لاگیدن در زمانه وبا

ژوئیه 22, 2009 § 24 دیدگاه

چی باید نوشت؟ چی می‌توان نوشت؟

باید از وقایع اخیر نوشت

من به اسم حقیقی می‌نویسم. همچنین در مجموعه‌ای کار می‌کنم که گویی بعضی‌ها از آن خوششان نمی‌آید. در این فضای تهمت و اتهام ، هر نوع بی‌احتیاطی به خودم و همکارانم آسیب می‌زند. یک ضرب‌المثل روزنامه‌نگارانه هم هست که می‌گوید: مجله را به تعطیلی ( …یا یک چیز دیگر ) دادن کار سختی نیست. بنابراین نمی‌توانم از وقایع اخیر بنویسم. از همه آن روزها که بزودی در قصه‌ها و شعرها و فیلم‌ها خواهد آمد. که آمده.

نباید از وقایع اخیر نوشت

در این چند هفته نه نویسنده و نه خواننده به چیزی جز “ روزهای اخیر” فکر نمی‌کردند. حتی اگر از مخلیه وبلاگ‌نویسی خطور می‌کرد که خیلی گل و بلبل و دور از این فضاها بنویسد قطعن با برخورد خشن خوانندگانش روبرو می‌شد. بنابراین ترجیح دادم اصلن ننویسم. الان یک ماه از آغاز این روزها گذشته. تا کی باید ننوشت؟ تا کی می‌توان ننوشت؟ از خودم می‌پرسم اگر خواب بزرگ بخواهد تا حد ممکن – مثل قبل – خودش را درگیر امور سیاسی نکند چه؟ می‌شود این اصلن؟

می‌گویند دو نفر می‌روند پیش قاضی، یکی‌شان شاکی است که :” آقای قاضی! این یارو مرتب با توپش می‌کوبد به دماغ من.” دیگری جواب می‌دهد که : “آخر آقای قاضی، دماغش آنقدر گنده است، من هر جا توپم را بزنم باز هم می‌خورد به دماغ او !“

حالا در این روزها – و نه درباره این روزها- خواهم نوشت. سعی می‌کنم توپم به دماغ کسی نخورد.

باشد که یاد ‌کنند روزی از لاگیدن ماها در زمانه وبا…

§ 24 پاسخ برای لاگیدن در زمانه وبا

  • نازلی حیدریان می‌گوید:

    چه خوب که نوشتی…شروش-حالا هر چی- دلمون تنگیده واسه نوشته های خوبت.

  • narges می‌گوید:

    in darde kheili az rooznamenegaran ast.
    khoda be hameye ma sabr dahad

  • صادق صادقی می‌گوید:

    سلام
    حوصله‌ی یک جوک بی‌مزه‌ی قدیمی رو داری؟
    یک دانش آموز در موقع جواب دادن به جدول ضرب گفت:» دیریم ریم، ریم ریم. دیریم ریم، ریم ریم… و حتما یادت هست که بعدش گفت من فقط آهنگشو بلدم و شعرش از یادم رفته!!!
    خیلی فلسفی بود . نه؟؟؟

  • ساسوشا می‌گوید:

    شاید بعد ها چیزی برای گفتن به بچه هایمان داشته باشیم!
    شاید!

  • سمیرا می‌گوید:

    منم تعجب می کنم از این همه سکوت که خب بیراه هم نیست… دیگه حتی از مطالب عادی هم توی وبلاگها خبری نیست… کسی دل و دماغ نوشتن نداره یا اگه هم داشته باشه به نوع ناجوری پشیمونش می کنن 😦

  • ميم می‌گوید:

    خُنُك آن قماربازي كه بباخت هر چه بودش
    بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر

  • خازییل می‌گوید:

    آه ای خواب بزرگ،
    گرفتاری شدیم ها. پووووففف…

  • marzie می‌گوید:

    واقعا این چه وضعشه؟ چرا اینقدر تابلو و یک دفعه ای عقب کشیدید
    چرا 40چراغی که زودتر از همه مجله ها از انتخابات حرف زد و تا یک هفته قبل از انتخابات تو سر خودش می زد تا ملت بیان رای بدن یک دفعه این جوری سکوت کرد؟ نمی گم بیاید یه کاری بکنید تا تعطیلتون کنند ولی این دیگه هنر و سیاست شماست که یه جوری راجع به وقایع اخیر بنویسید که نه بهتون گیر بدن نه خواننده هاتون از دستتون شاکی بشن.

  • اد می‌گوید:

    چه خوب که نوشتی, شاید این یه شروع خوب باشه دوباره!

  • هانی می‌گوید:

    نه این حرف درست نیست! من پستی که ۲۸ ژوئن گذاشتین رو یکی از بهترین پست‌های مربوط به حوادث اخیر می‌دونم. ماایرانی‌ها بنا به شرایط اجتماعی که در طول تاریخ داشتیم همیشه به سمت کنایه‌گویی پناه بردیم. حالا این که تو شرایط امروز دیگه درجه کنایه‌گویی به حد اعلا می‌رسه که دیگه درد همه است

  • چلچراغی می‌گوید:

    نوشتن یا ننوشتن مسئله این است

    میدونید امثال شما اگر ننویسند یک انسان بی جان محسوب میشوند؟
    پس بنویسید
    ما زندگی میکنیم تا بنویسیم
    مهم نیست چه شود , مهم این است که بشود

  • فرهاد یلدا می‌گوید:

    نننویسی هم باز خورده تو دماغ رفقا…

  • علیرضا میرحسین می‌گوید:

    همین که اومدی خودش ارزش داره ماهم انتظاری نداریم.دلم برای خواب بزرگ تنگ شده بود

  • حسین . پ (هوپو) می‌گوید:

    سلام. از اینکه برگشتی و داری می نویسی خیلی خوشحالم. فکر کردم شما هم مثل خیلیا فکر می کنید اگه ننویسید اعلام مخالفته. گویا یادم رفته بود شما چلچراغین.
    در مورد مجله هم هرچند یه کم یاسه ، اما به قول نویسنده هاتون : ما هم دیگرو درک می کنیم.
    در ضمن ما هم مجله رو تنها نمی ذاریم. به زودی با یه بسته اندیشه ، میایم سراغتون. نه بابا نمیایم دفتر. اینترنتیه.
    موفق باشید و سبز بمانید.

  • مسعود می‌گوید:

    شاید بشه با کنایه و استعاره نوشت و حرفی رو که باید زد. مثل خیلی ها که این کارو می کنن و اگه قرار باشه در لفافه گفتن هم به دماغ دیگران بخوره چاره ای نیست. اگه این جا کنایه وار هم نگفت که بهتره رفت و مُرد.

  • بهار می‌گوید:

    سلام.میدونی همین که اومدی یه دنیا ارزش داره!!!!
    برای ما همین بسه!

  • بهار می‌گوید:

    راستی ما همیشه باهاتونیم وتنهاتون نمیذاریم…

    موفق باشی!

  • بابک (چلچراغی) می‌گوید:

    از دست ماها کاری بر میاد؟

  • محمدرضا می‌گوید:

    چیزی که الان اهمیت داره احساس همدلیه. حتا یه نگاه و نیشخند هم کفایت میکنه.

این چیست؟

شما در حال خواندن لاگیدن در زمانه وبا در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: