هفتگانه‌ای برای جدّم

نوامبر 29, 2008 § 22 دیدگاه

1 افق تیره می‌شود. میرزا یوسف زندی می‌بیند که بادماسه‌ها به زانوی خدم و حشم نشسته. اما دلش گرم است به هجرتش. به سرزمین موعودش. به تنها نقطه ایران که مقابل پدربزرگش همیشه طاغی و نافرمان ماند.

نفس اسب‌ها دیگر صدای خس‌خس ماسه می‌دهد.چشم‌خانه تاریک، آسمان و زمین تاریک.مدتی می‌گذرد که می‌فهمد دیگر نه همهمه اسبان می‌آید، نه صدای تنها خردسال آن کاروان. زین‌العابدین‌اش. و او مانده و کویر. زمانی که پای میرزا یوسف زندی به خراسان می‌رسد. نه ماه‌بانو همراهش است، نه تنها پسرش ، نه شترها و اسب‌ها و ارثیه اجدادی. هر آنچه به خاندان وکیل‌الرعیا نسب می‌برد پشت مرزهای استان طاغی می‌ماند و میرزا یوسف یکه و بی‌گذشته پا به سرزمین موعود می‌گذارد. چندی بعد از این آیین تشرف سختگیرانه، یوسف  نام و نیایش را هم مثل باقی چیزها دفن می‌کند. در دیار جدید عاشق می‌شود ، زن می‌گیرد و نام‌ اولین پسرش می‌شود محمد صادق. پدربزرگ من.

2 شجره‌نامه می‌گوید که نسب هفتمم به کریم‌خان می‌رسد. می‌گوید سال 1302 تغیر نام داده‌ایم. می‌گوید سکه‌ای  هم از ثروت اجدادی به خراسان نرسید. همه را باد برد. شجره‌نامه خیلی چیزها می‌گوید. تاریخ پر از جزئیات است. ماجرای ختنه‌سوران پسر کبلایی همان قدر برای تاریخ اهمیت دارد که روی کار آمدن آقامحمدخان‌قاجار. باید بگذاری با آن اسم‌ها و شاخ و برگها حرافی کند و حاشیه برود و جزئیات بی‌اهمیت را با حوصله تعریف کند. اگر شنونده خوبی باشی خط و ربط قصه‌ها کم‌کم شکل می‌گیرد. می‌فهمی چه بودی. و آن وقت آرام آرام می‌فهمی چرا کسی هستی که هستی.

3 نیای آدمیزاد از او جدا نمی‌شوند. مردان و زنان کهنسال –بعد مرگ هم- حریصانه روی دوش تو سوار می‌شوند. خودشان را به شکل ژن‌های پنهان و بدذات، به شکل باریکه‌های کروموزمی و دستورات مخفی در جان و روحت می‌دوانند. هر وقت بی‌حواس و غرق افکار، چانه‌ات را طور خاصی مچاله کنی، یا انگشتی به شقیقه بسایی، شاید دست ژن‌های نابکار در کار باشد. تکرار عادتی اجدادی. پیرمردی بی‌دندان از جهانی دیگر می‌خندند. ما  هرروز به نیاکانمان کولی می‌دهیم.

4 برگردیم به روزی که کلمه “سوختن” خلق نشده. صاحب اولین دستی که به سمت آتش رفت چه حسی داشت. مممم.یک احساس ناخوش‌آیند تازه. آن رنگ و گدازه و گرما برای ابد با این درد سوختن عجین می‌شود. پسران و دختران او با ترس و احترام به این موجود طاغی قدرتمند می‌نگریستند. به آتش. اجداد بشر روی کولش همیشه از نزدیک شدن به شعله رو ترش کرده‌اند.

5 صاحب خدم و حشمی. وارث خون شاهانه‌ای. دیری نمانده که جایی لانه کنی و تا پایان عمر به خوشی زندگی. لبه‌های صحرا سیاه می‌شود و توفان شن رویایت را برای ابد می‌پوشاند. این ترس اجدادی ماست. از دست دادن رویاها در آخرین لحظات. بخاطر خواجه قاجار، به خاطر توفان شن ، بخاطر ….

6 میرزا یوسف زندی روی دوش من هم هست. چنانکه روی دوش پدرم بوده و روی دوش پدرش. پیرمرد ترسو شده. از سیاه شدن لبه‌های صحرا می‌ترسد. آنقدر می‌ترسد که یادش می‌رود  بعد آن چند روز جهنمی سرانجام به توس رسید و عاشق شد و زن گرفت و بچه‌دار شد. که یادش می‌رود زندگی ادامه داشت. افق که تاریک می‌شود،بی‌قراری می‌کند. حتی اگر گردوخاک ملایم عصر پاییزی باشد. دم گوشم جیغ می‌کشد. با عصایش به سرم می‌کوبد. گازم می‌گیرد و کور و مستاصل فقط فریاد می‌زند که :فرار کن! و چه کسی تاب آن ناله‌های عاجزانه را دارد؟ نیاکان من همه فرار کردند.

7 جیغ‌ها را که زد و اشکها را که ریخت و از رمق که افتاد، صدایش خواهم کرد: پیرمرد بیدار شو! ببین که هنوز زنده‌ایم. ببین که فرار نکردیم اما زنده‌ایم. پدربزرگ یادت بیاید که بعد توفان هم دلی بود که به دلداری دادی. یادت بیفتد که عشقبازی کردی. پیرمرد نگاه کن که با این جیغ‌های سمجت، که با ترس‌های موهوم و نگرانی‌های تمام‌نشدنی چه بر سر خاندان ما آوردی. پدربزرگ ببین که فرزندانت همان‌جایی که باید جلو می‌رفتند، بخاطر تو فرار کردند. پدربزرگ نترس! پدربزرگ بیدار شو! پدربزرگ بخاطر بیاور!

میان دل‌دل‌های آخر گریه حرفهایم را شنیده. با موهایم بازی می‌کند. بعد یک دم عمیق و طولانی می‌گیرد و می‌گوید : خوب کردی نرفتی. تو نترس و فرزندانت را هم نترسان!

ژن‌ها آرام می‌گیرند و دلشوره‌های باستانی خاموش می‌شوند. رهایم می‌کند تا بدون کابوس‌های شنی، گوشه‌ای نرم و آرام بخوابد.

§ 22 پاسخ برای هفتگانه‌ای برای جدّم

  • نازلی ل.م می‌گوید:

    چــــــــــه جالب…!
    البته باید یه بار دیگه از اول بخونمش …;))

  • نازلی ل.م می‌گوید:

    راستی آقای شرووش این شماره (320) ارزش اینو داره که بره تو ارشیوم … خداییش؟!
    اخه میدونید که تو ترکم 😉

  • سروش می‌گوید:

    جالب بود. نسب من هم به مصطفی بک رئیس قشون ناصرالدین شاه میرسه , قبلش رو یادم نیست. 🙂

  • پدي می‌گوید:

    اما من فكر مي كنم جدت بايد رو يه چيز تجديد نظر مي كردبايدمي گفت بترس وفرزندانت رو هم بترسان اين جوري حداقل امنيت داري !! اسايش داري!!

  • ناشناس می‌گوید:

    خيلي از دنياي منو همين ها پر كرده اند.هميشه يك نفر هست كه بگه اين رفتار و كارت شبيه كدوم جد جدت بود…اينه كه فكر مي كنم اصولا من فقط ام پي تري نسلهاي قبلم…كه خود اونا هم باز…
    يك روزي همه بايد همت كنيم تاريخ شجره نامه هايمان را بنويسيم …ارزشش را دارد

  • فرشته می‌گوید:

    نسبم شاید به فاحشه ای در شهر بخارا برسد

  • خازییل می‌گوید:

    نسب ما گمان کنم به جوانک میرابی دوره گرد در زمان همان کریم خان در کازرون برسد که در بیست و یک یا دوسالگی مرد.

  • سهیل جان‌نثاری می‌گوید:

    «اجداد بشر روی کولش همیشه از نزدیک شدن به شعله رو ترش کرده‌اند»
    ولی اجداد بشر از خانواده‌های دیگر هم می‌ترسیدند. دایره‌ی «دیگری» برای اجداد بشر، خیلی تنگ‌تر از امروز بود. اجداد را خیلی جاها از روی کول‌مان گذاشته‌ایم پایین- و البته که خوب کاری کرده‌ایم- آنجاهایی هم که هنوز آن بالا نشسته‌اند،‌ برای این نگه‌شان داشته‌ایم که بتوانیم رفتاری، فکری، حرکتی را با حضورشان توجیه کنیم.

  • الاله می‌گوید:

    اینطورکه معلومه اجدادتون وبلاگ گرد هم هستند که اومدین به در بگید دیوار بشنوه!گذشته از شوخی سنگینی اجداد همه ی ادما رو دوششون سنگینی میکنه…گاهی هم دلشون میخوهد بجاشون کارای نکرده رو انجام بدبم.چند وقت پیش تو 40چراغ مطلبی در اینباره خونده بودم.راستی نمی دونم چرا نوشته تون منو یاد داستان «سلطان ومدازما»علیرضا میراسدلله انداخت.حتمن خوندین دیگه؟

  • خیلی خوب نوشته بودید، آقای خواب بزرگ.نمی دانم گفته ام یا نه، نسب من از طرف مادر به میرزا قاسم خان فراهانی می رسد که برادر ناتنی امیر کبیر بود و دست آخر با مهد علیا فرار کرد! (برخی جدها عجب موجوداتی هستند!)

  • خازییل می‌گوید:

    بیگ اسلیپ جان تو را به پروردگار این جا را دریاب…

    ———–
    خواب بزرگ: پروردگار جان اینجا را دریاب!

  • خازییل می‌گوید:

    این کامنت قبلی ما ثبت شد یعنی؟

  • آونگ می‌گوید:

    این طور که می گویند جد پدری ام یک شاعری بوده به اسم «میرنوروز» که هنوز هم پدرم و عموها شعرهایش را می خوانند. یک شاعر لر که من هیچ وقت فکر نمی کردم که خیلی هم مهم بوده باشد، اما گویا بوده! چون چند وقت پیش به عنوان یکی از اشعران مهم لر، دیوان شعرش یکهو سر راهم سبز شد! حالا بیا و ببین این پدر و عموها را که شعرهایش را از روی دیوانش می خوانند و دسته جمعی به این کلماتی که ما سر در نمی آوریم می خندند!
    جد مادری را چیزی زیادی ازش نمی دانم، فقط می دانم که احتمالا باید از خان های روستاهای حوالی زنجان بوده باشد.
    راستی من یک مطلبی نوشته ام از تئوری هایم درباره ی لاست. خیلی دوست دارم تئوری های دیگر را هم بدانم: http://avang17.blogspot.com/2008/12/lost-in-lost.html

  • ناشناس می‌گوید:

    الووو
    يوهووو
    هستي جناب خواب بزرگ؟
    نكنه خوابيدي؟
    گفتم لااقل تولد مهرجويي كه بشود شايد پيدايت شود كه نشد…

    ادم معتاد جماعت را بي دوا نمي گذارد…گناه دارم خوب

  • افشین سلحشور می‌گوید:

    جالب بود . درود بر شما وانسابتان!

  • شیزوفرنی تنها می‌گوید:

    دوستان برای شادی روح اجداد و رفتگان خواب بزرگ اجماعا صلوات بفرستید بلکه اومد نوشت.

  • حامد می‌گوید:

    مدتیه فک می‌کنم شبیه که‌یی تو؟

    بهنود ِ ادبیات بشی شاید؟!

  • پیک می‌گوید:

    وبلاگ خوبی دارین
    خوشحال میشم به وبلاگ من سری بزنید! وبلاگ نکته های ناب .
    نظ فراموشتون نشه
    لینکتون کردم خوشحال میشم شما هم منو لینک کنید!!!

  • سمیه می‌گوید:

    چه جالب پستی اخری که من گذاشتم یه جورایی شبیه پست شماست !

  • سمیه می‌گوید:

    یک چیزایی من از خوندن وبلاگتون کشف کردم … احتمالن یک دوره در مشهد زندگی نمی کردین؟ …
    شرلوک هولمز که من عاشقش بودم با اون صدای منحصر به فردش (دوبله) نگاه تیزبینش و جدیش …
    …………………..
    حالا این منم ، بازمانده تقسیمات کوروموزومی : :(XX+XY=1/4XX+1/4XY+1/4XX+1/4XY) .مفتخر به یک نام فامیلی که تاریخ بزرگی را یدک می کشد ، هر چند غمگین ، ولی دوستش دارم!

    ————
    خواب بزرگ :چرا. تا 18 سالگی مشهد بوده ام …:)

  • ali tajadod می‌گوید:

    علاقه ات به کمیک برایم جالب است . منبعی که بتوان به صورت کتاب یا مجله اینها را تهیه کرد دارید ؟

    ——–
    خواب بزرگ: کمیک شاپ

  • […] بیرون کشید. اما در وبلاگ و از ایده خالص فقط یکی دو مطلب می‌شود نوشت. زندگی عادی و ایده‌های انتزاعی […]

این چیست؟

شما در حال خواندن هفتگانه‌ای برای جدّم در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: