دیدید در نیملاس؟ یا ناکامی‌های کلاسیک ما

ژانویه 13, 2008 § 48 دیدگاه

یک سری کتابها هست که باید پول جمع کنیم یک نفر برایمان ترجمه‌شان کند.

+ خواب بزرگ (ریموند چندلر) :

نوول کلاسیک چندلر کبیر در ایران خیر ندیده است.حالا بعد از گذشت این سالهای تنها یک ترجمه عجیب از آن وجود دارد به اسم «خواب گران» ساخته و پرداخته آقای قاسم هاشم‌نژاد .

اول اینکه هر چند منظور از بیگ اسلیپ در کتاب همان «مرگ» است اما چنانکه از اهل فن دانستیم ترکیب بیگ با اسلیپ ابداً چیز متداولی نیست. اگر قرار بود در خود زبان انگلیسی عادی باشد باید می‌گفت لانگ اسلیپ یا دیپ اسلیپ.در حالی که خواب گران قضیه را در زبان ما خیلی معمولی می‌کند.
دوماً :» من از اون خفیه‌هایی نیستم که یه مشت قتلو می‌زنن جوف سجاف جلیقه‌شون»یا مثلاً» دیدیم در نیملاس»-یعنی نیمه باز است!
دو نمونه از جملاتی است که اگر به کتاب کذایی تفال بزنید خواهید خواند.

جلال آل احمد از فرانسوی‌ها نقل می‌کند که : «ترجمه مثل زن است، یا وفادار است یا زیبا»
اینجا کسی هست که بداند با زن بی‌وفای زشت چه باید کرد؟

+ در جستجوی زمان از دست رفته ( مارسل پروست) :

لطیفه مشهوری در مورد رمان جریان‌ساز پروست وجود دارد: دست‌کم مطمئن‌ایم که دو نفر در عالم کتاب را خوانده‌اند. خود پروست و ویراستارش.
به این لیست می‌توان مهدی سحابی نازنین را هم افزود که طی سالهایی که مترجمین دنبال ترجمه کدوقلقله زن بودند ، دلیرانه اثر سترگ پروست را دست گرفت و با حوصله آن را برای فارسی زبانان ترجمه کرد.
اما …
اما حیف که حضرت سحابی در آن دوران هنوز جوان بود.نه نثرش و نه چربدستی‌اش در ترجمه به پختگی امروز نبود.
از تک‌تک جملات کتاب- خدا مرا ببخشد- بوی گرامر فرانسوی به مشام می‌رسد.تطویل نثر پروست در ساختار زبان مادری‌اش ( که پر است از اطناب و جملات طولانی-نوشته‌های سلین را به یاد بیاورید )‌آنقدر تو چشم نمی‌زند که در زبان فارسی.
نتیجه این که با انگیزه‌ترین خوانندگان فارسی‌زبان پروست به زحمت از پس همان 100 صفحه اول رمان بر می‌آیند.
متاسفانه نام ناشر و مترجم این کتاب در ایران قانع‌کننده و موجه است که دیگر کسی حالاحالاها به صرافت ترجمه نسخه تازه‌ای از این کتاب برنخواهد آمد.
یک حسابی بکنید ببینیم برای قانع کردن خود جناب سحابی برای بازنگری در ترجمه‌اش باید چه کار کرد؟

+ لولیتا ( ولادیمیر ناباکف) :

هزار نفرین به فیلم لولیتای آدرین لین که این رمان نازنین را میان فارسی‌زبانان اینقدر مشکل‌دار جلوه داده است.
لولیتای ناباکوف سالهاست که صدر لیست بهترین رمان‌های قرن بیستم ایستاده.تمام شایعات پیرامون کتاب حاکی از آن است که به شدت «مشکل ‌دار » است و احتمال انتشارش در ایران نیست.
ولی خدا می‌داند که «مشکلات» کذایی بیشتر از آنها که در» خنده در تاریکی «است ،‌نیست و می‌دانید که این اثر اخیر دو ترجمه معتبر فارسی دارد که از قضا انتشارشان به سالهای دور هم برنمی‌گردد.
ایده داستان که ماجرای دل‌باختن یک مرد میانسال به دختری نوجوان است و بسیاری موقعیت های دیگر عیناً در خنده در تاریکی آمده با این تفاوت که لولیتا «آنی » دارد که به شاهکار قرن بیستم تبدیلش کرده.
خوشبختانه آقای ناباکوف آنقدر مراعات ما را کرده که این هوس‌های حاج فتوحی‌وار را ذلیل‌کننده و خانمان‌سوز بداند و نتیجه گیری اخلاقی پایان کتاب برای اهل گیر ،‌زهر آن را می‌گیرد.
تنها یک تالیف از این رمان در فارسی وجود دارد مربوط به دوران بوق‌علی‌شاه …بله ،‌ عرض کردم تالیف. آن هم حاصل شیرین‌کاری جناب ذبیح‌الله منصوری است.

+ علمی‌/تخیلی‌ها ( سی.کلارک/برادبری/ آسیموف و دیگران ) :

هم‌نسلان من باید نام هوشنگ غیاثی‌نژاد را یادشان باشد.
او‌(و محمد قصاع؟) یک‌تنه در دوران رکورد قصه بسیاری از نوشته‌های خوب نویسندگان کلاسیک علمی‌/تخیلی چون آرتور سی‌کلارک، آیزاک آسیموف و ری‌برادبری را ترجمه کرد.
ترجمه‌های او مدتهاست که چاپشان تمام شده و ناشر اغلب ترجمه‌های او –نشر پاسارگاد- از کار کردن (در این حوزه لا اقل) غایب است.
از آن دوران که امثال مرحوم میرعلایی در مقابل نگاه چپ‌چپ انتلکتوئل‌های جدی و عبوس وطنی ، قصه پلیسی ترجمه می‌کرد مدتی گذشته و الان ترجمه ادبیات پلیسی از قضا میان ناشران معتبر «مد» شده.
دوستانی که قبلن به کمتر از رب‌گریه و دوراس راضی نمی‌شدند حالا تازه به نقش ادبیات خیرندیده پلیسی پی برده‌اند.
دمشان گرم ولی هنوز از ترجمه(یا حتی تجدید چاپ) شاهکارهای بلامنازع ادبیات علمی‌/تخیلی عارشان می‌آید.برای ثبت در تاریخ می‌گوییم که حضرات بزودی زود به صرافت کشف تخیلی نویسان خواهند افتاد و در انتشار انواع قصه‌های سایبر –حتی دست چندمشان- گوی سبقت از هم خواهند ربود.
تا آن زمان خدا کند یکی آستین بالا بزند و همان ترجمه‌های دهه 60 را از پستو بیرون بکشد و شیک و تمیز و یک‌جا منتشرشان کند. آن کتابهای نازنین از این حیث خیرندیده بود که نه هیچ وقت بحثی سر ترجمه‌شان را به خود دیدند،‌نه یک چاپ تمیز با طرح جلد درست حسابی را. ناشرانی هم که با دست و بال لرزان این کتابهای را –به خیال خود برای نوجوانان- چاپ می‌کردند ناچار بودند از انتخاب انواع طرح جلدهای چیپ دوزاری با تصاویری از فضا و هیولاهای عجیب.
عین این حکایت قول می‌دهم که روزی در مورد ادبیات ترسناک هم تکرار شود. با این تفاوت که اگر در دهه شصت غیاثی‌نژادی بود که ما خیلی از دورانمان عقب نیفتیم در زمینه ادبیات هارور دستمان خالی خالی است.

+ اولیس ( جیمز جویس):

در این یک مورد هیچ قصوری متوجه ناشرین یا مترجمین نیست. ترجمه فارسی بزرگترین رمان قرن بیستم بیش از یک دهه است که آماده شده.
از آنجایی که (…) سخت است و کسانی هستند (…) که نه از کتاب و نه از (…) مدتهاست که (…) و خب چه چاره تا وقتی هم که (….) باید (…)
در نتیجه ما نیز چون جناب منوچهر بدیعی ، نشر نیلوفر و روح مرحوم جیمز جویس ، صبر پیشه می‌کنیم که خداوند صابران را دوست می‌دارد.

***

این لیست همین‌طوری کتره‌ای انتخاب شده. شک نکنید که فهرست ناکامی ما از خواندن کلاسیک‌های ادبیات بلند بالاتر از این حرفهاست.
شما هم به این لیست اضافه کنید…

§ 48 پاسخ برای دیدید در نیملاس؟ یا ناکامی‌های کلاسیک ما

  • آيدا می‌گوید:

    به ليست آقای پروست و آقای ويراستار و آقای مترجم، آقای دفترهای سپيد بی گناهی رو هم اضافه کنین!!
    http://gol-ku.blogspot.com/2007/11/blog-post_30.html

    ولی خداییش خوندن شبی چند صفحه پروست قبل از خواب، مثه اعتیاد به شیر قهوه می مونه تو روزای بارونی برفی.

  • miss.Bingo می‌گوید:

    dar jostejuye zaman e az dast rafte ke ye bakhshish be esme «eshghe sovan» fek konam … tarjome shode!
    vali man ham akhili delam mikahst un majmue tarjome mishod va masalan yeki mesle najaf dariabandari ya ezatolahe fooladvand paida mishod va in kar ro mikard!

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    به آیدا: چند صفحه بعله! در ضمن آقای دفترها را نمی‌دانستیم . اما این آقای دیگر هم هستش.خدا عمرشان بدهد
    به miss.Bingo : خیر.کل رمان در چندین مجلد توسط نشر مرکز منتشر شده که البته طرف خانه سوان هم یکی از آنهاست.اما دریغ که …
    در مورد حضرت دریابندری هم آن سکته لعنتی …ما فعلن در کف انتشار بازنگری ایشان از بکت-نوشته‌ها هستیم .سالهاست.

  • golmaryam می‌گوید:

    آقا اگه خواستید پول جمع کنید و این حرفا منم هستم. لیستم فعلا آماده نیست. ولی میتونم ترجمه جدید انجمن شاعران مرده رو نام ببرم که اصلا به خوبی قبلیه نیست.

  • niusha می‌گوید:

    باید به لیست کتاب هایی که شما اشاره کردید «ترس و نفرت در لاس وگاس» هم اضافه کنم که یکی از کتاب هاییه که کالت شده و خب متاسفانه ما ازش بی بهره ایم اینجا…

  • از نام چه پرسي؟ می‌گوید:

    مرد مصور قسمت بسيار بزرگي از لذت‌هاي نوجواني مرا تشكيل مي‌دهد. اگر جناب قصاع نبود اين نعمت را از دست مي‌دادم!

    ترجمه‌ي ناتور دشت هم چندان(اصلاً؟) دلنشين نبود!‌مخصوصاً‌كه من نسخه‌اي را خوانده‌ام كه مال دهي‌ي 50 بود!‌شايد يك روز خودم ترجمه‌اش كردم. شايد!‌

  • امید غیائی می‌گوید:

    خب من از این حرفها که شما زدید تقریبا سرم نمیشود.جین آستن و همینگوی رو هم به پشتوانه درب و داغان سالهای درس و دانشگاه زبان اصلی میخوانم و خلاص.
    اما با این یک نخودچی از سینما که سر در میاورم خواهشا نگوئید لولیتای آدرین لین. لولیتا نسخه اوریجینال سینمائیش مختص حضرت کوبریک است.سال 1962. آدرین لین معلوم الحال(جدی نمیگیرید که؟!)با آن فیلمهای پائین تنه ای اش که واقعا اُف بر او باد بعدها خواست از روی نسخه مثلا کتاب فیلمی بسازد و بگوید من اصلا از روی دست استاد کپی برداری نکردم اما ای دل غافل که دیدن نسخه لولیتای استاد هوش از سر میپراند اساسی.البته شاید که نه، حتما گفته اید لولیتای آدرین لین چون جماعت بیشتر فیلمهای لین را میشناسند تا…..
    ولی این وبلاگ با نویسنده فهیم و خوانندگان رحیم(من باب قافیه بود فقط.خوشمزگیمان گل کرده آخر شبی!!!!)اصلش را ببینید و حالش را ببرید اساسی.
    با وجود آن مرتیکه خر فیل هم که تر میزند به همه چی برای سایت IMDb هم باید رکب بزنید بهش و از روی اسم kubrick پیدایش کنید.خدایش بیامرزاد.

  • bamdad می‌گوید:

    ترجمه‌ی مهدی سحابی از «جست-و-جو…» یکی از به‌ترین ترجمه‌های فارسی بوده که تا به حال خوانده‌ام. جملات پروست در زبان فرانسه هم جملات آسان‌خوانی نیست. جمله‌های طولانی و پر از پرانتزهای گوناگون پروستی در ادبیات مشهورند. اتقاقن ترجمه‌ی آقای سحابی بسیار دقیق‌تر از ترجمه‌ی مشهور انگلیسی کتاب است. ما در فارسی بدعادت شده‌ایم، چون خواسته‌اند جملات را برای‌مان زیاده از حد روان و آسان بیان کنند.

  • شیزوفرنی تنها می‌گوید:

    خدا شما را جزاي خير دهاد.
    بهانه اي شد سفارشتان براي نگاهي دوباره به اين كميك و بردن حظ دوباره.

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    به امید غیاثی :
    بله.لولیتای حضرت کوبریک را دیده‌ام.به همین خاطر هم نفرین فرستادم بر آدرین. نسخه کوبریک تمیز و تاثیرگذار است.

    به bamdad:
    بامداد عزیز!
    آن پناه بر خدایم به خاطر این بود که چه بسا از نداستن زبان فرانسه و خیلی چیزهای دیگر صلاحیت قضاوت درمورد ترجمه کتاب را نداشته باشم.
    اما گمانم به عنوان یک خواننده فارسی زبان ( که کمی فارسی بلد است) و البته به هیچ رو دنبال آسان-خوانی نیست به ترجمه کتاب معترض باشم. من کتاب را دوبار آغاز به خواندن کردم.یکبار دوم دبیرستان-که طبیعتاً نفس کم آوردم- وبار دوم دو سال پیش که به قول ورزشکارها در وضعیت خوبی به سر می بردم.اما بسیاری از جملات پردست-انداز بود. دست-انداز فارسی.(کاش کتاب دم دستم بود تا مثال می‌زدم)
    خلاصه خدا را چه دیده‌اید .شاید تنبلی ما اصل این دلایل باشد و بحث با حضرتتان قانعمان کرد و از خوشبختان جهان شدیم.

  • ناشناس می‌گوید:

    آخ كه چه درد بزرگيست اين ماجرا…
    من خسته شدم از بس از مترجم هاي آشنايم خواستم كه كتاب را بخوانند و فارسي اش را برايم بلغور كنند.(دقيقا همين كار را مي كردند)
    اگر چاره اي نيانديشيد .از سر لج هم كه شده مي روم دنبال تافل و …

  • عاشقانه زندگی کرد. و نامش تا همیشه ، خاطر ما را معطر می کند.
    استاد سید جعفر شهیدی از میان ما رفت و ما به سنت …….. از او یاد می کنیم.

    سلام دوست من! حضورت مایه خرسندی و امیدبخش روزهای روشن آینده خواهد بود.

    در پست جدید وبلاگ من و ادامه آن زندگینامه، آثار و تألیفات استاد شهیدی را میخوانیم.
    و می خوانید دربارۀ استاد شهیدی از زبان حجت‌الاسلام سید محمد خاتمی، دکتر میرجلال الدین کزازی، شکوفه شهیدی (دختر جعفر شهیدی) و سیدعطاءالله مهاجرانی
    سپس بخشی از قلم استاد را به خوانش می نشینیم و با چند لینک سری به آثار و مقالات و تألیفات استاد می زنیم.

    در گذشت او را به تمامی اهل معرفت و بویژه شاگردانش، چه آنانکه از محضر درسش بهره بردند و چه
    آنانکه پای قلمش نشسته و از آثارش فراوان آموختند، تسلیت می گویم. این ضایعه به آسانی جبران و این داغ براحتی التیام نخواهد یافت.

    روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد…

  • sahar می‌گوید:

    اوه سروش چه دل خوشی داری ها حالا مگه این ترجمه هایی که از بقیه چنلری ها شده خوبه؟ نه شکسته اش شکسته است نه رسمی اش رسمی… سروش اما لولیتای لین درامش گیرا تره ها!

  • در جواب می‌گوید:

    امیدوارم جدی نزده باشید این حرف ها را. ترجمه؟ فکر نمی کنید بهتر باشد یک زبان خارجی یاد بگیرید؟

  • herodot می‌گوید:

    بیشتر آثار یونان و روم باستان به فارسی ترجمه نشده اند.
    آثار پلیسی هم همینطور. از گابوریو گرفته تا آنهایی که امروز می نویسند.
    آثار کلاسیک ادبیات انگلستان. چند اثر از تامس هاردی ترجمه شده؟ از ثکری چطور؟
    آثار کلاسیک فرانسه. هنوز یک نمایشنامه هم از ژان راسین بزرگترین تراژدی نویس کلاسیک فرانسه به فارسی ترجمه نشده. پانتاگروئل و گارگانتوا از فرانسوا رابله و …و…

  • ناشناس می‌گوید:

    من پروست را خوندم از اول تا به اخر. ترجمه بدی نیست. بعضی جاهاش هم خیلی خوبه. خود پروست مشکل است و کمی حوصله می خواهد خواندنش. همه چیز را گردن مترجم نیندازیم.

  • میترا می‌گوید:

    اقای روحبخش بسیار خوشحالم که وبلاگ شما را پیدا کردم .پراست نقد های خواندنی و دور از نق نق …که معمول وبلاگ های دیگر است .از این راه دور بسیار می چسبد .مرسی

  • Zohre Kadkhodaii می‌گوید:

    فکر نمیکنید اول کلاسیک های غول را ترجمه کنیم؟ بالزاک تولستوی استاندال. در مورد ترجه پروست سحابی کاملا با شما موافقم. تازه ترجمه مادام بوواری را بخوانید. یک فاجعه در حد شاهکار است !

  • گلاره می‌گوید:

    سلام… یک مترجم خیلی ماهر بود به نام حسن شهباز که من کتابهایی مثل ربکا و بربادرفته و سرگذشت و … با ترجمه او خواندم. نمی دانم الان زنده است یا نه و اگر هم زنده هست اصولا علاقه ای به ترجمه کتابهایی از قبیل آنچه شما نام بردید دارد یا نه. ولی تا همین حالا یکی از بهترین مترجمی است که من سراغ دارم. امیدوارم کسانی مثل او آستین ها را بالا بزنند و فکری بکنند برای اینهمه کتاب خواندنی منتظر ترجمه و ما خواننده های منتظرتر… ممنون از نوشته خوبتان.

  • kartaj می‌گوید:

    اون کتاب های آسیموف و بقیه ی علمی تخیلی نویس ها را یه عده دارن توی یه جایی به نام آکادمی فانتزی ترجمه میکنن (fantasy.ir ( و روی وب منتشر میکنن . فقط متاسفانه هیچ کدوم کتاب نمیشن !

  • آرش می‌گوید:

    سلام…
    جانا سخن از زبان ما می گویی…بی صبرانه منتظر اولیس و لولیتا هستم…در مورد در جستجوی زمان از دست رفته هم در صددخریدن و خوندن کاملش هستم که قبلا کمی از آن را خوانده ام وبلاگت را امروز کشف کردم و آگر همیشه حرف از کتاب باشد ما را هم دوست حساب کنید…
    درود.
    آرش.

  • آمیر می‌گوید:

    رویای یک روبات رو فکر کنم نشر افق خیلی وقت پیش ترجمه کرد. حداقل من یه ترجمه از این کتاب دیده م.

  • ali می‌گوید:

    daghighan eyne in posto tu hamshahrie javan ham didam hala nemidunam un az ine ye in az une aslan KI BE KIE.

  • alireza می‌گوید:

    منوچهر بدیعی مریضه. هرکس میتونه یه حالی ازش بپرسه

  • surrealist می‌گوید:

    سروش از چندلر این کتاب رو داری؟ راستی با توجه به اون چیزایی که من از کتاب خوندم( نه هنوز متن اصلی رو) من باشم عنوان رو «خواب ابدی»میزارم.اما باز هم بعد از ترجمه باید تصمیم گرفت.

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    به sahar : راستش من از ترجمه جوزانی- خداحافظی طولانی- بدم نیومد.ترجمه میر عباسی – بانویی در دریاچه – رو هم دوست داشتم.البته یک ترجمه نایاب از خواهر کوچیکه کار اسماعیل فصیح هست که نخوندم و طالبم بخونمش

    به در جواب : یاد گرفتن زبان خوب است.اما آخر چند زبان؟ پروست و فلوبر را چطور به زبان اصلی بخوانیم؟ با امریکای لاتینی ها چه کنیم؟ روس ها و ژاپنی ها چی؟

    به ali : اگر منظورتان از همشهری جوان ، چلچراغ بوده باشد که خب عیبی ندارد..چون خودم نوشتم! اما اگر غیر از این است مشخصات بدهید یک سرچی بکنیم. ( همشهری جوان و لولیتا و اولیس؟!)

    به surrealist : اگر منظورت ترجمه فارسیشه که بله دارم. اما همچنان با خواب ابدی موافق نیستم.به همان دلایلی که خواب گران هم نمی چسبد.می دانی استعاره اش خیلی رو است. در کتاب اصلی این اصطلاح بیگ اسلیپ را یک جایی 2 صفحه مانده به آخر کتاب به کار می برد و تا آن زمان هنوز دقیقن روشن نیست که کل ماجرا حول یک مرده می گردد.

  • پيمان می‌گوید:

    دوست گرامی
    اول اين که ترجمه در جستجوی زمان از دست رفته مشکلی ندارد
    مشکل از بی حوصله گی ماست. هر چند که ويراست جديد اين کتاب به تازگی منتشر شده است
    دوم اين که ترجمه های آقاب بديعی رو خوندين؟ می دونين چه بلايي سر کتاب مياورد
    فقط برای اينکه سرنخ دستتون بياد پيشنهاد می کنم کتاب ببيت را از ايشان بخوانيد و بعد اگر شده از زير سنگ ترجمه اين کتاب با قلم فضل اله نيک آيين را هم بخوانيد. متوجه منظورم ميشويد
    به اين ليست بد نيست کتاب تريسدام شندی را هم اضافه کنين اين کتاب و اصولا تمام کتابهايي‌ که ٱقای ابراهيم يونسی زحمت ترجمه اشان را کشيده اند

  • سعیدیوس می‌گوید:

    «خواب گندله»! یا مثلن «خواب گنده‌بک»! خوبه. می‌خونه؟ یا اگه با خوابش مشکل داری «هزارتاخسبیدن» یا «کَپه‌ی مرگ»!.

    -خب دو سه تا از گوته هست که همیشه دوس داشتم بخونم. اسمشون یادم نیس!!
    -از جویس اون فینگانز‌ویک رو هم ضمیمه کنیم،حالا که خیالمون تختِ از چاپیدن این ترجمه‌شده‌هه. هر چند منم چشم‌ام آب نمی‌خوره بدیعی کار ِ دندون‌گیری کرده باشه.
    -از کورتاثار هم لی‌لی‌ نامی هست که آگاهان می‌گن از اون شاهکارای درجه‌ی یک قرنه. خیلی دوس دارم بخونمش.
    -واژه‌ها و اشیاء فوکو!! فلسفه‌س که فلسفه‌س.

  • طاهر می‌گوید:

    یک پیشنهاد ملموس
    سلام به ترجمه خوانان عزیز! دوستم «کیان» این لینک رو برام فرستاد چون فکر می کنه من مترچم هستم. خودم هم همین فکر رو می کنم. اما از آنجایی که پول توی ترجمة ادبیات نیست، مگر برای خواص، بنده به ترجمة کتب رایانه و مدیریت و بازاریابی و امثالهم مشغولم.
    بنده حاضرم هر جلد از کتب مذکوره را در ازای یک و نیم میلیون تومان ترجمه کنم. چاپش هم با خودتون.
    حاضرم یکی دو صفحه برای نمونه ترجمه کنم تا دوستان در این وبلاگ نظر بدن و در صورت تأیید دست به کار بشم.
    پیشنهاد از این ملموس تر؟
    اگر این کار را بکنید، من هم به یکی از آرزوهایم که هنوز (در سی و پنج سالگی) موفق به انجامش نشده ام، می رسم.

  • سارا می‌گوید:

    كسي گفته كتابخوانها دو دسته اند . گروه اول آنها كه پروست را خوانده اند. گروه دوم آنها كه پروست را نخوانده اند.
    اگر شما جزو دسته دوميد نشان دست انداز داشتن نثر بي نظير پروست و ترجمه زيباي مهدي سحابي نيست. تمرين خود را زياد كنيد يا به ماندن در گروه دوم اكتفا كنيد.
    محض اطلاعتان من سه بار اين شاهكار را خوانده ام و هربار بيش از بار پيش لذت برده ام. بار اول هم در دوران دبيرستان بوده است.
    كاش كمي فرانسه مي دانسيتد در اين صورت به اين صراحت مرتكب اين پست نمي شديد.

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    به سارا:
    بابت فرانسه دانستن‌تان حسادت می‌کنم.
    بابت خواندن ترجمه فارسی پروست صبوری‌تان را تحسین.
    ( همه خوانندگان ترجمه فارسی پروست فرانسه می‌دانند؟!)

  • هانی می‌گوید:

    چرا از رفیق شامی چیزی ترجمه نمی شود؟… تا انجا که من می دانم فقط یک کتاب از او ترجمه شده به نام «راوی شب»…که ترجمه شاهکاری است. ولی کارهای بسیاری دارد که ترجمه نشده اند.

  • هادی می‌گوید:

    فکر می کنم در جستجوی زمان از دست رفته چند جلدیش ترجمه شده . اولیس رو هم آقای منوچهر بدیعی ترجمه استادانه ای ازش کردن که خودشون گفتن حالا حالاها اونرو برای چاپ نمیدن . اگر بدن هم قطعاً باید نصف کتاب سانسور شه واسه همین منتظر این ابررمان قرن به فارسی نباش .لولیتا رو هم فعلاً میشه به فیلم لولیتا و شاهکار اقتباسی کوبریک از اون اکتفا کرد .

  • absrd می‌گوید:

    از اولیس فقط یک فصل 17 اش به من رسیده که گویا همان ترجمه جناب بدیعی است ، حسرت به دل نمیریم ؟!

  • طاهر می‌گوید:

    نخیر کسی پیشنهاد منو جدی نگرفت. شاید اصلاً حرفایی که اینجا زده می شه جدی نیست؟!
    خودم چند سال دیگه پولهام رو جمع می کنم تا این که یک روزی «شب عزای فینیگن ها» رو واسة دل خودم ترجمه کنم.
    شب بخیر!

  • mekabiz می‌گوید:

    خب احتمالا این نوشته ی شما درباره ی ترجمه ی پروست به مذاق خیلی ها خوش می آید.کسانی که حتی اگر در ناف پاریس هم بدنیا می آمدند نمی توانستند درجستجو را بخوانند و حالا یک متحد پیدا کرده اند که ثابت می کند ایراد نه از خودشان که از ترجمه ی کتاب است. ولی این شهادت درستی نیست. حتی اگر مهدی سحابی همه ی کتاب را از خودش در اورده باشد شاهکاری خلق کرده که می تواند زندگی ادم را زیر و رو کند.بخصوص متاسف شدم از این بابت که متوجه شدم این نوشته را در چلچراغ هم چاپ کرده اید که به نظرم کار غیر مسئولانه ای است. ممکن است به این ترتیب فرصت خواندن این کتاب بی نظیر را از چند نوجوان که شاید در آینده بتوانند شانس بیاورند و آنرا بخوانند سلب کرده باشید. من که سابقه ی سلام و علیک مجازی با شما دارم دوستانه از شما می خواهم که یک بار دیگر تلاش کنید و با تمرکز بر ترجمه ی سحابی فرصت خواندن این کتاب سرنوشت ساز را از خودتان نگیرید.

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    به مکابیز وسایر رفقای پروستی:
    اینجا کسی شک دارد که «در جستجو ..» یکی از جریان سازترین رمان های قرن بیستم است؟ من که ندارم.اگر داشتم در حسرت ترجمه بهتری نمی سوختم.
    اما ترجمه جناب سحابی.ببینید رفقا: یک وقتی می گویی یک ترجمه غلط است .یعنی مترجم اشتباه فهمیده و ترجمه کرده.لازمه اش این است که شما زبان مبدا و مقصد را خوب بشناسی. اما بد بودن ترجمه تنها به این معنا نیست.ممکن است مترجم زبان مبدا را خوب بشناسد اما با زبان مقصد راحت نباشد( هدایت نمونه کاملی از کسانی است که ترجمه های خوبی ندارد. چون اساسا فارسی خوبی ندارد) یا ترجمه را ویرایش نکند. در این صورت هم محصول نهایی می تواند توسط هر خواننده ای مورد قضاوت قرار بگیرد.
    این که نثری سخت است نثری ساده از بدیهیات است .نیاز به توضیح ندارد.( فصل اول خشم و هیاهو یادتان است؟) اما این وسط حالتی قابل تصور است که یک ترجمه ویرایش نشده از یک متن دشوار خوان بد باشد. نه چون متنش سنگین است .چون کلمات خوب انتخاب نشده اند. چون کنار هم جفت وجور نشده اند. اگر برایتان چنین حالتی قابل تصور است بنده حقیر در مورد ترجمه پروست فکر می کنم که این اتفاق افتاده. شما نظر دیگری دارید؟خواندید و لذت بردید؟ شما هم بنویسید که خواندیم و لذت بردیم.
    ولی کل این بحث ها انگیزه شد تا شاید بزودی بروم جمله جمله ترجمه را بیاورم .انجاهایی که فکر می کنم خوب نیست.شاید اصلا زبان فارسی چیز دیگری باشد که نمی دانیم!

    از این حرفها گذشته : بوف کور هدایت یکی از ضعیف ترین – با کم اهمیت ترین اشتباه نشود- نوشته های اوست.موافق نیستید شما؟

  • mekabiz می‌گوید:

    خوب معیار خاصی برای شناخت فارسی خوب از بد وجود ندارد. از نظر من فارسی خوب همان است که زمانی هدایت می نوشت علی رغم اینکه از نظر دستوری ایراد داشت.اما اینجا ما درباره ی فارسی درجستجو گفتگو نمی کنیم . شهادت می دهیم. شما شهادت داده اید که ترجمه ی سحابی خوب نیست و من شهادت می دهم که خوب است.با آوردن فکت تنها هم مشکلی حل نمی شود.یعنی اگر شما می گفتید غلط است فکت آوردن کارساز بود اما چه کسی می تواند بگوید یک جمله ی پر از گره که خواننده را مدام به ابتدایش ارجاع می دهم بدتر از یک جمله ی سر راست است؟ اما مسئله اصلی اینجاست که شهادت شما نافهمی خوانندگان را به همدستی دعوت می کند.این در پسش نوعی فریبکاری پنهان کرده.این کاری است که نباید کرد.این کاری است که من به آن معترضم.ماجرای بعضی منتقدان نامجو را یادتان می آید؟(( من نمی فهمم پس شما(دوستداران نامجو)احمقید.))شما سعی کرده اید نشان بدهید این ترجمه غیر قابل خواندن است.این خیال کسانی را که به هر دلیل(از جمله تنبلی)نتوانسته اند پروست را به فارسی بخوانند راحت می کند.رولان بارت اسم این کار را می گذارد «نقد نی نی».یعنی همدستی طلبیدن از جمیع خوانندگان تنبل با منتقدی که گمان می کند همینکه بگوید نمی فهمد یا نتوانسته لذت ببرد کافی است. بجای این کار می توانستید در متنی که مسئولیت خودش را بر عهده می گیرد نشان دهید که چرا در جستجوی فارسی متن بدی است و این مستلزم آن بود که از اول تا آخرش را با حوصله و دقت(به فارسی) بخوانید.در آن صورت هم شاید من با شما موافق نبودم اما می توانستم وارد بحث شوم.اما حالا کار به شهادت دادن کشیده است و شما شهادت می دهید و من شهادت می دهم و این وسط خیال عده ای راحت می شود حالا که نویسنده ی چلچراغ نتوانسته بخواند پس من هم حق دارم که نتوانم بخوانم.
    ——–
    در مورد هدایت باید بگویم کارهای خیلی بدتری از بوف کور هم دارد.مثلا حاجی آقا یا مازیار یا پروین دختر ساسان. اما نمی توان بوف کور را از متنش جدا کرد و خواند.بخشی از لذتی که ما از خواندن این کار هدایت می بریم در این است که حس می کنیم دارد زبان فارسی را برای نوشتن داستان های از نوع دیگر اختراع می کند.البته خراب هم می کند.زبان را می گویم.اما هر نویسنده ی خوبی این کار را می کند.این پیش آگاهی خواندن بوف کور را لذت بخش می کند.»مهم» را نمی توان اینچنین ساده از «خوب» جدا کرد.چنین انفکاکی واقعی نیست و دچار اسطوره ی «کیفیت محض» است.چنین کیفیتی بقول سارتر جز نزد منتقدان کتابخانه ای وجود ندارد.یعنی کیفیتی که باعث می شود یک اثر خوب باشد.فارغ از همه ی عوامل موثر اعم از دوره ی تاریخی و اجتماعی و اقتصادی و …الخ.همینکه بوف کور مهم است یعنی خوب است.خودمان را گول نزنیم.ما از هومر و ارویپید و سوفوکل و شکسپیر هم با این پیش اگاهی لذت می بریم.اگرنه چفت و بست دراماتیک هر کدام از آثار اسپیلبرگ از تمام تراژدی های شکسپیر محکم تر است.اما ما همه ی این نکات فنی پیش پا افتاده را ندیده می گیریم و نگاه می کنیم چطور آدم جدید در این تراژدی ها اختراع می شود.مخلصیم.

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    به مکابیز:
    اول ممنونم که با این دقت می‌خوانی و وقت‌می گذاری…چیز نایابی است.
    بله موافقم که وقتی کل قضیه استاتیک است من – و شما – دستمان به هیچ جا بند نیست.یعنی می‌توان با معیارهای رایج یا شناخته شده زیبایی‌شناسی قضیه را توضیح داد. اما در نهایت چون این معیارها خود برگرفته از آثار هستند باز چیزی ثابت نمی‌شود. فیلم کسوف آنتونیونی را موقع کن هو می‌کشند دو دهه بعد همان منتقدان وارد تاپ تن شان می‌کنند. قضیه ترجمه سحابی هم چنین چیزی است.

    اما نقد نی‌نی : و اگر این نوشته نقدی بود سر و ته دار و با اسلوب می‌شود ایراد گرفت ( که البته چیزی که از نقد نی‌نی‌ می‌دانم کمی متفاوت است از چیزی که گفتی ) ولی چنانکه می‌دانی در ریویو نویسی تنها برآیند نتیجه سلایق نویسنده روشن می‌شود و عمدتا استدلالی در کار نیست.

    و در مورد تفکیک مهم از خوب : ببین قضیه وجود نداشتن » کیفیت محض» نباید ما نسبت به کیفیت تقریبی بدگمان کند. ترکیب عوامل تاریخی از قضا بیشتر به کار منتقدان می‌آید تا مخاطبان عادی.گدار را در نظر بگیر: فیلمهایش در تاریخ سینما مهم‌اند. چون سنت شکن ‌اند.چون نوع دیگری از سینما را نشان داد که تا آن موقع چندان تجربه نشده بود. چون فاصله گذاری برشتی را وارد سینما کرد. اما این به آن معنی است که باید امروز از آثار او «لذت» برد.و اگر کسی از فیلمهای گدار لذت نبرد می‌توان او را به کج سلیقگی متهم کرد. به گمانم نه!
    یا مثلاً حاجی‌بابای اصفهانی چون به لحاظ تاریخی فرصت داشته قبل‌تر از «همنوایی شبانه ارکستر چوبها » نوشته شود و قاعدتا تاثیرش هم بیشتر بوده لزوما از کتاب قاسمی بهتر است؟
    می‌خواهم بگویم گاهی تفکیک نکردن «مهم » از » خوب» ممکن است به نگاه وسواسی گذشته‌گرا منجر شود.
    باز ممنون رفیق

    پ ن : تنبل‌ها دنبال بهانه می‌گردند.چه گوشه‌ای از چلچراغ کسی نظرش را بگوید یا نه. ذهن منتقد هم خودش تجربه خواهد کرد و بزودی صاحب ذائقه خواهد شد و در مورد خوب و بد بودن ترجمه این کتاب یا هر کتاب دیگری تصمیم خواهد گرفت.

  • م.ایلنان می‌گوید:

    انگار دیرآمده ام اما می خواهم در باره پروست و ترجمه سحابی یکی دو جمله بگویم.اول اینکه متاعی در جهان بی مشتری نیست یکی این و یکی آن می پسندد.پس آنچنان دعوایی در کار نیست که بعضی از دوستان رگ های گردن به حجت قوی آورده اند.گفتنی نیست که یا ترجمه عین به عین بر متن اصلی استوار است و گاه ترجمه تلاشی برای بازآفرینی متن اصلی در زبانی دیگر است.مثل اغلب ترجمه های شاملو که گلشیری گفت:همه آفرینش بر متن است.ترجمه سحابی به نظر من هم خوب نیست اگر چه دوبار وبا دقت کتاب را خوانده ام و تا مدت ها از جمله کتاب های محبوبم بود.من ترجمه عربی رمان را هم خوانده ام و در مقام مقایسه شک ندارم که ترجمه عربی بهتر از ترجمه فارسی رمان ست.مشکل چیست؟آیا آن طور که بامداد می گوید مشکل این است که ما را به ساده خوانی عادت داده اند؟یا اینکه خود پروست مشکل دارد(که ناشناسی گفته)؟یا بی حوصله ایم که پیمان کشفش کرده؟وسارا چوب را گذاشته و تیغ زبان بالا برده و مثل mekabiz که اعتقاد دارد کاری غیر مسئولانه انجام شده کمی عصبی شده وبالاخره گفته که مرگ برآمریکا!
    از نظر من مشکل به کم تجربگی سحابی در زمان ترجمه برمی گردد.البته کم تجربه برای ترجمه پروست و نه چیز دیگر.سحابی که می خواسته در ترجمه رمان از دسته اول و وفادار به متن باشد نتوانسته برای شخصیت ها زبانی انحصاری خلق کند.در واقع به تقریب بالایی همه شخصیت های رمان کمابیش با یک لحن حرف می زنند در حالی که یکی از مهم ترین توانایی های پروست خلق هزارتویی از شخصیت ها با زبانهایی منحصر به خودشان و معطوف به ذهنشان بوده است.در معدود جاهایی که سحابی توانسته لحنی برای شخصیتی به دست دهد از قضا جایی بوده که تکیه کلام های شخص این اجازه را به مترجم داده و جالب اینکه کمی آنسوتر که همان شخصیت دوباره حرف می زند و از تکیه کلامش استفاده نمی کند سحابی سردرگم شده و به راه خود رفته است.لطفا دقت کنید که رمان یک راوی دارد که اتفاقات حول زبان او می چرخد و بدیهی است که در اغلب موارد زبان شخصیت ها به واسطه ی انتقال راوی مشابه باشد اما اگر قبول کنیم که هر شخصیتی منحصر به فرد است آنوقت پذیرفته ایم که تصویر او در ذهن دیگری(که راوی باشد)هم منحصر به فرد است.برای مثال دقت کنید به آنجایی که راوی از دوخواهر پیرشده حرف می زندکه یکی بااشاره ظریفی که به شراب های اهدایی می کند(یکی شان)،دیگری می خندد.سحابی اینجا زبانی خاص دو پیردختر پدید می آورد اما برای مقایسه دقت کنید به زبان ولحن آلبرتین و کسی مثل سوان که باهمه ی تفاوت هایی که با هم دارند و نقش های متفاوتی در ذهن راوی پدیدآورده اند،اما لحنی مشابه دارند که البته عجیب است؛این شباهت بین دونفری که نقش های یگانه ای در ذهن راوی دارند با لحنی مشابه حرف می زنند.مشکل آنجا جدی می شود که راوی از شخصیت ها مستقیما نقل قول می کند.
    به این رمان از منظر تفاوت های ساختاری زبان های فرانسه و فارسی هم می توان نگاه کرد که این تفاوت درجمله های طولانی چگونه به ترجمه آسیب رسانده است.در یک جمله می توان گفت زبان فارسی(برخلاف فرانسه واسپانیولیو ایتالیایی)توان حمل معنا و توصیف رادر جمله های طولانی ندارد.سحابی(که اجرش با خداباد)نتوانسته در انتقال این جمله های طولانی کیفیت نحوی زبان مقصد را بیدار کند ودر ترجمه(درآن جملات طولانی)برساختاری برگرفته از زبان فرانسه نشسته است.در این باره می توان ساعت ها حرف زد و نوشت تنها بگویم که من هم با خواب بزرگ موافقم اما به همین یک چشم قناعت می کنیم که ما را قانع بار آورده اند که مباد همین ترجمه موجود را از توی بازار جمع کنند به گناه کتاب دومش؛در سایه دوشیزگان شکوفا!
    باقی برای بقا،چه آنها که موافق اند وچه آنها که نیستند.

  • mekabiz می‌گوید:

    برای خواب بزرگ :
    خوب من معتقدم باید مسئولیت نوشته را پذیرفت.شاید مشخص ترین شاخصه نقد نی نی نپذیرفتن این مسئولیت است.با این بهانه که منتقد فلسفه بلد نیست و رمان فلسفی است یا مثلا منتقد دلش نمی خواهد وارد بحث های پیچیده شود و یا الان مجالش نیست و …الخ.در یک نگاه از بالا همه ی اینها ترفندهایی است برای شانه خالی کردن از مسئولیت متن. مسئله ی من این نبوده که چرا شما از ترجمه ی سحابی خوش تان آمده یا نه.اعتراض من به نوع نوشتار شما بود که در قبال یکی از پرزحمت ترین کارهای فرهنگی ادبی که در زبان فارسی انجام شده اینچنین لحن شوخ و شنگ و از زیر نقد در رویی را آن هم برای انتشار در یک نشریه ی عمومی استفاده کرده اید.درباره ی لذت هم راستش حرف زیاد است. اما فرآیند لذت بردن از متن پیچیده تر از این حرف ها است. مثلا یک نفر سینما گر که به تاریخ سینما احاطه دارد احتمالا از همشهری کین لذت بیشتر و عمیق تری خواهد برد .این به آن معنی نیست که یک طرفش لذت است و یک طرفش امور فنی. به نظر من هیچ غایتی برای هیچ متنی جز لذت بردن از آن وجود ندارد.اما اگاهی و پیش زمینه باعث می شود از بعضی چیزها لذت بیشتری ببریم و از بعضی ها نه. مثلا آدمی که هیچ تجربه ی بصری ای در زندگی نداشته از اثار ماتیس لذت نخواهد برد.همچنین تبارشناسی اخلاق نیچه برای کسی که خفقان اخلاق مسیحی را حس نکرده باشد ابدا همراه با لذت رهایی و خنکا نیست.تفکیک لذت از معرفت یکی از اشتباه ترین تفکیک هایی است که در تاریخ رویکرد به متن صورت گرفته(این را هم بارت گفته است البته!)…اما در حاشیه عرض کنم حاجی بابا از نظر من فارغ از همه ی این حرف ها از کار رضا قاسمی بهتر است:)
    —————-
    برای م.ایلنان:
    من عصبانی شدن را انکار نمی کنم.اما اتفاقا اینجا عصبانی نبودم و اشاره ی شما به شعار مرگ بر امریکا برای من غیرقابل فهم است.مگر اینکه خواسته باشید همینطوری صرفا متلکی پرانده باشید که در آن صورت :آیینه ایینه:)
    اما درباره ی تفاوت لحن شخصیت ها اتفاقا روی نکته ی عجیبی انگشت گذاشته اید.تقریبا از بالزاک به بعد نویسنده ها یاد گرفتند که زبان هر شخصیت معرف طبقه و پیشینه فرهنگی اش باشد و زبانهای عجیب و غریب از کولی ها تا فروشندگان دوره گرد و روسپی ها و پا اندازها وارد زبان رمان نویسی شد. پروست اساسا با چنین نگاهی رمانش را ننوشته. یعنی سعی نکرده زبان هر شخص معرف طبقه و پیشینه اش باشد.بلکه در یک سطح عمیق تر سعی کرده که هر کس چیزی نباشد بجز زبانش . و از آنجایی که این یک بلند پردازی خیلی بزرگ است پروست فقط توانسته یک نفر را در این رمان معرفی کند و آن هم راوی است.زبان راوی هم قرار است برخلاف قاعده تبارش را لو ندهد بلکه مساوی با او باشد.از این رو آن گوناگونی لحن را یک یک جور موفقیت تکنیکی برای رمان کلاسیک بود در کار پروست نمی بینیم.این تفاوت لحن ها در خود زبان اصلی هم وجود ندارد چرا که اساسا این رمان قرار بوده یک قیامی باشد بر علیه اینگونه تفاوت گذاشتن ها در لحن. به گمانم هر مترجم و غیر مترجم کتاب خوانی و هر کسی که در یک دوره کلاس های نویسندگی در هر کجای این کره ی خاکی شرکت کرده باشد می تواند بداند که وقتی ادم می خواهد یک داستان معمولی بنویسد بهتر است هر کدام از شخصیت ها به شیوه ی خاص خودشان حرف بزنند.چنین کاری احتیاج به تجربه زیاد ندارد که بگوییم سحابی داشته یا نه.اما وقتی قرار است پروست را ترجمه کنند بحث دیگری است. من یکی خدا را شکر می کنم که سحابی بجای این قبیل قرو قنبیل های شاملو وار ریختن بر روی متن خم شده و سعی کرده مثل یک کارگر خوب کارش را از عهده بر بیاید و از این رو جلوی رخنه ی نادانی هایش به متن را گرفته.
    اما درباره ی قابلیت حمل معنا در جملات بلند.این هم از آن حرف هاست! زبان چیزی نیست جز انکه ساخته می شود.و هر متنی قابلیت هایش را از نو تعریف می کند. احتمالا تا قبل از کانت هم ده ای بودند که می گفتند زبان المانی قابلیت حمل معناهای عمیق فلسفی را ندارد و اثاری از یک سطح بالاتر را باید به لاتین نوشت.حالا اینکه سحابی موفق بوده یا نه یک حرفی است اما اینکه برای زبان مثل مکانیک ها قابلیت تعیین کنیم حرف دیگری است.حرفی که اندکی قانع کننده به نظر میرسد اما به جان خودم معنی ندارد.

  • دن سیفون می‌گوید:

    چه بحثی… درباره اینکه پروست رو فقط دو نفر خوندن که طبعا مخالفم و بدون در نظر گرفتن اینکه ترجمه سحابی بده یا خوبه این ماجرا رو کلک آمهای بی حوصله برای فرار از اعتراف به این رویکرد خودشون می دونم که لزوما هم بد نیست و به نظر من هیچ از ارزش یه مخاطب ادبی نخواهد کاست اگر بگه «این متن من رو نکشید.» حتی شاید بشه گفت یکی از خصوصیات نویسنده راه آمدن با حوصله معمول یک خواننده تیپیک است که البته از جناب پروست که صد سال پیش در مرز و بوم دیگری بنام فرانسه با فرهنگ نوشتاری و طبعا فرض خوانندگان دیگری چنین کتابی نوشته، نمی شه انتظار رعایت کشش متوسط مخاطبان امروزی ایرانی رو داشت. اما درباره ترجمه. من فک می کنم هرکدوم از ما که زبان فرانسه بلد نیست و با متن اصلی سر و کله نزده نمی تونه دقیقا تعیین کنه بسیاری از مغلق گویی های کتاب صرفا مربوط به کار و سبک نویسنده است یا مترجم. تنها چیزی که ما می دونیم اینه که این کتاب در اصل هم چندان متن روانی با استانداردهای امروزی نیست اما چقدرش کاملا برای ما فرانسه ندان ها نامعلومه که بتوانیم به عنوان مقیاسی برای ارزش دهی به کار سحابی از اون استفاده کنیم. اما در مورد یک قسمت ترجمه یعنی آن جنبه که به زبان خودمون مربوط می شه به هر حال می شه هرکدوم نظری بدیم. من بر اساس شواهدی اشکالاتی در ترجمه می بینم که منو نسبت به سحابی کمی بدبین می کنه اما باز هم دلیل محکمی برای قضاوت مستقیم از جنبه دیگر نمی شه. به علاوه که من تنها یه آدم تجربی در زمینه ادبیاتم و برخوردم طبعا تجربی و نادقیق است. اما دلایل من:
    – توضیحات آخر کتاب به نظر من اصلا حرفه ای نیست.
    اولا گاهی دست نویسنده را برای آینده رو می کند یا به قولی ماجرا را اسپویل می کند مثلا در همان جلد اول یا دوم اشاره می کند که اودت دواُدری(سوان) بعدها نامی دیگری خواهد گرفت که آن فامیل فامیل شاعری(فک کنم فورشویل…) است که در همان جای داستان هم هست و تیک و تاکی می زند اما اصلا معلوم نیست قرار است یکی از شوهران آینده جناب اودت باشد.
    جاهایی به تحسین بخشی از متن می پردازد که تنها یک تشبیه ناملموس از چیزی کاملا بومی است که طبعا نباید جذابیت خاصی برای یک ایرانی داشته باشد. مثلا بر فرض نویسنده چندین صفحه صرفا به تفاوتهای سبک معماری بلبک و گرمانت می پردازد که برای من مخاطب ایرانی که هیچ درکی از آن نداریم طبعا باید آری از جذابیت و خسته کننده باشد، اما جناب سحابی لب به تحسینی می گشاید بیا ببین! حقیقتش به نظر من از این مجموعه 7-8 جلدی شاید بتوان 2-3 جلد کاملا مفید برای مخاطب قرن بیست و یکمی ایرانی درآورد که کاملا جذاب و مفید باشد و بسیاری از تشبیهات و مطول گویی های این کتاب نه لزومی دارد نه از نظر زیبایی شناسی جذاب است نه من ایرانی درکی از خرده فرهنگ مورد نظر دارم که نکته بینی نویسنده برایم جالب باشد.
    اما اشکال مهلک دیگر آن است که اسم شخصیت ها و متکانهای داستان طبق روال حرفه ای ترجمه در اول ظهورشان بطور لاتین زیرنویس نشده(در اقلب موارد تا جایی که بیاد دارم) و تکلیف خواننده فارسی که با نثری بدون ارعاب گذاری طرف است، با تلفظ روشن نیست. گَرمانت یا گُرمانت یا گِرمانِت یا…؟
    و نکته ای که مرا بسیار نسبت به ترجمه نگران می کند این است که نثر مطول و مغلق در توضیحات هم تکرار شده! یعنی جایی که واقعا نیازی به این کار نبوده و نمی توان چیزی را به گردن اصل متن انداخت. این یا می تواند نشاندهنده بدنثری مترجم باشد که مصیبت بزرگی است یا جوگیر شدنش(به قول خود جناب پروست اسنوبیسم) که باز هم بسیار برای ترجمه خطرناک است…
    خلاصه با وجود ارج نهادن به جناب پروست برای محروم نکردن دنیای ادبیات از چنین اثر عظیمی و جناب سحابی به دلیل تقبل زحمت چنین ترچمه سنگین و کار عظیمی دلیلی برای ناموس پرستی درباره این کتاب و ترجمه نمی بینم به علاوه به نظرم خواندن این کتاب چندان هم کار شاقی نیست و از پس هر خواننده ای با کمی حوصله و صبوری بر خواهد آمد و آرام آرام با سختی متن(حال محصول نویسده یا مترجم) هماهنگ شده و حتی از همان سختی لذت خواهد برد و بعد از اتمام دلش برای آن نوع نوشته تنگ خواهد شد و درباره مسولیت هم با مکابیز موافقم. مرعوب کردن کسی که این متن را نخوانده به هر حال کار درستی نیست و می تواند عده را بی جهت از ارتباط با این اثر متن ادبی جالب و مهم محروم کند، حتی اگر من این متن را تافته جدابافته ای ندانم که زندگی را به تنهایی می تواند زیر و رو کند در حالی که دیگر رمان ها از این کار عاجزند و با ماجرای کتاب خونه موافق نباشم…

  • peyman می‌گوید:

    salam
    age fekr kardi dar bareye vebloget chizi migam kur khundi…! dahansag kojaii ? man chand bar behet zang zadam … tahvil begir , be yade ghadima … jaye duri nemire be khoda
    !!!!!!!!!!!!!!!! kuft bukhori ,

    age dastam behet berese
    kill u !!! ya kiil u (nemidunam)! bale

  • Alen Z.Ershadi می‌گوید:

    HI there!!!!
    سلام دوستان عزیز و علاقه مند به ادبیات.توجه کنید که گول این آقا طاهر را نخورید.شرط میبندم تا حالا پاشو از ایران بیرون نگذاشته و داره حسابی غلو میکنه، چون خیلی راحت در مورد کتابهای ستبر صحبت می کنه.کار را باید به کاردان سپرد عزیزان من.ضمناً اگر در مورد ترجمه ی هر اثر ممنوعه ای صحبتی یا در خواستی دارید مخصوصاً در مورد ترجمه بصورت جدی با من در تماس باشید.Alen2ai

    My Website is princezed1987@yahoo.com

  • طاهر می‌گوید:

    آخه ارشادی عزیز، مگه حتماً آدم باید پاشو از ایران بیرون بزاره تا مترجم خوبی بشه؟
    دیگه الان شما همة دنیا رو توی شبکه های ماهواره ای میتونی ببینی.
    هیچ غلوی در کار نیست. من یه بخشایی از «بیووولف» رو شروع به ترجمه کردم، اگه دوست داشتی ایمیل بزن تا برات بفرستم اونوقت شاید بتونی بهتر قضاوت کنی.
    «کاردان» کلمة بزرگیه، اما اونائی که می گی کاردان هستند هم کارشون رو از یک جایی شروع کردند مگه نه؟
    پیشنهاد من جنبة شوخی هم داشت، می خواستم ببینم این جماعت چقدر «پاکار» هستند. والّا یک و نیم میلیون تومن برای ترجمة «شب عزای فینیگن ها» خیلی کمه، چون ترجمه ش یکی دوسال شایدهم بیشتر طول خواهد کشید.
    توهم اگه اهل ترجمه ای در تماس باش شاید یه کار بدرد بخور باهم کردیم.

  • طاهر می‌گوید:

    راستی هیچوقت از خودت پرسیدی برای مترجم بودن باید نویسنده خوبی هم باشی یا نه؟ نمی دونم نویسندگیت در چه حده؟ شعر هم سرودی؟ ترجمة آثار ادبی نیاز به قدرت بازآفرینی و توانایی زبانی بالایی داره ها.
    من در این زمینه ها هم ادعاهایی دارم. میتونی به یکی از وبلاگ های جمعی ما مراجعه کنی که چندتا کار کوچیکم اونجا هست: taninabi.blogfa.com

  • مسعود سالاری می‌گوید:

    سلام، بحث های جالبی در اینجا مطرح شده است ولی گویا من کمی دیر آمده ام!
    دوستی نوشته «هنوز هیچ اثری از ژان راسین، بزرگ ترین تراژدی نویس فرانسوی، به فارسی ترجمه نشده». خواستم حضورتان عرض کنم که من در حال ترجمه ی تمام آثار راسین به فارسی هستم.
    شما و همه ی دوستان را به ویژه دعوت می کنم به خواندن شاهکار راسین، یعنی نمایشنامه ی «فدر». بنده مفتخرم که اولین مترجم آن به زبان فارسی هستم و انتشارات فردا که ناشر پر آوازه و تخصصی تئاتر در ایران است آن را در سال 1384 چاپ و توزیع کرده است. به زودی ترجمه ی من از کتاب «آتالی» از همین نویسنده نیز راهی بازار خواهد شد.
    ضمنن به وبلاگ دوزبانه ی «نامه های پارسی» (فرانسه-فارسی) هم سری بزنید، خوشحال خواهم شد.
    پیروز باشید.

  • داود خزایی می‌گوید:

    سلام

    وبگاه جالبی دارید. حسن شهباز شوربختانه درگذشته است اما برای کلاسیکها امیدوارم خدا فرصتی بدهد که به سراغ کلاسیکهای انگلیس بروم و برویم. باری سرآغاز «فردوس از دست رفته» میلتون را ترجمه کرده ام که در وبگاه منتشر شده است
    شاد باشید

این چیست؟

شما در حال خواندن دیدید در نیملاس؟ یا ناکامی‌های کلاسیک ما در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: