیب محمدزاده می‌گوید:

    ما/در ایران عزیز
    با هیچ دختر بچه ای
    همکلاسی نبوده ایم
    و پلیسهای زن
    زیاد ندیده ایم

    ***

    چند سالی پیش از این
    در کشور کوچک همسایه
    ـ کشور دوست و برادر ـ
    زنی که چشمان زیبایی داشت
    و هفت تیرش را
    به کمر باریکش بسته بود
    به من فرمان ایست داد
    چند سالی می شود که
    قلبم ایستاد

    ***

    مرد
    از پشت تفنگ
    همه چیز را
    زیر نظر داشت
    لعبتان حور
    لعبتان غلمان
    ما فکر می کردیم
    او هرگز
    تیری در بهشت
    شلیک نمی کند

    ***

    زندگی
    ابتدای مرگ است
    با تو زندگی نخواهم کرد

    ***

    من روی صندلی نبودم / کسی روی صندلی تیغ کشیده بود

    من نبودم / ابر صندلی بیرون زده بود

    داشت گریه می کرد

  • لاله خاتون می‌گوید:

    چه خواب خوبي…منم از اين خوابا مي خوام
    اما جناب خواب آلو پس كي نوبت به خود «خواب بزرگ» مي رسه؟

  • کافه اسپرسو می‌گوید:

    چه رویایی تکراریی!
    از این سبک فیلمها زیاد می بینید؟

  • يلي مخلصيم!…اين جلال سعيدي هم پدر مارو دراورده ها كلا

  • لیدی زیر کلاف سیم می‌گوید:

    اینقدر داستان نویسی را ترک کرده اید که مجبورند در خوابها سراغتان بیایند. نکنید این کار را دلشان برایتان تنگ می شود.

  • سمیرا می‌گوید:

    خودشه
    خیلی خیلی خوبه این خوابا
    ما بازم می آیم می خونیم تا شاهد خوابای جدید باشیم

  • شرمین نادری می‌گوید:

    دیشب خواب دیدم با همه آدمهایی که دوست دارم ،رفتم دربند.
    بعد گم می شوم.بین آدمهای غریبه بر می خورم . تلو تلو می خورم.چرخ می زنم و گریه می کنم که تنها هستم.اینها ،این آدمهایی که نمی شناسم عصبی اند . به این طرف و آن طرف می دوند ،به هم تنه می زنند و بلند بلند به زبانی عجیب فریاد هایی می زنند که سر در نمی آورم . بعد با انگشتهای لرزانشان بالای کوههای در بند را نشانم می دهند . سر که بالا می کنم ، می بینم، خون مثل سیلی ترسناک و لزج و نابودگر از بالای کوه می لغزد، سر می خورد ، موج می زند و سرازیر می شود.من فریاد می زنم.می خواهم عزیزانم را نجات بدهم،اما حتی صدایم توی آن شلوغ پلوغی قیامت وار شنیده نمی شود . بعد کسی می گوید:»کوه ها بر انگیخته خواهند شد» ومن از خواب می پرم .جیغ می زنم و دستهایم را نگاه می کنم.دستهایم رنگ پریده است ،عین خودم.خون آشام گزیدتم؟

  • صامده می‌گوید:

    یک سال بعد…favorits…conection…خواب بزرگ…دندان اجدادی!

  • زهرا می‌گوید:

    آخرش رو دوست نداشتم. انگار به آخر داستان های خوب دیگه عادت ندارم!

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      تقصیر ضمیر ناخودآگاهم است. من بی‌تقصیرم.شاید هم ضمیرهای ناخودآگاه چیزهایی می‌دانند که ما نمی‌دانیم…

  • ناشناس می‌گوید:


    قبلا خواب مي ديدم كه فلان كتاب توقيف شده و فلان فيلم مجوز گرفته و بدون سانسور ان هم.و من مي دوم طرف انقلاب و كتاب فروشي ها و يا سينما و يك صف طويلست تا نوبت من بشود و تا خود صب مضطرب بودم كه بالاخره نوبت من م شود يا نه؟
    حالاتر خواب مي بينم با همان عده ادمي كه توي صف بودند داريم توي خيابان مي دويم و سرفه مي زنيم و …گاهي اعتراف هم مي كنيم و بعد توي همين ماحراها بر ميخوريم به ان خاطات كه من هم فلان روز توي فلان صف بودم و يادش به خير.
    حالاي حالا ديگر خواب نمي بينم اگر هم ببينم خواب ان ادم ها را نمي بينم…خواب خودم را مي بينم كه همه چيز اذيم مي كند كه همه چيز زندگيم خراب ست و ديگر نه به كتاب و فيلم و نه دويدن فكر نمي كنم…توي يك تاريكي مهلك دست و پا مي زنم كه هيچ كس همراهم نيست

  • م.ایلنان می‌گوید:

    این خواب ها …این خواب های مبارک اما دهشتناک …چه خوب که خواب می بینی در این روزها و شب های بی رویا

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      از قضا دیشب خواب تو را دیدم ایلنان
      با صدای خسته و گرفته ای که به صدای تو نمی ماند نیم شبی زنگ زدی بودی و از چیزی پرس و جو می کردی: » تازگی‌ها متوجه نشدی که چیزهایت گم می‌شوند؟ کارهایت خراب می‌شوند؟ جای وسایلت به هم می‌ریزد؟ » و من که چند دقیقه پیشش با همه این دردسرها روبرو بودم چشمانم گرد می‌شود که تو از کجا می‌دانی؟ صدا قطع و وصل می‌شود…یک چیزهای سرسری می‌گویی..ماجرا متافیزیکی‌ست و می‌خواهی که فورا پلیس را خبر کنم.من پشت گوشی که صدایم را نمی‌برد داد می‌زنم که آخر پلیس که این چیزها را باور نمی‌کند…

  • شرمین می‌گوید:

    دیشب خواب خانه مان را دیدم.همین خانه ای که در دوردستهاست.خواب دیدم ستونهای سپید بلند دارد و سه طبقه پیچ در پیچ که مقر از ما بهتران است. تاریک و ترسناک و پر از صداهای وهم آلود. سه طبقه ممنوع که از دید همه پنهان است . اما نمی دانم چرا من می بینمش .می ترسم و خیال پردازی می کنم و منتظرم که به رویم باز شود.بعد دستی از آن بالا دراز می شود.دستی نازک و نمدار که برایم نامه ای می اندازد . نامه را بر می دارم، روی کاغذی کاهی نوشته شده و پایینش مهر عجیبی زده اند.کاغذ را توی روشنایی دم دم صبحگاه ،پشت پنجره نگاه می کنم.رویش نوشته شده:دارند نگاهتان می کنند.جوهر سرخ است.بو می کنم، بوی خون می دهد.سر که بالا می کنم میبینمش،دوست جدیدم از آنهاست.

  • صادق صادقی می‌گوید:

    سلام
    برای من خیلی محشر بود. البته نمی‌دانم اگر روزی دیگر و در شرایطی دیگر آن را بخوانم ایا باز همین قدر عالی خواهد بود؟

  • مسعود می‌گوید:

    این یک خواب بزرگه!
    خیلی خوبه که این روزها حداقل میشه با خیال راحت خواب دید.
    و پرونده توالت چلچراغ محشر بود به خدا…

  • شرمین می‌گوید:

    خواب بدی دیدم.خواب یک زیر زمین نمور وسرد و تاریک.بدون پنجره و نور گیر.از آن زیر زمین های قدیمی و غبار آلود که هر گوشه اش یادگار یک دوره از زندگی آدمهایی است ،که سالها بلکه هم قرن ها پیش ،جایی آن بالا زندگی می کردند.من ته زیر زمین بودم .توی تاریکی عجیب و خاکستری که به شبی روشن و ترسناک می ماند.داشتم توی زیرزمین راه می رفتم.نور باریک و کم سوی موبایل را می انداختم روی روزنامه های تلنبار و بین کاغذ های بید زده پی چیزی می گشتم.بعد دیدمش. موجود کز کرده ،ته تاریکی با موهای در هم و چشمهای سیاه و مورب . چمباتمه زده بود توی سیاهی اتاق و انگار چیزی به دندان می کشید .من اما ماتم برده بود.می لرزیدم.نور را پایین آوردم و جثه ریز و لاغرش را که چهار زانو افتاده بود روی طعمه اش بر انداز کردم .نترسیده بودم انگار .حتی وقتی موهای دراز و چربش را از صورتش کنار زد و چشمهای سیاهش بدون آن سفیدی آشنایی که آدمها دارند،درخشید ،باز هم فرار نکردم.پرسیدم :چی می خوری؟ خس خس گلویش آمد و دست باریکش بالا رفت و موشی جگر در آمده و نیم خورده پیدا شد.آن وقت حالم خراب شد.لقی خوردم و عقب رفتم و نور موبایل افتاد توی سیاهی چشمهایش که انگار بدش آمد،خیزی زد و پرید و عین خفاش سریع و بی هوا از بیخ گوشم رد شد.صدایش هنوز توی گوشم هست که می گفت: نترس ، فقط آدمیزاد ،آدمیزاد می خورد.

  • marzie می‌گوید:

    وای که چقدر این شماره 40چراغ محشر بود
    واقعا این شماره فاز داد بهم خیلی خسته نباشید

  • […] رویای سوم : دندان اجدادی تمنا است یا پیشگویی؟  این رویا با استفاده از کلیشه‌های سینمایی چیزهایی را از هسته قدرت آشکار می‌کند. اسطوره می‌گوید هسته قدرت یکدست و به اندازه گردوی دانش سخت و محکم است. حال این که در این رویای رمانتیک خون‌آشامی احتمال همداستانی عاشق قدیمی با جوان‌ها وجود دارد. لازم است چیزی را توضیح بدهم؟ […]

این چیست؟

شما در حال خواندن رویای سوم :دندان اجدادی در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: