متن دفاعیه مرتضا

سپتامبر 3, 2007 § 16 دیدگاه

دفاعیه مرتضی امروز به دستم رسید. داغ داغ است. همین قدر بگویم  که مرتضا کامنت‌های این پست را خواهد دید واگر کسی حرفی حدیثی داشت می‌تواند مستقیم او را خطاب کند.
دوم این که هر چند این نوشته طولانی است اما دلیلی ندیدم چند تکه‌اش کنم.
و برای اون آخری‌ها که تازه رسیده‌اند: متن این لایحه در پاسخ به «در خدمت و خیانت مرتضی » نوشته شده است.

» آقایان و خانم‌های هیات منصفه
در دادگاهی که قاضی ندارد ، حضور متهم که من باشم چندان ضروری نیست اما بدیهی‌ست که به تمام شما عزیزان احترام می‌گذارم و امیدوارم که رای خود را در نهایت روشن‌دلی و روشن‌بینی و  عدالت صادر کنید. شما بزرگترین (پرجمعیت‌ترین) هیات منصفه در جهان (حداقل در ایران) هستید و  من به هیات های منصفه ارادت تمام دارم.
همانطور که می‌دانید و  در پرونده دادگاه ثبت شده است، چندی پیش آقایی به نام سروش روحبخش  مجموعه‌ای از اتفاقات گذشته را شرح داده و پس از یادی مختصر از آنچه روی داده، مرا به انجام  اعمال ننگین متهم کرده و اکنون خواسته است که از اعمالم دفاع کنم.

آقایان ، خانم‌ها
راستش من برخلاف نام برده ( در همان زمان که سر به راه بودند) به هیچ وجه سر‌به‌راه و معقول نبودم. فهرست سه گانه زیر اندکی از سر‌به‌هوایی مرا نشان می‌دهد که البته از جانب خود من تعبیری دیگر دارد.

الف) فهرست ورزشی : از عالم بچگی به بعد، ردیف طولانی بازیهایی‌را می‌توان آورد که در هیچ یک نگنجیدم. شاید اگر همچنان به بازی امحِ شٌیم ادامه‌ می‌دادم، بعدها به تیم ملی کبدی دعوت می‌شدم. حالا در پینگ پنگ و شنا بماند

ب) فهرست تحصیلی : اول اینکه از اول ابتدایی تا سال آخر هنرستان دقیقاً 13 مدرسه و دبیرستان  عوض کردم و در چهار سال متوسطه ( تحصیل در هنرستان‌های فجر و شهدای اهواز ) چهار بار تغیر رشته دادم(با پارتی دایی جان گرامی ) تاسیسات برودتی، حرارتی و بعد ذوب فلز ، بعد الکترونیک و  بعد الکتروتکنیک .گرفتن دیپلم الکتروتکنیک موجب آزاد شدن نفس حبس شده در سینه برخی خویشاوندان نزدیکم شد.اما بعد از پایان دوره متوسطه به کلی از برق و اکلترونیک جدا و به آغوش عمران رفتم.به آغوش سنگ و آجر و آهک.کمی بعد و از میانه تحصیل در دانشکده فنی به حوزه  علمیه آیت ا.. خویی مشهد رفتم تا به ارزوهای دیرینه‌ام جامه عمل بپوشانم. یاد گرفتن ادبیات عرب و  فلسفه اسلامی . اما از شانس خوب ، وارد حوزه دیگری شدم مانند کلام، رجال، فقه و منطق.

ج) فهرست هنری :اگرچه اولین اجرای من به عنوان بازیگر به حدود شش ماهگی‌ام برمی‌گردد که در تعزیه‌ای ، ونگ‌ونگ کنان در گهواره ناجوری ، نقش حضرت علی اصغر را بازی کردم اما بین اجرای اول و دومم ده‌ یازده سال فاصله افتاد و من در یازده سالگی همراه گروه آناهیتا در نقش نوجوان دیوانه‌ای ، اجراهای پر شور سال 58 را در اهواز و شوشتر ودزفول و بهبهان و امیدیه تجربه کردم.

در عالم هنر آرزوی کام‌نیافته‌ای دارم که موسیقی ست.من دوبار دو سبلی جانانه از برادر بزرگم ( که خدا رحمتش کند) نوش ‌جان کردم. سیلی اول زمانی بود که در تابستان بعد از سوم راهنمایی به کلاس‌های آموزش موسیقی ارشاد اهواز می‌رفتم و خانواده‌ام فهمیدو برادر بزرگ را واداشت تا با یک سیلی سر و ته کلاس را هم آورد که آورد. آن خدا بیامرز سیلی را با دست راستش کوبید.سیلی دوم  زمانی کوبیده شد که خانواده دریافت شب‌ها ، نیمه شب‌ها وقتی دزدانه به پشت‌بام می‌روم ، بت‌تراشی ( شما بخوانید مجسمه‌سازی ) می‌کنم.سیلی دوم محکم‌تر بود اما نتوانست سد راه یاد گرفتن مجسمه‌سازی شود.سیلی دوم هم با دست راست کوبیده شد.

نکته جالب: وقتی در روز نیروی هوایی، نوزده بهمن ماه 71 ، برادر بزرگم همراه 131 نفر دیگر ، در هواپیمایی که از تهران به مشهد پرواز می‌کرد، به دلیل تصادف با یک هواپیمای جنگنده سقوط کرد و تکه‌تکه شد و سوخت، برای پیدا کردن تکه‌های پیکر او تلاش زیادی کردیم.در نهایت آنچه از جسم او  به دست آمد ، دست راست او بود که مطمئن بودیم ، دست خود اوست. وگرنه دست و پای و سر و  بدن سوخته و سیاه شده زیاد بود ( بعضی‌ها با حرارت مشغول جفت کردن اجساد عزیزانشان بودند و  من در بهت و حیرت ، شاهد درگیری‌ها که این پای پسر ماست یا این سر مادر ماست) الان زیر سنگ قبری که توی حرم امام‌ رضا قرار دارد، فقط استخواه از آرنج به پایین دست راستی‌ ست که دو سیلی محکم کوبانده است.

بعدها در زمان تحصیل در دانشگاه یک بار دیگر به فکر موسیقی افتادم اما فایده‌ای نداشت.انگار سیلی جانانه کار خودش را کرده بود. موسیقی را کناز گذاشتم و در مقام شنونده باقی ماند. از نگاه من این در و آن در زدن کنایتی از پاسوختگی سگ است و من همچنان سگ پا سوخته بودم تا اینکه کلمه را کشف کردم. کشف نوشتن و کشف ادبیات. داستان و رمان.

خانم‌ها، آقایان
آدمی که به اتکای غریزه و هوش خود چیزهایی یاد می‌گیرد، اغلب کج یاد می‌گیرد و خیال می کند  درست و حسابی یاد گرفته. من مصداق این موضوع بودم. برای همین نمی‌خواستم در نوشتن هم  کج شوم. بنابراین دنبال معلم می‌گشتم و از قضا در یافتم که نوشتن نیاز به معلمی به نام خواند ندارد. خواندن و خواندن و خواندن و بعد نوشتن و پاره کردن و نوشتن و پاره کردن. تا اینکه نوشته‌ای را  نتوان پاره کرد. آن نوشته ، اولین اثری ست که نویسنده می‌تواند زیر آن امضا بگذارد.
مدتها فکر کردم که چه باید کرد؟ سرانجام آبی بر آتش ریختم و از برزخ بیرون آمدم. سیم تلفن را کشیدم ، مقداری نان وسیگار و تخم‌مرغ و پنیر ذخیره کردم و چون آن روزها همسر اولم در نیشابور معلمی می‌کرد، در تنهایی پیش آمده ، چراغها را روشن ‌نمی‌کردم تا دوستان ( که صد البته همواره به من لطف داشتند) با دیدن چراغ‌های خاموش زیادتر از حد در نزنند.
با تاسف باید اقرار کنم بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌ام ( بعد از ازدواج شتابزده) در همین تنهایی‌ها اتفاق افتاد.

آشنا شدن با کسی( که هرگز او را نمی‌بخشم) موجب تجلی عالم ماورا بر من شد. اول لذت‌بخش بود اما بعدها به شکنجه دردناکی مبدل شد که کم‌کم داشت چهره‌ام را حتی دگرگون می‌کرد.
مجید شمسی‌پور باید به خاطر داشته باشد. شبی را که زیر نور چراغ مطالعه شطرنج می‌زدیم که ناگهان خانه‌کوچک ته آن کوچه آشتی کنان ،سنگ ‌باران شد.سنگ که چه عرض کنم از ورق یک میلی‌متری با ابعاد یک در دو متر گرفته تا گلدانهای کوچگ و بزرگ و در نهایت کاسه چینی توالت که وقتی پخش حیاط شد نفس در سینه مجید یخ زد. جالب اینکه مرغ‌ها حتی بیدار هم نشدند. من هنوز چهره بهت‌زده مجید را وقتی از توی حیاط میدیدم که پشت پنجره اتاق ایستاده و با دست می‌پرسد چه خبر شده به خوبی به یاد دارم.

اعضای محترم هیات منصفه
لطفاً اقرار صادقانه مرا مورد دقت نظر قرار دهید که کسی در چنین شرایطی ، اساساً آیا می‌تواند آرامش و قرار داشته باشد؟ اینها به کنار وقتی اشتباه بزرگی در انتخاب همسر مرتکب شده و همسر  هر چیز کوچک را چماق می‌کند و بر فرق سر می‌کوبد، چگونه می‌توان لبخند مردم‌دارانه را بر پهنای  گونه حفظ کرد؟
آن آقای کمیته‌ای که دو جوان دانشجو را که قرار است برای آخرین باز یکدیگر را ببینند تا کتاب ها رو نوارها را به صاحب اصلی برگردانند، دستگیر و مثل مجرم‌ها با خشونت و شدت سوار ماشین پاترول می‌کند و شب توی دخمه پاسگاه میدان اعدام نگه‌می‌دارد و صبح فردا به دادگاه می‌فرستد و پرونده  تشکیل می‌شود، با خود چه فکر می‌کرده و یا اگر بفهمد ازدواجی که بعد از تشکیل پرونده انجام شد  خیلی زود به جدایی کشیده شد، چه فکر می‌کند؟
داستان ازدواج اولم گفتنی و برای دیگران شنیدنی و اموزنده است و بگذریم.
از عوالم متافیزیک بازگشتم اما تجربه جهان‌های دیگر مانند یک دمل چرکین با من ماند.آنهم نه در جایی که برای همه قابل رویت باشد. مثلاً  زیر بغل که تنها خودم می‌دانم با دردی که از فشار بازو و  پهلو احساس می‌کنم، گه‌گاه.

خانم‌ها و آقایان هیات منصفه
انصاف بدهید که انیهمه این در و آن در زدن نشانه بی‌قراری بود نه نشانه دیگر. نه نشانه ‌هیچ چیز دیگر.من درست سگ پا سوخته شده بودم و بر این همه بی‌قراری دو چیز آتش می ریخت ، اول ازدواج اشتباه و دوم تجربه عوالم دیگر.همان‌که بعضی به راستی و خیلی به نیرنگ و به خاطر  بی‌سوادی ملت با آن امرام معاش می‌کنند و خلاصه همان که خیلی با شور و شوق چشم‌های  گشاد شده از فرط کنجکاوی به آدم خیره می‌شوند که بگو…بگو …بگو
تجربه ازدواج تلخ و تجربه متافیزیک مرا که ذاتاً آدم خوش برخوردی بودم ، در لاک تنهایی فرو برد و اگر  نبود بهشت خواند و نوشتن، در دوزخ دگانه‌ای که گرفتار امده بودم، بارها و بارها کباب می‌شدم و  خوراک لاشخورهایی که فقط گوشت کبابی دوست دارند.

باید همین‌ جا اقرار کنم که رفتن به حوزه ، ان هم پس از رهایی از عمران و همه متعلقات به آن ، تلاش برای زنده نگه‌داشن یک آرزوی قدیمی بود.آرزوی یا دگرفتن ادبیات عرب و فلسفه اسلامی .گو اینکه بیش از اینها درگیر علوم دیگر از قبیل کلام و به همین واسطه رجال و فقه و منطق شدم اما  تجربه حوزه با ذهنی ریاضی‌زده ، چندان تجربه خوشایندی نبود . نه برای من و نه برای اساتید حوزه و  حتی هم  حجره‌ای‌هایم که وقتی از برهان نظم حرف می‌زدند، استدلالشان در ذهنم سست و ضعیف  می‌آمد و اگر چیزی می‌گفتم ، حتی در اوج صداقت ، حمل بر ریا و خودنمایی‌ می‌شد( درست مثل  همین دفاعیه که ممکن است تعبیری واژگونه شود)
به هیچ وجه خجالت نمی‌کشم که بگویم در آن روزها به شدن سر درگم و منگ بودم. ساعت‌ها در تاریکی امده پس از غروب به نقطه‌ای خیره می‌شدم و هزارها فکر و ایده از ذهنم می‌گذشت. من بین  مشتی مفهوم گیر  کرده بودم و تجربه دوگانه‌تلخ قوزی یا قوزهایی بر قوزهای دیگر بود. خلاصه این‌که دنیا کبود و خانه سیاه بود. » همه شب زن هر جایی به سراغم می‌آمد» و این تنها لحظه‌ باشکوه و حیرت‌آور ان زندگی سردرگم بود، البته تا آخر شعر . با خودم فکر کردم به ! نکند من هم مثل نیما … اوه‌، اوه …

اعضای محترم هیات منصفه
همین آقا ، یعنی سروش روحبخش ایرادی برای اولین باز با یکی از هم‌دوره‌ای‌های دانشکده به خانه من آمد. در حالی که زیر بغلش پوشه‌‌ای از کاریکاتورهای رنگ‌آمیزی شده با سایه چشم ( ابزار مهم  آرایش خانم‌ها ) بود و اصلاً نمی‌دانست که من هم زیر بغلم چیزی دارم. حالا قبول که نمی‌توانستم با  افتخار ، همان‌طور که او کاریکاتورهایش را نشان می‌داد، من‌هم آنچه زیر بغل داشتم را نشان دهم.
صحبت‌های من با آن اقای محترمی که پیش از آشنا شدن با سروش گل می‌کرد اغلب درباره ولایت فقیه بود و ما سعی می‌کردیم از جنبه‌های مختلف ولایت فقیه را مورد نقد و نظر قرار دهیم. از مقبوله عمربن حنظله و روایاتی از امام زمان تا سلسله مقالات آیت ا.. منتظری در کیهان.آن آقای محترم که مهندس عمران شده بود بعدها دیگر به صرافت هیچ مفهومی نیفتاد که سرو کله زدن با پیمان‌کار  و کارگر و کارفرما برای او بس بود. اگر چه او عکاسی می‌کرد اما وقتی چربی‌های دور کمر و شکمش از او مرد جا افتاده‌ای ساخت ، از هنر ( حتی سایه کمرنگ عکس گرفتن‌های تفننی و نه هنری ) فاصله گرفت.
جلسات اولیه ملاقت با آقایان که یکی دیگری بود و دیگری هیچکس نبود، به بحث درباره کاریکاتورهای همین آقای محترم می‌گذشت . او در کشیدن پنجه دست ضعیف بود و همیشه آستین لباس را گل و  گشاد و بلند می‌کشید تا فقط نوک انگشتان دیده و کشیده شود.


اما محتوا ، به قول دوستان طلبه ، محل جدل بود و می‌شد درباره آنها بحث کرد. من به این آقا گفتم برای جوانی ( یا شاید نوجوانی ) در سن و سال تو ، این مفاهیم کمی عجیب و گیج‌کننده است. اگر  حالا آقای سروش روحبخش اقرار نکندکه من بدون نیت قبلی ناگهان به معلم مفاهیم هنر ( در حد  اندکی که برخوردار بودم) تبدیل شوم و او ناگهان به شاگردی علاقه‌مند و شتاق، یک جای کارش ایراد  دارد. توجه بفرمایید که نام ‌خانوادگی این آقا در واقع «روحبخش ایرادی» است و به همین دلیل این  آقای محترم نمی‌تواند ایرادش را ( به هر دلیل ) به من بچسباند.

خانم‌ها و آقایان محترم
باور کنید اقای سروش روحبخش خودش یک چیزیش می‌شدو حتم دارم که در عبور از حزب دم به دم زمان بالاخره اتفاقاتی در او می‌افتد.مشکل اینجاست که من یک پیش‌بینی کردم و این پیش‌بینی اگرچه بعد به حقیقت پیوست اما بعد از یک سال یا دوسال آشنایی بود وگرنه پیغمبر که نبودم که همان لحظه اول چنین پیش‌بینی داشته باشم.
من وکیل ندارم ، شاید یک وکیل زبردست می‌توانست بهتر موضوع را تحلیل کند. مساله پیش‌بینی من نیست یا اعتقاد من چنین است ، مساله واقعاً در ذات موقعیتی نهفته است که من تنها پیش‌بینی کردم و ای کاش نمی‌کردم. من به آقای سروش روحبخش گفتم: تو به زودی خواهی فهمید  که کاریکاتور ظرف مناسبی برای ایده‌ها و احساساتت نیست و بلاخره حتی اگر هنرهای دیگر را تجربه کنی به نوشتن خواهی رسید و آن لحظه‌ای که اولین مطلبت را نوشتی و پایش امضا گذاشتی ( به این معنی که پیش از آن ده‌ها و شاید صفحه سیاه کرده‌ای تا به این اولین صفحه غیر قابل پاره کرده رسیده‌ای ) گام در وادی آتش گذاشتهآ ی که جز سرگردانی و حیرت روزافزون نصیبی نخواهی برد.
چشم‌های گشاد شده آقای روحبخش را هنوز به یاد دارم و گویی به کسی که در حال وداع با  عزیزی‌ست گفته باشم که بعد از این خداحافظی هرگز آن عزیز را نخواهی دید. نیمی تردید ونیمی  وهم، نیمی شوق و نیمی ترس ، نیمی قبول و نیمی رد، آقای سروش روحبخش آن زمان نمی‌دانست وادی آتش چه جور جایی‌ست.برایش لیوانی آب آوردم ، عضلات منقبض شده گردن و  کتف‌هایش را مالش دادم و خاک زیر دماغش گرفتم و وقتی هنوز حیرت‌زده بود، استکانی چای برایش  آوردم و سرانجام مجبور شدم مشتی آب به صورتش بپاشم.دیگر حرف‌هایمان حول همین محور  می‌چرخید، آگاهی ، جهل ، ناخودآگاه جمعی و آتشی که سیزیف از آسمان دزدید، از خدایان و به  زمینیان هدیه کرد. عذابی که خدایان بر او مقدر کردند، تخته کوههای قفقاز و زنجیر و عقابی که  جگرش را هر غروب می‌دردو می‌خورد و جگری که مدام در حال رویش است.

من اینجا به حروف درشت می‌نویسم ( متناظر با صدی بلند می‌گویم) که او از یکی از نقاشی‌خط‌هایم  خوشش آمده بود. شعر آن تابلو این قطعه از سپانلو بود:

در این خیابان
در نیمروز ناواقع
قیافه‌هایی تکرار می‌شود
که در تناسخشان بازگفتِ بی‌معناست
و در تواردشان بار لعنت دیدار
عزیز من چه گریز در آبگینه حصار ؟

زمان آرام آرام در حال گذر بود. من اندک اندک در تلاش برای بیرون آمدن از مرداب زندگی خانوادگی که بعدها جلوی چشم همین آقا تمام شد. او دانشگاه قبول شد و بعد از خداحافظی به تهران رفت و  من مشهد ماندم. قبل از اینکه از مشهد برود ، شاهد نزدیک شرایط کاری‌ام بود. او می‌دید که من  به جرم تحصیل در رشته عمران ، در مقایسه با دیگر گرافیست‌ها به راحتی نادیده گرفته می‌شوم. واز  راه قلم به دشواری می‌توانستم دو پول سیاه در بیاورم.
قبول شدن او در دانشکده صدا و سیما موجب خوشحالی من شد که خد ارا شکر که عاقبت به خیر  شدو می‌تواند در تلویزیون ( اگر چه دشوار ) به خلاقیتش مجال بروز و تعالی بدهد. در گرماگرم گذر  ایام روزی نوشته‌هایش را برای من و همسرم محبوبه خواند. من و محبوبه به هم نگاه کردیم و در  سکوت یکدیگر را تایید کردیم که چیزی در نوشته‌هایش هست که گریبانش را رها نخواهد کرد وهمه  دیدیم که نکرد.
بعد از ظهری بود و پارک لاله و ان تریای به‌یاد ماندنی و فیلم ای برادر تو کجایی؟ برادران کوئن.


بعدها من برای پایان دادن به زندگی دردناک خانوادگی چندبار به تهران آمدم و هر بار که می‌آمدم  ایشان را می‌دیدم.گاهی دیدارمان پرشورتر می‌شد که جای مناسبی برای نشستن و حرف زدن مهیا بود. مثلاً  خانه خواهر همسر آینده‌ام. حتی یکبار به او شیره خرما دادم که از اهواز آورده بودم و گفتن  با آن هم  اتاقی‌‌هایت جای مربا با کره ، صبح یا شب بخورید. در حالی که من گمام می‌کردم آن  شیشه متوسط شیره خرما برای ده روزه صبحانه سه نفر کافی باشد، دفعه بعد که او را دیدم گفت  دو روز بیشتر دوام نیاورد.

از آوردن این نکته‌ها نمی‌خواهم نتیجه‌گیری دیگری بکنم یا هیات منصفه را به موضوع انحرافی بکشانم. خوشبختانه اعضای هیات منصفه از آن مایه درایت برخوردار هستند که درک کنند وقتی در  سالهای آخر دانشکده به واسطه همین نوشتن کذایی پول درمی‌آورد، اتفاق هولناکی افتاده است. آن روزنامه‌نگاری نابهنگام با به او کمک می‌کند که خیلی سریع سر وسامان بگیرد و مثل من مجبور  نباشد کارهای مختلف  از ناشران مختلف قبول کند و یا اینکه شهد دروغین درآمد روزنامه‌نگاری ،دانشجوی سال آخر را از شوق رشته تحصیلی‌اش تهی می‌کند. او که ناگهان وسط معرکه افتاده  است اگر نتواند به سرعت خود را به دانش مورد نیاز مسلح کند، چشم‌تنگی، دست‌تنگی، بخل و  هزاران صفت زشت دیگر بازار کار (حتی در محیط‌های فرهنگی )  او را ذوب خواهد کرد که هر بازاری  مکانیسم خاص خود را دارد و هیچ سردبیری محض رضای خدا موش نمی‌گیرد» اگر گربه باشد»
او می‌بایست وجودش را دو پاره می‌کرد. یک بخش از وجودش را اختصاص می‌داد به پریشانی‌ها و  اضطراب‌ها و دلتنگی‌ها و از این بخش هیچ چیز به محیط کار نشان نمی‌داد و بخش دیگر که باید با  محیط کار و مکانیسم مسلط بر محیط کار همساز  و همگرا می‌شد. او می‌بایست آنچنان وزنی داشته باشد که سردبیر بفهمد در صورت کنار گذاشتن صفحات او ، تعدادی از خواننده‌هایش را از  دست خواهد داد.

آقایان ، خانم‌ها
جرم من این است که روزی به آقای روحبخش گفتن: تصور کن که نیمه شب است و باران نم‌نم  سردی هم می‌بارد. تو کسی را دوست داری ، عاشق هستی و در آن نیمه شب سرد و بارانی دلت هوای او را کرده است. چشم‌هایت را ببند ، تا با گام گذاشتن در وادی آتش می‌توانی حتی در نیمه  شب بارانی و سرد زمستانی ، معشوقت را آز آنسوی جهان ، به اتاقت بیاوری.آوردنی که هیچ کس  مزاحمتی برایت فراهم نخواهد کرد. او گفت : حتی مثلاً توی خوابگاه ؟ من با اطمینان گفتم : هر کجا که دلت بخواهد چون آنجا هیچ کس  به جز تو  ومعشوقت حضور ندارد.
باور کنیدکه گفتم : آقای روحبخش اگر چه گام گذاشتن در وادی آتش به معنی رنج مدام است اما در همین رنج و درد مدام لحظاتی مدام یافت می‌شود که فرط کمیابی ارزش آن لحظات را بسیار بیشتر از دیگران می‌فهمی . وقتی این حرفها را می‌زدم ، آقای روحبخش ، روحش پر کشیده بود و انگار  جایی دور رفته بود و داشت امتحان می‌کرد ببیند درست می‌گویم یا نه.

باید مشکل آقای روحبخش از همین جا شروع شده باشد. او وارد جهان پر هول و هراس خیال شده و  یکی درمیان یا دوتا درمیان و یا بی‌هیچ ترتیبی کابوس می‌بیندو رها می‌شود. کابوس‌های اجتماعی،سیاسی ، فرهنگی و هر چه و هر چه.مثلاً ما با نفت بشکه‌ای 25 دلار ، سالیانه 5 میلیارد دلار درآمد  مازاد داشتیم ( در زمان آقای خاتمی ) که به صندوق ذخیره ارزی می‌رفت و چرا حالا با نفت بشکه‌ای  60 دلار وضع جامعه اینچنین درهم ریخته شده است. یا کابوس هولناک‌تر که کتابی برای چاپ دهم  مجوز نمی‌گیرد و هیچکس پاسخگوی نه بار چاپ و انتشار همان کتاب که از قضا یک‌بارش در همین  امسال بوده ، نیست.
خلاصه از این کابوس‌ها اما آقای روحبخش نمی‌تواند منکر لحظات نابی شود که دیگران از درک آن عاجز هستند. درک عجیب لحظه‌ای که براد پیت نمی‌داند در نقش پلیس کوین اسپیسی را دستگیر کند یا در نقش شوهر همسری کشته شده ، قاتل را بکشد. وقتی دیوید فینچر با آن چهره عجیب  بازی می‌کند( چهره براد پیت) آقای روحبخش لذت منحصر به فردی را تجربه می‌کند که از یمن گام گذاشتن به وادی آتش است.

اعضای محترم هیات منصفه

دلم می‌خواهد عادلانه و با در نظر گرفتن همه جنبه‌های رای خود را صادر کنید.
آیا من عمل ننگینی مرتکب شده‌آم که ترغیب کننده آقای روحبخش به سریع‌تر رفتن به کام آتش هنر  بوده‌ام یا بدون من هم این اتفاق می‌افتاد و من تنها نقش یک بدشانس را به عهده داشته‌ام؟
در محضر دادگاه به خاطر سوگندی که به گونه‌ای پیشینی بر این اقرار نامه یا دفاعیه معطوف است ،  در کمال صحت و سلامت عقلی وجسمی می‌گویم که بله، گاهی من از افتادن یک اتفاق درونی ( در   درون آقای روحبخش ) جلوگیری کرده‌ام و متناظر آن موجب افتادن یک اتفاق دیگر در وجود او بوده‌ام.
آخر می‌دانید وقتی برای اولین بار به سراغ من آمد نوجوانی پرشور و سودازده بود من که سن و   سالی داشتم بر او تاثیر گذاشتم. او البته بخش زیادی از آن تاثیر را خنثی کرد اما من گاهی تکه‌های  فکر او را جابجا کرده‌ام. فراموش شود که اگر توانسته باشم یک نفر ر ابه وادی آتش بکشانم که در   نهایت با سوختن او یک تکه به بنای عظیم ( و البته نا‌متوازن) فرهنگ وزبان فارسی گذاشته شود،  خودم را گناهکار نمی‌دانم که در برابر بنای عظیم فرهنگ وهنر و زبان فارسی ، سوختن یک نفر که  سهل است ، سوختن صدها نفر هم به راحتی توجیه پذیر است. باری خلاصه کنم که بنا به اینکه من   ایشان را در شرایط خاص دیده‌ام و واکنش‌های ایشان را در شرایط خاص سنجیده‌ام ، اطمینان دارم   که در وادی آتش است.شاهدهای من:

1. لذت سرگردانی براد پیت
2. لذت لحظه‌ انتهایی فیلم بدنام هیچکاک
3.لذت نشستن و گپ زدن در بوفه اتوبوس تهران به مشهد.
4. لذت خندیدن در زیرزمین خانه من در خیابان امیرکبیر مشهد ( زمانی که پنهانی زندگی می‌کردم)
5.میل لذت‌بخش او به نقد و تحلیل کاریکاتورهای کینو
6. لذت بی‌دلیل ( به خاطر عدم تسلط کافی به زبان انگلیسی ) از لحظات تلخ انتهای فیلم رقصنده در
تاریکی
7. لذت فهمیدن عبث بودن شعرها و داستان‌های یکی از هم ‌خوابگاهی‌ها که می‌خواست کتابی
چاپ کند.
8.لذت خوردن شیره خرما
9.لذت اقرار به اشتباهی که یک ماه و نیم طول کشید و ایشان همسر مرا با فرد دیگری اشتباه گرفته
بود.
10. لذت اطمینان داشتن از اینکه خانواده‌‌اش نمی‌فهمند  چرا باید در ازدواج او را یاری کنند
11. لذت اعتماد به نفس در ازدواج و تسلط بر خویشتن در غیبت معنوی خانواده
12. لذت رخوتناک مقاومت در برابر فراموش‌کردن اشتباهات برخی از نزدیکانش
13. لذت دلتنگی برای روزهای کودکی و نیم‌رویی که توی ترمینال سبزوار خوردیم و از بی‌پولی یک
پرس گرفتیم و نمی‌دانیم کجایمان رفت.

این فهرست را روی عدد سیزده نگه می‌دارم اگر چه می‌توان این فهرست را به صدها و هزارها نزدیک
کرد. شاید کساین بگویند : همه قادرند لذت‌هایی این‌چنینی داشته باشند .پاسخ من این خواهد بود که آری ممکن است اما ایجا صحبت از درصد خلوص احساس است.دیگران نمی‌تواند درک خالصی از این شرایط یا مشابه آن داشته باشند. همچنان که در اندوه‌ها ، درک دیگران چندان خالص نیست به این دلیل که اندوه‌ها بر انها به سرعت عبور می‌کند و ردی به جا نمی گذارد مگر کسانی که مثل آقای روحبخش در وادی آتش باشند.

خانم‌ها ، آقایان ، اعضای بی‌شمار هیات منصفه
از اینکه حوصله کردید و به دفاعیات این‌جانب نگاه کردید(!) از شما تشکر می‌کنم.
تنها سئوال من این است: آیا من ، مرتضا، در برابر آقای روحبخش مرتکب عمل ننگینی شده‌ام؟یا به خاطر روغن‌کاری و تر وتمیز کردن پیچ و مهره‌ای که از پیش در ذهن ایشان وجود داشته است( و من هرگز نمی‌توانم آن پیچ و مهره را در ذهن کسی بوجود بیاورم) و باعث آسان شدن بعضی اتفاق‌ها  شده است، آیا شایسته تقدیر هستم؟
من تنها کاریکاتورهای او را نگاه کردم، درباره آنها حرف زدم ، چند داستان برای او خواندم، او چند  تابلوی نقاشی‌خط از من دید و نمی‌دانم نمایش یک نفره «عیناً مجسمه» را دید یا نه اما گذشته از  اینها درباره «چیز» هایی‌ هم حرف زدم. اکنون چند درصد از پریشانی آقای روحبخش به من برمی‌گردد و آیا هیچ انصافی در هیات منصفه‌‌ای به این بزرگی هست؟»  »

با احترام
مرتضا خبازیان‌زاده
تابستان 86

§ 16 پاسخ برای متن دفاعیه مرتضا

  • مریم می‌گوید:

    سلام زیباست به کلبهی ما هم سر بزن اگه مایلی تبادل لینک کنیم
    بدرود

  • وحید می‌گوید:

    دنیای کوچکی‌ست. مشتری خواب بزرگ باشی و مرتضی را بیابی! چون خودش اینجا رو می‌خونه بهش می‌گم نمی‌دونم منو یادت هست یا نه! اما من هم تو همون دوران تو شرایط مخصوصی بودم که نتونستم زیاد باهات ارتباط برقرار کنم. تنها یادگاری من دستخطت بود برای پشت عکس مزار پدرم "و شیرآهنکوه‌مردی ازین‌گونه عاشق میدان خونین سرنوشت به پاشنه‌ی آشیل درنوشت…" که مردانی که در گورهای تازه نه "دندان طلای مردگان" که قاب عکسشان را می‌جستند، بردند! هرجا هستی "دمت گرم و سرت خوش باد" و عیشت مدام!

  • مرتضا خبازيان زاده می‌گوید:

    سروش بي انصاف
    بايد در مقام شاكي باقي بماني
    نه اينكه با غلط هاي تايپي زياد روي هئات منصفه اثر بگذاري
    با احترام

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    به مرتضی : آخر کجای دنیا شاکی می آید منشی متهم می شود.آنهم 7 صفحه ریز دستویسش را؟!

  • پویان می‌گوید:

    من که هیچی نمی فهمم. این بیشتر شبیه مکالمه دو دوست با همدیگست.
    در هر صورت چون باید رای بدم . رای به عفو میدم. تا شاید یکی هم روزی پیدا بشه
    ما رو ببخشه!

  • بنفشه محمودی می‌گوید:

    آقا مرتضا
    شما هم مثل تمام کسانی که بر ذهن و روح و زندگی دیگران تاثیر می گذارند هم گناهکارید و هم بی گناه. گناهکار از آن جهت که به آینده زندگی آن آدم ها فکر نکرده اید و بی گناه از آن رو که آن آدم ها اگر خودشان نمی خواستند جذب شما نمی شدند تا اندیشه های شما بر آنها تاثیری عمیق بر جای بگذارد.
    در زندگی همه ما آدم های زیادی حضور داشته اند اما شاید به تعداد انگشت های یک دست باشند کسانی که ردپای عمیقی بر روان ما به جا می گذارند و شما بر روان روح بزرگ چنین ردی را به جا گذاشته اید.
    به عنوان یکی از اعضای این هیات منصفه بی شمار, شما سروش روح بخش را به یک اندازه محکوم و تبرئه می کنم. هرچند من قاضی نیستم که تبرئه کنم یا نکنم! قاضی اصلی جای دیگری است!

  • بنفشه محمودی می‌گوید:

    به شخص خواب بزرگ:
    می بینم که غلط های تایپی را هم به دستخط زیبایتان اضافه کرده اید! گل بود, به سبزه نیز آراسته شد!

  • مرتضاخبازيان زاده می‌گوید:

    سركارخانم بنفشه محمودي هيچ كس نمي تواند روي كس ديگر تاثيري صددرصد بگذارد وگرنه اينهمه شاهد طلاق هاي پي درپي نبوديم آخر براي نجات زندگي هم كه شده يكي از ديگري تاثير مي گرفت . ضمن اينكه الان يه ده پانزده سال از آن ماجراها گذشته است.
    سروش بي انصاف سه چهار سال تايپ كردي و به جايي بر نخورد حالا كه دو سه صفحه تايپ كرده اي منت مي گذاري؟ بابا اي ول .

  • حامد می‌گوید:

    1- قابل توجه تمامی اعضای محترم هيأت منصفه:
    با توجه به شناخت مختصری که اینجانب از متهم فوق دارم لازم است
    تا خاطرنشان کنم که ایشان یک هنرمند توانا در تمامی زمینه ها بخصوص بازیگری می باشند و نباید به دید یک حقه باز يا جنایتکار و … به وی نگریست .
    بلکه نامبرده بسیار خطرناکتر است !
    همین هنر بازیگری و سخنوری ایشان بود که بنده و سروش عزیز و صدها مظلوم دیگر را فریب داد !
    2- قابل توجه آقا مرتضا:
    آری شاید حق با تو باشد. چربیهای دور شکمم – که از آخرین دیدارمان شاید دو برابر هم شده – مرا از صرافت عکاسی و سینما و اصلا هنر انداخت . البته این یک قاعده نیست . چنانکه برای آدمی چون هیچکاک مصداق نداشت! اما انصاف داشته باش. تحمل دائمی ده کیلو چربی ساده تر از تحمل سنگینی آن سیلی نیست که ذوق موسیقیایی جنابعالی را کور کرد.
    3- برای سروش عزیز:
    هنوز تابلواش بر سینه دیوار اتاقم آویزان است . اما تابش آفتاب بر آن در طی این سالیان رنگهایش را از خاطرم برده است. و من عاشق آفتاب هستم. عاشق نورم. آن قدیمها نور را فقط بر پرده سینما یا به واسطه عدسی دوربین عکاسی می دیدم. اما اینک نور خالص عالم تاب را در همه جا و همه چیز و همه کس می بینم.
    با عشق به سروش – مرتضا و تمامی اعضای هیات منصفه و پوزش از همگی

  • محبوبه.ميم می‌گوید:

    كلك !
    تا حالا خيال مي كردم خواب بزرگي اما حالا در نظرها معلوم شد كه روح بزرگي
    حالا خودت بگو يك روح چگونه از هيات منصفه دعوت مي كند براي دادخواهي !
    عجب هيات منصفه و متشاكي پر دل وجراتي !

  • مرتضا خبازیان زاده می‌گوید:

    اي حامد لعنتي
    از آن همه حرف و حديث ها وقتي براي هر دو نفرمان دور كمر پر چربي مانده
    ديگر با هم چه فرق مي كنيم
    راستي كدام يك از ما بازيگر بود و ديگري بيننده . آيا تو همان بازيگر بي انصافي نبودي
    كه با زيركي به تمامي در نقش گوش فرو مي رفتي تا مرا به جايي ببري كه مي خواهي . براي همين مي گويم بي انصافي. حامد لعنتي .
    راستي سلام ! انگاري كوپنت را اعلام كردند.

  • علیرضا می‌گوید:

    سلام سروش جان
    من یه چند وقتی نبودم این قضیه دادگاه و متهم چیه؟!!!
    تو که افتخار نمی دی اما اگه دادی بیا و نظرت رو راجع به این مطلب جدیدم بگو.
    یه مطلب نوشتم راجع به حال و روز سینمای ایران.

    مدد ز غیر تو ننگ است
    یا علی مددی

  • خران دو عالم می‌گوید:

    سلام…از دو جا خوردین!
    لینکیدیمتون!

  • بهرنگ می‌گوید:

    سروش خوندمش…راستش بیشتر فکر میکنم تو ذهنت و شاید دلت جایگاهی رو برای مرتضا درنظر گرفتی و اختصاص دادی که خودش-علی الظاهر- تمایلی به تصاحب اون نداشته….
    ضمنا حالا فهمیدم چرا به لینکهای وبلاگت سر نمیزنم..چون لینکی نیست!

  • خازییل می‌گوید:

    در این دادگاه / قاضی اش که ما باشیم / سکوت می کنیم و بیرون از دادگاه توی عالم خودمان حق را هم می دهیم بهشاکی و هم به متهم . چرا که نه شاکی شاکی است و نه متهم متهم .

  • وحید می‌گوید:

    مجازات پيشنهادي من براي متهم معتاد كردنش به وبلاگ‌نويسي توسط شاكي مي‌باشد! در ضمن آقاي مرتضا خان اگر هنوز اينجا را مي‌خوانند بايد يه استحضار برسانم با ايميل شما كه در فتوبلاگ اينجانب نوشته بوديد تماس گرفته شد، برگشت خورد! گويا اشتباه تايپ فرموده بوديد!

این چیست؟

شما در حال خواندن متن دفاعیه مرتضا در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: