تا مپنداری ز یادت غافلم…

ژوئن 17, 2009 § ۱ دیدگاه

باز شوق یوسفم دامن گرفت

پیر ما رابوی پیراهن گرفت

ای دریغا نازک آرای تنش

بوی خون می‌آید از پیراهنش

ای برادرها خبر چون می‌برید

این سفر آن گرگ یوسف را درید

یوسف من چه شد پیراهنت

بر چه خاکی ریخت خون روشنت

بر زمین سرد خون گرم تو

ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو

تا نپنداری ز یادت غافلم

گریه می‌جوشد شب و روز از دلم

داغ ماتم هاست بر جانم بسی

در دلم پیوسته می گرید کسی

ای دریغا پاره دل جفت جان

بی جوانی مانده جاویدان جوان

در بهار عمر ای سرو جوان

ریختی چون برگریز ارغوان

ارغوانم ارغوانم لاله ام

در غمت خون می چکد از ناله‌ام

ان شقایق رسته در دامان دشت

گوش کن تا با تو گوید سرگذشت

نغمه ناخوانده را دادم به رود

تا بخواند بر جوانان این سرود

چشمه‌ای در کوه می‌جوشد منم

کز درون سنگ بیرون میزنم

از نگاه آب تابیدم به گل

وز رخ خود رنگ بخشیدم به گل

پر زدم از گل به خوناب شفق

ناله گشتم در گلوی مرغ حق

آذرخش از سینه من روشن است

تندر توفنده فریاد من است

هرکجا مشتی گره شد مشت من

زخمی هر تازیانه پشت من

هر کجا فریاد آزادی منم

من در این فریاد‌ها دم می زنم

هوشنگ ابتهاج/ پرویز مشکاتیان/ شهرام ناظری – چاووش 8

§ 1 پاسخ برای تا مپنداری ز یادت غافلم…

این چیست؟

شما در حال خواندن تا مپنداری ز یادت غافلم… در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: