خاصیت کشسانی هویت

آوریل 15, 2009 § 27 دیدگاه

یک آشنای خاطرات نوجوانی که راستش اصلن فکر نمی‌کردم من را یادش باشد در فیس‌بوک برایم پیغام گذاشته بود که “mashallah che bozorg shodi” این را می‌نویسد درست این روزها

به مجید و مرتضی و حامد فکر می‌کنم. به اغلب دوستان خوب نوجوانی‌ام که سن‌ و سالشان الان یا از 40 گذشته یا دم‌دمای آن است. آنها در ذهن من هنوز 30 سالشان است. باور نمی‌کنم. هنوز فکر می‌کنم 40 سن پدرم (پدرها) است …وقتی سن پدرم را حساب می‌کنم می‌بینم 16 سال از 40 سالگی‌اش گذشته. شیت! اصلن درکم را از سن و سال از دست داده‌ام.

برایم پیغام گذاشته بود که “mashallah che bozorg shodi”.از محاسبه سن‌و سال دوستانم کلافه شده‌ام. ماشالا بزرگ شده‌ام؟ ببینم مگر بیست و یکی دو سالم نیست؟ می‌خزم چفت شوفاژ و سعی می‌کنم به یاد بیاورم…

با بهروز

نشانه‌ها می‌گوید کلاس اول دبستانم. از دوست پیراهن مشکی با خنده موشی‌اش فقط یک اسم یادم مانده: بهروز. ما می‌رفتیم مدرسه رزاقی. خیابان احمد‌آباد مشهد هنوز عریض بود. به همین دلیل هنوز کتابفروشی بی‌نظیر آقای کوروش هم سر جایش بود. به همین دلیل هر وقت از دبستان رزاقی قرار است بروم خانه مامانی یک تیکه‌های مسیر را می‌دوم تا به حساب خودم وقت بخرم و چند دقیقه‌ای بین قفسه کتابهای کتابفروشی کوروش که شبیه هیچ کتابفروشی نیست و تن‌تن دارد و خیلی هم با کلاس و مهربان است بچرم. دوست دارم بزرگ شوم و دستم تو جیب خودم برود تا همه کتابهایش بخرم. یک کنج دارد پر از کتاب کمیک‌رنگی خوشبوی آنتیک که اجازه می‌دهد من بینشان بچرخم و ورقشان بزنم. کمی که دوست‌تر می‌شویم. اجازه می‌دهد کتابهام را با کتابهای او تاخت بزنم. سفارش من را به پسرش که پشت دخل می‌نشست می‌کند. من هر وقت از کتابهای خودم خسته می‌شوم می‌برم آنجا. پسرش یک مرد 30 و چند ساله عینکی است که به قدر پدرش تو رویم نمی‌خندد. منتظر می‌مانم تا قیمت کارشناسی کپه کاغذهایی که برایش می‌برم تعین کند و مثلن بگوید می‌توانم 100 تومن کتاب بردارم. بعد مرحله کیف‌آور انتخاب کتابها شروع می‌شود. خاطرات مهم آن دوران پیوند ناگسستنی با اسم ژول ورن و صادق صندوقی و تن‌تن دارد. این کنارها دنیا هم هست. خیلی بزرگ است. و من قدم نمی‌رسد که اصلن ازش سر در بیاروم. بوها، رنگ‌ها، بافت‌ها. مثل این می‌ماند که وسط پرزهای قالی باشی.  هنوز دبستان بودم که کتابفروشی رفت تو طرح تعریض و خرابش کردند. آقای کوروش هم شنیدم برگشت امریکا و فرصت نداد بزرگ شوم. هنوز خوابش را می‌بینم.

با حامد

این یک شب چله است خانه دایی مادرم. دوره راهنمایی و من کنار مهم‌ترین دوست آن دوران. حامد9 سال از من بزرگتر است اما تنها کسی‌ست که می‌شود با خیال راحت درباره چیزهای دوست‌داشتنی دنیا باهاش گپ زد. قصه‌های ساینس فیکشن و ترسناک می‌نویسم. او با دقت می‌خواند و نظر می‌دهد. سینما و کاریکاتور هم به علایقم اضافه شده. رابطه‌ام با دنیا هنوز گیج‌کننده است. مور مورهای اولین عاشقی‌ها باید مال آن دوران باشد. از طرفی با کشف راز بزرگترها مثل اغلب هم‌سن‌هایم منزوی و شکاک شده‌ام. حب سکوت خورده‌ام. تا سالها خیلی از فامیل فکر می‌کردند لالم. تنهایی‌م را آرتور‌سی‌کلارک و آیزاک آسیموف پر می‌کنند. کیهان کاریکاتور را کشف کرده‌ام. تماشای کارهای توکا نیستانی یکی از دلایل مهم تحمل بدبختی‌های زندگی است. از طرفی رابطه عجیبی با پدرم پیدا کرده‌ام. هم از او دورم و مثل باقی بزرگترها از او هم دلخور و فراری‌ام. از طرفی فهمیدم که او با بقیه فرق دارد. می‌نویسد و می‌سراید. برای این یکی احترام قایلم. فکر می‌کنم شاید او هم مثل من باشد. کلمه روشنفکر را از او یاد گرفته‌ام. انگار کسی نشانی کوههای سفید را بهم داده باشد. انگار کسانی هنوز هستند در این دنیای کثافت که کلاهک ندارند. که آزاد و دقیق و شجاع و صادق‌اند.

بعدها فهمیدم درباره روشنفکران و کوههای سفیدشان اصلن اشتباه نکرده‌ام.

با نیک‌آهنگ

جشنواره مطبوعات. دبیرستانی‌ام کنار نیک‌آهنگ. من به واسطه حضور پدرم در گل‌آقا خودم را گل‌آقایی قدیمی محسوب می‌کنم! به همین دلیل زمانی که نیروهای جوان وارد مجموعه می‌شدند کارشان را با دقت و حوصله دنبال می‌کنم. دوست دارم برنده شوند. خودشان را به همه اثبات کنند. شاید اگر فروید این دور و بر بود می‌توانست این را به یک رقابت ذهنی ناخودآگاه بین من و پدرم ربط دهد. بیش از کارهای نیک‌آهنگ از این خوشم می‌آمد که امروزی است.اعتماد به نفس دارد و جاه‌طلب است و  و مودب و رک است و دیسیپلین دارد.  فقط یکی دوبار او را از نزدیک دیده بودم و به هر حال دوست داشتم این طوری باشد ! همان سالهاست که با مرتضی آشنا می‌شوم. شیوه و سلوک کتاب‌خواندم به کل تغیر می‌کند. استرس کنکور شبانه‌روزی است. رابطه‌ام با دنیا یک مبارزه کامل شده و ته دلم خوشحالم که از میان گلهای قالی کمی قد کشیده‌ام و دنیا من را به مبارزه ‌جویی می‌طلبد. قبول شدن در کنکور تنها راه زنده ماندن است.

با داوود

با داوود. پارک کوهسنگی مشهد. سالهای اول دانشگاه. آرامش. رهایی توصیف‌ناپذیر. حالا جهان جایی‌ست مهربان و شگفت‌انگیز و غافلگیرکننده و حامی. قدرت و انرژی بی‌پایان. و حال به حال شدن مدام.همه چیز را می‌بلعم. مدام می‌خوانم. دفترهای خاطرات خیلی زود پر می‌شوند. رفاقتی که با داوود در آخرین سال دبیرستان آغاز شده بود به یکی از مهمترین و تاثیرگذارترین دوستی‌هایم تبدیل شد. روزها و شبانی پر از آتش. دنیا یک همدست سرتق مرموز است که زمزمه‌های بی‌قرار کننده کنار گوش آدم می‌خواند. فکر می‌کردیم این شورها و سوزها هیچ‌گاه تمام نخواهند شد…

با مهرناز

اسفند پارسال.خوزستان. با مهرناز.

…فکر می‌کردیم این شورها و سوزها هیچ‌گاه تمام نخواهند شد. حالا خوشحالم که کمابیش درست فکر می‌کردیم.

مامور سرشماری یکی دو سال قبل آمده بود دم در. ما نبودیم. فرم همسایه‌ها را پر کرده بود. عصری برگشت برای ما. پرسید چند نفرید؟ گفتم دو نفر. اسم‌ها را گفتم. گفت ببخشید نسبتتان؟ با تعجب توضیح دادم که زن و شوهریم. من‌منی کرد و گفت ولی همسایه‌ها گفته بودند شما دوستید! خندیدم و گفتم بعله دوستیم. از قضا ازدواج هم کرده‌ایم. خنده‌ام می‌گیرد از این همسایه‌های بامزه‌مان که چهار است ما را می‌بینند در این واحد، بعد اینجوری ارزیابی کرده‌اند که بعید است زن و شوهر باشیم!

راستش به همسایه‌ها حق می‌دهم. ما هنوز به گیج گولی زمان نوجوانی در پیاده‌روها راه می‌رویم. زیاد در قواعد بازی خودمان را خفه نکرده‌ایم. کله‌خری‌های نابود نشده  20 سالگی هم کنج دلمان هست. هم می‌توانیم چند ساعت بنشینیم و بلند بلند فیه‌ما‌فیه بخوانیم. هم روپولی بازی کنیم. هم ادای زن و شوهرهای مودب کلاسیک را دربیاوریم.دنیا؟ ممم ..حالا دیگر فکر می‌کنم ما – همه‌مان- داریم می‌سازیمش.

چند سالم است؟ دوستانم چند سالشان است؟ ما بزرگ شدیم؟

§ 27 پاسخ برای خاصیت کشسانی هویت

  • بهاره می‌گوید:

    یه حس خوب مثل جوشیدن برکه آتش یا دیدن یه آدم بدون کلاهک بین این همه کلاهک دار مثه پیدا کردن یه شهر پر از طلا و سرب با خوندن این یادداشت پیدا کردم.من مال دهه شصتم اما با کتابای بچه های دهه پنجاه بزرگ شدم، ایزاک آسیموف و کلارک و خاطره فراموش نشدنی سه گانه جان کریستوفر که هرگز با شهریار آینده تکرار نشد. و یک عالمه کتابای روسی قدیمی.
    الان تو راسته احمد آباد چهارتا کتابفروشی هست.
    خوش حالم که بلاخره6258 لعنتی گذاشت یکمی بنویسید.
    مرسی.

  • LADY M می‌گوید:

    هولولولولولولو نوشتن مبارک

  • Hyper Web می‌گوید:

    دبستان رزاقی؟ وای، اسمش هم کلی خاطره زنده می‌کند برای آدم

  • داشتم کم کم شک میکردم که میخوای اینجا ننویسی!
    با این پست برگشتم به عقب.به دبستان و دوستان قدیمی که وقتی بعضی هایشان را در فیسبوک پیدا کردم دیگر آن دوستان قدیمی نبودند.
    برگشتم به عقب .آنهم در این روزها که نمیدانم چرا مدام در حال شخم زدن گذشته هستم.
    برنامه ات چی شد؟ نکنه منصرف شدی؟ خبرم کن.
    به لیدی سلام برسان

  • فرهاد یلدا می‌گوید:

    آ آخ اون قلم مهربون و رویای کودکی را چه دوست می داشتم

  • اشکان می‌گوید:

    چه‌قدر مشترکات! کمیک بوک… آهان! مجله‌ی دانستنیها را یادتان است؟ صفحات آخرش وودی وود پیکر و دانلد داک و چیزای دیگه چاپ می‌کرد. تن‌تن و آستریکس و اوبلیکس و همون وودی وود پیکر رو هم از کمیک بوک می‌خواندم. کمیک بوک‌ها هم همیشه یه بوی خاص دارن جدای از بوی کتابای دیگه! ژول ورن و ایزاک آسیموف رو هم که فکر کنم اولین رمان‌ها و اولین مطالعه‌ی کتاب بزرگسالانم بود. جزیره‌ی اسرارآمیز، سفر با بالن، سفر به کره‌ی ماه و… . حست درباره‌ی پدر. سکوت‌ات… فامیل در مورد سکوت من می‌گفتند کوپن‌هاتو جمع می‌کنی و خرج نمی‌کنی! و همین‌طور بیا تا نزدیکای الان که زیاد نمی‌شود راجع بهش حرف زد! گذشته‌ها و نوستالژی‌ها کم‌کم بی‌خطر می‌شوند و آدم بدترین‌شان را هم به یاد بیاورد ضربه‌ای نمی‌خورد!

  • محبوبه میم می‌گوید:

    تپه هایی چون کوه های سفید .
    چه راحت خودت را مرور می کنی .

  • محسن می‌گوید:

    خرابمون کردی رفتی…

    عالی بود.

  • عسل می‌گوید:

    به نظرم این خاطره بازیا و مرورا بعضی وقتا یاد آوری میکنه بهمون که از منظر خودمون هیچ وقت بزرگ نشدیم…

    البته سروش جان:جسارت نشه،شما که خیلی بزرگوارید…

  • نازلی ل.م می‌گوید:

    چقدر خووشگل و چیز انگیزناک بود …شروش ؛):دی
    واقــــــــــــــعن مرسی!

  • نازلی ل.م می‌گوید:

    وچه عکسهای بامزه ای …!
    کت ِنیک آهنگ منو کشته =)))))

  • Mojtaba می‌گوید:

    گزارش سفر میر حسین موسوی به اهواز به همراه عکس ها و فیلم ها با دو کیفیت
    حاشیه های جالبی داشت که به صورت فیلم و عکس واسه دانلود گذاشتم

    نکته : کارگران اخراجی لوله سازی وبلاگی دارند که اگر حمایت خودتون رو از اونا در وبلاگ بکنید خالی از لطف نیست آدرس وبلاگ رو در زیر براتون میزارم

    نکته جالب اعتراض کاگران اخراجی بود
    منتظر نظر و حمایت شما از کارگران اخراجی هستم

  • اد می‌گوید:

    آقای غلط یاب! لطفن…!

    ———
    خواب بزرگ: اد عزیز!
    استفاده از «لطفن» به جای «لطفاً » غلط نیست. محل مناقشه است. عده‌ای اعتقاد دارند استفاده از «ن» به جای «تنوین» کلمات را به رسم‌الخط فارسی نزدیک‌تر و برای خواننده فارسی‌زبان آشناتر می‌کند از طرفی چند سال اخیر نگارش کامپیوتری کاربران را به سمت استفاده از «ن» به جای » تنوین»ای که بعضی ندارند سوق داده است. با این حال تا این مناقشه به نتیجه نرسیده خواب بزرگ همان «ن» را ترجیح می‌دهد.
    «لطفن» نگاهی هم بیانداز به :
    نگاهی به یک مقوله زبانی: داستان تنوین
    در مورد تبدیل تنوین

  • Alireza می‌گوید:

    مرسی . زود به زود آپ کن سروش جان مگه ما دل نداریم !
    فعلا

  • یه اشنا می‌گوید:

    وای قلمت خیلی ادمو متاثر می کنه…

    ——-
    خواب بزرگ: راستش از نظر خودم این نوشته ضعیف است. دوران نقاهت را طی می‌کنم و فقط نوشتم تا بعد چند ماه ننوشتن به خودم کمی اعتماد به نفس بدهم.
    اگر باعث تاثری شده باشد خوشحالم.:)

  • هانی می‌گوید:

    اسم کوههای سفید از ذهنم پاک شده بود! اینجا یکدفعه اون روزها همه با هم زنده شد. عکس های دوستهای هر دوره از زندگی هم قصه ای داره. ممنون

  • marzie می‌گوید:

    یه روزی از خواندن نوشته های نسل شما درباره کودکی و نوجوانی و این چیزها خوشم می آمد . ولی الان دیگه حوصله ندارم . همه تون مثل هم هستید . همتون تن تن دوست دارید ،همتون خفن کتاب خوان بودید، همتون یه قرون دو زار می کردید تا یه کتاب بخرید……
    بابا یه ذره تفاوت هم خوبه . حداقل من الان وقتی به 17 18 ساله های اطرافم و دوستام نگاه می کنم می بینم هر کدوممون یه دنیای کاملا متفاوت داریم.

    ———–
    خواب بزرگ: تشکیل هویت نسلی اغلب مال حدود 30 سالگی است. در 17 سالگی معمولن افراد برنمی‌گردند به گذشته نگاه کنند. کاری که بعد از 30 سالگی رایج می‌شود. قطعن خیلی از شما هم خاطرات مشترک دارید، اما مرورش برای شما یک دهه دیگر طول خواهد کشید.

  • دامون می‌گوید:

    فلش بکهای تاثیر گذاری بودند
    خوبه که هنوز خودتون رو در 17 سالگی به یاد می آورید و اینکه چه حسی داشتید و چطوری فکر می کردید!!
    من گاهی فراموش می کنم. گاهی خودم رو در 15 سال پیش نمی شناسم. هویت واقعا تغییر میکنه و میدونید…اونوقت نوستالژی دیگه چه فایده ای داره؟ فکر کردن به کسی که نیستید. به کسی که بودید یک زمانی شاید!!
    مرور گذشته رو برای همین زیاد دوست ندارم…
    اما نوشته شما من رو هم به یاد 15- 16 سالگیهام برد… ژول ورن و صمد بهرنگی و اون آرزوهای تند و تیز….

  • ناشناس می‌گوید:

    سلام
    این خانوم شما خیلی خوبه
    دل من هم براش خیلی تنگ شده/دیدن عکسشون من رو خیلی خوشحال کرد
    هانی از مشهد(هانی&آرش)

    ——-
    خواب بزرگ: اتفاقن چند وقت پیش داشتیم عکسهای مشهد را نگاه می‌کردیم. سلام می‌رساند بسیاررر

  • parisa می‌گوید:

    khelii khelii doos dashtanii bood

  • سمیرا می‌گوید:

    سلام آقا سال نو مبارک
    داشتم کم کم ناامید و نگران می شدم اینقدر که فکر کردم رفتین بهبهان و دیگه برنگشتین!!!!!!
    آقا اون عینک بشقاب ماهواره ایتون که منم یه زمانی داشتم ما رو به همون سال ها پرتاب کرد…
    زود به زود آپ کن آقا لطفن. ما منتظریم

  • هدایت عابدی‌جو می‌گوید:

    چه همسایه‌های باحالی!!!!!!!!!

  • آذر می‌گوید:

    سلام سروش روحبخش عزيز
    خيلي از روزها از جلوي مدرسه رزاقي رد مي شم الان از وسط يك ديوار كشيدن و 2 تا مدرسش كردن يكي مال دخترها يكي مال پسرها نمي دونم زماني كه تو اينجا درس مي خوندي چه جوري بود يا نه؟
    فقط مي دونم خيابون احمد آباد اين روزها ديگه خيلي پهن نيست
    انقدر توش ترافيكه كه به خودت مي گي كاش 30 سال پيش بزرگ تر درستش كرده بودن
    از كتاب فروشي كوروش هيچي يادم نمي ياد به جاش ذهنم پره از كتاب فروشي فلسطين سر چهارراه دكترا با آقاي اقبال كه وقتي برق كتاب خوني رو تو چشماي آدم مي ديد كتاب هار و مجاني به آدم قرض مي داد
    همراه همسر عزيزت شاد باشيد وسلامت

  • اد می‌گوید:

    توی عکسی که کنار حامد نشتی خیلی شبیه بچگی های بِن(بنجامین) هستی.

  • pooriai می‌گوید:

    عکس ها که باز نشد
    ولی تن تن و ژول ورن من رو برد شیراز و اهواز
    شیراز انباری نمور خانه ی عمو که چند کتاب قدیمی تن تن داشت و اهواز دوران دبستان و راهنمایی خودم و تنها کتاب هایی که تا ته خواندم
    دوست داشتم

این چیست؟

شما در حال خواندن خاصیت کشسانی هویت در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: