شعر پس از آشویتس

ژوئیه 28, 2009 § 22 دیدگاه

1 آدورنو می‌گوید که پس از آشویتس شعر گفتن، وحشیانه است. یا چیزی تو این مایه‌ها.حال و روز احتمالی آدورنو را ما درک می‌کنیم. در مقابل جوی خون روی پیشانی، در مقابل گداخته فلز سفاک میان سینه، در مقابل ضجه و ناله و های‌های مادر داغدیده، آدم چی بنویسد، چه شعر تری بگوید که خاطر حزین را برانگیزد؟ کجاست “ ساحل سلامت”ی؟

2 می‌توانیم حال هم را بدتر و بدتر کنیم. مرور خبرهای روزانه از سقوط و مرگ و قتل کافی‌ست که ته شب ( که تازه روز آغاز می‌شود) آدم پکیده و خموده و بی‌حال یک گوشه کپه مرگش را بگذارد و دعا کند خواب نبیند. همه تلاش‌مان می‌تواند این باشد که این خبرهای زهرمار را با توصیف و تفصیل به گوش هم برسانیم. می‌توانیم ( ناخواسته) با تیشه بیفتیم به جان و روان هم. می‌توانیم بشویم آینه دق هم. دارم سعی می‌کنم عادت خواندن بعضی وبلاگ‌ها را دیگر کنار بگذارم. جغد چوبین یادتان هست؟ از حلقش فقط یک کلام بیرون می‌آمد: یه خبر بد! و بعد یه وری از روی شاخه می‌افتاد…

3 بله …می‌دانم که آن جغد بخت‌برگشته خبرها را از خودش درنمی‌آورد. تازه می‌توانست ادعا کند هوادار آدورنو‌ست!

4 ما ساکنان وبلاگستان با همه خوانندگان جدی و پرو پاقرص‌مان در مقایسه با جمعیت ایران چهار تا و نصفی‌ایم. از بد روزگار مایی که خودمان می‌گوییم و خودمان می‌شنویم همان 2 هزار خواننده کذایی کتابهای این مملکت هم هستیم. همه اینها یعنی ما تکلیفمان با خودمان، دیدگاهمان و حوادثی که رخ داد و رخ خواهد داد روشن است. با تهییج کردن احساسات هم راه به جایی نمی‌بریم. از عصبی کردن همدیگر با نقل هزار باره خبرهای متعفن ، اتفاق بهتری جز همان کپه مرگ بی‌حال نمی‌افتد. از دیدن شبانه‌روز جنازه‌های بی‌گناه رنج‌دیده و از شکل افتاده – وسط خیابان یا وسط غسالخانه – حقیقت تازه‌ای برای خودمان که آشکار نخواهد شد. این سنگ سیزیف که برای خودمان سنگین‌ترش می‌کنیم باید تا کجا برسد که خیالمان راحت شود؟ وبلاگ رسانه مناسبی برای رساندن حقیقت به گوش  هم‌ولایتی‌هایم  که در خانه‌هاشان دارند جومونگ می‌بینند، نیست.

5 روان جامد و مغزهای خسته ما با آنچه این روزها در وبلاگستان تولید می‌شود نیست که زنده و سرحال می‌شود. باید بخزیم به کنج اقتدار خودمان. باید دوباره خودمان بشویم. مبادا خجالت بکشیم از فیلم دیدن و قصه و شعر خواندن در این روزها. از لذت بردن. از نیشخند دائمی‌مان به دنیا. مبادا دریغ کنیم از خودمان، همه آن چیزهایی که ما بودن ما را می‌سازد. ما بودن ما چهار تا و نصفی را می‌سازد.

6 شاعرها، شاعرند. چه‌گوارا نیستند. هر چند برای زندان رفتن و شکنجه دیدن تعلیم ندیده‌اند، اما از پس کارهای زیادی برمی‌آیند. هر جا میان بیابان ، اسکلت کشتی عظیم‌الجثه‌ای را دیدید، بدانید که دست شاعری در کار است…

7 خوشبختانه پس از آشویتس حتی، شاعران سرودند تا امروز. تا ابد خواهند سرود.

§ 22 پاسخ برای شعر پس از آشویتس

  • […] «ما ساکنان وبلاگستان با همه خوانندگان جدی و پرو پاقرص‌م…» […]

  • هانی می‌گوید:

    درود بر خواب بزرگ

  • mvkhiabanian می‌گوید:

    موافقم، درباره برد اثر گذاری وبلاگ ( و ایضا فیس بوک و توئیتر و …) که خودمان برای خودمان حرفم می زنیم و قشر هدف مان جای دیگری است که حرف هایمان هیچ به گوشش نمی رسد.
    فکر می کنم تمام این شلوغ کاری ها و احساسی نویسی ها برای تسکین خودمان است. اینکه برای مرهم درد فرو خورده مان که حتی اجازه ی فریاد کردنش را هم نداریم کمی «چیز» بنویسیم تا «خالی» شویم.

  • هاله می‌گوید:

    چه قدر منفی! من​​ام ترجیح می​​دم شب سر راحت رو بالین نگذارم الانه تو این روزها. سی سال اون​​طور زندگی کردیم که انشالله نره دیگه بسه. خیلی خیلی باهاتون مخالف​​ام.

  • WalKer می‌گوید:

    قانون دشوار آدمیزادگان این است که:

    به رغم جنگ و فقر،

    به رغم بیم جان،

    خود را پاک نگه میدارند.

    پل الوار

    مرسی خواب بزرگ.

    باید حواسمان به پاکی خودمان باشد در این لجن . باید خودمان را پاک نگه داریم وسط این باتلاق گند. همان که یک بار نوشته بودید :» به دست هامان نگاه کنیم،تمیزند؟»

  • علیرضا می‌گوید:

    چقدر عالی نوشته‌ای.

  • مریم می‌گوید:

    نمی شود خب..هی می گویم دیگر بس است نوشتن از مرگ و درد و بغض…نمی شود اما،هیج جور نمی شود بی خیالش شد و ننوشت…حداقل حداقلش این است که همدرد داری…همین همدردی کیمیای بزرگی ست این روزها..تازه حساب این را هم بکنید که دیدید پای یک نفر مخالف هم به ویلاگتان باز شد یکدفعه..به هر حال حرفهایتان راکه می خواند..

  • neverland می‌گوید:

    موافقم که خودمان داریم برای درد خودمان می‌نویسیم. اما من مرتب به وبلاگهایی سر می‌زنم که مخالف ماهستند. قشرهای مختلفی هم دارند. از ذوب شدگان چشم‌بسته بگیر تا دانشجویان علوم سیاسی. با آی‌پی جدید البته.

    حرف می‌زنم. فحش می‌خورم. مورد تمسخر قرار می‌گیرم.
    حرص می‌خورند. جواب‌های بی‌ربط می‌دهند و…

    به نظرم شدت به هم ریختگی اعصاب ناشی از این کار خیلی زیاد است. اما به لرزاندن بنیان‌های اعتقادی‌شان که بر ویرانه‌ها بنا شده می‌ارزد. حتی اگر در ظاهر چیزی بروز ندهند.

    به هر حال به نظرم وقت برای سکوت زیاد بوده و هست. اما حالا وقت سکوت نیست.

  • azar می‌گوید:

    fekr nemikonam kasi doost dashte bashad khabar bad bedahad vali vaghti joghd badkhabar dar khaneye khailiha hast bayad chekar konand

  • صادق صادقی می‌گوید:

    سلام
    خب من چه می‌توانم بکنم؟ خبرها را همه دارند ولی سوال‌های زیادی مطرح می‌شود که باید پاسخ داد. هرشب میایم که یک سرکوچولو بزنم که بفهمم دیگران چه گفته‌اند. ناگهان متوجه گذشت سه چهارساعت می‌شوم. وقتی تصمیم می‌گیرم نخوانم، احساس می‌کنم تنها هستم و از دیگران دور افتاده‌ام.کتاب که دستم می‌گیرم حواسم پرت می‌شود به اخبار . همیشه صدایی هست که از جایی میاید و وادارم می‌کند به گوش کردن. به هرحال این هم دورانی‌است که باید بگذرد. ولب موافقم که تعقیب لحظه به لحظه اخبار فقط اعصاب را می‌خورد.

  • نغمه می‌گوید:

    خوب وقتی تو همین چند قدمی خونه های خودمون دارن آدما رو میکشن و یا به بدترین شکنجه ها دچار میکنن که نمیشه به خاطر این که یه وقت ناراحت نشیم بیایم از گل و بلبل و این حرف ها بنویسیم.به نظرمن این با انکار این اتفاقات هیچ فرقی نداره.درسته که تکرار مکرر این خبرها روح آدم و آزرده میکنه ولی در حال حاضر واقعیت جامعه ی ما اینه.شاید بهتر باشه به جای اینکه به فکر با خیال راحت خوابیدن خودمون باشیم به حس تنهایی افرادی که بچه هاشون یا عزیزای دیگرشون رو در جریان اتفاقات اخیراز دست دادن فکر کنیم که پس ازدیدن بی اعتنایی و بی تفاوتی حتی افراد آگاه به قضایا به اونها دست خواهد داد وبه دردهای اونها اضافه خواهد کرد که شاید عده ای از اون ها جزوهمین جمعیت چهارونصفی ساکنان یا خوانندگان وبلاگستان باشند.

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      بحث سر گل و بلبل گفتن نیست. بحث این است که ما وقتی «روح و روان»‌مان » آزرده» است کاری از دستمان بر نمی‌آید. نمی‌توانیم از خلاقیت یا توانمان استفاده کنیم.

  • صابر می‌گوید:

    حرفت درست اما سخت است برادر سخت.

  • Armin می‌گوید:

    mamnoon ke in matlabo neveshti
    in shomare 40cheragh khayly khob bod
    rasti veblog (40cheraghi.blogfa) zire nazare shomast?a

  • ناشناس می‌گوید:

    shabname oonam az jense kaghaze asl na majazi

  • dave می‌گوید:

    شعر :عنترالمجانين

    وقتي که يک چوپون
    تازه به انسان ها رسيد
    همه مردم را با همسنگرانش
    به اشتباه گرفث
    قدري خر شد
    و بعد ان ترکه ي تر توهينش را به دست گرفت

    وقتي که يک چوپون
    ديد
    همه مردم شهر
    از وجنا تش افسوس برده اند
    و کلامي ديگر براي امثال ايشان نيست
    شروع به چيز خوردن کرد
    و بعد جويدن کرد:(برگه هاي سبز مردم را خورد.)

  • سرابی می‌گوید:

    با بند چهارمش کاملا موافقم

  • ahmad kadivar می‌گوید:

    دویدم که برسم به اول رویاها آدورنو خوابم پروند
    like like like!
    منظورم به ایستگاه عوارضی رویاهاست که من موندم توش

  • […] این پست خواب بزرگ را دوست دارم. بخصوص آن تکه ای که می گوید: « […]

این چیست؟

شما در حال خواندن شعر پس از آشویتس در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: