4 سانتی‌متر فلز

اکتبر 21, 2008 § 49 دیدگاه

یک مبل‌های چرمی زشتی هست پشت در اتاق مدیران. روی دسته‌اش کنگره‌های فلزی مدور دارد. یک تکه چهار سانتی از این کنگره فلزی را من همیشه در جیبم دارم.

من یک سال کامل از زندگی‌ام را پشت در اتاق مدیران مختلف تلف کردم. همه‌شان یک ست مبل قهوه‌ای زشت مشترک در اتاق انتظارشان داشتند. انگار همگی با یک تولیدی مشترک قرارداد داشتند. احمق بودم. نوشتن را ول کرده بودم و فکر می‌کردم این راه پول در آوردن من است. ساعتهای تحقیرآمیز طولانی را برای دو دقیقه دیدن یک ابله دیگر می‌کشتم. روبروی یک منشی طلبکار با گردن کج می‌نشستم. به تلویزیون منشی زل می‌زدم و چرندترین برنامه‌های تلویزیون را برای ساعتها نگاه می‌کردم. مدیر جلسه داشت. مدیر ناهار می‌خورد. مدیر آروغ می‌زد.مدیر فوتبال نگاه می‌کرد. و من جوانکی بودم با اعتماد به نفس زیر صفر. دنبال کار. یک لقمه نان. روزهای تلخی بودند که یک سکه 25 تومانی، واقعن برایم معنی داشت.  مدتی بود روزنامه‌نگاری را رها کرده بودم و دنبال “ کار” می‌گشتم. صبح‌ها با هفت کفش آهنین و یک بسته بیسکوئیت راهی سازمان می‌شدم. شماره داخلی مدیران مختلف را در دفتر تلفن شلوغی می‌نوشتم و سعی می‌کردم نام رئیس دفترهاشان را به خاطر بسپرم. و دم‌دمهای غروب گرسنه و رنجیده و ناکام به آسمان لامروت نگاه می‌کردم و منتظر معجزه بودم. معجزه‌ای در کار نبود. رئیس دفترها همیشه اسمم را روی یک پاره کاغذی می‌نوشتند و می‌گفتند تماس می‌گیرند. گفتن ندارد که تماسی در کار نبود. وقتی مدیر برای تخلیه آنچه خورده بود لحظاتی از دفترش خارج می‌د، سعی می‌کردم کوتاه و مختصر توانایی‌ها و وضعیتم را توضیح بدهم. او مستاصل سر تکانی می‌داد، به منشی‌اش چشم‌غره‌ای می‌رفت و توانایی‌ها و وضعیت مرا چند دقیقه‌ بعدش همراه دوغ و دوشابی که خورده بود به کاسه توالت می‌ریخت و سر کارهای مهم‌اش برمی‌گشت.

یکبار در اوج استیصال و خشم آن‌قدر به این نوار فلزی دور دسته مبل چنگ زدم که چهار سانتش کنده شد و به دستم آمد. منشی سرش را برگرداند سویم و من این تکه فلز بی‌ریخت را انداختم توی جیبم.

چهار فصل در بیکاری و  بالش خیس و فقر استخوان‌سوز طی شد. از ارغوان‌های بهاری تا سوزگداکش زمستان.  در تهران تنها بودیم. زندگی‌ام با قرض گذشت. از این آشنا، آن یکی. کم‌کم بقیه هم از این جرثومه مصیبت دوری می‌کردند.حقارتی بالاتر از این نبود. تنهاتر شدیم.

کاری نکردم. دنبال کار گشتم.

بهار سال بعد بود که مجال کوچکی برای نوشتن در یک هفته‌نامه پیدا کردم. ستونی 15 هزار تومن که با کسر مالیات می‌شد ماهی 50 هزارتومن. در آن بی‌جانی مطلق، بعد دوره‌های طولانی گرسنگی و قرضی که بالاآورده بودم، نعمتی بود که نتوانستم ازش بگذرم. شروع کردم به نوشتن. یکماه که گذشت خوششان آمد. ستون شد یک صفحه. همان‌سال بابت نوشته‌هام جایزه گرفتم. عزت و احترام و تعریف و تمجید. یک صفحه شد دو صفحه‌ای که حق‌التحریرش هم پلقی بیشتر از صفحات عادی بود. کم‌کم شروع کردم به پس دادن قرض‌های قدیمی. بدون آنکه به فکرش باشم معجزه آغاز شده است.

دست تقدیر گردنم را  مثل بچه‌گربه گرفت و راهم را به زور نشانم داد. دستم را به ته خط زدم و برگشتم. حالا هر وقت کسی نصیحتم می‌کند که از نوشتن پول درنمی‌آید و آینده ندارد، سرم را تکانی می‌دهم و  با خودم می‌گویم: این راه من است. بدترین شغل دنیا باشد یا بهترینش.

زمستانی که دیگر گرم نوشتن بودم ، تکه فلزی معیوب را در جیب کاپشنم کشف کردم. اولش یادم نیامد چیست. خواستم دور بیاندازمش. ناگهان با لمس سرمایش همه چیز در ذهنم برق زد. برش گرداندم به جیبم.

×××

یک مبل‌های چرمی زشتی هست پشت در اتاق مدیران. روی دسته‌اش کنگره‌های فلزی مدور دارد. یک تکه  چهار سانتی از این کنگره فلزی را من همیشه در جیبم دارم.

هنوز گاهی پیش می‌آید که در اتاق یک مدیر بنشینم. هر وقت بوی قدیمی‌ به مشامم می‌رسد؛ هر وقت پایش را روی پایش می‌اندازد که مجیزش را بگویم؛ هر وقت سعی می‌کند با بوی پول خرم کند و منتظر است گردنم را کمی کج کنم، آرام دستم را در جیبم فرو می‌کنم. تکه فلز را در جیبم می‌فشرم. فوراً بلند می‌شوم و بهانه سرسری می‌آورم و خداحافظی می‌کنم. باید بروم. باید بروم به کارم برسم.  باید بنویسم…

§ 49 پاسخ برای 4 سانتی‌متر فلز

  • Peyman می‌گوید:

    سلام

    مدتیه از فید ریدر خواننده مطالبتون هستم .

    موفق باشی
    🙂

  • Peyman می‌گوید:

    حتمی مطلبت جالب بود یا تاثیر گذار ، که کامنت کردم دیگه . یادم رفت بگم .

    ——–
    خواب بزرگ: 🙂

  • ساسان م. ک. عاصی می‌گوید:

    آقا برای چند تا موضوع می‌شه که بیام تو این وبلاگ و حالی به حالی شم و مو به تن‌ام راست شه و حتی گاهی اشک تو چشمام بزنه که «ایول!» «همینه!»… نه آقا! انصافاً برای چند تا موضوع… انصافاً خواب بزرگیه اینجا.
    این یادداشت یه حال عجیبی داشت، یه حال عجیبی داد… دست‌مریزاد…
    «این راه من است. بدترین شل دنیا باشد یا بهترین‌اش.» 🙂

    ———
    خواب بزرگ: خوشحالم از این حال عجیبت. جایزه‌ای از این بهتر نمی‌توانم بگیرم…

  • سروش می‌گوید:

    درد , خستگی , کارگری , تحقیر , تاخیر در پرداخت مزد ناچیز , گرسنگی , کثیفی , بیخوابی و …
    این ها بد ترند اما در صورت فرار از اینها میتونند شناسه ی مسیر سخت موفقیت و باعث افتخار شوند.

  • iVahid می‌گوید:

    من درد مشترکم، مرا فریاد کن!

  • delphica می‌گوید:

    طلا: «دست تقدیر گردنم را مثل بچه‌گربه گرفت و راهم را به زور نشانم داد.» خيليا دنبال همينن، خوشا به سعادتت.

  • swann می‌گوید:

    زنده باد
    زنده باد
    ریدم به بورکراسی اداری
    2 روز واسه یه چیز کوچولو دویدم آخرشم هیچی به هیچی
    نه هیچی هیچی هم که نه
    وقتی داشتم می یومدم بیرون ، باند بلند فحش می دادم.
    لازم بگم با خوندن این نوشته اشک تو چشمام جمع شد؟
    لازم بگم با خوندن این یه تیکه : » این راه من است. بدترین شغل دنیا باشد یا بهترینش » احساس شعفی کردم که تا به حال خیلی کم سابقه داشته؟

  • Asimo می‌گوید:

    زیبا بود. لذت بردم، بسیار.

  • نازلی ل.م می‌گوید:

    چقدر این پستت خوندنی بود جناب خواب بزرگ ! بسی لذت بردیم. کمی هم موقع خواندنش رفتیم تو فکر ….
    و چقدر افسوس خوردیم که چرا … ؟!!

  • amoohooman می‌گوید:

    عالی بود مثل همیشه ارادتمند عمو هومن

  • ارتش سايه ها می‌گوید:

    چرا اين نوشتت اينقدر من و ياد شاهكار مارتين ايدن انداخت؟

  • اد می‌گوید:

    خيلي خوب بود

  • www.BonyadeBesmellah.org می‌گوید:

    «بسم‌الله‌الرَّحمن‌الرَّحیم»
    خداوند مهربان را در روح هستی تجربه کن.
    دم روح‌بخش‌اش را در هوای بهاری،
    حرارت عشقش را در گرمی تابستان،
    طوفان تحول‌اش را در باد پاییز،
    و پاکی و خنکای روحش را در برف زمستان.

    «بنیاد جهانی بسم‌الله‌الرَّحمن‌الرَّحیم»

    http://www.BonyadeBesmellah.org

  • جلال سعیدی می‌گوید:

    اشکمو در آوردی رفیق…لعنتی..

  • رهی می‌گوید:

    خیلی خوب بود رفیق. فکر کنم اولین نوشته ای بود که ازت می خواندم و عالی بود. چندسالی بود که این ماجراها را ندیده بودم و داشت فراموشم می شد.

  • ناشناس می‌گوید:

    من يك تكه فلز ندارم توي جيبم باشد اما يك خودكار دارم كه ديگر نمي نويسد اما هميشه كنار كيبورم ست تا يادم نرود اين بلا را براي نوشتن سرم اوردند…كه يادم نرود هيچ هفته نامه و روزنامه وماه نامه و…و پشت در اتق هيچ سردبير و مدير مسئولي جاي من نيست

    ولي خوشا به حالت كه ديگر هوايي پشت دراتاق مدير نشستن نمي شويد.اراده مي خواهد ها…

  • ناشناس می‌گوید:

    من يك تكه فلز ندارم اما يك خودكار دارم كنار كيبرد كه يادم نرود اين بلا را براي نوشتن سرم اوردند.درست يك و سال و نيم…سر كار بودم…بدجور تويذوقم خورد…
    اما ديگر مي دانم هيچ هفته نامه و ماهنامه و روزنامه و دفتر هيچ مدير مسئول و سر دبيري جاي من نيست.هيچ تحريريه اي هوايش به ريه هاي من نمي خورد
    اما اراده ميخواد كه مطمئن باشي ديگر هوايي پشت در نشيني اتاق مدير نمي شوي.خيلي ها

    ————
    خواب بزرگ: هوم..خودکار کنار کی‌برد هم خودش قصه‌ای دارد! کاش تعریف می‌کردید. کاش ناشناس نبودید…

  • فرانک می‌گوید:

    بابت لینک ممنون …راضی به زحمت نبودیم 😉

  • ارتش سايه ها می‌گوید:

    نوشتنه دوباره ام در همين مكان..در ارتش سایه ها … از ضعف باشد يا ناتواني مهم نيست… برايش دلايلي دارم كه حتي اگر قابل قبول نباشند حداقل تحريك كننده اند…. از ناتواني ديگران شايد سرچشمه گرفته است جوشش دوباره ايكه پيدا كرده ام و اظهار لطف بي شائبه ي دوستي كه به خيال خودش گند زده به سراپاي علي و ارتش سايه ها….. خنده دار است اما خوبيش اين است كه ترغيبم كرد براي دوباره نوشتن….
    بماند…. اسمم را با اضافاتش مي نويسم….
    خوك كثيف و … / ارتش سايه ها
    خيلي مخلصيم

  • amir می‌گوید:

    یک دوره ای فکر می کردم کارم نوشتن است و باید از نوشتن نان بخورم دوزار کاسب بودیم بعد یکهو تعطیل شد بعد یکسال بی کار بودم چون فکر می کردم باید از نوشتن نان بخورم و حالا واقعن از ته دل حسودیم می شود به هر کسی که کم یا زیاد دارد از نوشتن نان می خورد…دلت خوش

  • امین ثابتی می‌گوید:

    درود بر تو که هر چه را از دست دادی شرفت را از دست ندادی و الان هم که به جایی رسیدی گذشته را فراموش نمی‌کنی! خیلی با این سرگذشتت حال کرد.

  • netman می‌گوید:

    کاشکی دستت رو رو سر من هم بکشی

  • ناشناس می‌گوید:

    اين وردپرس كه همه جوره انتن مي دهد اين بار انتن نداده كه من غريبه نيستم؟؟لااقل يك اسم اينجا دارم كه اصولا هر چيز هست جز اسم…
    ان خودكار نازنين هم اصولا مال همان روزگارست كه ما نامه هايمان را با خودكار مي نوشتيم و تازه پست هم مي كرديم و پشت پاكت هم تمبر مي چسبانديم.ديگر نمي نويسد ان نازنين…قيافه ش هم داد مي زند مال عهد شاه وزوزك ست اما براي من قد تمام كلمه هايي كه نوشتم و بي نتيجه ماند مي ارزد.
    ماجرايش هم مي خواهي چه كار برادر جان؟همان ست كه هميشه هست شايسته سالاري هاي عجيب و غريب…

  • ناشناس می‌گوید:

    ها راستي مدت هاست هوس كرده ام ماجرايش را جايي تعريف كنم اما از چند چيز مي ترسم اول اين كه مظلوم نمايي كنم دوم هم اين كه نمي توانم يا لااقل نمي خواهم كوتاه بنويسمش.سوم هم اين كه فعلا جايي براي گفتنش پيدا نكردم…چهارم و پنجم هم دارد كه نوشتي نيست.به صورت اصواتي چون آه…اييييي و اوووووم بيان مي شود.:)

  • shohre می‌گوید:

    manam bejYe 4cm felez roye taghvimam 21 om hame maharo alamt zadam… mahgard . salgardo …dahe va sade..farghi nadare. gozashtam dast taghdir ham yadesh bashe chekar bayad kone…

  • آونگ می‌گوید:

    ثروتی است رضایت و قناعت که ما نداریم. خوش باشید آقای ثروتمند!کارم نوشتن نیست ولی می دانم که هرگز از وضعیتم راضی نبوده ام.خوشا به حالتان که به جایی که جایتان است رسیده اید. جایی که من در این آغاز جوانی هر چند گاه از ترس نرسیدن به آن، تنم به رعشه می افتد. شاید برای همین بود که با خواندن این مطلب به شکلی به حالتان غبطه خوردم که بی سابقه بود.
    پ.ن: یک آونگی آن وسطهای سایرین هست که من بودم و الان به بلاگر اسباب کشی کرده ام. البته اگر هم ادرسم را وسط آن سایرین(و البته هیچ جای دیگر هم) نگذارید شاید بهتر باشد. واقعا امیدوارم ناراحت نشوید ولی واقعا بدون هیچ توقعی آدرس شما را به دوستان وبلاگم اضافه کرده ام. فقط چون نزدیک به یک سال است از نوشته هاتان لذت برده ام و چیزهایی یاد گرفته ام. هیچ وقت دوره نیفتاده ام که لینکم را به کسی غالب کنم و ترجیح می دهم که دیگران چون وبلاگم را دوست دارند به آن لینک بدهند نه از سر وظیفه. انتظاری نیست که کسی وبلاگم را دوست داشته باشد مگر دوستانی که مرا می شناسند و به خاطر خودم وبلاگم را هم دوست دارند. وقعا امیدوارم ناراحت نشده باشید. نهایت تلاشم را کردم که ناراحت نشوید! بهتر از این نمی توانستم موضوع را بیان کنم.

  • نوشتن و به حق التحریرهای ناچیز دلخوش بودن خیلی بهتر از سر خم کردن جلوی آدم هایی است که لیاقت پاک کردن کفش های ما را هم ندارند. قلمتان پاینده، موسیو خواب بزرگ.

  • الاله شکوهی می‌گوید:

    باز هم یک متن دیگه.باز هم شما اقای روحبخش شما هستید که مو به تن ادم سیخ می کنید.این بار هم شما ناغافل از پشت دست روی شانه مان گذاشتید.باز هم رو دست زدید…تابستونی که گذشت به شدت دنبال کار بودم.از تقلایم برای جعبه های تزئینی بگیرید تا معلمی.از نازخریدن مغازه دارهای مختلف بگیرید تا سروکله زدن با مدیران اموزشگاه تدریس زبان انگلیسی که روزگاری نه چندان دور جزو بهترین های اموزشگاهش بودم و برای ماندنم در ان اموزشگاه سرودست می شکست(ناگفته پیداست که برای من نبوده برای نام اموزشگاهش بوده)که اخر نیز هرچه اصرار کردم حداقل بگذارد امتحان تدریس را بدهم نگذاشت!سرخورده و سرشکسته بودم…به انتهای خط رسیده بودم. خرج و دخلم هیچ رقمه باهم جور درنمی امد.اما خیالی نیست حالا برای مجله ی گروه علمی دانشکده مان عکاسی می کنم حالا با دوستان فهمیده و روشنفکرم در دفتر حقیرانه ی انجمن اسلامی(که البته اجازه ی قانونی شدن بهشان را ندادند اما همچنان با سرسختی و مشکلات مالی و مکانی فعالیتهاشان را ادامه می دهند)همکاری می کنم و عضو گروه تاتر دانشکده ی هنرومعماری دانشگاهم…از هیچکدامشان پول زیادی در نمی اید.انجمن که غیرقانونی است.نشریه ی گروه علمی اقتصاد را دانشگاه حمایت چندانی نمی کند و همچنین گروه تاتر که هنوز که هنوز است سالن قطعی بهشان نداده اند…اما خیالی نیست هرجوری که هست می سازم.نه ناز هیچ کودنی را می کشم و نه دیگر به مدیر ان اموزشگاه لعنتی التماس میکنم.هنوز هم مشکل مالی دارم اما ازادم و با هرانچه که خوشحال و ارضایم می کند زنده ام….
    موفق و پایدار باشید!وبلاگتان نعمتی است…

  • صندوقک می‌گوید:

    عجيب بود خيلي عجيب كرسي

  • ساناز می‌گوید:

    قشنگ بود… حرف همین بود که زدی. دیگر چه بگویم؟

  • tagh می‌گوید:

    برادر. عرض تعظیم مرا بپذیر.

    ——-
    خواب بزرگ: 🙂

  • خواننده قدیمی 40جراغ می‌گوید:

    سروش روحبخش اگه اون تکه فلز 4سانتی نبودو تو الان تو40چراغ نبودی شاید من دیگه خواننده اش نبودم!فک میکنم اولین یادداشتت تو چلچراغو یادمه.تیترش بود چرا ما بیسوادیم تو یه ستونی به نام جیغ.فک کنم اینا مال قبل از اون 4فصل کذاییه.هیچ وقت اون نوشته نیم صفحه ایت در مورد «خداحافظ گری کوبر»رو یادم نمیره.یا اون برونده های عالی تو لیدی ام که نمیدونم چرا دیگه نیستن و خیلی چیزای دیگه. خیلی خوشالم که دست تقدیر تو رو به نوشتن برگردوند.فقط الان که دبیر تحریریه هستی یه خرده بیشتر باش!توام داری میشی مث بزرگمهر دوران سردبیری!

    ———
    خواب بزرگ:
    حافظه خوبی داری خواننده قدیمی عزیز!
    این یادداشتی که گفتی تو شماره دوم چلچراغ چاپ شد و دومین یادداشتم بود. و البته مال قبل از آن چهارفصل کذاییه.
    من و لیدی خوشحالیم بسیار که آن پرونده‌ها در ذهن کسانی مانده. و امیدوارم که بیشتر باشم.بهتر باشم.

  • آونگ می‌گوید:

    ممنون

  • آزاده می‌گوید:

    گاهی همین 4 سانتی متر ها ادامه سال ها زندگی رو ممکن می کنه

  • پریزاد می‌گوید:

    سلام نوستاللژی خنده داری نوشته بودی.یه کمی هم ته هاش غمناک بود.چرا این مطالب رو توی 40 چراغ نمی نویسی .
    از این تکه فلز های 4 سانتی یا یه کم کوچیک تر برا ما هم پیدا میشه؟

  • الاله شکوهی می‌گوید:

    راستی اقای روحبخش.خیتی خوشحالم و دوست دارم بگویم که نزدیک به یک ماه و نیم است که هیچ قرصی(از هرنوعی اش)نخورده ام…امیدوارم شماهم توانسته باشید بر احوالات بدتان چیره شوید!…

    ——-
    خواب بزرگ: 🙂

  • مهشاد می‌گوید:

    چه حس غريب و دوري رو زنده كردي بيكاري .قرض.بالش خيس و معجزه اما يه فرق كوچك داره تو با دلت كار مي كني و پول در مياري و معجزه بر تو تمام و كمال اجرا شده چون همون كاري رو مي كني كه دلت مي خواد. اما من… انگار معجزه يه جورايي كم آورد و من رو انداخت جايي كه از كو دكي ازش متنفر بودم .كارمندي بدترين كاريه كه مي تونه گريبانت و بگيره و من نمي دانم چرا بعد از اين همه سال باهاش كنار نيومدم. اما تو بنويس كه ارزش نوشته هات بيشتر از همه پولهايي ا كه بابتش پرداخت شده و امثال من رو دردنيايي سهيم كن كه با نوشته هات ميآفريني.تا شايد لحظاتي رو با آرامش بگذرونيم .

    ———-
    خواب بزرگ: و این کامنت‌ها بیشتر از همه پولهایی که پرداخت شده می‌چسبد و ارزش دارد. ممنون

  • شرمین نادری می‌گوید:

    یه وقتی تو یه مجله ای یه نامه از من چاپ شد.نوشته بودم دلم می خواد بنویسم.یه یارویی جواب داد واسه دل خودت بنویس.

    یه وقتی معلم انشامون عینهو اجل معلق وایساد پس گردنمون که بنویسیم وقتی بزرگ شدیم می خواییم چه غلطی کنیم من خاک بر سر نوشتم می خوام بنویسم معلمه گفت:اخرش باید … بچه بشوری.

    الان وسط این هیری ویری که نمی دونم فردام چی میشه وبلاگ تو دو تا چیز یادم انداخت.
    اولیش اینه که دلم می خواد واسه دل کوفتی خودم بنویسم دومیش اینه که برام هم مهم نیست یه روز مجبور بشم… بچه هم بشورم.یه جورایی دارم با خودم زن بودن و نوشتن اشتی میکنم و این اشتی رو گاهی مدیون توام برادر جان.

    ————
    خواب بزرگ: این آشتی رو همه‌مون مدیون کله‌شق‌های مومن بزرگ تاریخ‌ هنر و ادبیاتیم. باید درس پس بدهیم!

  • […] من می‌زنم. اما در مورد کار اصلی. راستش از من گذشته که به کنگره‌های فلزی مبل‌های زشت اتاق انتظار چنگ بزنم. از طرفی هیچ وقت در زندگی‌ام پلانی نداشته‌ام […]

  • هدی می‌گوید:

    من تو رو از تو رادیوی گوریل فهیم کشف‌ات کردم .اومدم تو وبلاگ‌ات.نوشته‌ی‌اول.نوشته‌ی‌دوم,سوم…نه نمی‌شد.اومدم صفحه‌ی‌اول.از همون اولِ‌اول خوندم.از بعضی قسمتها یادداشت برداشتم که بعدا برم دنبالش پر و پیمون‌تر.تو بعضی جاها عین حرف دلِ من رو زده بودی.همون حرفهایی که من به خاطر این اعتماد به نفس زیر خط فقرم همیشه قورتشون می‌دهم.یاخودم رو قانع می‌کنم که اشتباهن.میدونی -سانسور شد-.
    و الان که رسیدم به این صفحه,به این نوشته نتونستم کامنت نذارم. نتونستم ساکت بمونم و نگم که…نه.خودت حدس بزن.حدس بزن چی‌کار کرده این نوشته‌هات باآدمی که در به در دنبال یه همچین جایی میگشت.

    • خواب بزرگ می‌گوید:

      🙂 خوشحالم. خدا گوریل را خیر بدهد.
      حدس بزن، حدس بزن چه حالی دارد دیدن این کامنت در ساعت 2ونیم شب و چطور خستگی صاحاب وبلاگ را در می برد.

  • هدی می‌گوید:

    الان که کامنتم پابلیش شد می‌بینم چقده لوس و سانتی‌مانتالی شده. خودم بدم اومد.بذار به حساب جوگیر شدن کسی که دلش یه منبع پروپیمون کمیک وکتاب و … اینها می خواست بعد اومد جایی که علاوه‌بر همه‌ی اینها چندتا یادداشت جمع‌وجور درباره‌ی نویسندگی پیدا کرد.من وبلاگ‌ات رو به خاطر لینک‌های دانلودش و درددل‌هات تا چند روز پرستیدم.

  • […] خیرخواهی برایم باران سکه‌های زر شود…که نشد. قصه آن چهار سانتی‌متر فلز را پیش از این گفته‌ام. بیش از یک دهه از اولین روزهای […]

  • […] سال پیش اوضاع مثل الان نبودم. تلخ و سرماچشیده بودم. از هر چی که بلد بودم نمونه‌ای ساخته ،  زیر بغل با گردن […]

  • […] درباره پول نوشته‌ام  اینجا درباره سالهای دربه‌دریاینجا درباره نگرانی از […]

این چیست؟

شما در حال خواندن 4 سانتی‌متر فلز در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: