300 روز از شب

ژوئن 26, 2008 § 14 دیدگاه

 

پسري است آرام  و محجوب و با ذکاوت.يک گوشه تحريريه مي‌نشينيم. مي‌دانم آمده يقه‌مان را بگيرد…مدتهاست منتظرش بودم.

نمي‌توانيم بنويسيم. رودربايستي هم ندارد. تعهدات ژورناليستي‌مان زير پا گذاشته مي‌شود؟ به درک! بگذار بشود. يک وقتهايي مسئله فقط جواب پس دادن بود.الان اصلاً سئوالي در کار نيست. محکمه‌اي نيست که بخواهي از خودت دفاع کني.زماني به خودت مي‌آيي که زندگي‌ات سر هيچ و پوچ زير و رو شده. همين چند جمله هم بودارد؟ لعنت به بويش. فقط گرما به سرم زده. شما باور نکنيد.

چلچراغ که درآمد…شماره اولش که درآمد آنقدر رمق داشتيم که بهش بخنديم. دوران شور و صدا و هيجان و روزنامه‌هاي چاپ چندم و داروي نظافت و تب و تاب بود. ما جوان بوديم. ما مي‌خنديدم. گردنکشي مي‌کرديم. مي‌خنديدم.مسخره مي‌کرديم. حالا هر وقت چند جوان معصوم گذرشان به تحريريه مي‌افتد و با حسرت از حس و حال آن موقع چلچراغ مي‌گويند به هم نگاهي مي‌کنيم و لبخند نيمه نصفه تلخي مي‌زنيم. مي‌گويند چرا از فلان مطلب و بهمان مطلب نمي‌نويسيد؟ به خودمان مي‌پيچيم ، بر خودمان لعنت مي‌فرستيم و بهانه‌هاي الکي سر هم مي‌کنيم.

طنز.يک زماني يکي از رفقا ستوني داشت جايي به اسم طنز آماده. آن جا تعطيل شد و آن ستون به تاريخ پيوست . اما کافي است روزنامه‌ها را ورق بزنيد.پر است از طنز آماده. طنزهاي آماده ترسناک. اصلاً گروتسک. چون نمي‌توانيم بهش بخنديم. ژوله و رها و بقيه کجايند؟ آنها هر کدام بهانه‌هاي خودشان را دارند. اما حقيقت اين است که در جهاني پر طنز آماده ديگر کسي براي طنزنويس تره خرد نمي‌کند. کافي است تلويزيون را روشن کنيد يا از همين دکه سر خيابان يک روزنامه بخريد. دست زياد شده و طنازان خوش‌ذوق ما هر کدام به کار خودشان مشغولند.

وقتي يکي بزند پس سر آدم حداقل حق انساني اين است که شما هم يکي بزني پس سرش. اما اگر يکي هر روز بزند پس سرت اما- مقابله به مثل که هيچ- حتي نتواني اعتراض کني به اين وضعيت ، يکجاي آدم خيلي‌ مي‌سوزد.راستش را بگويم ما خيلي وقت است خيلي‌جاهامان دارد مي‌سوزد. اما خب همچنان کله‌معلق مي‌زنيم و ژانگولر اجرا مي‌کنيم و به خودمان دلداري مي‌دهيم که اين سوزش همه روزنامه‌نگاران جهان در همه اعصار است. اين هم يک دروغ ديگر…

چقدر دروغگو شديم ما. قرار نبود اين اتفاق بيفتد. ما مي‌بايد تسخرزنان بي‌پرواي جهان مي‌مانديم. با بي‌خيالي ابدي. با  شور و تب جنگاوري. چه شد که به اين وضع افتاديم؟

خب پسر! اينها کمابيش حرفهاي ماست. بيا بزن تو گوشمان. يقه‌مان را بگير. بخاطر همه اين محافظه‌کاري‌ها سرمان داد بکش و مسخره‌مان کن
اما تو آرام همه چيزهايي که نگفته بودم شنيدي. بعد بلند شدي و محترمانه رفتي. کاش يقه‌مان را مي‌گرفتي.

2 روز بعدش بود که تلفن زدي. چند سوژه معرکه داشتي. با نشان‌دادن پیچش‌های زيرکانه. سودا و شور و ذکاوت از گوشي مي‌ريخت بيرون. سر ذوق آمديم.

خب.حق با توست.
سهم ما از اين دوي امدادي شايد کمي طولاني شد. شايد هم خوب تمرين نداشتيم که به نفس نفس افتاديم. شايد هم بداقبال بوديم که آب و هوا اينقدر حالمان را گرفت.
به هر حال بيا…بيا اين تحفه‌ را بگير و بدو!

 

یادداشتی برای شماره 300 چلچراغ

§ 14 پاسخ برای 300 روز از شب

  • شرمین می‌گوید:

    دلم نمی خواد از ان روزهای چلچراغ بنویسم.ان روزهای خوب و نازنین .الان به قول خودت دم غنیمت است.تا دیگ مذاب دشمنان زیبای خفته بر سرت سرازیر نشده ,بخواب خفته جان.این خواب بزرگ پر کابوس نچندان عمیقت غنیمت است.(راستی کارتون زیبای خفته یادت هست؟اون دیگ جوشانی که ,به یمن معجزه ,رنگین کمان میشد تا شاهزاده قصه ها قبل از رسیدن به دخترک خواب الود, تاول نزند؟)

    ————
    خواب بزرگ: بله خواهر جان! دلمان خوش است به همین خواب پر کابوس نه چندان عمیق…

  • شهره می‌گوید:

    :)شد سیصد تا؟! چلچراغ اولش وصیت یک دوست بود برای من. بعد شد خود دوستم. یک کم بعد چند سال زندگیم و حالا هم ادامه زندگیم ( البته دیگه نه خود خود چلچراغ!!!). ( اینجا جاش نیست توضیح و تفسیر و سیر آفاق و انفس!!! من وچلچراغ و بقیه حرفها)اما همینجوری می گذره دیگه. شاید هیچ وقت دیگه چنین گروهی نتونن کنار هم جمع بشن. آرزوی ( حداقل) سیصد شماره بعدی …هوا هم گرمه . شما همتون فوق العاده هستید.خودتون بهتر می دونید!

  • ثمین می‌گوید:

    دلتان خوش است و دلمان خوش است به شما. قدر می دانیم حضورتان را تا شماره ی 3000 و بیشتر.

  • نازلي می‌گوید:

    آن روزها رفتند/آن روزهاي خوب/آن روزهاي جذبه وحيرت/آن روزهاي…من بودم و40جراغ وشماره هفت وحالا شماره 300؛توي اين هفت سال فقط يه بار بود (شماره 293)كه تصميم كرفتم دل بكنم ازش؛ولي اين دل بريدن يه هفته بيشتر طول نكشيد.واي نميدوني جقدر دلم براي40جراغ كردن*كش و ياغي تن*ك شده ه ه…!

  • بنفشه محمودی می‌گوید:

    برای پست قبلی
    پس تو هم مثل ما پیر شده اسی خواب بزرگ؟! دست به دامان خاطرات شدن آغاز پیری است. با خاطرات دیگری به روزم.

  • بنفشه محمودی می‌گوید:

    خوشم می یاد که آنلاینی! بابا آنلاین، بابا این کاره!

  • دیو می‌گوید:

    دلم گرفت. یاد تابسوتن ۸۱ افتادم که دوستم ۴۰چراغ رو پشتش نگه داشته بود که من نبینم…شماره ۵… حالا، کجا بدویم؟

  • بنفشه محمودی می‌گوید:

    قسمت دوم را هم نوشتم.نظرتان را بگویید خواب بزرگ.

  • سودي می‌گوید:


    چي بگم؟
    اي كاش همه مي توانستند ببينند…
    راستي من هم وبلاگ راه انداخته امو…خوش حال مي شم اگه ببينمت اونجا…
    بي اجازه لينك هم كرده ام…پشيمان هم نيستم…خجالت هم نكشيدم

  • MODIR می‌گوید:

    دیروز تو چلچراغ خوندمش . دلم گرفت . ولی این نیز بگذرد . متاسفانه شماره صیصد خوبی هم از آب درنیومده بود .

  • […] 300 روز از شب پسري است آرام و محجوب و با ذکاوت.يک گوشه تحريريه مي‌نشينيم. […] […]

  • شقایق می‌گوید:

    این نوشته، ته شماره ی سیصد، تلخ ترین مدل بستن پرونده بود.
    تلخ
    ترین.

  • ممنون سروش جان
    فکر نمیکردم تو چلچراغ چاپش کنید.عالی بود…

  • آونگ می‌گوید:

    آقای شماره 300! ببینید چه به سر ما آوردید! فقط خودتان نیستید که افسوس روزهای قدیم را می خورید.3 ماه پیش بعد از جندیدن ماه خریدن 40چراغ به عادت روزمرگی، بالاخره ترکش کردم… غصه هم خوردم برایش البته. مدتها حال و هوای سایتتان تنها یادآور روزهای گذشته بود. اما آن بلایی که بر سر سایت آوردید ضربه فنی مان کرد. تمام شد… بعد شنیدم شما و آقای به قول خودتان بداخلاقه کار را به دست گرفته اید. اما… این نوشته تان خیلی ناراحت کننده بود. حسن ختام خوبی برای 300 شماره نیست. اصلا انگیزه ای ایجاد نمی کند که کسی مثل من دوباره سراغ 40چراغ برود. تا وقتی که شما اینقدر بی علاقه اید و تمام مدت در حال غر زدن، 40چراغ هرگز 40 چراغ نمی شود. این را باور کنید.(میدانم که در دلتان می گوییید که من از خیلی چیزها خبر ندارم. اما باور کنید در این برهوت هم از این بهتر ممکن است. ببینید چه طور آن همه خواننده ی مشتاق را دو دستی تقدیم «شهروند امروز» کردید!)حالا می توانید به من پاسخ صادقانه بدهید که آیا چلچراغ برای من 18 ساله هنوز چیزی دارد یا نه؟ (این سوال جدی است. اگر شما بگویید دارد باز هم می خوانمش) فقط لطفا آنچه حقیقتا فکر می کنید بگویید. فرض کنید برای یک خواهر یا برادر کوچک توصیه میکنید…

    ———-
    خواب بزرگ : آونگ عزیز!
    کاش با نگفتن ما وضع بهتر می‌شد.اما به گمانم چلچراغ برای خوانندگان 18 ساله‌مان که شما باشید هنوز می‌تواند چیزهایی داشته باشد.
    راستی شخصن هیچ وقت شهروند امروز را رقیب چلچراغ نمی‌دانم. ممکن است مخاطبان مشترکی داشته باشند اما خب طیف مباحث و نثر و قلم و همه چیشان فرق دارد.

این چیست؟

شما در حال خواندن 300 روز از شب در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: