روزی‌ روزگاری، وبلاگستان

اوت 5, 2008 § 22 دیدگاه

 

این دویستمین نوشته خواب بزرگ است در آغاز سومین سال…

سال 81  روزنامه‌نگارم. سه سالی می‌شود بابت نوشتنم پول می‌گیرم و دست کم دوست دارم بقیه فکر کنند که روزنامه‌نگارم. دومین سال تولد وبلاگستان است. تعداد وبلاگها را هنوز می‌شود با انگشتهای دست شمرد. به واسطه دوستی با این پدیده هیجان‌انگیز آشنا شدم. همیشه رویایم بود که بتوانم یادداشت‌های خلوت آدم‌ها را بخوانم.یک بار به سرم زده بود یک جایی آگهی کنم و دفتر خاطرات مردم را بخرم! چی از این بهتر که خودشان بنویسند و بی‌زحمت و منت بشود خواند.  ایده درآوردن صفحه‌ای دل‌نوشت به اسم وبلاگ را می‌دهم به سردبیر مجله‌مان در سروش هفتگی. استقبال می‌کند.از این جا به بعد کار سخت می‌شود. چون هیچ کدام از هم‌کارانم هنوز تصوری درباره وبلاگ‌نویسی ندارند. می‌روم یک کپه پرینت می‌گیرم از صفحات همان وبلاگ‌هایی که می‌شناسم. اسم خورشید خانم فقط یادم مانده. پخش می‌کنم بین بچه‌ها. دنبال نویسنده خوب هم می‌گردم.

با مهرناز آشنا می‌شوم. همشهری مهدی که ادبیات انگلیسی می‌خواند. دستی هم در نوشتن دارد. هم را می‌بینیم. کلیاتی می‌گویم و او یادداشتی نوستالژیک بهم می‌دهد. یادداشت را در تاکسی می خوانم. در راه خانه نفسم بند آمده. خیلی خوب نوشته. 8 ماه بعد ازدواج می‌کنیم. من از مجله می‌روم و صفحه کذایی هیچ‌وقت منتشر نمی‌شود.

سال 82   قرار است مجله‌ای منتشر کنیم. ساختمانی عظیم بالای نیاوران. اتاقی بزرگ و خالی با یک کامپیوتر همیشه آنلاین. در آن اتاق درندشت من می‌نشینم و منشی سردبیر. آن بالا تابپ می‌کنم پرشین بلاگ… و بهشت آغاز می‌شود.

کار جلو نمی‌رود. لاجرم پولی هم در کار نیست. مهرناز هم بی‌کار است. با مغز خورده‌ایم به واقعیت کثیف زندگی …اجاره و قسط و خرج. اما آه در بساط نداریم. تمام روزم با خواندن وبلاگ می‌گذرد. از این لینک به آن لینک. از این آرشیو به آن آرشیو .دهها رمان تنیده در هم. و خودم را غرق می‌کنم در هزار زندگی دیگر این شهر تا یادم برود که چندم ماه است.

سال 85  دستمان به دهنمان می‌رسد. مهرناز کار می‌کند. من هم خرده‌کاری‌هایی در آخرین سال دانشگاه. با یک وام 500 هزار تومنی که به بدبختی جور می‌شود کامپیوتر می‌خریم. ممم .حالا یک قدم به وبلاگ‌نویسی نزدیک شده‌ام. آرزویی در پس ذهن که بدون کامپیوتر و تسلط به تایپ تحقق پیدا نمی‌کند. دست‌خطم به رسم‌الخط جن شبیه است.پس انگیزه کافی دارم برای یادگیری تایپ. یک شب مرداد ماه وارد بلاگفا می‌شوم و فرم‌ها را پر می‌کنم یکی یکی. اسم وبلاگ؟ اسمی که همه چیزی درش جا بشود. تا حد امکان خوش آهنگ و کوتاه باشد و آدرسش در ذهن بماند. فرشته‌ای در تاج گل و تخت روان فرود می‌آید.  با کلاه شاپو و کت چرب مندرس . فیلیپ مارلو است. او می‌گوید و من تایپ می‌کنم : بیگ اسلیپ…خواب بزرگ.

سال 87   دو سال از تجربه نوشتن در وبلاگ گذشته. نه سال از کار روزنامه‌نگاری‌ام. آن صفحه کذایی وبلاگ که قرار بود 6 سال پیش در سروش منتشر شود را حالا برای 40چراغ در می‌آوردم. دوستانم فکر می‌کنند وبلاگ نویسی لابد یک تفریح اوقات فراغتم است. برای کسی که گذران زندگی‌اش از راه نوشتن است وبلاگ‌نویسی باید چنین جایگاهی داشته باشد. نوشتن بی‌اجر و مزد. اما من همین خانه کوچک مجازی را با هیچ حقوق ماهیانه و رزومه‌ای تاخت نمی‌زنم. این همه غرغر و حرفهای دلتنگی و شورهای شبانه و دوستان بکر عزیز را هیچ‌جای مطبوعات نمی‌توانم گیر بیاورم. دو سه روز پیش سوار تاکسی بودم. می‌رفتم مجله .جوانی کنارم کافکا در کرانه می‌خواند. سر حرف باز شد و تا ونک گپ زدیم. موقع پیاده شدن شغلم را پرسید.  گفتم : من؟…وبلاگ‌نویسم.

§ 22 پاسخ برای روزی‌ روزگاری، وبلاگستان

  • احمد می‌گوید:

    همیشه می ترسم از این که روزی دنیای مجازیم لای انگشت‌های چروک خورده‌ی زندگی له شود. همیشه می ترسم که عمر وبلاگم از عمر من کوتاه‌تر باشد.
    دنیای مجازی تو سه ساله شده؟ امیدوارم که صد ساله شود.

  • منیری می‌گوید:

    سروش عزیز سلام. مبارکه. امیدوارم همیشه برقرار باشی و بنویسی و لذت ببریم. اما سال 81 تو خیلی انگشت داشتی به نظرم، چون تعداد وبلاگ‌ها اون موقع هم زیاد بود انصافا.

    ———-
    خواب بزرگ : بهار 81 اگر اشتباه نکنم تنها 6 ماه از افتتاح وبلاگستان فارسی می‌گذرد. به هر حال ریاضی ام ضعیف است سید جان! 🙂

  • محمد جواد شکری می‌گوید:

    شما زندگیت چه پیوندی خورده با وبلاگ!

  • فتحی می‌گوید:

    «ا مهرناز آشنا می‌شوم. همشهری مهدی که ادبیات انگلیسی می‌خواند. دستی هم در نوشتن دارد. هم را می‌بینیم. کلیاتی می‌گویم و او یادداشتی نوستالژیک بهم می‌دهد. یادداشت را در تاکسی می خوانم. در راه خانه نفسم بند آمده. خیلی خوب نوشته. 8 ماه بعد ازدواج می‌کنیم.»

    رسما تحت تاثیر این پرده برداری سریع از ازدواجتون قرار گرفتم. یک عمر هر صبح منتظر خواهیم بود تا یک برگ دیگر ب زندگی وبلاگیتون اضافه بشود.

  • موسیقی آب گرم می‌گوید:

    عجالتاً، به علت کمبود امکانات و عدم پیشرفت علمی – فیزیکی اینترنت و بالا بودن کالیبر مربوطه، دستت رو مجازن سخت می فشارم.

    ——–
    خواب بزرگ : ما نیز فشار می‌دهیم سخت …

  • ارتش سايه ها می‌گوید:

    1: آقا شديدآ مخلصيم….
    2: فيليپ مارلو لعنتي و ريموند چندلر معركه و بيلي وايلدر بزرگ و شاهكاري مثل غرامت مضاعف رو هم هستم….
    3: من شايد يه نيم سالي تو وب ازت عقبترم….. شايد هنوز خو نگرفته ام به اين محيط مجازي…. اما جلو مي رويم…. تا ببينيم چه پيش مي آيد…. نفس زندگي همين است..( پستت يادته؟ )… زندگي در همان لحظه…آينده خودش مي آيد و ما بايد جلو برويم….
    4: فكر كنم وبلاگ همسرتونم خوندم…. مي خواست يه شغل تو قصابي به من بده به خاطر پست آخرم ( اگه البته اشتباه نكنم )
    5: ما هميشه هستيم
    6: خيلي مخلصيم… دوباره….

    ———-
    خواب بزرگ : حتمن حتمن

  • تهمینه می‌گوید:

    بنده بسیار مشعوف و خوشبخت و خوشوقت و خرسند می باشم که شما هستید اینجا هست خواب هست وبلاگ هست کیبورد هست سیب هست زندگی هست!:D

    ——
    خواب بزرگ : ما نيز مشعوفيم 🙂

  • مینا می‌گوید:

    پست دلچسبی بود…شاید چون بر میگردوندمون به اولین روزای وبلاگ نویسی و این که چطور شروع شد…3 سال پیش و عشق نوشتن و از همه مهمتر خونده شدن… پیدا کردن یه چیزای جدید از میون ساده ترین روزمرگی ها…دنیای عجیبیه واسه من:یه وقتایی اون قدر واسم پوچ و مصنوعییه که ازش متنفر می شم… یه وقتایی دلتنگش …نمیدونم چیه جریان!!!

  • حمید می‌گوید:

    سروش روح بخش! من امروز تو را در عباس آباد دیدم …
    با دوستی قدم می زدی، گپ می زدی و می خندیدی.
    فکر نکنم تو اما این تلخ بد هیبت را که لحظه ای ایستاد و خیره در تردید سلام کردن و باز کردن سر صحبت از خوشی‌ها و روزها، کمیک بوک ها، بی‌مووی ها،تجربیات غیرعادی ،خیال‌پردازی‌هاوغرغرها ماند را دیده باشی…

    ——-
    خواب بزرگ : هي پسر معطل چي بودي؟! كام آن….

  • alinavaserzadeh می‌گوید:

    1: شمارش معکوس آغاز شده…
    این 25 روز آخر رو می خوام هر روز بنویسم….
    امروز : جنگ آغاز شده است رفیق….
    مثل دو تا ارتش كه روبروي هم ، مثل قديما ،
    صف آرايي كردن و مي خوان جنگ تن به تن بكنن…
    هركي منتظره ببينه كي كيو نابود مي كنه…
    و يهو به سمت هم بتازن و دخل همو بيارن…
    2: نوبت ما هم می رسه… می رسه؟
    3:هر روز ارتش سایه ها تا 1 ماه آپ می شود و بعد
    به قول یارو شله تو مظنونین همیشگی…: » پوفففففففففف »
    4: خیلی مخلصیم

  • سورئالیست می‌گوید:

    سروش روحبخش از همان معدود نازنین‌های باقی‌مانده وبلاگستان است که فقط برای خودش ٬دلش وشاید هم مهرناز مینویسد. آخ که چقدر خوشم می‌آید از این‌چنین آدم‌هایی که دلشان به کارشان قرص است و نه احتیاجی به آویزان شدن از نام‌ها را دارند ونه ….
    چند سالگی وبلاگت مبارک پسر !

    ———
    خواب بزرگ : وووو. …كي بره اين همه را رو ؟! مخلصيم

  • سروش می‌گوید:

    هر چیزی که باعث لذت بردن بشه رو باید محکم نگه داشت

  • خازييل می‌گوید:

    خازييل و آقايش هم سخت سخت سخت خوشحال اند هردو بابت رفيق مشتركشان كه دارند و دويستمين مطلب خواب بزرگ را دوتايي جشن مي گيرند.
    باشد كه…

  • م.ایلنان می‌گوید:

    سروشی از غیب پیدا شد و شروع کرد به چانه زدن.از من انکار و از او ابرام(نه ابراهیم،ها)و سر هر پیچ گریزی می زد آن سروش به وبلاگ و من هر بار تلخ تر از پیش زیر بار نمی رفتم؛ هه!آن هم مثل منی که همه عمر زیر بار بوده ام اما این یکی دیگر نوبر بود،نوبر در تمام آن بارها!آن سروش ،دمی،دمادمی، نازل شد برخانه ای آن سوی ایران،چیزی حدود هزار کیلومتر و توطئه آغاز شد.کینه ی ازلی آن سروش از من-ما به ازای تمام بدقولی هایی که می گفت :دیگر عادت کرده ایم و وای برمن-کافی بود تا با خائنی در همین حوالی ائتلاف کند و چاه برراه کند شود و سنگ آماده ی افتادن باشد و من همان سنگم که افتاده ام در چاه وبلاگ و می دانم آن سروش هنوز دارد می خندد که:دیدی؟همین است که هست،وبلاگ را می گویم که حتا اندر خیانتش به ادبیات می گفتی؛هان،نگاه کن.
    من به آن سروش تبریک نخواهم گفت که هر تبریکی حتا با تاریک ترین لحن ها چیزی از آن انتقامی که گرفت کم نمی کند آخر همو بود که در خیانت من نوشته بود.حالا فقط می توانم بگویم:این قلم،این دنیای عجیب وب و حالا بکش…بکش…مثل حمید هامون اما…اما،آخر من چه گناهی کرده بودم که گرفتارم کردی بی انصاف؟بدقولی هایم را با بد قولی جبران می کردی،نه این جور، آخر این چه عذابی است که … هم تلخ،هم شیرین،نه،من هرگز به آن سروش تبریک نخواهم گفت،این را مطمئنم.

  • bamdadi می‌گوید:

    شوری قابل ستایش در لابه‌لای این سطرها به چشم می‌خورد…
    زنده‌باد عشق!

  • ری را می‌گوید:

    به امید جشن تولد دویست ساله گی!

  • امیر می‌گوید:

    این پیام تبریک است به خواب بزرگ ، خواب خوابان ، خواب هخامنشی .. حق با تو بود ، میباست میخوابیدیم

  • الاله شكوهي می‌گوید:

    خيلي خيلي خوشحالم بابت دويستمين نوشته تان.راستش مدت هاست كه فكر نوشتن وبلاگ و حتي درست كردن يك وبلاگ را براي 40چراغ دارم اما راستش مي ترسم.از نوشتن وبلاگ و خواندن ان خيلي خيلي كيفور مي شوم اما مي شود كمكم كنيد. باز هم تولد وبلاگتان مبارك!راستي ادرس وبلاگ خانومتون چيه؟

    ———–
    خواب بزرگ : نمی‌دانم چه کمکی از دستم برمی‌آید. درباره نکات اولیه قبلن چیزهایی گفته‌ام ( + + ) و مهرناز مصباح هم اینجا می‌نویسد.

  • joker می‌گوید:

    tanha khastam behet begam moafaghe bashi v barat arezooye dorani por az shadi v sobat mikonam.bedrood

  • joker می‌گوید:

    ba salam barat arezooye dorani por az shadi v sobat mikonam.bedrood

  • kelash می‌گوید:

    به به !

  • mazna می‌گوید:

    پاينده باشي و بنويسي و ماهم لذت ببريم. وبلاگ نويسي اين روزها جزو شغل هاي خيلي شريفه. اين عكس با سايه سياه منو ياد جودي آبوت وبابا لنگ دراز مي اندازه.

این چیست؟

شما در حال خواندن روزی‌ روزگاری، وبلاگستان در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: