پای چه کسی روی گلوی ادبیات ماست؟

مارس 22, 2008 § 16 دیدگاه

م.ایلنان عزیز شیوع وبلاگ‌نویسی برای ادبیات مضر دانسته است. او دردکشیده و استخوان ترکانده است.اما خب شاید مشکل جای دیگری باشد.پس بیایید دور این آتش جمع شوید تا بگوییم پای چه کسی روی گلوی ادبیات ماست؟

مدتهاست همه دم از بحران ادبیات ایران می‌زنند.آيا بحرانی وجود دارد؟ آیا اگر کافه‌نشینان قلندر دهه 40 را سوا کنیم پاشنه ادبیات معاصر ما همیشه بر همین پاشنه نچرخیده؟

خوانندگان : کله در هرم مازلو ، پا در آسمان خدا

جماعت گرسنه را که کسی انتظار ادبیات خواندن ندارد.اساساً بشر وقتی گرسنه باشد چارلی چاپلین را مرغ فربه می‌بیند.پس با دعای خیر ایشان را از خواندن ادبیات معاف کنیم. بعد می‌رسیم به کسانی که دستشان به دهانشان می‌رسد.خب تازه قصه هزار عقده فروکوفته تاریخی شروع می‌شود و دغدغه‌های پایان‌ناپذیر اعضا اسفل و اگر خیلی دستشان به دهنشان برسد همجواری با نشمگان اینترنشنال.این وسط کسانی هستند بی‌گره‌های باز نشده که هرم کذایی حضرت مازلو را پله‌پله تا ملاقات خودشکوفایی بالا آمده‌اند و حالا در راس هرم می‌توانند بوکوفسکی بخوانند و جارموش ببینند.آن گوشه‌ها هم کسانی هستند چونان ما که دستشان تا چانه‌شان می‌رسد و در خانه‌های اجاره‌ای، خدا می‌داند چطور با کله افتاده‌اند در راس هرم مازلو و لنگ‌هاشان در هوا قیقاج می‌رود.ترکیب ما و قشر پیشین در ایران 70 میلیونی‌مان به گواه آمار جمعیت 2 هزار نفری هستیم که خوانندگان بالقوه ادبیات این مملکت است.

پس برای رونق بازار کتاب راهی نمی‌ماند که گروه‌های دیگر را نیز با خود همراه کنیم.راهی نمی‌ماند که آموزش فراگیر و شکم‌ها و اسفلشان سیر و آرام باشد.

ممیزی: نخ پوسیده شمشیر داموکلس

قبلن‌ها همه نگرانی از این بود که ارشاد مجوز بدهد.الان دیگر ارشاد پای مجوز خودش هم نمی‌ایستد و خدا می‌داند بعد روزگاری اگر کسی تو را به اتهام » توهین به اقوام» به حبس برد باید خر کی را بگیری.مصداق روشنی از نظریه هرج و مرج.ناشران در صف گرفتن مجوز در حالی که اصلن نمی‌دانند وقتی مسئولیت عواقب بعدی با خودشان است چرا باید مجوز بگیرند و ممیزان نمی‌دانند چرا باید کتابها را بخوانند وقتی خواندنشان بیهوده است. یک سیرک آبزورد که کافی‌است همه 30 ثانیه دست از کار بکشند و به اعمالشان فکر کنند که چقدر بی‌معنی است.وارد جزئیات که می‌شویم و لیست کلمات و آدم‌های ممنوعه را که می‌بینیم قضیه به کل مضحک می‌شود.نویسنده باید رقص برگ را حذف کند . از طرف دیگر ممیزی فقط گذر از مرحله صدور مجوز نیست.قطع کردن سهمیه کاغذ و طولانی کردن روند صدور مجوز که معنی روشنش خواباندن سرمایه است هم یک جور سانسور غیر علنی محسوب می‌شود.

پس …چی ؟ بروید انتخابات را تحریم کنید و چشم به سقف بدوزید که تا کی روی سرمان هوار می‌شود.

نویسندگان : خود گویی و خود خندی

تک و توک آدم حسابی که برادریشان ثابت کرده‌اند را بگذاریم کنار و بادشان بزنیم.با حلقه خودگو و خودخند چه کنیم؟با ادبیاتی که مثل بچه‌های لوس باید مدام لپش را بکشیم تا گریه‌اش در نیاید باید چه کنیم؟ راستش را بخواهید گیریم که ما در خود جهنم باشیم این همه قهر و ناز و ادا توجیه هیچ نخواندن و ننوشتنی نمی‌شود.در دنیای کوچک خودمان مدام خودمان را تحویل می‌گیریم تا خیال کنیم خبری است و ما کسی هستیم. بارها با طرفداران بسیاری از حضرات دیدار کردم که به ادبیات خارجه نخواندن تفاخرشان می‌آمد.وضع کدام شما بگویید کدامتان از داستایوفسکی فقید نزارتر است؟ کدامتان فقیر تر از اویید؟ کدامتان مطرود تر از اویید؟ کدامتان عمرتان را در گولاک گذرانده‌اید؟حالا اگر برگردید بگویید او قله‌ای بود آدم را وامی‌دارید بگوید :پس ادبیات میانمایه‌های که دیگر این همه غر و دردسر ندارد.کجای کارید که بازار کتاب پر است از میان‌مایه‌ها. اگر صفیر ادعا قرار است گوش شاگردان مظلوم را پر کند پس معادلش تحفه‌ای کاری کتابی اثری چیزی از عالم غیب رو کنید.بگذریم که از هدایت خیلی‌ها نگاری و خماری‌اش را فقط یاد گرفتند .

ادبیات معاصر ما اگر نزار و رنجور است چون عادت کرده نزار و رنجور باشد.فشارهای ممیزی ابداً او را پوست کلفت و کله‌شق‌تر نکرده.فقط به تنبلی و بی‌خیالی و افیون‌زدگی‌اش مجوز داده.فقط او را نازنازی و ننر بار آورده. کسانی که از قدرت ادبیات دم می‌زنند خود از باور به آن قاصراند.باور نمی‌کنند که در همین شرایط و با همین وضعیت گند و افتضاح می‌شود خوب و تنومند و رشید نوشت. ما خوانندگانی که همه نویسندگان کشورمان را دوست داریم اگر صلاح‌شان را می‌خواهیم باید به آنها حمله کنیم.باید آنها را برنجانیم.باید ناخوانده‌های احتمالی را به رخشان بکشیم.باید تنبلی‌ها را جلو چشمشان بیاوریم.باید خونشان را بجوشانیم.باید به لباسهای دروغین امپراطور قاه قاه بخندیم. باید سخت‌گیر باشیم. آنها در کل عالم جز ما 2 هزار نفر کسی را ندارند که براشان دل بسوزاند.

ما باید خوانندگان خوبی باشیم.

§ 16 پاسخ برای پای چه کسی روی گلوی ادبیات ماست؟

  • شکری محمد جواد می‌گوید:

    من نفهمیدم بالاخره پای کیه!!!

  • م.ایلنان می‌گوید:

    خواب بزرگ برایم غنیمت است و من این غنیمت را ارج می نهم.اما عزیز دل ،من که با حرف های تو مشکلی که ندارم هیچ کلی هم موافقم.گفتم که غمگینم ،همین و بس و چون دستم به گریبان کسی نمی رسید،پریده ام به وبلاگ که این وجیزه هم قوزی شده بالای همه ی آن قوز های تنبلی و» تنابلی!»که بله وقتی به رقص برگ گیر می دهند و به کمد لخت چه می توان کرد با این باقیمانده ی ادبی مانده از گذشته ی نه چندان دور.حرف دوباره ی من این است که به قول دوستی فرهنگش را نداریم که وبلاگ برایمان شده آیین دوست یابی و دیگر…

  • خلوت ليلا می‌گوید:

    تازه‌گي‌ها پاي كس ديگري هم روي گلوي ادبيات گذاشته شده و آن هم داوري‌هاي است كه در جشنواره‌هاي مختلف داستان نويسي انجام مي‌شود و سعي دارد داستان را در سطح نگه ‌دارد.

  • مرتضی می‌گوید:

    سلام آقای خواب بزرگ

    با تمام نوشته تان موافقم غیر از چند مورد.

    1_در شرایط «گند و افتضاح » نمی توان «نومند و رشید» نوشت، دلیل محکمه پسندی ندارم، این تنها نظر من است، گرچه آندره ژید معتقد بود هنر در محدودیت بوجود می آید اما من معتقدم آن چیزی که بوجود می آید «هنر عقده ای» است، شما می توانید با تقسیم هنر از نظر من به عقده ای و غیر عقده ای موافق نباشید، خوب نباشید.
    2_اگر از نظر شما در ایران 70 ملیونی 2 هزار نفر کتابخوان وجود دارد (که من هم این نظر را قبول دارم) پس بود و نبود و دادن رای یا ندادن این قشر کوچولو موچولو و تو سری خور دردی از کسی یا چیزی یا مثلا جامعه ای دوا نخواهد کرد، دوهزار نفری که خودشان کم عقده ندارند.

    با سپاس

  • taraz می‌گوید:

    salam jigar
    sale 1367 resid……omidvaram sale khobi dashte bashi .

  • فرانسیس گلاس می‌گوید:

    اوکی، اما در این شرایط باز هم نمی توان گفت وب راه حل و چاره و درمان است. وب بی در پیکر است، نظم ندارد، اول و آخرش معلوم نیست، بی شناسه است، پیدا نیست. بعدش هم مساله صرفاً سلیقه ای است ، هنوز همه سر این که تنوین را ا گذاشته شود یا ن به توافق نرسیده اند ، منسجم نیست، متفق نیست، در انتخاب برترین ها هم همین قضیه ی اعمال سلیقه را داریم. و دیگر این که ، خیلی ها دیده نمی شوند، خیلی ها کار می کنند ، کار خوب ، و دیده نمی شوند.

  • خازييل می‌گوید:

    اي كاش پاي كسي بود .
    اگر دوري توي محفل هاي ادبي دور و برمان بنزنيم و چشم هايمان را خوب باز كنيم . خواهيم ديد دست هاي خودمان است كه گلوي ادبيات مان را اينطور به ذوق ذوق وا داشته است.

  • جامعه کهنه می‌گوید:

    موفق باشی

  • کلاید می‌گوید:

    کلاید هم از طرف خودش و بانی سال نو را تبریک می گوید.
    ما باید خوانندگان خوبی باشیم. البته و صد البته !

  • ali می‌گوید:

    ممیزی همیشه بود! دراین شکی نیست. زمانی که چوبک می‌نوشت و گلستان و ساعدی و احمد محمود و صادقی و گلشیری ومتفاوت نویس‌هایی مثل شهدادی و شمیم بهار و فرسی ووو هم سانسور بود و ممیزی.خط قرمز بود امافقط خط بود. تابلوی ایست نبود.خطوط قرمز شامل حال مضامین سیاسی یک اثر می‌شد وبس. حالا چی؟ تو نویسنده‌ می‌توانی از چه بنویسی که توهین به مقدسات نباشد؟ که تشویش اذهان عمومی نباشد؟ که تحریک جنسی امت مسلمان نباشد؟ همه‌ی مفاهیم مجرد هم مصادره شده‌اند.خدا و پیر و پیغمبر هم مصادره‌ی این‌هایند چه برسد به عشق و اروتیک و…خنده‌دار است وقتی کسی توی این مملکت نمی‌تواند حداقل خواسته‌ی طبیعی وحداقل حقوق فردی‌اش را داشته باشد،نمی‌تواند به سلیقه‌ی خودش لباس بپوشد(لباس بپوشد ها!!نه خدای نخواسته برهنه!!بیاید خیابان که وا اسلاما وا سنتا وامام زمانا) نمی‌تواند با دوستی از جنس دیگر راحت درخیابان قدم بزندوهزاران ناتوانی کلان دیگرآن وقت تو از فقر داستایوسکی دم می‌زنی؟ از زندانی شدن‌اش؟ حواس‌ات کجاست عمو؟؟؟ خودتان را به آن راه میِ‌زنید؟ آیا داستایوسکی تو اجازه نداشت جنایت و مکافات را بنویسد؟ تولوستوی نتوانست زنی مثل آنا کارنینا را خلق کند؟ کسی بود به رابطه‌ی نامشروع راسکولنیکف با آن دخترک گیر بدهد؟ به رابطه‌ی زن شوهر داری مثل آنا گیر بدهد و فریاد وا اسلاما سر بدهد؟ داستایوسکی نمی‌توانست به تزار انتقاد کند فقط.لااقل اگر فلوبر را مثال می‌زدی و آن محاکمه‌ی کذایی‌اش را بابت چاپ اما بورای یک حرفی!که هنوز این محاکمه یکی از سندهای رسوایی قرن نوزده فرانسه است که هنوز بابت‌اش شرمسارند. هرچنداین نوشته‌ات پر از تناقض است وشمردن‌اش از حوصله‌ی این کامنت برنمی‌آید اما درکل خوب است وقتی دهان باز می‌کنیم قبل‌اش کمی فکر کنیم و با دقت به محیط و شرایطی که درآن زندگی!! می‌کنیم نگاهی بیندازیم. دیمی و تخمی شرایط را به عللی مرتبط دانستن و از باقی علل چشم پوشی کردن شاید بتواند در کوتاه مدت باعث آسودگی وجدان و تخت شدن خیال‌مان شود که بله همین است و… اما دردی را دوا نخواهد کرد… این حرف‌ها مصداق مثال نرخ تعیین کردن در دعوا است…به هرحال آنچه اعتراض مرا براانگیخت نسنجیدگی و تخمی تحلیل کردنهایی از این دست است که حضراتی هم به خیال‌شان نخبه‌ای به کشفی تازه رسیده خوش خوشان‌شان می‌شود و این جا و آن جالینک می‌دهند… کسانی که خود از کوتوله‌پروری واز رواج میان مایگی به نوایی رسیده‌اند… بگذریم!

  • pantea می‌گوید:

    به قول شما خانه از پايبست ويران است. من وبلاگ رو به عنوان يک شانس و يک امکان تازه ميبينم. همونطور که شما گفتيد بايد به دشمن واقعی ادبيات و خوندن و نوشتن حمله کرد، نه به وبلاگ. همين وبلاگ خيليها رو به کار ادبی ترغيب کرده که قبلش‌ نه فضاش رو داشته‌اند و نه فرصتش رو. نه اينکه بخوام بگم خود من يا خيليهای ديگه کار ادبی ميکنيم (که نبايد هم حتماً بکنيم) اما خود من اگر وبلاگ نبود شايد تا به حال فارسی نوشتن رو به کل فراموش کرده بودم.

  • From Tehran, with love! می‌گوید:

    گمون کنم با بیشتر نکته های حرفتون موافقم اما انگار خواننده و نویسنده هر دو با سماجت عجیبی در مقابل تغییر این شرایط مقاومت می کنن

  • پارادوکس می‌گوید:

    جالب و مفید بود .
    موفق باشید

  • محبوبه میم می‌گوید:

    «مادر دنیای کوچک خودمان مدام خودمان را تحویل می‌گیریم تا خیال کنیم خبری است و ما کسی هستیم .»جانا سخن از زبان ما گفته ای .
    من که سرگیجه گرفته ام اما فقط می دانم عکس العمل ما درباره ی هر چیز جدیدی خیلی تند وسریع وعجولانه است .

  • افلاتون می‌گوید:

    در هر حال حاشيه را عشق است و ادبيات كاذب را! وقتي كه آقاي نويسنده در كارنامه اش فقط حدود 200 صفحه (آن هم با سطرهاي گشاد گشاد و كوتاه كوتاه و كلمات گنده گنده) توليدات ادبي نازل و نامفهوم و حتي نامربوط دارد، اما تا حالا هزار صفحه مصاحبه و اظهار نظر و اطلاع رساني و حرفهاي صدمن يك غاز در صفحه هاي ادبي روزنامه ها و سايتهاي ادبي و فرهنگي از خودش به يادگار گذاشته است، همين دو هزار خواننده هم واقعآ پوست كلفت و پررو تشريف دارند كه تا حالا دوام آورده اند! يكي از اين حضرات نويسنده كه در دوراني كه روزنامه ي مرحوم شرق چاپ مي شد واقعآ هيچ روزي نبود كه مطلبي يا مصاحبه اي يا مقاله ي پيش پاافتاده اي يا خبري از ايشان در صفحه هاي ادبي آن روزنامه چاپ نشود، يك بار هم زنش و دوتا دختر جوانش را برداشت و به آن روزنامه برد تا شرح اين ديدار تاريخي در آن روزنامه چاپ شود، كه الحمالله چاپ شد، و به به طرز مقتضي و شايسته اي هم چاپ شدا كجايي دوست محترم و عزيز! اكنون دور دور اين جور آدمهاست! اينها هستند اكنون نويسندگان و چهره هاي ادبي و فرهنگي مشهور و مطرحمان! اگر تك و توكي يعقوب يادعلي ها هم در اين وسط هستند، آنها را هم يك جورهايي انشاءالله از نوشتن پشيمانشان مي كنيم…

این چیست؟

شما در حال خواندن پای چه کسی روی گلوی ادبیات ماست؟ در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: