بیگ سورپرایز

مه 28, 2008 § 19 دیدگاه

بعد که آدم تکه‌های گمشده را کنار هم می گذارد تازه می‌فهمد ماجرا چه بوده: گم شدن کلید من ( که بی‌خبر وارد خانه نشوم) پرسیدن کتابهایی که قصد دارم بخرم ( که آمارش به محمدرضا برسد) تلاش برای این که دیر از 40چراغ برگردم ( که همه چیز مهیا باشد) ،‌دیدار اتفاقی با مهدی دم کوچه‌مان ( که قرار است نیم ساعتی برویم دنبال نخود سیاه) و …

در خانه را باز می‌کنی و بعد مجموعه‌ای از دوستانت  ایستاده کنار هم با بادکنک و فشفشه تولدت را تبریک می‌گویند. من از این چیزها فقط در فیلمها دیده بودم و از آخرین جشن تولد رسمی‌ام 15 سال می‌گذرد.خب زبان آدم بند می‌آيد…

ممنون سودابه و بهرنگ و مهدی و فیروزه و میثم و سمیرا و راد و محمدرضا و نوید و محمد و اردشیر و ساناز و خورشید و شهرزاد و یوحنا و یوسف و سارا و نوید…

و بسیار بسیار ممنون از کارگردان برنامه لیدی عزیزم که بدون بو بردن من چنین ترومن شوی جذابی را برایم ساخت.

همان عطر خاطره انگیز قدیمی‌ام..یاد همه دوران‌های خوب

روی سر این جغد شکافی هست که وقتی درش فوت می کنی صدای جغد می دهد.آن فندک کذایی را هم باید سعی کنی روشن کنی تا با شوک کوچکی که به انگشتت می دهد یاد بگیری مصرف دخانیات کار خیلی بدیه..و این دفترچه و مداد که همیشه می‌خواستمش

ژل ریش قسمتی از برنامه شب شد.الان یک تی شرت پر از ژل کنار ماشین لباس‌شویی نشسته  برای تولدتان اردشیر را دعوت کنید.او شما را  با بسته‌های پیشنهادی اش واقعاً خوشال می کند  بله بله باید ورزش کنم

مجموعه کتابهای پول‌لازمی که مدتها بود خریدشان به تعویق می افتاد

کیست که پاکت سفید دوست نداشته باشد

همین الان بنزینش کردم.سعی می کنم با س کنستانتین درش را ببندم

بعد ماجرای ژل و تی‌شرت کذایی اولین هدیه ای که رسماً افتتا شد

§ 19 پاسخ برای بیگ سورپرایز

این چیست؟

شما در حال خواندن بیگ سورپرایز در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: