دو رویا

اوت 21, 2007 § 17 دیدگاه

از وقتي دفتر خاطره ندارم خوابهام را گوشه کنار در هر تکه کاغذي که دستم برسد مي‌نويسم .
امروز يکيشان را  پيدا کردم.  دو خواب است .اولي شب و دومي ظهر روز بعد . اسفند پارسال:

بايد يک مجسمه بسازم ؛ براي يک شرکت روغن‌کشي(؟) در همين حين با اتفاقاتي روبرو مي‌شوم که زندگي تغير مي کند.
من به همراه سه نفر ديگر ايستاده‌ايم. شخص چهارمی  از راه مي رسد و مي‌خواهد با ما دست بدهد. ما بايد هر کدام يک قدم به سمتي برويم بعد با او دست بدهيم.او «خدا» ست . اسم ديگري ندارد. خود خداست.
او مرا مي‌خواهد. براي يک پروژه استخدام شده‌ام . بدون اين‌ که خودم بدانم يا بخواهم. بايد تنديسي براي خدا بسازم.بايد معمايي را حل کنم . واگر موفق نشوم خواهم مرد. نه يک مرگ عادي . ذره ذره و دردناک.
معما اين است: آن سه نفر ديگري که با من بودند هم خدا بودند. ما 4 نفر برابر او يک نفر.ولي نام خدا از اول آغاز مي‌شود.تمام حرکات ما بايد به نحوي باشد که تکراري نباشد و ترکيبش به نام خدا برسد.
من بيدار مي‌شود. در محيطي غريبه با ادوات ، شماره‌ها و رنگ ها .بايد تنديس خدا را بسازم. به گريه مي‌افتم. اعتراف مي‌کنم که نمي‌توانم. همه حرکات و اعداد در اين ساحت ، سمبوليک است. اگر باهوش باشم بايد بتوانم حرکت بعدش را تجسم کنم .ولي نيستم. فرصت دو هفته‌اي تمام مي‌شود.يکي از سه نفر مي‌خواهد کتابي را امضا کنم که طرح جلدش را خودم زده‌ام . صفحه‌ آخرش به من مي‌رسد. تکه‌هاي زنم را برايم مي‌آورد.قدرت خدا غير قابل تصور است.

عصر-ادامه :

يک اسم من‌درآوردي داريم و يک چهره. ماموران آن مرد همه جا هستند. دسترسي به او غير ممکن است و معلوم نيست حتي او خودش باشد.
سر رشته همه امور به دست اوست.مي‌خواهيم پيدايش کنيم.در تلاش براي دست يافتن به محل اختفاي او به تدريج با عده‌اي ديگر همراه مي‌شويم. بعضي دوست ؛ بعضي جاسوس . و در اين ميان يک نفر هست که به آرام آرام چيزهايي درباره او مي‌فهميم : يک زن بلند قد ميانسال که اول به عنوان مامور مخفي معرفي مي‌شود اما  تدريجاً درمي‌يابيم قدرت و نفوذش بيش از چيزي‌ست که گمان مي‌کرديم .نيم از اين آدم‌ها مامور اويند.
با من بد نيست. اما پر هيبت و خوش پوش و ترسناک است.
همه در اتاق بسيار بزرگي که در حقيقت اتاقک  يک  آسانسور است  جمعيم . تعقيب و گريز و جنگ قدرت همچنان در آسانسور پهناور که به يک ديسکوي شلوغ شبيه است ادامه دارد.
خيلي‌ها کشته مي‌شوند. گمانم چيزي مي‌دانم که تا کنون  مرا نکشته‌اند.
آخر قصه مرد مرموزي که دنبالش بوديم را دستگير مي‌کنيم …. و من حقيقت را در مي‌يابم: خداوند عالم ، وجود ناشناسي که سر رشته‌ها به دست اوست نه آن مرد که زني‌ست که همراه ماست.
من به خاطر دانستن اين حقيقت زنده‌ام.
من از آدم‌هاي آن خداوندگار خواهم بود.

§ 17 پاسخ برای دو رویا

  • خازییل می‌گوید:

    خواب نگاری / خیلی معجزه اساست .
    هرکس بعد از آنکه بیدار شد /تمام خوابش را یادش باشد برنده است .
    یعنی پیش خودش برنده است .

    ….
    نیروانا را هیچ کس به خواب ندیده است …

  • بنفشه محمودی می‌گوید:

    فکر می کنم این دو خواب حاصل خواندن فلسفه و کتاب های پلیسی باشد.(اینها را حسودی می نویسد که کم پیش می آید خواب هایش را یادش بماند!)
    امان از دست خط شما آقای هولمز که پیر ما را در کتاب هفته در می آورد و در این صحیفه چشممان به جمالش روشن شد.

  • ماكان می‌گوید:

    فكر كنم زياد رمان جنايي يا فيلم هاي پليسي نگاه مي كني!!!

  • عیسی می‌گوید:

    خواب ها . این رویاها که هیچ وقت نتوانستم درست درکشان کنم . خواب های شما هم درست مثل یک سینما بود . با همان تعلیق ها و ماجراها .

  • فرهاد می‌گوید:

    سلام
    به یه مطلب جدید به روزم
    « فقط یک چیز است که مارا به مقصد میرساند … »
    منتظرم

  • بهرنگ می‌گوید:

    ما منتظریم…..

  • بنفشه محمودی می‌گوید:

    به ماکان: رمان جنایی را نگاه نمی کنند. می خوانند!

  • حمید موذنی می‌گوید:

    با مطلبی با عنوان توتالیتاریسم ازدواج ایرانی به روزم

  • علیرضا می‌گوید:

    سلام سروش جان
    یه مطلب نوشتن راجع به حرفهای سردبیر یه نشریه جوان(البته 40چراغ نیست!!)
    از 40چراغ هم دل خوشی ندارم و میخوام بزودی یه حالی ازشون بگیرم

    مدد ز غیر تو ننگ است
    یا علی مددی

  • محبوبه می‌گوید:

    سروش جان سلام
    اطلاعاتي را كه در مورد در آمد داشتم از همان آقاي ن گرفتم . ضمن اينكه منظور خودم هم مقايسه نبود منظور تعريف دو نوع كار فرهنگي با مشكلات خاص خودش بود همه خوب مي دانيم كه كار فرهنگي براي كسب در آمد بي معناست مگر اينكه آدم طاقت زيادي داشته باشد براي ماندن وعشق زيادي به كارش كه حتما بالاخره به نتيجه ي دلخواه مي رسد .
    ضمنا اميد وارم ديگر از اين نوع نوشته ها در دمادم پيدا نشود چون روحيه ي خودم هم با اين حساب و كتابها سازگار نيست .
    ضمنا دختر پست قبلي كه گفتي كجا رفت؟ بايد بگويم زياد به رفتن او فكر نمي كردم مهم برايم ماندن آن يكي بود كه نمي فهميدم و آن تاريكي خالي.

  • خازییل می‌گوید:

    یک زندگی دومی هست که توی خواب جریان دارد .
    – اوه پسر باز احمق شده ای.
    من فقط حسم را گفتم/همان چیزی را که هرشب پیش از رفتن به خواب فکر میکنم…
    – اون چراغو خاموش کن. من به نور خیلی حساسم.

    ××××
    – راست گفتی ها .
    چی رو.
    -زندگی دوم که توی خواب هست رو . دیشب تو خواب تازه فهمیدم چی میگی…
    من صبا اصلن حوصله ندارم . صبونه هم نمی خورم . فقط یه چایی خالی .همین .

  • میم میم می‌گوید:

    خواب بزرگ به سلامت باد…
    شما را چه شده است که اینچنین آن حوالی فضای سبز رویید زیر پایمان؟
    نگرانم…

  • نگاه می‌گوید:

    سلام
    قدر خواب هاتون رو بدونید فیلم نامه ی خوبی از توش در می آد !
    موفق باشید

  • گلی می‌گوید:

    خواب می بینم که درجشن باشکوهی مست و ازخود بیخود بی وقفه میرقصم
    کودکان عریان مشغول بازی کردن اند
    صدای قهقهه آنها برمستی ام می فزاید…….
    این هم یه خواب از من اگه ادامه اش مهمه بخوا
    تا تعریف کنم

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    به بنفشه محمودی : نگه داشتن قلم و کاغذ دم رختخواب توصیه می‌شود . من هم از همین روش استفاده می کنم. بابت دستخط هم …راستش یکسال است که به کمک کی برد نازنین چیزی ننوشته ام و نفرینی به جان نخریده ام !

    به نگاه : اگر کوروساوا شدم شاید ادامه رویاها را بسازم

    به گلی : خواست

  • گیوتین می‌گوید:

    باید اعتراف کنم خیلی خیلی عجیب بود. شاید رو راست ترین خوابی که من در عمرم دیدم٬ خواب رابطه ی دوستم با جانی دپ بود! اون هم درست با همون هیبت بدمنِ برتونیش که مرتب در برابر حرص و جوش خوردنهای من٬ سر دوستم رو شیره میمالید و یواشکی لبخندهای شیطانی تحویل میداد! در واقع قضیه این بود که بهترین دوستم در زندگی واقعی هم با کسی ارتباط داشت که ازش خوشم نمیومد.
    ولی این یکی٬ حتی فانتزی هم نیست. فقط میتونم بگم عجیبه. خیلی زیاد.

  • سحر می‌گوید:

    ای بابا سروش جان کجای کاری که کلاغهای قصه ما دست شیطون رو هم از پشت گره کرده اند.

این چیست؟

شما در حال خواندن دو رویا در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: