مردی که خانه‌اش پیدا شد

مه 30, 2008 § 16 دیدگاه

 

       

کتاب حافظ خیاوی -مردی که گورش گم شد- چندین هفته است در لیست کتابهای پرفروش قرار دارد.اقبالی که جایزه اول روزی‌روزگاری آن را پر رنگ‌تر ساخت.
با حافظ هم کلاس و هم خوابگاه و رفیق و یار غار بودیم.طبیعی است که موفقیت کتاب او ، من و همه دوستانش را خوشحال کرده است. درباره کتاب نوشته‌اند و خواهند نوشت. اما این متن پاره‌هایی است درباره رفیق قدیمی‌ام.

 

این را همه‌مان می‌دانیم و یادش شوخی رایج‌مان است: پدر حافظ (مانده‌آذر خیاوی) یکبار در مشکین‌شهر شهروند نمونه شد. تقدیرنامه شهرداری با این نقل قول ( از نیچه؟ هگل؟ …!) شروع می‌شود که :
» امر زیبا –حتی بدون مفهوم- نیز نزد همگان خوش‌آیند است»

نزدیک‌های درآمدن «مردی که گورش گم شد» که شد ،‌ راستش اندکی نگران بودیم. ما که می‌گویم یعنی دست‌کم آن حلقه 7 نفره‌ یاران غار خوابگاه و دانشکده که ساعت 2و نیم شب به بعد اتاق حافظ میعادگاه‌مان بود.بله، نگران بودیم که نکند کار رفیق‌مان آنچنان که مستحق است از آب درنیامده باشد.یاد آن جمله کذایی گاهی خیالمان را راحت می‌کرد. کتاب حافظ خیاوی –حتی بدون مفهوم و زیبایی و هیچی- هم می‌بایست نزد همگان خوش‌آيند باشد!

گفته بود خیلی از داستانک‌های وسط کتاب از مشکین‌شهر می‌آيند.گاهی بدون دخل و تصرف جدی.خب مشکین‌شهر جای کمی نیست.جای معمولی نیست.هر کسی گذرش به آنجا افتاده باشد یا داستانهای مردمانش را شنیده باشد این را می‌داند.ما که بهش می‌گوییم «ماکوندو» زندگی مردمان این شهر خودش رئالیسم جادویی است. البته که حافظ باید تعریف کند و اصل داستان را به ترکی بگوید بعد ترجمه‌اش کند تا بامزه باشد.ولی چون اینجا نیست من یادآوری می‌کنم: ماجرای آن ملاکی که 15 سال پیش زمینی را به 800 هزار تومان فروخت و رفت و همه‌اش را کیک و نوشابه خرید و هنوز که هنوزه سر خیابان می‌ایستد و با تفاخر کیک و نوشابه می‌خورد! ماجرای مرد هزارتومانی ، باغ سید و همه آن چیزهایی که وقتی حافظ تعریف می‌کرد ما از فرط حیرت و ریسه ،‌تخت را گاز می‌گرفتیم.

مقاله دو عکس آغداشلو در شماره 100 مجله فیلم ، تارکوفسکی، تاریخ بیهقی ،‌بابک احمدی رضا براهنی و خیلی چیزهای دیگر …آخر مرد حسابی چرا وقتی از خوابگاه رفتی همه را گذاشتی برای بچه‌های بعدی؟می‌دادی به خودم. که الان نصفه شب اس‌ام‌اس نزنی که :
Soroosh jan! no 149 film p 28 ye maqale darbare zineman dare.esme nevisande? Plz

مثل همان پیراهنت که برای فیلم رنگی‌اش کردی فیلم پیرهن سبز تنمه. پیراهن دیگری نبود مجبور شدی همان یک دست پیراهن را رنگی کنی.و هیچ‌کس نفهمید چرا تا چند روز بعدش – که پیراهن خریدی -در دانشکده کاپشنت را در نمی‌آوردی!اینها را می گویی خصوصی؟ پس ماجرای آن قوری  کذایی و جنگ قریب‌الوقوع با چین را چه می‌گویی؟ یا همین تهران آمدنمان را؟
مهدی می‌گویید حاتم زنگ زده گفته : من یکبار در عمرم از سانسور کتاب شاد شدم ، آن هم سر کتاب حافظ بود که داشت پته همه‌مان را رو آب می‌ریخت!

خب…گذشت زمان بعضی‌ها را عوض می‌کند بعضی دیگر را عوضی.
حالا ما اگر عوضی شده باشیم هم خوبیش این است که همه با هم شدیم.برای همین انرژی برای لودگی‌مان باقی مانده. و تو می‌توانی بپری گوشه‌ای از دیوار را که پوستر اینگرید برگمن‌ات به آن چشم دوخته به همه‌مان نشان دهی.یا بتوانیم یکجور دیگر درباره تارکوفسکی و براهنی صحبت کنیم. یا عشق مشترکمان به دو دنیای گلی ترقی.بلند بلند می‌خواندی و می‌شد با هر پاراگرافش یک روز را خوش بود.که بودیم. 

و بعد می‌رسیم به مردی که گورش گم شد. دلواپسی‌ها را همان کار نفله شدند. با روزه‌ات را با گیلاس آغاز کن! قبل از این که آدم بتواند بین خوب بودن و خیلی خوب بودن تصمیم بگیرد ضربه فنی می‌شود. با آن‌ها چجوری می‌گریند؟جایی که بعد آن شبیه‌خوانی پر جزئیات شمر کلاه آهنی را زیر بغل گرفته ،‌اسب را دنبال خودش می‌کشد و به کودک عبد‌الله خوان می‌گوید: » خدا اجرت دهد، عبدالله، ان‌شاءالله سال بعد شبیه قاسم می‌خوانی. بلند شو برو خانه. شب همه با هم گریه می‌کنیم.»

گفتی 50 صفحه از رمانت را نوشته‌ای.همانی که ملغمه همه چیز است. درباره خودمان است.  حدس می‌زنم باید چیزی تو مایه خداحافظ گاری کوپر باشد.آن کتاب که خیلی شبیه زندگی ما بود. پس این باید هم خداحافظی‌اش بیشتر باشد هم گاری‌کوپرش.

قسمت خوب ماجرا این است که جایزه و تحسین و مصاحبه و کل این ماجرا به گوش چپت هم نیست! یادت هست وقتی فیلم کوتاهت در جشنواره دانشکده جایزه برد و روی سن رفتی چی گفتی ؟
«ارسن ولز در 24 سالگی همشهری کین را ساخته؛‌من در 28 سالگی پیرهن سبز تنمه را !»

همه‌مان برایش کف زدیم.

 

«دختر باتوم‌خور» حافظ خیاوی را بخوانید…

§ 16 پاسخ برای مردی که خانه‌اش پیدا شد

  • phoenix می‌گوید:

    ممنون بابت لینک!

  • مریم مهتدی می‌گوید:

    عالی بود. خصوصاً‌ عکس‌های بامزه!

  • xtrementalist می‌گوید:

    مرثیه ای بر سینمای کسه شعر…

  • Shirin می‌گوید:

    سلام
    من کتاب ایشون رو خوندم، چون شما خیلی ازش تعریف کرده بودین و راستش اصلا همین جا هم باهاش آشنا شدم… به شماها خرده نمیگیرم. به هر حال دوستانش هستین و باید هم در فروش کتابهعای رفیق تون سهم خودتون رو ادا کنین… اما آنطور ها هم که گفته اید کتاب دندانگیری نیست… نه! اصلا.

    ———
    خواب بزرگ:راستش خوشحال می‌شدم اگر می‌توانستم در میزان فروش کتاب حافظ خیاوی نقشی ایفاء کنم. اما چندان امیدوار نیستم بتوانم کاری بکنم.
    دوم این که کتاب حافظ دست کم سه داستان درخشان دارد و چند داستان متوسط به بالا.حقیقت است و اگر دشمنم هم بود وضع فرقی نمی‌کرد.
    و سوم این که این نوشته درباره حافظ است. درباره کتابش می‌شود بعداً نشست و جایی جدی بحث کرد.که ببینیم چرا از نظر شما دندان‌گیر نبوده و از نظر من – و خیلی‌ها – بوده …

  • parisa می‌گوید:

    salam
    shoma mashhadi hastin dge ?
    inja ketab o peyda nakardam
    fek kon raftam too ALAMEE
    midooni ke ketab foroshia bozorgiee
    esme ketab o ke migam mige
    mardi ke golash chi shod…..
    !!!!
    khelii doos daram ketab o bekhoonam

  • Shirin می‌گوید:

    آقای روحبخش محترم…
    بسیار ممنون از پاسخی که دادید.
    این پیشنهاد بسیار خوبیست. خیلی مشتاقم که دیدگاه های شما و همان خیلی ها را در این مورد بشنوم. که البته شکی هم ندارم این کتاب مورد استقبال عده ای بوده و خب عده ای هم خیر!
    به هر حال منتظر بحث جدی در مورد کتاب ایشان هستم!

  • shirin می‌گوید:

    خيلي از اين انتقاد لذت بردم، شما هم يك سري بزنيد!!! خوشوقت مي شويد!

    http://www.atefrad.org/2-taazehaa/87/mardi-ke-goorash-gom-shod.htm

  • shirin می‌گوید:

    و در ادامه لازم است كه اضافه كنم اين ذكر مصيبت در وصف و انتقاد كتاب رفیق و یار غارتان است… واقعا داوران روزي روزگاري، چه كساني بودند؟ وقتي رمان برتر سال را به علت كسري تعداد آنها انتخاب نكردند، نمي شد اين لطف را عينا در مورد داستان كوتاه هم اجرا ميكردند؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  • تینا می‌گوید:

    من فعلا نتونستم این کتابو تهیه کنم و بخونم ولی مهمترین چیز اینه که این داستان در مورد پدر شوهر عمه ی من صدق میکنه که اهل مشگین شهر هستن.میخواستم ببینم واقعیت داره این داستان یا همش زاییده ی تخیلات نویسنده برایه بدنام کردن این شخص بوده؟؟آخه این کتاب انگار سه سال پیش نوشته شده ولی ایشون دو سال پیش مردن.چون مشگین شهر شهر زیاد بزرگی نیس اسمی که بردن و ادرس باغ ها حکایت از اونها داره.البته من مطئن نیستم ادمایه پاکی بودن ولی خیلی دوس دارم بدونم واقعا این داستان جدیه

    ————————
    خواب بزرگ : داستانها همه چیزک هایی از خیال نویسندگانش دارند و تکه هایی هم واقعیت.

  • […] می 31, 2008 با چهار ستاره مانده به صبح “امر زیبا –حتی بدون مفهوم- نیز نزد همگان خوش‌آیند است“ […]

  • بدنام می‌گوید:

    قشنگ بود…. پست رو نمی گم.. پوستر اینگرید برگمن منظورم هست ! از کجا خریدی ؟

  • حكايه می‌گوید:

    حكايت غريبي است حكايت نوشتن.

  • عشق معنوی می‌گوید:

    ان شاالله حالش خوب بشود.

  • محبوبه میم می‌گوید:

    کتابش را که نشد بخوانم اما مهم خود نوشتن است و آن روحیه ای که ازش گفته ای و از بخت بد تخت بیمارستان . فضاهای جادویی شهر – قریه اش با حال و هوای خودش دست به دست هم داده شاید تا باز روی تخت بیمارستان نقشه بکشد برای کارهای بعدی اش. خدا کند که به خیر بگذرد که می گذرد ، نگران نباش برای رفیقت . بگذار خستگی و رنج را با عفونت از تن به در کند .

  • امیدوار می‌گوید:

    برایت نوشتم و خواستم تا همه دعایت کنند.
    دعایت می کنم…

این چیست؟

شما در حال خواندن مردی که خانه‌اش پیدا شد در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: