آنها

ژوئن 8, 2008 § 41 دیدگاه

آنها اینجا هستند. آنها برای خودشان در خانه ول‌می گردند. آنها شکلات صبحانه ما را با ظرفش برده‌اند. کتابهای من را برمی‌دارند از کتابخانه و سر جایش نمی‌گذارند.یکهو هوس می کنند و یک عالمه خرده ریز مرموز رنگی لای فرشمان می‌ریزند. نه این که بگید فقط در این خانه‌مان هستند ها. بعداً که فکر کردم دیدم سابقه‌اش طولانی‌تر از این حرفهاست. یک جورهایی مشکل خانوادگی است. مادرم هم همین درد را دارد. به من هم رسیده : …ما متوجه‌ آنها هستیم.

جن.شما دوست دارید بگویید جن. یا بگویید موجودات غیر ارگانیک. متاسفانه نام‌گذاری یا اعتقاد داشتن ما تاثیری روی وجودشان ندارد ( بارها کسانی با تعجب پرسیده‌اند که یعنی تو به جن اعتقاد داری؟ برایم جالب بوده چطور فکر کردند وجود آنها اساساً مبحث اعتقادی است؟ هستند مثل هوا مثل الکتریسیته مثل میکروب مثل خیلی چیزها که نمی‌بینیم.)دیگر حوصله بحث کردن هم ندارم. تو بگو نیستند. بگو خرافاتی‌ام. بگو شیزوفرنی‌ام .بگو قصد جلب توجه دارم. بگو بی‌حواسی‌ام را می‌گذارم پای آنها. خیلی برایم مهم نیست. اگر طرف هرهری باشد که فقط تبسم می‌کنم. اگر هم آدم حسابی باشند افسوس می‌خورم که چطور می‌تواند با همان قطعیت حقیر و پر نخوت کسانی که فکر می‌کردند خورشید دور زمین می‌چرخد ،‌ به عالم هستی بنگرند.باری بگذریم. اگر هنوز نظری ندارید و طالب حقیقت‌اید گفتارهای م.ایلنان را بخوانید :+ + + + + + +

اوایل می‌ترسیدم. الان به ندرت می‌ترسم. بیشتر سعی می‌کنم حضورشان را نادیده بگیرم. زیاد درباره‌شان صحبت نمی‌کنم. زیاد درباره‌شان فکر نمی‌کنم. اما هنوز با بعضی چیزها مشکل دارم. می‌دانید. این که گرسنه باشید و بروید سر ظرف شکلات صبحانه و ببینید که یکهو نیست شده. این جور چیزها بدجوری ضد حال است.از کوره در می‌روم و شوخی جدی بهشان ناسزا می‌گویم. نفرینشان می‌کنم .سرزنششان می‌کنم و نصیحتشان می‌کنم.

این چاکرای ششمان نیمه‌باز است.( حرف بدی نیست ها) مرحمت فرموده ما را مس کنید. ما همین‌جوریش کلی فکر و خیال داریم. محض رضای خدا اگر آدم معتمدی می‌شناسید که می‌تواند لای این در را ببندد معرفی کنید.ما با همان چاکرای بسته راحت‌تریم.

ای آیندگانی که گوگل شما را به اینجا می‌کشاند :اینجا فرروم بحث یا پرسش و پاسخ درباره اجنه نیست. نمی‌دانم آنها را چطور قسم می‌دهند.نمی‌دانم چطور با هم ازدواج می‌کنند. نمی‌دانم چطور بعضی وقتها آره و بعضی وقتها نه…

غرغر می‌کنم که : هر چی رو می‌خوای ببر اما این شکلات صبحانه لعنتی را با خودت نبر!

§ 41 پاسخ برای آنها

  • بنفشه محمودی می‌گوید:

    از گسانی که از این تجربه ها داشته اند، زیاد در این باره شنیده ام. سعی می کنم نگویم خرافاتی هستید. به آنها هم نگفته ام. اما تا خودم تجربه نکنم باور نمی کنم.

  • دوردست می‌گوید:

    شما را با 40چراغ می شناسم.به طور اتفاقی سر از اینجا در آوردم.من هم به روح اعتقاد دارم.اتفاقا یه بار از برادرم داخل خونه عکس گرفتم و در کمتا تعجب وقتی روی کامپیوتر غکس رو نگاه کردم قیافه قیافه برادرم نبود و کا ملا با اون تفاوت داشت.شاید مسخره باشه ولی دکترین من در این مورد به چیزی جز جن ختم نمیشه!

  • جن بو داده می‌گوید:

    اهم؛ درسته که وقتی رسیدم وسطای نوشته پا شدم تلویزیونو روشن کردم تا یه کمی وق وق کنه نصفه شبی ولی با در نظر گیریه جمیع جوانب ممکنه \»آنها\» یکی از اعضای خونواده بوده باشن که اشتباهی شیشه رو توی سطل زباله انداختن یا اون آشغالای لای موکت و فرشم نتیجه از زیر کار در رفتن یکی از همون \»آنها\» بوده باشه.
    ولی جند بعید بودونم.

  • سروش می‌گوید:

    به شما خرافاتی هم نگم, حالا جن ها باشن یا نباشن , وقتی برامون وجودشون توفیری نداره بهشون بپردازیم که چی؟

  • جن بو داده می‌گوید:

    حالا درسته که به وسطای نوشته که رسیدم مجبور شدم نصفه شبی تلویزیونو روشن کنم تا وق-وقی کنه که بیشتر کپ نکنم ولی یه احتمالای ساده تری هم هستش که بهترینش می تونه این باشه که بر اثر حواس پرتی شیشه شوکولاتا رو انداختین دور یا این که آشغالای لای فرش نتیجه خستگی منجر به تنبلیه مسیول!@ نظافت اتاق بوده باشه و اینا…

    ضمنن اون وبلاگ دوست فاضل دستی بر غیبتون رو هم خوندم (البته اگه امشب گذاش راحت بکپیم!) چیز قابل توجهی رو نفهمیدم جز این که مجبور شدم چار خط در میون پستاشو بوخونم.

    البته بازم تایید می کنم که سوجه قابل ترسی رو مطرح کردی.

  • س. می‌گوید:

    … اه؟!؟ خب آدم مي‌ترسه…

  • فرهاد یلدا می‌گوید:

    می دونم که اونجا جن داره.اما می ترسم به خدا…باهاشون آشتی نمیشه کرد؟

  • ali hajizadeh می‌گوید:

    تو قرآن هم نوشته!

  • roxana می‌گوید:

    همین آنها که میگویی روسری نازنین مرا جلوی چشم 7 نفر آدم گنده با خودشان بردند و احمالا الان دارند به جای زیر سفره ای ازش استفاده میکنند… 😦

  • نازلي می‌گوید:

    منم بعضي وقتها يه چيزهاي خيلي لازم و گم مي کنم بعد که از اتاق ميرم بيرون ميام مي بينم اي بابا اين که همين جا جلوي چشمم بوده!
    از اونجايي که بنده خيلي شکمو هستم با من شوخي هاي خوراکي نمي کنن!

  • سفير تام‌الاختيار "آنها" می‌گوید:

    مي‌ميري يه بار شكلات نخوري؟ خب نون‌پنير بخور! كره مربا بخور! خامه عسل بخور! نيم‌رو بخور! ‌غر زياد هم نزن !‌قاطي بكنيم دفه‌ي ديگه چيزاي مهم‌تر و گرون‌تري رو هم برمي‌داريم،‌تو اين تورم !!

  • ناشناس می‌گوید:

    چقدر مزحك ست وقتي تو مي بيني و بقيه فقط سر ماجرا بلدند قارت قارت بت بخندن.چن يا هرچيز ديگه اي توي خونه و خونواده ما تقريبا نهادينه شده.بين خودمون بمونه جد بنده باشون به قدري رفيق بوده كه مهمونياشونم مي رفته.خل هم نبوده ابده چون يه بار كه مي ره مهموني پيرهن خانومشو تن يكي شون مي بيني و نشون به اون نشون كه يه گوشه شو نشون مي ذاره كه بعد…فردا اون نشونه روي پيهرنه توي كمده…
    نواده هاي اونجد بزرگ هم كه بابا و عموم باشن يه بار دوتايي دقيقا يه صحنه رو مي بينن.كه خب چون از دوره و موجوداتش كوتولن نمي دونن چيه.اما يه هفته با هم حرف نمي زنن بعد مي بينن دليل لال شدن هردوتاشون يه چيزه دقيقا…
    بنده هم كه اوه به وفور باشون مراودات داشته ام كه خب الان كم شده.بدبختانه به اتاق و دكور اتاق منم خيلي علاقه دارن.اينكه هر ادمي هم ممكنه يه همزاد جن داشته باشه تقريبا يه چيز ثابت شده ست.فكر كن من الان دوتام.يكي سم دار يكي پا دار.
    منو كه خفه كردن…شبا نمي ذارن بخوابم…راستي بادوم و اجيلاي خونه شما رو كش نمي رن…نوشته هاتون؟خودكارا؟احيانا وسايل توي هفتم خونه رو؟البوم عكسا؟
    اها…يه چيز ديگه اگه حتي ما هم خل شده باشيم همه با هم…يه نفر رو مي شناسم كه علنا ازين راه نون مي خوره…ادم جالبيه…جناي اشناشم ادماي خوبين كه پايه كاراي اينن.كارش جن گيري نيس.اما خب جن هم مي گيره.
    راستي اگه اذيت مي كنن باشون دعوا كنين علنا اعلام كنين كه اگه وسيله مربوطه تا 1 ساعت ديگه سرجاش نباشه هرچي ديدن از چش خودشون ديدن…اميدوارم مثه اينجايي ها جنهاي خوب و حرف گوش كني باشن.
    از برون فكني ها چه خبر؟ما كه به سرانجام خوبي توي اون ماجرا رسيديم…

  • مرتضا می‌گوید:

    سروش جان تو را به جان هر که دوست داری،از باب بدقولی آن جمعه این جور از من انتقام نگیر.بگذار داستان همانجا بماند باور کن دیگر تحمل مشت و فحش ندارم.

  • م می‌گوید:

    شرط اول و مهم این است که بدانی آگاهی از آنها چطور به تو منتقل می شود.اگر دربرابر این جریان آگاهی مقاومت کنی فشار بیشتر می شود.آگاهی از آنها در ما حلول می کند و از مراتب آگاهی به دور است به عبارت دیگر» ناگهان»در این بین نقش مهمی دارد.ناگهان آن صدای آواز در کوچه های خلوت و پرت افتاده ی سبزوار…ناگهان پایین آمدن یا احساس پایین آمدن کسی از پله های طبقه ی بالا و ناگهان احساس گم کردگی و ناگهان احساس کشف.این ناگهان مهم است و اگر از این ناگهان فرار کنی در نیمه بسته نمی شود اما جریان آگاهی کند می شود.اینت رعد و رباب را منزل…

  • آونگ می‌گوید:

    با توجه به اینکه در خانواده ای زندگی می کنم که کلا این چیزها را حتی به عنوان یک شوخی بی مزه هم قبول ندارند و من تنها کسی هستم که تنها با دید تردید به این موضوع نگاه می کنم باید بگویم که به شدت در تردید هستم. البته مطمئنم که وجود دارند. اما مرددم که آیا «آنها» قابلیت دخالت در زندگی «ما» را دارند؟ تا آنجا که تجربه به من نشان داده تا تو نخواهی از آنها کاری بر نمی آید. یا لااقل تو نمی غهمی که کاری انجام شده. شخصا اگر در وضعیت شما باشم گمان می کنم تکه های رنگی زیر فرش را به بچه ی مهمان هفته ی گذشته ربط دهم یا گم شدن شکلات را شکمویی برادر محترم! اینطور خودم راحت ترم. گم شدن وسایل شخصی هم ترجیح می دهم معلول سهل انگاری خودم باشد. (حتی اگر مطمئن باشم که نیست!)

    راستی یک سوال: چی شد که با آمدن دوش و لامپ برق و حذف شدن خزینه ها «آنها» هم بار و بنه شان را بستند و از حمام ها رفتند؟ گاهی قوطی شامپوی ما خود به خود از قفسه ی داخل حمام می افتند. ولی حتما مال این است که از چند ساعت قبل که من به حمام رفته ام آن را بدجور گذاشته ام که الان افتاده. نمی تواند کار آنها باشد. مگر نه؟

    ———
    خواب بزرگ:‌با خودم قرار گذاشته بودم به كامنت‌هاي اين پست جواب ندهم ولي انگار نمي‌شود. همين قدر بگويم كه اتفاقاً آمدن برق نسبتي با رفتن آنها از حمام‌ها دارد.م.ايلنان نسبتاً مفصل‌ توضيح داده. باز حمام وي‍ژگي منحصر به فرد ديگري دارد كه فقط كد مي‌دهم و خودتان ردش را بگيرد.هم جواري آينه و آب. دو گذرگاه كلاسيك.

  • زهره می‌گوید:

    میشه وبلاگم رو بخونی ممنون که قبول کردی من منتظرم

  • پویا گویا می‌گوید:

    سلام.// جن ها هم برای خودشان آدمند لابد ، ما که بخیل نیستیم .// اما از مطلب میان مایگی تان کلی لذت بردم ، کاش از حلقه شان نباشم و نشوم.//باز هم خواهم آمد.//یا حق

  • زن زمانه می‌گوید:

    ببین!
    اونی رو که نباید با خودش ببره گیتاره! نه شکلات صبحانه!!!

  • گلاره می‌گوید:

    وقتی از این چیزا می شنوم افسوس میخورم که چرا من نمیتونم ببینم از این چیزا بعد که فکر می کنم میبینم من حال و حوصله خودمم ندارم چه برسه یه مشت جک و جونور ِ بی شخصیت که شکلات صبحونم رو هم میخورن!چش سفیدا!

  • میترا می‌گوید:

    منم موافقم. شکلات صبحانه از گیتار شماعی زاده هم مهمتره:)

  • میترا می‌گوید:

    من چه سبزم اینجا:»))

  • MODIR می‌گوید:

    بابا بی خیال . البته شاید باشه ولی مهم نیست . ولی حسابی سرگرمم کردید .
    آقا سروش ش من لینکتون کردم امیدوارم شما هم بعد از بررسی وبلاگ من وبلاگمو لینک کنید .
    ——–
    خواب بزرگ : خوشحالم که «سرگرم»تان کردم.
    از محور افقی نامتان در همین کامنت به سمت چپ صفحه اگر 9 لینک را بشمارید و بیایید پایین متوجه لینک وبلاگتان خواهید شد!

  • چرندگوی بزرگ می‌گوید:

    شکلات صبحانه تان را کلن ببرند بهتر از این است که انگشت دهنی شان رو تویش بکنند هی!!نه!!

  • ثمین می‌گوید:

    به وجود این موجودات معتقدیم! تجربه شان کرده ایم و جالب است. اگر هم توهم بود،توهم بامزه ای بود. آدم حوصله ش سر نمیره!:دی

  • ناشناس می‌گوید:

    *جطوري سروش؟سربازي تموم شد؟:دي منم اتفاقن جن و اينا رو قبول دارم.خواهرم هيج وقت نمياد تو اتاق من،*ميكه جن داره اتاقت،واي ميشه داشته باشه ،خوشكل*ومامان اونم از نوع ذكورش:ي فك كن مثلن يه جورج كلوني جن شده،واي جه* شود:دي
    ت.ن *اين يعني به دليل نداشتن فونت فارسي از ج وك استفاديده ايم.

  • نازلي می‌گوید:

    ا من كه اسمموتايبيدم جرا زده ناشناس،نويسنده كامنت قبلي :بنده نازلي جون

  • امير می‌گوید:

    به خاطر نوشته هاتون در مورد كميك استريپ و بتمن بهتون ارادت پيدا كردم ( از اون نوعي كه نگاه ميكني و ميبيني يك نفر ديگه هم مثل خودته و نتيجه ميگيري كه تنها و بنابراين ديوانه نيستي!! ) اين بار هم شجاعتتون در باره پرداختن به چيزهايي كه پيامدشون پچ پچ ها و نگاه هاي عاقل اندر سفيه ديگرانه واسم جالب بود.

    ——–
    خواب بزرگ : نظر لطفتان است:)

  • ارتش سايه ها می‌گوید:

    1:اينكه واقعا باحال بود اينكه تو يه همچين مساله اي دقيق شدن…
    2: اينكه شايد قصد لزوما اين نبوده كه لبخند به لبمون بياره اما خوندن اين پست حالم رو خوب كرد حسابي…
    3: اينكه
    » کابوی بودن یا صاحب کافه شدن… پرسش اساسی غرب وحشی…»
    یا
    «مثل سیگار جیمز کان… بعد از باز کردن گاو صندوق»
    این تیکم که می دون یواسه فیلم سارق و ایناس…..
    خیلی مخلصیم….

  • پانته‌آ می‌گوید:

    …يه پولی هم به ما! :mrgreen:

  • نگاه می‌گوید:

    والا وجود که دارن، ولی انگار با شما زیادی پسرخاله شدن 😉

  • ناشناس می‌گوید:

    خفه ام كردن.
    مدتها بود از قبل از عيد ديگر نمي خواندند اما باز صدايشان مي پيچد…صداي خوبي هم دارد…
    لبه تخت مي نشيند و صداي چوبهايش را در مي اورد…
    خدا به خير بگذراند….

  • بابک می‌گوید:

    من با وجود جن ها و کلا ماورای ماده کاملا موافقم. یکی به این دلیل که در همه ی ادیان خصوصا دیم ما(اسلام) به اون توجه شده، و دیگه اینکه خودم تجریه رویارویی داشتم. دبستان که بودم یک بار اینه بینی کردم. خونه ی دوستم بودم که باباش از من خواست که آینه بینی کنم. اون موقع نه من و نه خانواده ام اعتقادی به جن نداشتیم. خبر نداشتم که قراره توی آینه چی ببینم. ولی وقتی که دیدم کلی تعجب کردم. نمی ترسیدم چون اصلا ترسناک نبودند. توی آینه هفت نفر با تاج شاهی اومدند و جلوی من توی اینه نشستند.لذت بخش بود؛ اینکه چیزی را می دیدم که دیگران نمی دیدند. از آن زمان به بعد به وجودشون اعتقاد پیدا کردم و گاهی هم وجودشون رو حس می کنم و مطمئنم که هیچ وقت به من آسیب نمی زنند.راستی شاید این ماییم که داریم توی دنیای اونا زندگی می کنیم، شاید او نها باید از ما بترسند، این طور نیست؟

  • شرمین می‌گوید:

    کمی نمک را در اب تمیز مخلوط کن و در چهار گوشه خانه بریز.اسفند دود کن.هر روز عود روشن کن.نقاط تاریک و کم رفت و امد خانه را جارو بزن .پنجره را هر روز باز کن تا هوا عوض شود.به خودت دائم عطر بزن.این موضوع را فراموش نکن که ترس و توجه تو مثل کلید است که در دنیا های دیگر را باز میکند. نترس.اهمیت نده.و بخند .خوب همه را سر کار گذاشتی .

  • من می‌گوید:

    خب میدونی چیه پیش میاد دیگه مثلا ما هم تو خونمون جن داریم ولی من باهاشون دوستم . معمولا هم شکلات صبحانه هارو هم باهم نصف
    می کنیم

  • ***** می‌گوید:

    بابا بی خیال توکه استعداد نداری چرا اینقدر لاف میزنی.

  • behdad می‌گوید:

    انرژی های سرگردان شکمو…اصلن قابل تحمل نیست…!

  • AsaL می‌گوید:

    Slm baro Bax chetorin? Man ke shakhsan be jen eteghad daram faghat chera shoma be jen gir dadin? Kheyli chizaye dgam hastan ke ma unaro nemibinimo shenakhtiyam azashun nadarim berin soraghe una jen dg kheyli chize pishe pa oftadei shode faghat inam begam har chi bishtar az jen betar30no behesh fekr konin bishtar behetun jazb mishe !

  • ستاره می‌گوید:

    حداقل تكليف آدم باآنها روشنه، بااين-ها چه ميشه كرد؟ اي خدااا

  • ناشناس می‌گوید:

    http://mojarrabatebagher.blogfa.com/
    inmoshkeleto hal mikone

  • omid می‌گوید:

    با سلام و عرض ادب
    بنده عدددي نيستم ولي قسمي كه به آن ندا شدم حرمت دارد
    تماس بگيريد w8w5w@yahoo.com

این چیست؟

شما در حال خواندن آنها در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: