چه کسی دهن راجر رابیت را آسفالت کرد؟

مه 30, 2008 § 7 دیدگاه

 

1. پریشب به کودکم اجازه دادم هر ژانگولری می‌تواند اجرا کند. از خوردن کف خمیر ریش گرفته تا استفاده از کف دستش به عنوان ظرف ژله.

در حریم امن دوستان می‌شود از این کارها کرد بدون نگرانی. نگرانی از سوتفاهم یا نگاه عاقل اندر سفیه.نگرانی این که بخواهند والد‌انه سرزنشت کنند یا کل وجود تو را تا حد همین کله معلق زدن‌ها تنزل دهند. اساساً دوستان چنین کسانی‌اند. یا چنین کسانی باید باشند.

 

2. هنوز گاهی دچار سندروم دختران چهارده ساله می‌شوم. نگرانی سواستفاده از اعتماد و صداقت.نگرانی جریحه دار شدن احساسات توسط کسی که اجازه دادی احساساتت را ببیند. خب…کنار آمدن با این ماجرا قبلن‌ها خیلی سخت بود.درست مثل همان دختران چهارده ساله دچار عذاب وجدان می‌شدم.به خودم و زمین و زمان فحش می‌دادم که چرا اجازه دادم با احساساتم بازی شود. که چرا کودک‌ام را در معرض آسیب دیگران قرار دادم….

الان کمی سردتر و بی‌تفاوت‌تر شدم. در این مواقع با تاسف و حسرت از دست رفتن رابطه‌ای که می‌توانست رابطه بالنده‌ای باشد،‌در کمد لباس‌های روحم دست می‌برم و برای دیدار بعدی پوست کرگدن را انتخاب می‌کنم. به کودک‌ام حق می‌دهم که در دیدارهای نه چندان خوش‌آیند  آتی یک گوشه بنشیند و ماستش را بخورد و بگذارد باقی بخش‌های وجودم مثل آدم‌های شیک رسمی، حرفهای شیک رسمی بزنند.بدون صمیمیت … با حفظ تمام فاصله‌های مجاز.

3. بازگشت را دوست ندارم. وقتی تا مرزی از صمیمیت پیش می‌روی و رودست می‌خوری دیگر نمی‌شود راحت بازگردی. تظاهر کنی هیچ اتفاقی نیفتاده. و از پیش از نقطه آسیب روابط انسانی‌ات را پیش بگیری. به قول رفیقمان در فیلم معظم آقای فورد: چیزی از این دره رفت که دیگر بازنمی‌گردد. آن برادر نازنین وحشی بافقی هم با زبان خودش همین را گویی می‌گفته که :دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند /  ازگوشه بامی که پریدیم، پریدیم…

 

4. این‌طور مواقع دو راه باقی می‌ماند:

اولی  قطع رابطه است و تمام.

گیریم با درد و حسرت و غم. بخاطر احترام به همه لحظات خوب گذشته و جلوگیری از شکل‌گرفتن نفرت و انزجار. و  اگر زنده ماندن روانی و حفظ عزت‌نفس برایت مهم است ، باید رفت. مدتی غمگین خواهی بود. از هر صمیمیت تازه گریزان خواهی بود. بعد کم کم فراموش خواهی کرد. که بشر خوشبختانه فراموش‌کار است. بعد این زخم کهنه روح را می‌گذاری پای همه زخم‌های ناگزیر این روزگار بی پیر که تا آخر عمر باید با خودمان این‌طرف و آن‌طرف ببریم.

و دومی به طرف مقابل ربط دارد.

مایه‌اش از تو تنها یک بخشودن پذیری است.اما سختی کار طرف مقابل تنها روبرو شدن با غرور خودش و عذرخواهی نیست. دشواری در جهش است. در تکان. حرکت. روبرویی با خود. در پالایش.در فهم این که چرا آزرده و چطور آزرده است؟ در مواجه با گوشه‌ای از ابهامات و ناخالصی‌های لایه زیرین کوه یخ. در درک خودش. ترس‌هایش و کنترل کودک بی‌ادبش.

برای این که خیلی انتزاعی نشود اینطور بگوییم: دوستی با بچه‌اش خانه‌تان می‌آید. بچه‌اش خوب تربیت نشده. کودک شما را کتک می‌زند.کافی نیست که مهمان از رفتار بچه‌اش عذرخواهی کند.چون این اتفاق باز هم به کرات احتمال رخ دادن دارد.و شما بخاطر علاقه به کودک بی‌گناهتان هم که شده بعد مدتی تصمیم می‌گیرد دیگر آنان را به خانه‌تان دعوت نکنید. به همین راحتی.برای درست شدن این ارتباط دیگر از شما کاری برنمی‌آید.طرف باید زحمت بکشد و کودک خودش را تربیت کند. با پیچاندن گوشش گاهی. با تشویق کردن. با حرف زدن. هدیه دادن . جلب اعتماد و تمام کارهایی که والدین برای رشد شخصیت یک بچه موظفند انجام دهند. خب …تنها در این حالت هست که احتمال رفت و آمد دوباره میان شما وجود خواهد داشت.شما گپ می‌زنید و بچه‌هایتان سالم با هم می گردند و از هم چیز یاد می‌گیرند.

این دومی خیلی سخت است. طرف باید عظیم تلاش کند. باید بسیار در حق خودش لطف کند. باید تکان بخورد و بتواند جهان را از پنجره‌های تازه نگاه کند. متاسفانه مردم معمولاً علاقه‌ای به تکان خوردن ندارند.

حالا البته این شکل ساده ماجرا بود.ماجرا می‌تواند مدام پیچیده و پیچیده‌تر شود. گو اینکه در نتیجه نهایی فرقی نمی‌کند. مهمانتان ممکن است اصلاً نپذیرد که کودکش کودک شما را آزرده. بگوید بچه شما خیلی حساس است که وقتی سرش را به دیوار می‌کوبند گریه می‌کند. ممکن است بگوید حقش بوده چون به بچه من گفته چه اسباب‌بازی خوشگلی داری! ( حالا تو بیا چانه بزن که بابا باید بچه‌ات را تربیت کنی که اینقدر ننر نباشد و با این چیزها بهش برنخورد و الخ) یا اصلاً بپذیرد بچه‌اش کار بدی کرده  عذرخوای کند و بعد بگیرد بچه خودش را به قصد کشت بزند. که باز اتفاق خوبی نمی‌افتد. بچه او اصلاً شاید بابت همین کتک‌های بسیار چنین شرور و بی‌ادب شده باشد.

گفتم که در نهایت نتیجه فرقی نمی‌کند. از طرف شما راه حل می‌باید حفظ بچه‌تان از آزار باشد. و از طرف او اگر حفظ این روابط برایش مهم باشد- یا احیاناً در دوستی‌های نیمه نصفه مدامش احساس کند که یکجای کار می‌لنگد- تلاش خواهد کرد و تلاش خواهد کرد و تلاش….

و گرنه که این در مدام بر همان لنگه خواهد چرخید که تا کنون چرخیده.شاید بر این تنها ماندگی مدامش قبای شیکی بدوزد و یک امتیاز منفی دیگر در قلک روحش بریزد و از داشتنش بر خود ببالد و لذت ببرد. شاید خودش را کابوی تنها مانده آخر فیلمهای وسترن ببیند. و طبیعی است که دلش نخواهد عوض شود. و لذت بیمارگون این تنهایی – که مستحق آن است – را با هیچ صمیمیتی تاخت نزد….

 

       

                                                   ?

 

 

 

 

 

کسانی که با نظرات اریک برن آشنا نیستند و مفاهیم کودک والد بالغ را نمی‌شناسند، اینجا راببینند.

§ 7 پاسخ برای چه کسی دهن راجر رابیت را آسفالت کرد؟

  • kati می‌گوید:

    پسرک کوچولو!
    جدیدا شدیدا تبناک شدی عزیزم.
    نگرانتم ها
    نکنه مهرناز بیچاره‌ات کرده؟!

    ———–
    خواب بزرگ :تبناکم اما اوه دوست من نگو!
    لیدی جان که استامینوفن ماست هماره

  • Natalie می‌گوید:

    آخيش مثل اين‌كه گرماي هوا اثرشو گذاشته! خوف بود اين نوشته آقا خوف 🙂

  • محسن می‌گوید:

    یک دستورالعمل مدوّنی برای تربیت کودک درون داری؟ خیلی ضروریه.

    ——–
    خواب بزرگ: نه متاسفانه ندارم.
    اما فکر می کنم اصول زیادی اش با اصول تربیت کودک شباهت داشته باشد.و در زمینه تربیت کودک هم که الی ماشاءاله…
    البته بخش هایی از کتاب ماندن در وضعیت آخر هم به همین مسئله می پردازد.

  • محسن می‌گوید:

    تشکر می کنیم!

  • رامین می‌گوید:

    سلام.یه کتاب هست در این مورد که به نوعی کتاب مرجع در این بحث روابط ومهمتر از ان کودک درون والد و بالغ هست واسمش :ماندن در وضعیت اخر نوشته تامس اچ هریس.ولی متاسفانه از تربیت کودک زیاد چیزی نگفته.به نظر میاد که تربیت کودک برای افراد مختلف با هم متفاوت باشه چون که کودک افراد با هم فرق میکنه که البته یه کم بدیهی است.در اخر اگر نسخه پیچیده ای برای تربیت کودک گیر اوردین تنها خوری نشه لطفا.ممنون

  • آونگ می‌گوید:

    وقتی این نوشته تان را خواندم فقط یک چیز از ذهنم گذشت: ای کاش چند سال پیش خوانده بودمش.احتمالا آنوقت این طفلک کوچولویی که درونم است به خاطر دیگران نمی آزردمش. شاید اینقدر تلاش نمی کردم بزرگش کنم. شاید در مقابل مسخره کنندگانش می ایستادم و از او دفاع می کردم. در 15 سالگی خیلی تلاش کردم بزرگ شوم و کودکم را پنهان کنم. فکر می کنید الان در 18 سالگی خیلی دیر باشد که بخواهم جبران کنم؟

    —–
    خواب بزرگ: نه دیر نیست…معلوم است که دیر نیست.ما زندگی می کنیم تا جبران کنیم دوست من

  • sahar می‌گوید:

    khodetan kodam rah ra pishnehad mikonid?

این چیست؟

شما در حال خواندن چه کسی دهن راجر رابیت را آسفالت کرد؟ در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: