طبیعت بی جان

اوت 28, 2007 § 14 دیدگاه

پیرزن  تنها و بیمار خانه روبرویی تمام مدت روی تخت افتاده است.پشت یک پرده ضخیم . هر از گاهی پرده را کنار می‌کشد و بیرون را نگاه می‌کند. منطقن  زاویه او نباید اجازه دهد چیزی بیش از طبقه آخر آپارتمان مقابلش را ببیند. یعنی خانه ما را .این طوری بود که متوجه هم شدیم.

انگار هیچ‌وقت نمی‌خوابد.شب که می‌خوابم هنوز بیدار است . صبح که بیدار می‌شوم هم. طی زمانهایی هم که اقبال شب‌بیداری دارم ، همچنان با دست پرده را کنار می‌زند و به منظره تکراری مقابلش که ما باشیم نگاه می‌کند.

شاید اگر بداند که ما می‌بینمش …که حواسمان به بیداری تب‌دارش هست حالش بهتر شود. شاید چیزی در زندگی‌اش تغیر کند. یا دست‌کم برای مدتی دلخوشی تازه‌‌ای در زندگی ساکتش بیابد.این بود که این بار برایش دست تکان دادم.اول شرمگینانه و یک دستی .بعد دو دوستی .مثل جزیره‌مانده ها و همراه با بالا پایین جهیدن. می‌خواستم مطمئن شود که با خود او هستم. او نمی‌تواند بالا پایین بجهد. مقدورش تنها تکان دادن 90 درجه‌ای دست راستش است و تکان دادن پرده .شروع کرد. پرده را به تناوب تکان داد. مثل بازی دالی موشه پرده را گرفت جلوی صورتش  و پس زد. چندین بار .با هر دست تکان دادن من.

دوست دارم فکر کنم که شاید سرگرمی تازه‌ای در زندگی‌اش پیدا شده.

§ 14 پاسخ برای طبیعت بی جان

  • shahab می‌گوید:

    کی میدونه این حسرتا چه کرده با روزو شبام؟؟؟؟؟

  • بدرقه می‌گوید:

    سلام بهترین پست وبلاگ خود را انتخاب کن و برای من بفرست تا به لیست بهترین پست های وبلاگستان فارسی اضافه شوی
    http://bestblogpost.blogspot.com/

  • آذین می‌گوید:

    خانم چاقه..

  • بهرنگ می‌گوید:

    حالا میدونی چرا از پیر شدن و علیل شدن میترسم..از اینکه تنها سهمم از دنیا تکان دادن یک پرده باشه و هنوز جرات مردن و از دست دادن همین اندک رو هم نداشته باشم….

  • sam می‌گوید:

    واسه لعنتی بودن هزارتا دلیل داریم ولی واسه نبودنش … همون تکون پرده کافیه . کاش می شد من به جات براش بالا پایین می پریدم . خوش به حالت .

  • سرزمین رویایی می‌گوید:

    از این پست و احساسی که داشت بسی لذت بردم

  • انار می‌گوید:

    کاش براش یه بسته شیرینی یا میوه یا شربت بفرستی. خوشحال میشه.

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    به آذین : خود خودشه ! خانم چاقه
    به بهرنگ : کدوممون نمی ترسیم پسر ؟
    به sam : قول می دم جای شما هم بالا پایین بپرم
    به انار : فکر کنم بزودی با مهرناز بریم دیدنش .اگه بشه .

  • خازییل می‌گوید:

    در راستای مجموع کردن این پست و پست قبلی ات بنویسم / که چند شب پیش خواب دیدم / خواب پدر بزرگم را که آدم متمولی بود (زمان زنده بودنش)
    دیدم که شب است و توی یک خیابان نشسته است و گدایی می کند .
    من که رد می شدم . به من گفت گرسنه است /می گفت "ته مانده ی غذایی چیزی نداری؟" خوب که گاه کردم دیدم خودش است . گوشه ی خیابان . پدر بزرگ من .
    بچه که بودم همیشه با یک " برو پس" من را از سر خودش باز می کرد .
    شاید برای همین بود که وقتی مرد زیاد دلم نگرفت .
    اما آنجا گوشه ی خیابان بادیدن صورت اصلاح نکرده اش که چرک شده بود . چیزی درونم فرو ریخت .
    خودم را دیدم که جای او نشسته ام گوشه ی خیابان و تنها یک پژامه و کت پوشانده است مرا و / پیر … خیلی پیرم .
    شب بود .
    تنها یک دکه چند قدم پایین تر باز بود / یک ساندویچ خریدم برایش
    اما نخورد یعنی نتوانست بخورد .چ.ن بار آخری که صدایش کردم مرد .
    همین . فقط مرد و من بودمتنها توی خیابان با یک ساندویچ در دست .
    من بودم؟
    آن پسر که بود کناردستم؟
    پدر بزرگ که مرده بود . اما حالا … پس او که بوده که توی قبر دو طبقه با زن اولش خوابیده؟
    چرا آن پیر مرد گدا من بودم؟

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    به خازییل:
    اگر اجازه بدی فکر کنم و بعد یادم بیاری …شاید بتونم حدسهایی بزنم

  • بنفشه محمودی می‌گوید:

    گاهی پست هایت تکانم می دهد.

  • بنفشه محمودی می‌گوید:

    همیشه می بینمشان. با آن پشت های خمیده و آن صورت های چروکیده. آنهایی که دست همدیگر را گرفته اند خوشبخت ترند. کسی را دارند که تنهایی و کم توش و توانی شان را با او قسمت کنند.
    از اینکه به سال های آینده فکر کنم می گریزم. دلم نمی خواهد به آن حال و روز برسم. دلم نمی خواهد برای خوردن یک لیوان آب محتاج کمک بشوم.
    دلش را چندی خوش کنید با لیدی. شاید این طوری به آرامش برسد.

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    به بنفشه محمودی :
    خواهر جان ! اگر امید کوچکم به تکان دادن – و کسانی که تکان می خوردند – نبود ..نمی نوشتم

  • م.ايلنان می‌گوید:

    كوچك كه بودم مي شنيدم كه مي گفتند: جهان به حرمت پيران وعصمت كودكان برپا است .
    اما ريش وسبيل كه در آوردم موج بي صدايي را حس مي كنم كه همگاني است كه مدام چرخ مي خورد و چرخ مي خورد … واي از اين مذهب(بروزن محمد) منقوش!

این چیست؟

شما در حال خواندن طبیعت بی جان در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: