لنی عزیز

اوت 22, 2008 § 4 دیدگاه

آه لنی عزیز‍! حال و روزمان را می‌بینی؟ قرار بود از ماهی‌گندیده و دختر باکره دور باشیم. خب پس حالا حقمان است. باید تا قیامت تو ماداگاسکار بمانیم. در ارتفاع صفر درجه بالای گه.

من گاهی رفقا را می‌بینم اینجا و آنجا. از ترس این که یادمان بیاید رومان را از هم برمی‌گردانیم.

مثلن همین زیسکیند را یادت هست؟ مروارید حکمت از خودش صادر می کرد؟ خبر داری کجاست الان؟ من خبر دارم. یادت هست که اوایل شعرهای خوبی می‌گفت. ولی شعر خریدار نداشت. زد تو کار سیاست. مانیفست و بیانیه نوشت. جوابیه داد. حمله کرد.بدنام شد. بعد گفت من قلندر و خرابم .بعد خراب شد. خرجش بالا رفت. می‌دونی که چی می‌گم لنی عزیز. آخرین باری که دیدمش تو تحریریه یه مجله درجه سه داشت علیه خودش بیانیه می‌نوشت.

یا اون باگ. آه باگ. تا اونجایی که گرفتنش خبر داری که. خوب در رفت. یعنی شانس آورد. اگر بابای یکی از پسرها شهادتشو پس نمی‌گرفت الان بالای تیر تلو می‌خورد. خیلی وقت پیش بهش گفته بودیم که جاش اینجا نیست. گوشش بدهکار نبود. انصافن خوب دووم آورد و زود با چاپ دو تا کتاب مشهور شد . حقش بود. اما اینجا جاش نبود. اول اون همه تعریف و تمجید. و بعد همه منتظر بودن که زمین بخوره. تا اون ماجرا رخ داد. همون رفقای دیروزش ماجرا رو چرب‌تر هم کردند. فرو نگذاشتن از هیچ رذالتی. داستان‌‌های الکی جعل کردند. من هنوز گاهی کابوس اون کسایی رو که می‌خواستن بریزن تو خونه باگ می‌بینم.  آروم  بیدار می‌شم.  به سقف نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم حساب کنم الان تو سنگاپور ساعت چنده.می‌شه بهش زنگ زد؟ بیداره؟ یا یهو بغضش می‌ترکه دوباره و باید بفرستیش سراغ والیوم. آره لنی عزیز. ببین کارم به کجا رسیده که من باید بشینم باگ  بزرگ رو دلداری بدم.

جسی؟ نه لنی …نه حال او را از من نپرس. بعد اون ازدواج عوضی باباننه خرش صاف بردنش تیمارستان. نمی‌فهمیدن که جس سالم‌ترین آدم کل قضیه بوده.یک بار که باباهه یک لقب ناجوری رو به دوستا و دوربری‌های جس داد دیگه از کوره در رفتم. می‌گفت باتوم خوردنش تو هفت تیر هم تقصیر اون دوستای ج….دشه. نمی‌تونستم دیگه بذارم حرف بزنه. یاد اون آدم‌های نازنین که می‌افتادم. بعد سپرد که دیگه من رو اون حوالی راه ندن. بعد شوک درمانی‌ها دیگه من هم ازش خبر ندارم. یک بار یکی می‌گفت رفته تو وزارت….تایپیست شده. یکی یه چیز دیگه می‌گفت. وبلاگش‌ رو هم می‌بینی خاک گرفته. کامنت‌هاش رسیده به 117 تا. فکر کنم کارش زیاده که دیگه نمی‌تونه آپ کنه. حتمن کارش زیاده.

لنی عزیز. بهت گفتم که عکس گاری کوپر رو خیلی وقته دیگه از تو اتاقم کندم. بعد اون شب خوابگاه دانشجویی. یک چوبی مرگی چیزی دستش بود. و رحم نمی کرد لنی. قول داده بودم بهت نگم. ولی باید می‌دانستی.نه این که حرفاش عوض شده باشه. نه .هنوز هم حرف نامردا و عدالت و حقیقت رو می‌زد. ولی کاراش عوض شده بود. یا عوضی شده بود. یا بقیه رو عوضی گرفته بود. دیدم تحمل این گاری‌کوپر رو ندارم.کندمش. با چسب ارتشی چسبونده بودم. یه تیکه از رنگ دیوار هم رفت همراش.

حالا لنی عزیز.اون تکه دیوار رو رنگ نکردم. هر بار چشمم می‌افتد بهش یاد تو می‌افتم. یک بار بتونه کردم. خواستم رنگش کنم. همه گفتند دیگه آن رنگ اصلی را نمی‌توانم دربیاورم. این بود که بتونه را تراشیدم.یک تکه زخم زشت حالا افتاده روی دیوار روبروم. بعضی از این زخم‌ها رو نمی‌شود ماله کشید. قبول داری؟

خب لنی. همش من گفتم. تو چی ؟ بلاخره مغولستان خارجی را پیدا کردی؟ نه. شوخی کردم. جوابم را نده. دوست دارم فکر کنم دست‌‌کم تو پیداش کردی…


§ 4 پاسخ برای لنی عزیز

این چیست؟

شما در حال خواندن لنی عزیز در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: