جنایت‌های یک آدامس نهیلیست

سپتامبر 23, 2007 § 5 دیدگاه

.. یا چطور زودیاک، مادام‌بواری و روانی به هم ربط دارند؟

مکانی در آفتاب /چلچراغ ۱ .زودیاک مثل آدامس است.نمی‌شود آن را راحت جوید و قورت داد. تازه به شلوار آدم هم می‌چسبد.با نمک و آب سرد هم ردش نمی‌رود.

2.فینچر تنها خودش می‌توانست اسطوره «هفت» را  اینچین ذره ذره نابود کند. عملیات انتحاری فینچر باعث می‌شود بعد درک اثر تازه‌اش مکانیسم‌های هفت بی‌اثر شوند. او که این چند ساله با چند فیلم متوسط و متصنع همه را پاک ناامید کرده بود انتقام خود را از شهرت فیلم هفت گرفت.

3. آرزو می‌کنم خواننده این سطور هم هفت را دیده باشد هم زودیاک را.

4. زودیاک به همان افقی چشم دوخته است که کتاب» قول» فردریش دورنمات.
کسان زیادی عقیده دارند قصه‌های پلیسی مسکن‌هایی برای آرام کردن اذهان پرتشویش انسان دوران جدید‌اند. مسکن‌هایی که به ما می‌گویند: «خیالت راحت باشد. شهر در امن و امان است. قاتل به صحنه جنایت بازمی‌گردد. و پلیس زیرک هر چند به سختی اما سرانجام او را می‌گیرد.»
قصه‌های پلیسی توهم سیر معنا‌داری از زندگی را در ذهن مخاطبانشان می‌آفرینند که شاید وجود خارجی نداشته باشد. این با کمی فراست می‌توان رد نشانه‌ها (بخوانید وقایع زندگی) را گرفت و سرانجام به نتیجه بزرگ (بخوانید رستگاری) دست‌ یافت.
قصه «قول» درباره پلیش دقیق و وظیفه‌شناسی‌ است که با وجود همه تلاش‌ها و نشانه‌ها هیچ ‌وقت دستش به قاتل نمی‌رسد. چون (برخلاف آنچه در داستانهای دیگر می‌گذرد) رشته همه عالم را به دست ندارد. کوچکترین تسلطی بر وقایع درهم و برهم و چه بسا بی‌معنی زندگی ندارد.زیادی به توانایی‌های بشری‌اش امید بسته. آخر قصه خواننده در هاویه‌‌ای گیج و گول رها می‌شود در حالی که شاید چیزهایی‌ در درونش شکسته باشد که به این زودی نفهمد چیست.زودیاک هم یک چنین چیزی‌ست.

5. فیلم هفت درباره یک قاتل زنجیره‌ای ست که برای خودش مرام وسلوکی دارد. اعتقاداتی دارد.قربانیانش را به علت خاصی انتخاب می‌کند. از خودش نشانه‌های مذهبی باقی می‌گذارد.و سر وته قصه در هفت روز فشرده و پر ملاط  هم می‌آید…از نخستین جنایت (نخستین سکانس) نوشته‌ای گذشت هر روز هفته را یادآوری می‌کند.هفت روز پر اتفاق و سرنوشت ساز.زودیاک هم دقیقاً با همین یادآوری گذشت زمان آغاز می‌شود و پیش می‌رود.گذشت زمان اوایل چندساعت به چند ساعت است. بیننده انتظار دارد وقتی هر لحظه اتفاق مهمی ( از آن دست اتفاقاتی که پلیس را یک قدم به قاتل نزدیک می‌کند) بیفتد. اما اتفاقی رخ نمی‌دهد.گذشت زمان به ماه و سال می‌کشد.اساساً این نگره گذشت معنی‌دار زمان به ریشخند گرفته می‌شود. ریشخندی دلهره‌آور که می‌گوید هیچ خوش‌بین نباشید که به صرف گذر زمان/زندگی لزوماً به نتیجه بزرگ/رستگاری نزدیک شوید. هیچ تضمینی وجود ندارد.هیچ تضمینی.

6. قاتل فیلم هفت اعتقادات مذهبی دارد. یا چیزی که مهم است این که اساساً اعتقاداتی دارد.و به همین دلیل آدم می‌کشد.
زودیاک برای انتخاب و کشتن قربانیانش هیچ دلیل مشخصی ندارد.انتخاب زمان ، محل ونوع مرگ آنها هم تصادفی‌ست. از کشف علل قتل‌ها توسط پلیس کارآزموده هفت تا گیجی شخصیت‌هایی که در فیلم زودیاک همه تئوری‌هایشان درباره ربط دادن مقتولین به هم  نقش بر آب می‌شود، فاصله زیادی هست. سینما به ندرت حاضر شده ریسک کند و تماشاگر را (شاید به قیمت تنفر از فیلم) در دلشوره مرگ‌های ناگهانی و بی‌علت آدم‌های بی‌گناه رها کند. اولین تجربه این نگاه به مرگ قطعاً متعلق به هیچکاک است که ناگهان وسط فیلم شخصیت اول فیلم روانی را می‌کشد.
اینجا یکی از استادانمان توضیح می‌داد: » ما معمولاً عادت داریم تصور کنیم که مرگ نقطه نهایی زندگی‌است و زمانی به سراغ آدم می‌آید که همه کارهایش را انجام داده و آماده است تا رخت رحلت بر کند.هر تصوری غیر از این دلشوره آور است. تصور این که مرگ می‌تواند ناگهانی و غیر منتظره باشد.این که ابداً منتظر به اتمام رسیدن کارهای ما نمی‌ماند و لزوماً در نقطه معنی‌داری از زندگی سراغ ما نمی‌آید چیزی نیست که اجازه بدهد ما با خیال راحت زندگی کنیم.
هیچکاک تماشاگرش را با چهره مهیب و حقیقی عجل عاجل آشنا می‌کند.
زودیاک هم همین طور است. ما تماشاگران –نه از دست زودیاک قاتل- که از دست مرگی که ناگهان یقه‌مان را می‌گیرد گریزی نداریم. زودیاک این را هم یادمان می‌آورد و به همین علت جایش با نمک و آب سرد نمی‌رود.

7. یک مقایسه دیگر بین با معنایی دراماتیک روند کشف قاتل فیلم هفت و احمقانه جلوه دادن همان راه در زودیاک.
کسانی که هفت را دیده‌اند می‌دانند پلیس فیلم از روی لیست کسانی که کتابهای خاصی از کتابخانه‌ها گرفته‌اند به آدرس محل سکونت قاتل می‌رسد. جایی در اواخر فیلم این طرح برای کشف قاتل از سوی کارتونیست پیگیر به پلیس داده می‌شود.اما گویی این روش آن قدر الکی و در دنیای واقعی به درد نخور است که پلیس ( و کارگردان ) حتی حاضر نیستند پی‌اش را بگیرند.

8. خب…می‌گویید پس زودیاک فیلمی‌ست درباره قاتلی که هیچ وقت پیدا نشد.این که کار شاقی نیست. سینما پر است از فیلمهایی با پایان باز.تازه خیلی هم کسل کننده است.پایان فیلم زودیاک مبهم نیست. تازه کسل‌کننده نیست. و از قضا نکته فیلم همین است. اگر اینطوری بود که می‌شد مثل یک خوراک بدمزه که آدم می‌جوید یا تف می‌کرد بیرون یا رودل می‌گرفت. اما گفتم که زودیاک مثل آدامس است. نه می‌گذارد قورتش بدهی نه رهایش کنی.

9. لزومی ندارد نمایش کسالت خودش کسل‌کننده باشد.شاید اشتباه فیلمسازانی که می‌خواهند با نمایش تلاش بیهوده مردی که می‌خواهد شمع روشنی را از آب بگذراند تماشاگر را به کنه این رنج برسانند اما به عوض او را کلافه و خسته می‌کنند، همین است.
در مادام بواری فلوبر فصلی هست درباره ملال.جایی‌که اما بواری همراه شوهرش به دهکده رفته و حوصله‌اش از این همه یکنواختی و روزمرگی سر می‌آید. همه کسانی که بخت این را داشته‌اند که رمان را خوب بخوانند می‌دانند در پایان فصل ، خواننده کاملاً احساس کسالت مادام بواری را از این زندگی دهاتی قدیمی درک می‌کند. بی آنکه از خواندن آن ملول شده باشد.
لازم نیست چیزی را که می‌خواهند قورت ندهی بدمزه بسازند. آن چیز می‌تواند آدامس باشد.می‌تواند فصلی از مادام بواری باشد. یا زودیاک باشد.

10. زودیاک پر از جزئیات است. جزئیاتی که آدم را به قلاب می‌اندازد که هر چند بدانی قاتل هیچ وقت دستگیر نمی‌شود اما فیلم ر اتعقیب کنی. با لذت هم تعقیب کنی.چون فینچر آنقدر باهوش است که برای جذابیت و البته تاثیرگذاری این درام نامتعارف کاملاً به قصه‌گویی کلاسیک روی می‌آورد. حتی از آن جلوه‌های محیرالعقول دوربین- که داشتیم کم‌کم جلوه‌های فینچری می‌نامیدیم- خبری نیست… و پایان فیلم که احتمالاً یکی از مهمترین دردسرهای فیلمنامه‌نویسانش بوده : زودیاک هم از طرفی پایان مبهمی دارد ( قاتل هیچ‌وقت دستگیر نمی‌شود) و هم پایانی دراماتیک( کارتونیست کذایی که جایی به همسرش گفته بود تا لحظه زل زدن به چشمان زودیاک دست از پی‌گیری نخواهد کشید، انتهای فیلم به فروشگاه می‌رود و در چشمان  مرد صندوق‌دار- یعنی اصلی‌ترین مظنون پرونده زودیاک-خیره می‌شود)

11. زودیاک مثل همه فیلم‌های خوب چند چیز است توامان.
هم یک فیلم پلیسی جذاب است. هم رودست زدن فینچر است به خودش .هم لانگ‌شات هراسناکی از وضعیت بشر عاجز است….و هم آدامس است.
به شلوار می‌چسبد و کنده نمی‌شود.

§ 5 پاسخ برای جنایت‌های یک آدامس نهیلیست

  • میم میم می‌گوید:

    خواب بزرگ به سلامت باد
    انصافن تعبیر آدامس برای زودیاک خیلی چسبید . دقیقن همان حس لعنتی ست که وقت دیدن فیلم نه میشه راحت جويد و در آخر هم انگار نمیشه قورتش داد.از زودیاک لذت جویدن آدامس زير دندان حالا حالاها مي ماند.

  • سیامک می‌گوید:

    سلام دوست من !…خوبید؟ …تحلیل دلپذیر و مهمتر از آن ارتباطات دوست داشتنی میان سه اثر مجزا تحسین برانگیز بود … شاد باشید و برقرار

  • مهران می‌گوید:

    از هفتان به اینجا رسیدم خیلی جالب بود نوشتت. همیشه پرتوان باشی دوست عزیز.

  • سروش جان , فراموش نکن که زودیاک شخصی حقیقی بود و خیلی از مسایلی که نام بردی به عنوان ضعف ناشی از همین واقعیت و ابهام شخصیت قاتل هست.
    ولی در کل فکر کنم هفت ماندگارتر باشد.

  • بنفشه محمودی می‌گوید:

    مطلب را جاییsave کرده بودم که بخوانم. خوب بود.هیچ به این فکر کردی که چرا آن کارتونیست اصلا پیر نمی شود و همان حالت بچه گانه را حفظ می کند؟ یک نفر جایی نوشته بود چون مثل کودکی مصرانه بر تصمیمش پافشاری می کند.
    آدم قاتا هم می شود قاتل باسواد بشود بد نیست!

این چیست؟

شما در حال خواندن جنایت‌های یک آدامس نهیلیست در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: