جمعه نحس

ژوئیه 18, 2008 § 21 دیدگاه

 

خواب می‌بینم:  در خانه مشهدمان هستم. مهمان داریم. پدرم سیگار به لب می‌رود یک گوشه چمباتمه می‌زند رادیو گوش کند. داخل اتاق نیستم.یکهو صدای شیون می‌آید. می‌دوم داخل اتاق.سیگار گوشه پدرم هنوز  آرام دارد می‌سوزد. رادیو هم یک موسیقی طربناک روسی گذاشته. ولی نیم صورت و بدن پدر غرق خون است.مرده.مادر و خاله‌ام جیغ می‌کشند. خواهرم را می‌بریم یک اتاق دیگر تا نبیند. من مبهوتم. باید کاری بکنم. من پسر بزرگم.باید کاری بکنم. ولی گیج و مبهوتم.این طور وقتها آدمها چه کار می‌کنند؟ کی‌ می‌آید کمکشان؟ نباید گریه کنم. نباید مبهوت بمانم. ته ذهنم دارم کارها را مرور می‌کنم: خبردادن به این و آن ، مرخصی‌گرفتن ، گرفتن مراسم، کارهای بانکی تا حقوق بازنشستگی به حساب مادرم ریخته شود ، کلی خرده کاری. باید برای خوانندگان وبلاگم بنویسم که پرویز روحبخش کی بوده. باید برای قدیمی‌تر ها فاش کنم که کارمند‌الشعرا و مهتاب‌الادبای گل‌آقا پدر من بوده. ولی الان نمی‌توانم. الان باید یک گوشه کز کنم. باید به پدرم فکر کنم. به رابطه خودم و پدرم. باید کنجی برم یواشکی گریه کنم. با خودم فکر می‌کنم آرزوی پول‌دار شدن ناگهانی و پروژه‌های خیال‌پردازانه مالی‌اش هیچ وقت به نتیجه نرسید. اما  دلداری می‌دهم خودم را که موقع مردن حالش خوب بوده. دورش شلوغ بوده و خیالش آن قدر راحت که بنشیند از رادیو موسیقی گوش کند. سیگار هم که به لب داشته. دست کم حسرت آخرین سیگار به دلش نمانده. نباید تو خودم بروم. آرزو می‌کنم کاش بردار بزرگی داشتم که کارها را مرتب می‌کرد و من مجبور نبودم حالا معقول و خونسرد باشم. اما برادر بزرگتر ندارم….

از خواب می‌پرم. حالم بد است. غمگین و مچاله‌ام. می‌نشینم پای وب که حالم بهتر شود.

همه از خسرو شکیبایی نوشته‌اند..ببینم چه خبر شده؟ نکند؟ فید خبرهام را باز می‌کنم. اولی‌ش کافی است. دیگر نمی‌توانم بخوانم. می‌روم تو اتاق و به مهرناز می‌گویم: یک خبر بد دارم…

پدرم تیر به دنیا آمده. شکیبایی 1323 اون 1332 .شکیبایی را دوست دارد. اصلن یک جورهایی با او همذات‌پنداری می‌کند. لعنت به این تقارن‌ها، لعنت به آن خواب ..به این خبر. همه چیز حالا با هم آوار می‌شود.

به مادرم اس‌ام‌اس می‌زنم: چطورید؟ هنوز ظهر است.نمی‌خواهم الان زنگ بزنم. اصلن یک جورهایی جراتش را هم ندارم. منتظرم یک شکلک شاد بیاید. یا یک خوبیم ساده. تا نفس راحتی بکشم.اما جواب اس‌ام‌اس ام نمی‌آید. عصبی‌تر می‌شوم.

هفتان لینک تصنیف یاد تو می‌رفت و ما … رو گذاشته. مدتها بود می‌خواستم دوباره بشنومش به یاد نوجوانی. اما نه امروز لعنتی. دانلودش می‌کنم. حالم بد می‌شود. تداعی سالهای نوجوانی. تداعی 38 بار دیدن فیلم هامون وقتی اول دبیرستان بودم. تداعی پدرم. این همه یاد مرگ در این جمعه نحس از کجا آمد آخر؟

ساعت چند است؟ وقتش شده زنگ بزنم؟ می‌خواند : حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت…

 

جی تاک را نگاه می‌کنم. آن همه دایره خاکستری. همه اینویز اند. مگر می‌شود آنلاین نباشند.  لعنتی‌ها بیرون بیایید…دلمان پکید آخر…

§ 21 پاسخ برای جمعه نحس

  • نگاه می‌گوید:

    😦
    خیلی حال بدیه، باید بزاری تا بگذره.
    من هم این چند شبه همش خوابهای آشفته دیدم، مرگ نزدیکان، زلزله…پیف، باید بزاری تا بگذره.

  • شیزوفرنی تنها می‌گوید:

    دو دقیقه قبل خبردار شدم.
    اول ترسیدم چون متوجه نشدم خواب بوده.
    حالا گذشته از اینها
    موسیقی روسی؟

  • نازلي می‌گوید:

    جمعه ي تسليم ……….خبر فوت خسرو شكيبايي رو دو ساعت بيش از خواهرم شنيدم و با اينكه جزء عاشقا و سينه جاكاي ايشون نبودم واقعن واقعن شوكه شدم.تابستو نارو هيج وقت دوس نداشتم،همه ي آدماي بزرك،شريف ودوست داشتني زندكيم،زندكيمون،توي همين تابستوناي لعنتي از بيش من،ما، رفتن. روحش شاد…

  • سروش می‌گوید:

    همون طور که دوستان گفتن در این مواقع بهترین دارو همون گذر زمانه

  • خازييل می‌گوید:

    انگار يك ضربه خورده است توي قلبمان / سر تكان مي دهيم

  • مجید می‌گوید:

    درود بر شما دوست عزیز ورد پرسی من . من شما رو لینک کردم اگه شما منو لینک کنین باعث افتخارمه به امید موفقیت شما

  • آونگ می‌گوید:

    نمی دانم چه حسی است. وقتی تو کسی دوست داری که حتی از وجودت خبر ندارد. دوست داشتن خسور شکیبایی برای من جور دیگری بود. نه مثل آنهایی که مریدشان هستم. نه مثل آنهایی که دیوانه شان هستم و نه مثل شاملو. غصه ی رفتنش هم طور دیگری است. نه مثل شاملو، پر سر و صدا و دیوانه وار، با یک غم سنگین و آزار دهنده. غصه ی رفتن او آرام بود. بیشتر چیزی شبیه اندوه و نه زاری و شیون. چیزی شبیه صدایش که چقدر به صدای شاملو شباهت داشت!

  • ... می‌گوید:

    اين خواب بزرگ هر وقت كه از اتفاقي ناراحت بشه انگار يك فاجعه بزرگ بشري رخ داده … ول كن بابا!

  • آیدا عزتی می‌گوید:

    جمعه نحسی بود.وقتی نمی تونی زیر نویس تلویزیون و درست بخونی و پسش خودت میگی اشتباه خوندم.چند دقیقه ایی نمی گذره که یه اس ام اس میاد می فهمی درست بوده و دلت پر میکشه برای رضای دوست داشتنی خانه سبز و آشفتگی های حمید هامون…
    گاهی دوست داری دروغ بشنوی .مثل همین جمعه ی نحس….

  • پيمان نعمت پور می‌گوید:

    سلام سروش جان !
    هميشه موقع مرگ يه آشنا … تا مدتي به صورت احمقانه اي سرشار از كرختي خوشآيندي ميشم كه نميدونم ازكجا مياد…
    تازه الان ساعت 2 شبه كه تازه تازه دارم سوزش زخم رو احساس ميكنم…يعني واقعا شكيبايي هم از پيش ما رفت ؟… مثل شاملو – قيصر- آتشي-مثل ….
    چقدر ما تنهاييم سروش … هر چند كه قرار نيست هيچكس جاودانه اينجا بمونه ولي… آخه با اين دلتنگي سنگين چيكار كنيم مصبتو شكر؟!…
    ولي شايد حقيقتي توي همون سرخوشي ابلهانه باشه ؟ نه ؟
    شايد اين جمعه هم نحس نبود …تنها جمعهء غمناك ديگري بود
    كه بازهم بارها تكرار ميشه … !!

  • mary می‌گوید:

    مرسی بیگ اسلیپ…
    بابت این که بدون سردی و افسردگی گریه درآوردی…
    بابت حرمتی که به نوجوانی ات و نوجوانی مان گذاشتی.

  • farhad yalda می‌گوید:

    چه تنها شدیم.دلم می خواد همه رو ببینم .نکند یکهو نباشیم.سیگار بکشیم با هم به یاد سرداب مرگ هامون و آن انار خشک شده.

  • احمد می‌گوید:

    خیلی خوب نوشته بودی سروش. دیروز به خاطر این‌که حالم خیلی گرفته بود نخواندمش اما امروز خواندم و نه به عنوان یک مطلب اشک ‌برانگیز درباره‌ی خسرو، که دوستش داشتیم، بلکه به عنوان یک مطلب کاملن مستقل که بیشتر درباره‌ی دوست‌داشتن است تا درباره‌ی شکیبائی از مطلبت لذت بردم. تو توانسته بودی که از مرگ خسرو به هراس کودکی‌هام و حتی امروزم نقب بزنی و این خیلی خوب بود.
    دمت گرم

  • آونگ می‌گوید:

    http://www.sourehcinema.com/WebGallery/Film/OnTheSet/FullImage.aspx?PictureId=9B0B3BC5-C9C8-419D-BBA6-7BF7EE9F3227
    این هم عکس حمید هامون

    ———
    خواب بزرگ: ممنون آونگ عزیز

  • AC MILAN می‌گوید:

    جمعه ي ساكت
    جمعه ي متروك
    جمعه ي چون كوچه ها كهنه،غم انگيز

    جمعه ي بي انتظار
    جمعه ي تسليم
    با مطلبي درباره ي مرگ «خسرو شكيبايي» به روزم.

  • ارمغان می‌گوید:

    ممنون از اینکه حرف دلمو شما زدید.. انگار که یکم از بار سنگینی که از جمعه رو دلم بود کم شد…
    شوک رفتن شکیبایی من رو هم به برد به روزهای نوجوانی و به تمام روزهایی که حمید هامون یا رضای خانه سبز شده بود تمام دغدغه های شب روز من……..
    واقعا حیف شد…..

  • عیسی.ب می‌گوید:

    جمعه ها همیشه نحس نیستند ولی اگر هم نحس بشوند ، می شود مثل این کابوس شما . سرشار از رنج و در هم ریختگی . خسرو شکیبایی هم روحش شاد .

  • هانیبال می‌گوید:

    سلام
    با قانون اول خواب بزرگ دربست موافقم!
    قبلاً تستش کرده ام

  • mouse می‌گوید:

    خونتون تو مشهد …

  • سحر می‌گوید:

    می دونی سروش عاشق مهشید گفتن های هامونم از الاغ الاغ گفتن ها و اون گه صدا کردن هاش هم خوشم می آد خیلی خالصه… یه بار دیگه هامون رو دوره کردم تو این شبا…

  • yusuf می‌گوید:

    سلام.
    کاش میشد اصلا خواب نبینیم .چه خوبش چه بدش

این چیست؟

شما در حال خواندن جمعه نحس در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: