کفاره چیزهایی که باید روزی می‌گفتم

نوامبر 27, 2008 § 32 دیدگاه

 

شاید خر بودم. جوان بودم و زیاد همه چیز را جدی می‌گرفتم. چند ماهی بیشتر از سردبیری بزرگمهر شرف‌الدین نمی‌گذشت که بابت شیوه و روش سردبیری‌اش دلخوری‌هایی بینمان شکل گرفت. جزئیاتش یادم نیست. ماجرا می‌توانست حل شود. اما من با قطعیت تصمیم گرفته بودم ول کنم برم. دوستانی بهم زنگ زدند که  برگردم ( حالا می‌فهمم کارشان چقدر بزرگوارانه بوده )و بزرگمهر بیش از 6 بار خانه‌مان زنگ زد. ساعتها صحبت کرد و نازم را کشید اما من سوار خر شیطان بودم و با لجاجت فقط می‌گفتم نه!

بعدها چندباری به تحریریه سرزدم بچه‌ها را ببینم. همیشه زمان صفحه‌بندی بود و سرسام بزرگمهر. وقت داشتیم به قدر نسکافه‌ای و سیگاری احوال هم را بپرسیم. متاسفانه هم علایق مشترکمان خیلی زیاد بود و هم بزرگمهر بسیار دوست‌داشتنی. کم‌کم در دلم آرزو کردم کاش ماجرا اینطور نمی‌شد و زمان بیشتری داشتیم برای گپ زدن. او هر بار پیشنهاد می‌کرد که برگردم و بنویسم اما من لجبازانه فکر می‌کردم نوشتن دوباره عدول ننگین از مواضع‌ام است و نظم و احوال روزگار به هم خواهد ریخت. انگار چه خبر بود؟!

تا این که یکی از این بارها پیشنهادی داد که نتوانستم رد کنم. پیشنهاد صفحه‌ای به اسم “وبلاگ” که اجازه داشته باشم درباره هر چه می‌خواهم بنویسم، مستقیمن زیر نظر خودش باشد و از مجرای هیچ سرویسی نگذرد، آن هم با بالاترین حق‌التحریری که می‌شد در مجله پرداخت کرد. قبول کردم و بدون اینکه نظم کیهان به هم بریزد نوشته‌ها چاپ شد. دوشنبه‌ها مطلب را ایمیل می‌کردم و آخر ماه با پیک حق‌التحریرم را می‌گرفتم.

طی تمام این مدت خارخار آن گپ‌های شوق‌انگیز که داشتم از دست می‌دادم رهایم نکرد.

بزرگمهر بهار امسال از ایران رفت. من از احوالات تحریریه دور بودم و کسی حتی خبرم نکرد برای خداحافظی. افسوس خوردم. نه افسوسی از سر آن خصلت ایرانی که همه سفرکرده‌‌ها را ناگهان عزیز می‌دارد. افسوس می‌خورم چون تمام روزهایی که  گذرم به تحریریه می‌افتاد و وسط سرسام صفحه‌بندی می‌دیدمش می‌خواستم بکشم‌ش یک گوشه و اعتراف کنم که از لجاجتم پشیمانم و نه تنها دلایل آن اختلافات یادم رفته، در حسرت اوقات از سرنگذرانده‌ای هستم که می‌شد با کلی کشف و شوق و آتش گذراند. که شاید روزی حق با من بوده اما پشیمانم که مثل آدمهای کوچک رفتار کرده‌ام، که اختلافمان را شخصی کردم. اُف بر این غرور مسخره که نگذاشت بگویم و حالا داغ گفتن اینها بر دلم ماند.

بعد رفتنش چند باری در جی‌تاک هول‌هولکی چت کردیم.درگیر کار و پیدا کردن خانه و هزار مشغله تازه بود.

هفته گذشته برایش میل زدم که برای این شماره مجله “سرگیجه” بنویسد. تصور بازگشت “سرگیجه” همه را سر کیف می آورد. جوابی به میلم نیامد. تا در آخرین ساعات صفحه‌بندی یک فایل اتچ شده آمده به ایمیل‌ام. مثل این فرمول‌ نجات در دقیقه آخر فیلم‌ها بود. همه ذوق‌زده شدیم. کنداکتور را عوض کردم که نوشته‌اش اول مجله باشد. یک صفحه را حذف کردم تا نوشته‌اش جلد داشته باشد.

شبش در جی‌تاک سبز بود. یک‌ساعتی گپ زدیم. با همان نگرانی‌هایی که نویسنده‌ها دارند ازم پرسید که از نوشته‌اش چیزی حذف نشده؟ نظر فلانی و بهمانی چی بوده؟ گفت مسخره نیست هنوز نگران این چیزهام؟ نه مسخره نبود و قول و قرار نوشته‌های بعدیش را گذاشتیم.

 

 

اعترافاتی هست که آدم باید درگوشی به طرفش بگوید. اگر مغرور بودی، اگر لجوج و یکدنده بودی ، اگر زمان را از دست دادی و سر وقتش نگفتی، به کفاره باید بروی پشت تریبون بگویی. خب رفیق! این اعترافات من بود. خوشبختانه زندگی به قدر کفایت غافلگیر  کننده هست. امیدوارم آنقدر سخاوتمند هم باشد که باز روزی روزگاری….

§ 32 پاسخ برای کفاره چیزهایی که باید روزی می‌گفتم

  • خلوت ليلا می‌گوید:

    سروش عزيز
    اعتراف به اشتباه از عهده هر كسي بر نمي‌آيد و وقتي پديدار مي‌شود نشانه چيزي جز رشد نيست.

  • سهیل جان‌نثاری می‌گوید:

    زنده‌باد!
    هم نویسنده‌ی کفاره‌پراخته، هم سرگیجه. یوهووووووووووووووووووووووو

    ————
    خواب بزرگ: رونوشت به بزرگمهر شرف‌الدین

  • پدي می‌گوید:

    سرگيجه!!!!!!!!!!!!!!!!!

    ————
    خواب بزرگ: رونوشت به بزرگمهر شرف‌الدین

  • modir می‌گوید:

    واقعا بزرگی و مردی می خواد اینطور اعتراف کردن

  • خازییل می‌گوید:

    کفاره ی دوست داشتنی ای بود سروش جان.
    به دست آوردن رابطه های از دست رفته با حماقت، واقعن لذت بخش است. واقعن.

  • م س ا ف ر می‌گوید:

    دوست داشتنی نوشتی.

  • Bozorgmehr Sharafedin می‌گوید:

    سروش، سروش عزیز
    در دو سال سردبیری چلچراغ جای خالی ذهن تیزبین تو چیزی نبود که بشود به راحتی از کنارش گذشت. برای همین بود شاید که هر ماه مثل یک مزاحم تلفنی بهت زنگ می زدم و می خواستم برگردی. حالا به خاطر این همه لطفی که به من داری واقعا ممنونم. مرسی که به یاد من بودی. اگر تو ثابت کردی که می شود فاصله زمانی را به این راحتی در یک لحظه طی کرد من هم می توانم امیدوار باشم که فاصله های مکانی عددی نیستند. با هم در تماس خواهیم بود و می دانم تلافی همه گپ های نزده را روزی در یکی از کافه های لندن در خواهیم آورد.

    ——
    خواب بزرگ: 🙂 ممنون بزرگ عزیز. خوشحالم کامنتت اینجاست و خوشحالم که دنیا کوچک. حتمن تلافی‌اش را در خواهیم آورد. حتمن

  • فرشته می‌گوید:

    چه عالی نوشتید و چه یاد اوری خوبی کردید.
    یاد روزهایی افتادم که تا 40چراغ میخریدم اولین صفحه ای که می خوندم سرگیجه بود.
    اقای شرف الدین کمکی به من ردند که تا اخر عمرم سپاسگزارایشونم.
    اون مطلبشون که در مورده راهای بی بازگشت بود یه جمله درش بود که»ما سالها در رشته ای که دوست نداریم درس میخونیم»و من وضعیتم همین بود و بعد از خوندن اون مطلب تغییر رشته دادم و الان واقعا خوشحالم.
    خدا خیر بده به شما که برای من تجدید خاطره کردید.

    —————
    خواب بزرگ: رونوشت به بزرگمهر شرف‌الدین

  • نازلی ل.م می‌گوید:

    خوشبختانه زندگی به قدر کفایت غافلگیر کننده هست. امیدوارم آنقدر سخاوتمند هم باشد که باز روزی روزگاری….
    مرسی واقعن خوشگل بود و از همین جام سلام به آقای شرف الدین عزیز دلمون واسه نوشته هاتون یه ذره شده …
    هر چند دیگه چلچراغ نمیخونم :دی

  • دودینگ‌هاوس می‌گوید:

    لذت بردم. نیازی هم به توضیح نمی‌بینم.

  • زهرا می‌گوید:

    اینجاش محشر بود:

    اعترافاتی هست که آدم باید درگوشی به طرفش بگوید. اگر مغرور بودی، اگر لجوج و یکدنده بودی ، اگر زمان را از دست دادی و سر وقتش نگفتی، به کفاره باید بروی پشت تریبون بگویی. خب رفیق! این اعترافات من بود. خوشبختانه زندگی به قدر کفایت غافلگیر کننده هست. امیدوارم آنقدر سخاوتمند هم باشد که باز روزی روزگاری….

  • الاله می‌گوید:

    لذت اعتراف کردن کمتر از غرور اعتراف نکردن نیست…اقای روحبخش عزیز کفاره ی شما این وبلاگ بود و چه جایی بهتر از وبلاگ برای حرفای خودمونی!

  • سارا می‌گوید:

    دمش گرم باشد:دي

  • mehrdad می‌گوید:

    مرسی سروش روحبخش عزیز
    واقعا اعتراف فوق العاده ای بود کاش همه شجاع بودیم

    به یاد چلچراغ قدیم

  • نميدانم می‌گوید:

    شما و آقاي شرف‌الدين را نمي‌دانم بايد دردمندانه نفرين كنم يا ارادت‌‌مندانه دعا. چند مقاله داريد در آرشيو ذهن‌م كه اصلاً‌ جرقه بودند به انبار باروتِ خواننده ي هفده ساله‌ِ چلچراغِ آن روزها!

    ————-
    خواب بزرگ: رونوشت به بزرگمهر شرف‌الدین

  • پریزاد می‌گوید:

    باید بگم با اینکه من اصلن بزرگمهر رو ندیدم اما واقعن دلم تنگ شده براش ،
    بزرگمهر واقعن خوب می نوشت khobe،khob
    فکر میکنم یکی از اون کسانی که تو (و حتمن ما)می تونستیم خیلی چیز ازش یاد می گرفتیم همین بزرگمهر خودمون بود .حیف شد..
    بزرگمهر ،واقعن بزرگمهر بود..

    —————
    خواب بزرگ: رونوشت به بزرگمهر شرف‌الدین

  • حسین جعفریان می‌گوید:

    اکثر مطالب اینجا را خواندم و لذت بردم
    و وقتی قانونهای سه گانه را دیدم حس عجیبی داشتم
    خوشحالم که اینجا را پیدا کردم

    ——–
    خواب بزرگ: 🙂 ممنون. خوشحالم اینجا را پیدا کرده‌اید

  • ارتش سايه ها می‌گوید:

    ما انگار هميشه در حال دادن كفاره كه هستيم از بس عادت داريم فرصتهايمان را بسوزانيم و بعد از ياد آوريشان حسرت بخوريم….
    ——————-
    1:این اما حکایت » بد مطلق » شدن من است….اینکه
    «صبح شد..نور همینجوری دارد می آید و من همینجور دارم آدم بدتری می شوم »

    2:»وقتي يكي تو اوج باشه سقوطش هم وحشتناك تره.»
    اين جمله رو خيلي دوست دارم . مثل آدمي كه از روي دايو بخواد بپره تو آب
    و خيلي بيشتر از اون كه از لبه استخر مي خواد بپره ، تو آب فرو ميره.
    حالا حكايت اين نيست كه آدم پرواز نكنه.
    حرف اينه كه اون بالا موندن چقدر مشكل شده
    اوني كه ميخواد بالا باشه محكوم به اينكه هميشه تو اوج بمونه وگرنه با كله سقوط ميكنه.
    3: خیلی مخلصیم
    علی / خوک کثیف / ارتش سایه ها

  • ناشناس می‌گوید:

    گفته بودم ازين هفته ديگر چل نمي خرم.اما وقتي قرار مي شود سرگيجه باشد كه نمي شود.
    اول اينكه بابتش ممنون.
    دوم اين كه چل را كه ورق زدم ياد هفته هاي اول سردبيري جناب ميرميراني و خوش خو و شرف الدين و … افتادم.هميشه هفته هاي اول يك جان ديگري دارد.اي كاش اين بار لااقل بماند جناب روح بخش
    سوم اين كه چند بار امدم اين پست را خواندم وتا امدم كامنت بگذارم …ديدي وقتي ادم توي دريا نگاه مي كند مي بيند چقدر عمق دارد هول ورش مي دارد و دست مي كشد از ان همه دانستني و ديدني و گفتي و خيره مي شود رو به رو توي افق كه سطحي ست؟حالا من هم همين كار را كردم.
    چهارم اين كه كفاره دلنشيني بود.گمانم حتي براي خودتان

    —————-
    خواب بزرگ: رونوشت به بزرگمهر شرف‌الدین

  • شهره می‌گوید:

    سروش روحبخش عزیز.یکی از بزرگترین خوابهای بزرگی بود که خوندم. با بزرگمهر. شما… سرگیجه… ( این شماره که گفتید چاپ شده؟؟ 40 چراغ ؟ شماره چند؟ میخوام بگم یک نفر برام نگهش داره! یا پست کنه…)

    ————
    خواب بزرگ: شماره 320 است 🙂
    رونوشت به بزرگمهر شرف‌الدین

  • Hamid می‌گوید:

    چند روز پيش با يكي از دوستان داشتيم صحبت مي‌كرديم راجع به چلچراغ. اينكه سال‌هاي دبيرستان كل راه مدرسه تا خونه رو با هم از چلچراغ مي‌گفتيم و موضوع اصلي بحث‌هامون هم هميشه حول سرگيجه و اسپشل ريپورت‌هاي بزرگمهر بود. مقاله‌هاي تكان‌دهنده و خوبي مي‌نوشت.نمايشگاه مطبوعات پارسال رفتم بهش گفتم ما يه زماني چلچراغ رو به عشق مطلب‌هاي شما مي‌خونديم.اين مدت كه نمي‌نويسيد اگه مي خونيم چلچراغ رو از روي عادته.خنديد، انگار جدي نگرفت. يكي دو هفته بعد بعد از چهار سال چلچراغ خوندن بوسيدم و گذاشتمش كنار.الان كه گفتي رفته خيلي دلم گرفت.خيلي.بغض كردم آقاي روح‌بخش.كاش خوب باشه.بدونه امثال من خيلي چيزا رو مديون‌شند.

    ————
    خواب بزرگ: رونوشت به بزرگمهر شرف‌الدین

  • ارنستو می‌گوید:

    در ادامه دوست بالایی باید بگم تو اون سالهای دبیرستان فک نمیکردم خوندن این سرگیجه ها باعث بشه که ذهنیتم نسبت به جهان این مدلی باشه و اصولن طرز تفکر خوب یا بده من به شدت تاثیر گرفته از این آدمه.ولی بود و نبود این آدم تو ایران واسه من فرقی نمیکنه چه فایده وقتی هست و نمی نویسه هرجا میخاد باشه فقط بنویسه

  • شهره می‌گوید:

    شماره 320. 🙂 با چشمهای بسته هم این اعداد پیش میرن و میرن و میرن (آرزو میکنم همچنان ادامه داشته باشه)… از شماره 7 تا امروز. فکرکنم منم آخر باید کفاره همه نامه های ننوشتمو مثل شما یک پست بذارم توی وبلاگم( شرمین نادری کجاست!). یا شایدم بهتر ازون. بفرستم دفتر مجله. شما که هستید .نه؟… اما خیلی های شماره 7 دیگه نیستند… شاید فقط نوستالژیک شدم الان… شایدم باید کفاره داد!
    پاینده باشید .ممنونم.

  • خواننده قدیمی 40جراغ می‌گوید:

    وای وای وای
    بعد از ضد حال دو هفته بیش و اون ماجراهای چلچراغ با سرگیجه و این اعترافای تو و حرفای بزرگمهر همه چیز جبران شد.اینه فضای چلچراغی.بدون غرور.بدون بچه بازی.اون اختلاف سرزمین هیروهای لعنتی ذهنمو به هم ریخته بود.ممنونم از تو وبزرگمهر.کاش سرگیجه بمونه(باید بمونه حتی اگه مجبور شی 6بار-600بار ازش بخوای!!) و سروش تو شلوغیای تحریریه سرسام نگیره واز نوشته های خودش کم نذاره
    پایدار باشید
    رونوشت به بزرگمهر!!!

  • آیدا عزتی می‌گوید:

    تو این چند ماه اخیر یاد گرفتم که بهتره به خودم هم دروغ بگم!ولی امیدوارم روزی من هم بتونم با اعتراف به اشتباهاتم بعضی رابطه هام درست کنم.
    چلچراغ دوست دارم.درست با اندازه روزهایی که با دیدن اسمم تو صفحه نامه می تونستم از خوشحالی پرواز کنم.
    اما کاش…

  • میلاد علائی می‌گوید:

    ببین سروش روحبخش ! خیلی باحالی ! نه واسه این که این پست رو نوشتی ، فقط واسه این که من ، یکشنبه که از دانشگاه برمی گشتم ، از دکه روزنامه فروشی سر کوچه مون ، « چلچراغ » رو خریدم و همین جور که داشتم جلدش رو ورانداز می کردم ، چشمم به تیتر « بازگشت سرگیجه » خورد و یه لحظه خشکم زد از زور شوق و خوشی. ببین ! مرسی واسه اون یک لحظه !

  • banooyeordibehesht می‌گوید:

    یاد این شعر قیصر امین پور افتادم:

    حرفهای ما هنوز نا تمام..
    تا نگاه میکنی:
    وقت رفتن است
    باز هم همان حکایت همیشگی!
    پیش از آن که با خبر شوی
    لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
    آی…
    ای درغ و حسرت همیشگی!
    ناگهان
    چقدر زود
    دیر میشود!

    اعتراف قشنگ و شجاعانه ای بود آقای روحبخش…هرکسی نمیتونه به این جا برسه …

  • حبيب سروش می‌گوید:

    سلام آقاي روحبخش! شايد كمتر جايي بشود پيدا كرد كه روابط بين آدمهايي كه در يك جا با هم كار مي كنند را ديگراني كه بيرون هستند بفهمند.اما چلچراغ جايي است كه اگر بخواهي مي تواني اين روابط را كشف كني.كما اينكه گاهي بصورت عدم انتشار دو هفته اي خود را نشان مي دهد.من هم سالهاست كه پيگير اين نشريه دوست داشتني هستم شايد به قدمت عمر مجله خواني خودم.ولي دوست داشتني ترين روابط را هر چند گاهي غم انگيز در اينجا يافتم.يكي اش همين چيزي كه تو اينجا نوشتي! نشان دادي كه هنوز هم يك چلچراغي واقعي و با همان خصوصيات خاص خودشان هستي!اين روابط دوست داشتني را دوست بدار.چون خودت هم مي داني كمتر جايي مي تواني آن را پيدا كني!

  • پژمان تک دهقان می‌گوید:

    خوشحالم… خوشحالم که بزرگمهر را دیده ام، خوشحالم که مدتی در سالهای دور با او ارتباط ایمیلی متداوم داشتم و مدتی در سالهای نه چندان دور ارتباطی نزدیکتر در دفتر چلچراغ. خوشحالم که تصویری از او در ذهن دارم و افتخار می کنم که او هم تصویری از من در آرشیو ذهنش دارد. سلام مرا به بزرگمهر برسان…
    و در ضمن، خوشحالم که هم اکنون می توانم شما را هم ببینم که اگر یک روز برای دیدار با بزرگمهر به یکی از کافه های لندن رفتی و تصمیم گرفتی برنگردی…

  • پرهام نجمي می‌گوید:

    قصه تلخ جدا شدن اعضاي تحريريه ، 4 ساله كه مدام عين خوره افتاده به جان من و اين نوشته هاي هرروزه ام، ابي خان،بزرگمه، اميرمهدي و …
    اعتراف 3 سال نامه ننوشتن براي 40چراغ براي من حتي دور از تريبون هم نابود كننده است.
    ياران موافق همه از دست شدند…

  • hani می‌گوید:

    man in jur chiza ro ke mikhoonam geryam migire ,bi dalil

  • Farda mobile می‌گوید:

    ba salam ! admin fardamobile hastam man linke shoma ro 4 roz negah dashtam ama shoma linke mano nazashtid man ham felan bar dashtam har moghe linke mano gozashti ye neda bede mizaram 😡

این چیست؟

شما در حال خواندن کفاره چیزهایی که باید روزی می‌گفتم در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: