سیزن‌هایی که با من دویده‌اند

فوریه 10, 2009 § 38 دیدگاه

توضیح این ماجراها ساده نیست. اول شبیه شوخی بود. حالا دارد شبیه این اتفاقات کابوس‌واری می‌شود که حتی دوروبری‌ها ممکن است باورش نکنند. اینجور تجربیات شخصی وقتی بازگو می‌شوند اغلب لوس و بی‌معنی از آب درمیایند. برای فهماندن خط و ربط ماجرا و معنادار کردن همه اتفاقات باید تک‌تک جزئیات را گفت. باید کاری کرد که مخاطب تو در تمام آن ساعاتی که عرق سرد بر پیشانی‌ات نشسته، در آن تنه‌خوردن معنی‌دار خیابان یا نوشته عجیب روی یک بیلبورد سهیم شود. باید مخاطبت در این تجربه شبه شیزوفرینک سهیم شود. کاری که نویسنده حسابی می‌خواد و من نیستم.

1. ایمان

از لاست شروع شد. تابستان امسال. باز درگیر مسئله ایمان بودم ( خب، نخندید، عق هم نزنید لطفن، توضیح می‌دهم) غیر از سربازی در شرایط معلق (و نسبت به هم‌رده‌هایم) تحقیرآمیزی بودم که آدم را وادار می‌کرد نسبت به مسیر کلی زندگی‌اش تجدید نظر کند. دندانهایم را بر هم می‌فشردم که من باید بنویسم و لاغیر. و زمین و آسمان روز به روز شرایط را سخت‌تر می‌کرد تا ببیند تا کی دوام می‌آورم به این کله‌شقی. می‌گفتم و می‌گویم که ایمان اساساً در همچین شرایطی معنا پیدا می‌کند.مثال اریک فروم را شاهد میاوردم که رد شدن از خیابان وقتی چراغ سبز است و ایستادن پشت چهارراه وقتی قرمز است که نسبتی با ایمان ندارد. اسمش قانون است. ایمان،  تکه‌ای از اخگر پرومته است که انسان را گاهی وا می‌دارد از چراغ قرمز بگذرد و جلوی چراغ سبز بایستد. گفتن ندارد این بحث بی‌پایان حتمن جایی به ترس و لرز که‌گور می‌رسد و نقطه‌ای به حمید هامون. آیین قربانی هم از موتیف‌های مبحث ایمان است. این را هم حتمن می‌دانید که در زمانه بی‌پیر ما اینقدر دلبستگی‌ها زیاد است که هیچ لازم نیست قربانی به گل‌درشتی اسماعیل/مهشید و حتمن یک شخص انسانی عزیز باشد. موقعیت اجتماعی، رفاه و همه چیزهایی که دیگران به واسطه آن آدم حسابت می‌کنند پتانسیل قرار گرفتن در موقعیت قربانی دارند. سرتان را درد نیاورم. اینجا بود که لاست وارد شد. گمشدگان، جان‌لاک، دریچه و دکمه‌ای که باید هر 108 دقیقه فشرده می‌شد. لاست یک سریال اکشن امریکایی بدون باج دادن به تماشگر بی‌حوصله و تنبل و ترس از انگ خوردن در شرایطی که زندگی معاصر برای کسانی که ممکن است جور دیگری فکر کنند خیمه قرون وسطایی جادوگر کشی برپا کرده ، با کله وارد قصه ایمان شد. قبول کنید تجربه هیجان‌انگیزی است که کسی یا کسانی آن ور دنیا بدون تظاهر و مصلحت‌اندیشی و اداهای ریاکارانه انگشت روی این زخم ناسور بگذارند. این که وسط این دلشوره کثافت پول و موقعیت اجتماعی بخواهند با اعتماد به نفس به چیزهایی اشاره کنند که حرف زدن ازشان “خز” محسوب می‌شود. این وسط یک جان لاک بی‌نظیر هم بود هر چند نمی‌دانست چه بر سرشان آمده اما می‌توانست بفهمد که قصه یک ور غیر معقول هم دارد. این بود که چهار سیزن لاست مثل یک سوپر شارژر فوق‌العاده به قلب و روح و روانم وصل شد و سخاوتمندانه گذاشت تا انرژی بگیرم.

2. مسئولیت

هیروز. سروکله این یکی از کجا پیدا شد؟ خیلی ساده از چندین نفر توصیه شنیدم که با توجه به علاقه‌ام به فیلمهای تخیلی از این هم خوشم خواهد آمد. اولین دی‌وی‌دی هیروز به قصد  تفریحی سالم وارد دی‌وی‌دی پلیر شد. از کجا می‌دانستم قرار است چه اتفاقی بیافتد؟

پاییز. برای یکی از تریبون‌های مورد علاقه‌ام سلسله اتفاقاتی افتاد. بله…چلچراغ. در همین وبلاگ بارها و بارها گفته‌ام که چرا چلچراغ را دوست دارم و ازش دفاع می‌کنم و منظورم دوست داشتن امسال یا پارسال یک مجله نیست. و دفاعم ، دفاع از ایده جدی‌ گرفتن تین‌ایجر در مطبوعات ایران است. و پافشاری‌ام بر این نکته که برخلاف نظرات سرسری و عوامانه، سوژه مهم و غیر مهم وجود ندارد؛ که به قول ژید آن عظمت کوفتی باید در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می‌نگری.باری بگذریم. هیروز داستان آدم‌هایی معمولی است که ناگهان کشف می‌کنند توانایی‌های غیر عادی دارند. حالا باید چه کار کنند؟ کار و بارشان را ول کنند و بشوند سوپرهیرو؟ چی یک آدم را سوپرهیرو می‌کند؟ سلامت قضاوت اخلاقی حتمن یکی از پیش‌نیازهای سوپرهیرو شدن است. اما این “ سلامت قضاوت اخلاقی” که از عبارتش بوی ایده‌های دست راستی می‌آید اصلن چه جور چیزی است؟ کی می‌تواند با قاطعیت بگوید چی به صلاح دیگران است؟ از کجا  معلوم مردمی که دوستشان داری بعد مدتی مثل قصه “شگفت‌انگیزان” علیه‌ات موضع نگیرند و ازت شکایت نکنند؟ از طرفی هیروز پر است از آدمهای خوبی که علیه هم می‌جنگند. حتی یک بیننده بی‌طرف که کشش سمپاتیکش به همه شخصیت‌ها مشابه باشد نمی‌تواند قضاوت کند که باید طرف کی را بگیرد. این قهرمانان غیر از اختلاف منافع، اختلاف نظرگاه دارند و با قطعیت نمی‌توان گفت که حق با کدامشان است. حالا حتی اگر فرض کنیم که شما یکی از این سوپر هیروها باشید و به راهتان و مسیرتان ایمان داشته باشید حاضرید چقدر بابتش هزینه بپردازید؟ تا وقتی سرتان به کار کوچکتان باشد همه چیز رو‌به‌‌راه است اما وقتی مسئولیت به گردن می‌گیرید هیچ معلوم نیست فردا کارهایتان باعث دلگیری دوستان قدیمی نشود. همه آدم‌های هیروز سعی می‌کنند در مقطعی بعد فهمیدن توانایی‌هایشان به زندگی عادی بگردند.اما کمابیش همه‌شان می‌فهمند که قدرت تازه مسئولیت‌تازه می‌آورد. و مسئولیت‌های تازه اول از همه دور و بری‌ها را علیه‌تان می‌شوراند. در گیر و دار دیدن هیروز بودم که آن اتفاقات افتاد و نوشتم.

3. مک‌گافین

“چهار ماه  دیگر اجباری تمام می‌شود. و برای اولین بار – از اولین سال مهد کودک تا الان- می‌شوم یک فری‌من” 6 ماه پیش این جمله را نوشتم. الان بهش می‌خندم.

“-مک گافین چیست؟ – وسیله‌ای برای شکار شیر در آلاسکا   – ولی تو آلاسکا که شیر پیدا نمی‌شه! – پس اونجا مک‌گافین هم پیدا نمی‌شه! “ این تکه دیالوگ تخیلی ساخته هیچکاک برای توضیح عبارت من‌درآوردی‌اش، مک گافین، زیاد استفاده می‌شود. برای آنها که تازه رسیده‌اند خیلی سریع بگویم که مک‌گافین توصیفی است بر قلابهای دراماتیکی که فی‌النفسه اهمیتی در قصه ندارند اما قصه با توجه به آنها بنا می‌شود. مثلن اورانیوم در شرابخانه، مک‌گافین  فیلم بدنام است. فیلم بدنام درباره اورانیم و بمب اتمی نیست. جایش می‌توانیست مثلن یک لپ‌تاپ حاوی اطلاعات باشد یا یک خنجر عتیقه جادویی. سامسونتی ( با شمش طلا؟) در پالپ فیکشن که وینست و جولز را به آن آپارتمان شلخته می‌کشاند،هم مک گافین است.

چرا به جمله‌ای که شش ماه پیش نوشتم می‌خندم؟ چون فکر می‌کردم سربازی در زندگی‌ام اهمیت فی‌النفسه دارد؛ و پایانش یک نقطه عطف قاطع مهم است. چند هفته قبل از پایان سربازی درگیر کار اجرایی شبانه‌روز در چلچراغ شدم. روزی که کارتم را گرفتم دوشنبه بود. صفحه‌بندی داشتم.فکرم مجله بود و خدا خدا کند زود عملیات طاقت‌فرسای تصفیه حساب تمام شود تا بپرم و تاکسی بگیرم و خودم را دفتر مجله برسانم. کارت را گرفتم. آن را انداختم تو کشوی میزم و تا این لحظه هنوز فرصت نکردم درست نگاهش کنم! این که تو  بعد از تمام شدن یک مقطع زندگی‌ات انتظار یک رهایی مهم و قاطع را داشته باشی یک چیز است و این که بفهمی فقط یک مک‌گافین را از سر گذرانده‌ای یک چیز دیگر. اینجاها بود که پریزن بریک ـ باز در مقام یک سریال پرتماشاگر بامزه- وارد زندگی من شد و بسیار بیشتر از چیزی بود که فکرش را می‌کردم. همان چیزی بود که در حال زندگی‌کردنش بودم.

اخطار که لاجرم چیزهای کوچکی از سریال را مجبورم لو بدهم. سیزن یک سریال ماجرای فراری دادن مایکل است برادر بی‌گناهش را از زندان فاکس ریور. همه چیز حول این فرار می‌گذرد. واقعن فکر می‌کنی بعد این فرار هم تو و هم شخصیت‌های سریال رستگار خواهند شد و دیگر دلیلی برای ادامه قصه نخواهی داشت. بعد در نهایت ناباوری‌ات سریال 3 سیزن بعد فرار آنها هم ادامه دارد. حالا در سیزن دو اصلن یادت می‌رود که چقدر این فرار مهم بوده. در این لحظه مهم پیدا کردن یک پول قلنبه‌است و رفتن به پاناما که دیگر دست تعقیب‌کنندگان به برادران فراری نرسد. 5 میلیون دلار مک‌گافین سیزن دو است. چیزی که مدام نگرانش هستی و شخصیت‌ها بابتش هم را جر می‌دهند. 5 میلیون دلار کذایی خیلی ساده در پایان این سیزن می‌افتد به رودخانه و مایکل در یکی از وحشتناک‌ترین زندان‌های جهان به نام سونا زندانی می‌شود. سیزن سه را با این امید آغاز می‌کنی که سونا فرار کند و ….می‌بینی؟ پایانی وجود ندارد. رهایی قاطعی وجود ندارد. فاکس ریور و 5 میلیون دلار و سونا هم اهمیتی ندارد. این پایان‌بندی‌ها و اهداف ذهنی فقط مک‌گافین‌های ادامه سریال/زندگی‌اند. الان دیگر قانع شده‌ام که دویدن نفس ماجراست. بهانه‌هایش مدام فرق می‌کند. بنابراین خیلی به مک‌گافین‌ها دل نبند. آنها غیب می‌شوند. و قدر لحظات کوچک عزیزی که می‌خواهی مثل تیم رابینز فیلم رهایی شاوشنگ دستهایت را رو به آسمان بارانی دراز کنی بدان! آنها را کنار قلبت بگذار و به یادشان زنده بمان. چون تا وقتی زندگی هست مک‌گافین بعدی هست. چون مطمئن باش بزودی سیزن بعدی آغاز خواهد شد.

4. سرسام

“ من جک باور مامور فدرال و 24 ساعت آینده طولانی‌تر روز زندگی من است”  تماشای 24 را شروع کرده‌ام و خب باور کنید که عین حال و روز روزهای حاضرم است. اداره مجله پیچیده ، دشوار و پر از سیاهچاله‌های ناتمام است. به طور همزمان باید دهها کار را پیش ببری؛ کارهایی که اگر نتایجشان کاملن شبیه چیزی که دوست داری نیست، دست‌کم باعث شرمساری نباشد. موازی با این پروژه‌ها ( که تنها یکی‌اش انتشار روتین هفته‌نامه است) عملیات دیگری هم هست به اسم مدیریت روابط انسانی. باید در عین حال که مطمئن می‌شوی همه چیز سر جای خودش است و درست کار می‌کند، سعی کنی اصطکاک‌های روابط انسانی را به حداقل برسانی. بین خودت و دیگران. بین دیگران و دیگران. و مهم‌تر این که زمان همیشه دشمن درجه یک توست. هیچ‌وقت با تو سر سازگاری ندارد. وسط این سرسام تازه اغلب اوقات مثل جک باور متهم ردیف اولی. فرصت نداری همه چیز را پاوز کنی تا همه قصه‌ها را توضیح بدهی. باید بتوانی همزمان با انجام پروژه‌ها از خودت هم رفع اتهام کنی.  مثلن این که دوستانت فکر کنند برایشان به قدر کافی وقت نمی‌گذاری. ممکن است فکر کنند خودت را می‌گیری و “کلاس” می‌گذاری. آنها نمی‌دانند که وسط چه سرسام بی‌امانی داری سعی می‌کنی از آنچه به تو سپرده شده محافظت کنی. و دقایق بی‌رحم مدام می‌کوبند که تیک تاک تیک تاک

×××

باور کنید سعی کردم به خودم بقولانم که شباهت این سریال‌ها و با مقاطع زندگی که نگاهشان می‌کردم کاملن تصادفی است. یا دست کم این ارتباط‌ یک جور استنباط شخصی‌ست. اما نتوانستم خودم را قانع کنم. چون اگر ترتیب تماشای این سریالها جابجا می‌شد واقعن نمی‌توانستم هیچ ارتباط معنایی بین زندگی‌ام و اینها پیدا کنم.مسئله ایمان – آن‌جور که من درگیرش بودم- درونمایه لاست بود نه مثلن 24. یا این مورد مک‌گافین خیلی در مورد لاست صادق نیست. می‌دانستم که نمی‌توانم کسی را قانع کنم…

می‌خواهم این نظریه احمقانه‌ام را امتحان کنم. تصمیم دارم بعد 24، سیمپسونز را شروع کنم. دوست دارم اگر این ارتباط فراتر از تخیل من وجود داشته باشد بتوانم مدتی مثل هومر خوش و بی‌مسئولیت ول بگردم و تلویزیون ببینم و دونات بخورم

§ 38 پاسخ برای سیزن‌هایی که با من دویده‌اند

  • ناشناس می‌گوید:

    جالبه
    يعني مي شه با سريال هم؟
    من با چيزهاي ديگ اي مثه ادبيات و موسيقي تجربه كردم اما با سريال نه.گاهي هم تضادشون به رخ مي كشه…يعني تضاد اون ماجرا با زندگي تو.
    يعني عموما حوصله ديدن سريال ندارم مگر اينكه بدونم مي تونم 20 روز ناقابل نخوابم و زندگي رو تعطيل كنم و فقط سريال رو از اول تا اخر ببينم…
    البته گاهي هم استثنا داره مثه لاست

  • واكر می‌گوید:

    يني بعدن فيد سيمپسونز و سيمپسونزمديا و سيمپسونزچت و سيمپسونز براي اوني كه ديده و اوني كه نديده و اين‌برنامه‌ها انشالله؟

    ******

    اين جمله‌ها خيلي فاز دادن:
    » پایانی وجود ندارد. رهایی قاطعی «وجود ندارد.

  • واكر می‌گوید:

    آمار فيدبرنر دارد نزديك مي‌شود به «313» . «ظهور» مي‌كنيد آن‌وقت ديگر؟

  • شین بی قایق می‌گوید:

    شما هم؟؟؟!! آخه منم! فعلا که تو لاست گیر افتادم.اما بعدیش رو میخوام بدونم خودم می تونم انتخاب کنم یا نه،اون میاد سراغم 😉

  • mostafa می‌گوید:

    تا چند دقيقه قبل تمام تلاشم رو ميكردم كه به يه نفر يك حس رو برسونم.الان موفق شدم.

    «رد شدن از خیابان وقتی چراغ سبز است و ایستادن پشت چهارراه وقتی قرمز است که نسبتی با ایمان ندارد. اسمش قانون است. ایمان، تکه‌ای از اخگر پرومته است که انسان را گاهی وا می‌دارد از چراغ قرمز بگذرد و جلوی چراغ سبز بایستد.»

    ممنونم
    موفق باشي

  • شهره می‌گوید:

    من فقط می دونستم بعضی وقتها ممکنه پیش بیاد که تنونی هیچ کامنتی بذاری!.امااین لحظه ازون بعضی وقتهاست. با این ذهن درگیر نمی شه کاری نکرد و چیزی نگفت .اونم وقتی که توی هر پاراگراف بتونی ساب تایتل خیلی روزایی رو که دنبالش بودی کشف کنی .خب شاید واقعا کامنت نیست!

  • Ãmir می‌گوید:

    کجای heroes هستی سروش خان؟! به روز جلو میای یا نه؟!

    —–
    خواب بزرگ: بله. هیروز(اپیزود 15 سیزن 3) و لاست ( اپیزود 4 سیزن 5) پریزن بریک هم منتظر اپیزود تازه‌ام( اپیزود 17 سیزن 4) که دو ماه دیگر پخش می‌شود.
    24 را هم به سیزن دوم رسیده‌ام 🙂

  • محمد می‌گوید:

    راستی سیزن 5 لاست تا حالا چطور بوده؟

    ———-
    خواب بزرگ: نزدیک‌تر به حال و هوای سیزن 4. من دوست می‌دارم 🙂

  • مسعود زماني می‌گوید:

    سلام… هرچند با ديدگاهت نسبت به چلچراغ زياد موافق نيستم ولي مطلبت خيلي برام جالب بود… همه اين چيزها براي من هم اتافق داشت مي افتاد… فقط با اين فرق كه خدمت من چهار ماه ديگه (از الان) مونده و دارم ديوونه ميشم كه چه اصراري بود اينهمه درس بخونم بعدش بيام بشينم نامه تايپ كنم براي چهارتا آدم كه كل مغزشون يه دفتر بيست برگ رو پر نميكنه…ولي بايد ايمان داشت و صبور بود…. دمت گرم… ولي جداً قسمتآخر سيزن يك هيروز خيلي شاهكار بود… بهترين اپيزودش همون بود … شاد باشي

  • dvm می‌گوید:

    سلام
    مطلبت خيلي جالب بود.
    اگه ممكنه بگين سريال سيمپسونزو از كجا خريدين ممنون ميشم.
    من 4 سيزن سريال لاست رو از متين شاپ خريدم كه دو قسمت آخر سيزن 4 رو نداشت و هيروز رو از پديدشاپ كه 3 تا دي وي دي خش دار و قسمتهايي رو بايد چند دقيقه اي جلو ميكشيدي كه كلي صحته هاي حساسشو نديدم و… خلاصه تا حالا فروشگاه مطمئن باكيفيت نيافتم.
    سريال سيمپسونز هم كه در واقع نايابه و ممنون ميشم اگه محل خريد رو هم بگين.


    —-
    خواب بزرگ: هنوز نگرفته‌ام:)

  • شیرین می‌گوید:

    سلام وقت کردی به حرف خواهرتم گوش کن torchwood را ببین

    ———-
    خواب بزرگ: سلاممممم شیرین! می بینم چجوریاست؟

  • حامد م می‌گوید:

    باهاتون توی سریال‌هایی که می‌بینید شریک نیستم، احتمالا متاسفانه اما… سیمپسون‌ها؟ جدی؟! یعنی من هم به آرزوم می‌رسم؟ سروش روحبخش و سیمپسون‌ها؟ بالاخره من هم؟ تا روز شروع سیمپسون‌ دیدنت من چی کار کنم برادر؟ خدا تو رو از آسمونی چیزی نفرستاده؟ برای لحظاتی تبدیل شدم به دختری که با کلافه‌گی می‌گرده دنبال لباس مورد علاقه‌اش. می‌خوام اغراق کنم بگم تو یکی از بدترین نویسنده‌هایی هستی که شناختم.

  • خازییل می‌گوید:

    به جای دونات ماست هم اگر بخوری بد نیست.
    🙂

  • محبوبه میم می‌گوید:

    شاید هنوز هم و همیشه داریم یک مک گافین را از سر می گذرانیم کسی چه می داند .شاید پیرترها برای همین از هیچ چیز متعجب نمی شوند آن ها مک گافین را خوب می شناسند و نمی تواند فریبشان دهد.

    ———-
    خواب بزرگ: هنوز داریم…همیشه داریم…

  • رامین یزدانپناه می‌گوید:

    سلام آقای روحبخش.عجب موقعی این مطالب را نوشتی وعجب موقعی هم من خواندم.راستش نزدیک به دو ماه بود که حس تمام شدن دانشگاه بدجوری اذیتم میکرد تا جایی که هیچ کاری شدنی نبودنه درسی نه کتابی نه تفریحی ونه هیچ چیز دیگری…….ولی حالا میفهمم که این هم یک مک گافین بوده وماراتن زندگی همچنان ادامه دارد.این را به دوستانی که درگیر این حس هستند با ذکر منبع خواهم گفت.
    دمت گرم وسرت خوش باد………

  • شرمین نادری می‌گوید:

    من دارم یواشکی ( 6feet under )رو می بینم.اگه اهل گیر دادن به زیر نویس نباشی فوق العاده است.مرگ موضوع مورد علاقه منه.

    ——-
    خواب بزرگ: اوممم پس بلاخره گیرش آوردی… بزودی می بینمش. خدا می داند موقع دیدن آن ممکن است مشغول چه قصه تازه ای شده باشم:)

  • محمد بیاتی می‌گوید:

    سلام
    نوشته ای بر شعری از علی مومنی…

  • شیرین می‌گوید:

    torchwood واقعا فوق العاده س.باور کن..یک چیزی تو مایه های عامل ناشناخته ولی خیلی باحال تر.

  • الاله می‌گوید:

    بعداز فکر میکنم 4ماهه که اومدم و به وبلاگتون سر میزنم و به خودم فحش میدم که چرا امروز چنین غلط بیجایی کردم بعد از خواب مسخره دیشبم که خواب دیده بودم تبدیل به یک سوپر قهرمان شدم و صبح که پاشدم به این فکر افتادم که مسئولیت داشتن چه چیز وحشتناکیه ومثل ریسمانیه که خرت میگیره و تا خفت نکنه ولت نمیکنه…بگذریم بخاطر تیتر ایمان اومدم تا مطلب رو بخونم وبا چشمام از روی واژه ها می پریدم ولی چیزیکه میخوهستم پیدا نکردم وفکر میکنم شماهم چیزیکه می خواستید رو نگفتید!من هیچ کدوم از فیلماو سریال هایی که گفتید رو ندیدم ولی چیزای نگفتتون رو با درد و نگاهی که بیمارگونه دنبال کلام اشنا میگرده درک میکنم(هرچند که»درک میکنم»بنظرم دستمالی شدست…)خیلی حرف زدم!ولی دلم میخواست چیزی رو بهتون بگم:دوماهه که به حرفتون گوش کردم دلسوزیهای مسخره و غر زدن های بیفایده رو کنار گذاشتم و…چلچراغ نمیخونم!…میدونم که»درکم میکنید»…از دیدن مطلبتون و پویایی وبلاگ دوست داشتنیتون خوشحال شدم.با ارزوی موفقیت!

    ———
    خواب بزرگ: مدتی است فهمیده ام چیزی که برخی خوانندگان خواب بزرگ را با آن پیوند می دهد در شمار آن مغناطیس های به زبان نیامده و ناشناخته ای ست که نویسنده اینجا را هم به نوشتن وا می دارد. تکه هایی که ما هنوز چیز زیادی درباره اش نمی دانم جز وجودش…:)

  • الاله می‌گوید:

    راستی1چیز دیگه چند وقته که خواب عجیبی میبینم که توی اتاقی هستم که تنها به اونجا میگم خونه وفقط اونجاست که احساس ارامش و تعلق میکنم.تاامروز بالای هزار باره که بسرم زده همه چی ول کنم و بزنم به ناکجا اباد تا خونم پیدا کنم و…پیداست که اینکارو نکردم!ببینم تاحالا درمورد خوابای ازاردهنده من سریال یا فیلمی نساختند؟!……….

    ———
    خواب بزرگ:
    «جزیره»
    لاست درباره همین چیزهاست. و مابقی زندگی هم

  • ناشناس می‌گوید:

    سلام عليكم
    بدين وسيله اعلام مي دارد كه خسته شدم بابا ازين همه دويدن شما و سيزن ها و مابقي ماجرا
    نمي شه يك سريالي ببينيد كه مجبورتان كند جاي هر چيزي آپ كني.
    لازم ست خودم ميروم يكي اش را مي سازم

  • ناشناس می‌گوید:

    آخ تا داشت يادم ميرفت دنبال يه چيزي مي گردم كه بتونم توش ياد بگيرم چه جوري مقاله مي نويسن…شايد دنبال اصول اوليه خبرنگاريم…
    شما ژورناليست ها چه چيز هايي مي خوانيد برايش؟
    اين جدا سوال بودن…
    گيرم ما به عمرمان يك مقاله ننويسيم اما دلمان بخواهد ياد بگيريم…

    ——–
    خواب بزرگ: یک راه بی نظیر دارد- خواندن و خواندن و خواندن…نوشتن و نوشتن و نوشتن

  • afshollah می‌گوید:

    درود بر شما
    وبلاگ طنز ما میزبان قدوم مبارک شماست

  • آ مثل کلمه می‌گوید:

    خب از این بین من فقط لاست و 24 را دیده ام. لاست که خب محشر برای یک دقیقه اش است. 24 خوش ساخت است ولی نگاه پشتش را دوست ندارم.
    پریزن برک را از ماهواره دنبال می کردم ولی حس کردم برای تیپ من زیادی مردانه است. یا شاید هم لجبازی کردم و ادامه اش ندادم. حالا دوباره می خواهم شروع کنم.
    هیروز را همیچوقت ندیده ام. این تعریفی که شما کردید من را یاد سریال 4400 انداخت. دی وی دی اش توی بازار هست؟
    جریکو را دیده اید؟
    CSI NY را چطور؟

    ———-
    خواب بزرگ: متاسفانه 4400 و جریکو و CSI NY را ندیده ام..

  • شیرین می‌گوید:

    مک گافین ها… خیلی تاثیر گذار بود… امیدوارم تاثیرش روم موندگار باشه…

  • lily می‌گوید:

    perfect

  • م.ایلنان می‌گوید:

    سلام
    نه خبر؟
    اttp://khabaronline.ir/news-4544.aspx

    ———
    خواب بزرگ: ها؟ سلام…احوال؟ ولله فعلن تو برزخ کار شبانه روز اجرایی. اون یک جایی گوشش ذهنم دارد رشد می کند..روزی شکارمان است...

  • سه پنج می‌گوید:

    فکرکه احتمالاً می توانید کنید،یا کنید ذهن را فکر، فرقی هم نمی کند!! امروز که دارید این نوشته ها را می خوانید،من در انستیتواسکلیفوووسکی مسکو با کاترین آن پورتر/ قرارندارم..همین جا هستم ..ودارم نشریه ی Ogonjok را نگاه می کنم..زبان انگلیس ام صفرسفراست ..کلمات ازمن دورشده اند..فقط عکس هایش را نگاه می کنم…شما هم که بلدهستید نمک بپاشیدروی زخم..نه.؟
    اگردوست داشتید مارا لینک بگیرید
    اگردوست داشتید برای مامطلب بفرستید
    اگردوست داشتید مارابخوانید

  • Mike می‌گوید:

    Just passing by.Btw, you website have great content!

    ______________________________
    Don’t pay for your electricity any longer…
    Instead, the power company will pay YOU!

  • بابک می‌گوید:

    آقا من خوندم که با ماجرای ایمان درگیری. نمیدونم این کار رو کردی یا نه، ولی اگر «ترس و لرز» اثر کیرکگور رو نخوندی حتماً (با پنجاه تا تاکید) بخون. انقدر دلم میخواد نخونده باشی و بری بخونی و دعاش رو به جون من بکنی! زیر عنوانش کوچیک نوشته «تغزلی دیالکتیکی در باب ایمان. با هر آنچه فلسفه خوندی فرق داره

    ———
    خواب بزرگ: متاسفم. خوانده ام! سال دوم سوم دبیرستان بعد هامون, رفیقم مجید ترجمه قدیمی ش را داد بخوانم. بعد که ترجمه نشر نی منتشر شد دست داد باز هم بخوانمش. ولی دعاش را می کنیم به جان شما!

  • ری را می‌گوید:

    تب همه ی این سریال هایی که گفتی منم گرفته. شب به این امید می خوابی که فردا یه اپیزود جدید ببینی! 😀

  • ناشناس می‌گوید:

    يك كار ديگر مي كنيم …آرشيو را دوره مي كنيم وقتي پست جديد نيست…

  • ری را می‌گوید:

    راستی من desperate housewives هم بهتون پیشنهاد می کنم ببینید.

  • فرشته می‌گوید:

    خیلی خوب احساس و درگیری های ذهنیتون رو توصیف کردید.
    اینو قبول کنید که زندگی باید همیشه حالت مک گافین داشته باشه تا ما همیشه دنبال یه خواسته بدوئیم.
    وگرنه اینکه احساس کنیم همه چیز عالیه دیگه دلیلی برای ادامه نمیمونه.
    ناپلئون جمله خوبی داره که:انسان بخاطر ضعفی که در وجودش هست نیاز داره به اتکا به یک قدرت بزرگ و کامل که همون خالق باشه.
    من ادمهای زیادی تو اطرافم دیدم که همیشه تو احساسشون نسبت به خدا مشکل داشتند و همیشه برام عجیب بود.
    چون واقعا نیاز به پرستش رو تو تمام وجودم حس میکنم .
    امیدوارم راه درسته رسیدن به همه چیزو پیدا کنید.

  • شايان می‌گوید:

    شما در قبال خواننده هايتان مسئوليد سروش خان! چه گناهي کرده اند کساني که با اينترنت 19k کلي صبر مي کنند اين صفحه لود شود و آن وقت با همان مطلب قبلي رو به رو مي شوند؟ نکنيد آقاجان. يا درش را تخته کنيد يا بنويسيد تکليف جماعت روشن شود. زت زياد.

    ————-
    خواب بزرگ: شایان خان! راست می گویی..ولی بیراه نیست بگویم من بیشتر عذاب می کشم از این که فرصت نوشتن دست نمی دهد. علی الحساب برای این که بیشتر شرمنده نشویم فید خواب بزرگ را مشترک شوید تا از آپدیت شدن مطالب مطلع گردید 🙂
    در مورد فید؟ این کلمه را در همین وبلاگ سرچ کنید ببینید چه می شود! در گوگل که دیگر نگو…

  • چرا اینقدر تجربه های و حس های مشترک داریم که فکر میکنیم خیلی شخصی و منحصر به فرد هستند؟
    خیلی از نوشته ها و احساساتت به من نزدیک بود. خیلی نزدیک.شاید به قول خودت نشه همه اش رو نوشت اما همون سر نخ هایی هم که دادی برایم آشنا و گویاست.
    حس و ها و تجربیاتی که از شدت گنگی و تفکر شخصی بودنشون حتی جرات نمیکنم برای خودم روی کاغذ بیارم!
    گیج شدم سروش…

    ——-
    خواب بزرگ: راستش چند دوست نادیده دیگر هم این را گفته‌اند. تعدادشان دارد زیاد می‌شود. دارم سعی می‌کنم یک جوری توضیحش بدهم …. چند کامنت بالاتر آلاله…

  • هومر می‌گوید:

    هیچی سیمپسونز نمیشه ، نه لاست نه پریزن بریک نه هیچ کوفت دیگه ای ! d’oh !

این چیست؟

شما در حال خواندن سیزن‌هایی که با من دویده‌اند در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: