در خدمت و خيانت مرتضي

اوت 6, 2007 § 20 دیدگاه

معقول و سر‌‌به‌راه بودم. به ادبيات علمي‌تخيلي و پليسي علاقه‌مند. و تازه علاقه ديرين به طراحي در مجراي هنري افتاده بود به اسم کاريکاتور.سال دوم دبيرستان براي اولين بار مرتضا را ديدم . گفت چي مي‌خواني ؟ گفتم فلان و بهمان . گفت  هنوز به حدي نرسيده‌ام که بخواهم چيزي انتخاب کنم.ذائقه ندارم .بايد آنقدر بچشم که صاحب ذائقه شوم.بعد بفهمم از چي بدم  و از چي خوشم مي‌آيد.

و قصه شروع شد…
دم عيد آبله‌مرغان وحشتناکي گرفتم .دو ماه تاب خوردن  مدام در تب و هذيان و لرز. در فاصله بين دو حمله تب دنياي سوفي را دست گرفتم .بعد سير حکمت در اروپاي فروغي را. و قصه فلسفيدن آرام آرام شروع شد. بعد کتابهاي ديگر. عرفان اسلامي . عرفان غربي . هندو . تاريخ اديان . زيست‌شناسي . فيزيک نسبيت . سياست و اقتصاد و روانشناسي  .تقريباً هر چيزي که در شعاع چند متري‌ام قابل خواندن بود مي‌خوانم. انگار حرف مرتضي بهانه‌ موجهي بود براي حمله يک گرسنه بالفطره به يخچال. يخچال چيست؟ زيرزمين ، انبار ، در و ديوار.

تازه پاي فتوشاپ به کاريکاتور کشيده شده بود و من با اين قرو قنبيل‌ها بيگانه بودم.ترديدها شروع شد و ديگر مطمئن نبودم کاريکاتور بتواند نجاتم بدهد. راضي نبودم. سال دوم دانشگاه رسماً پرونده کاريکاتور بسته شد.
همان سال بايد بين 4 گرايش گرافيک، انيميشن، فيلمسازي و برنامه‌سازي انتخاب مي‌کردم. در حالي که همه (حتي خودم) انتظار داشتند بروم انيميشن ، فيلمسازي را انتخاب کردم.

باز همانسال روزنامه‌نگاري به عنوان تفنني درآمد زا در کنار تحصيل آغاز شد.  طي اين مدت شيفتگي‌‌ام نسبت به روانکاوي مدام جدي‌تر مي‌شد.کتاب تعبير روياي ارنست اپلي هميشه دم رختخوابم بود و نيمي از زندگي را به نوشتن روياها و فکر کردن بهشان مي‌گذراندم. شبح مرتضي مثل نفرين اجدادي پشت سرم تنوره مي‌کشيد و مي‌خنديد. تازه انتخاب گرايش کرده بوديم که که احساس کردم اگر در سينما براي من حرفه‌اي باشد قطعاً فيلمنامه‌نويسي است.رفتم سر کلاس‌هاي حوزه هنري . چند جلسه در کلاس مقدماتي  خسرو دهقان بودم که خواهش کردم بفرستندم دوره پيشرفته. شب از کلاس ‌هاي افخمي و توحيدي نازنين بيرون مي‌آمدم و احساس خوشبختي مي‌کردم که همه آن پراکندگي سرانجام به نقطه ادغام و آرام خود رسيده‌اند.روزهاي شکرگويي ميراث مرتضا بود .ساده بودم.

نمي‌دانم از کدام جهنمي ادبيات يقه‌ام را گرفت. هميشه قصه مي‌خواندم . اما اين بار فرق داشت. اسمش بود ادبيات و به قول مدرس صادقي : کعبه و غايت آمال ما.
شايد از موميا و عسل مندني‌پور شروع شد. يا از آيينه‌هاي دردار گلشيري.لعنت .لعنت .تازه‌ داشتم آرام مي‌گرفتم. حالا بيا و درستش کن. آن حضرت جغد خوابگاه اميرآباد حالا قرار بود نويسنده شود.خواندن و خواندن و خواندن کم بود که نوشتن و نوشتن و نوشتن هم بهش اضافه شد. مرتضي را يکي دو بار همين حوالي ديدم . راضي بود . از آن دستکاري ژنتيکي منحوسش راضي بود.
ازدواج کردم و بر خلاف انتظار بسياري شور سودا کم نشد که قوت گرفت. روياي قصه‌نويس شدن البته مدتها بود که رنگ باخته بود اما اين وسط از چيزي که فکرش را نمي‌کردم خوردم. ژورناليسم. بله . در تمام اين مدت داشت در خفا کار خودش را مي‌کرد.  جانم را به اعتياد بي‌شرمانه‌اش مي‌آلود و من  بيهوده فکر مي‌کردم فقط محض غم نان است که مي‌نويسم.‌ لحظه‌اي به خود آمدم که ديدم محکومم به ژورناليسم. به تب و تاب . ايده‌هاي ناگهاني . خبرهاي روز . پرونده‌هاي دوست‌داشتني يا جنجالي . يک دو بار پوستين را رها کردم که او رهايم نکرد. از سويي  نشانه‌شناسي فلسفيدن محبوبم شده بود . همه زورم را زدم که اينها را به هم نزديک کنم ، اما نشد. تازه علاقه‌ديرين به هنرهاي بصري ناگهان و با شدت برگشت تا انتقام بي‌توجهي بگيرد. وادارم کرد نرم‌افزار ياد بگيرم . به علم روز مجهز شوم و من برده‌وار فقط اجرا مي‌کردم. گرافيک اسم تازه‌اش بود . راه خودش را هم پيدا کرد. هر از گاهي روي جلد کتابي مي‌آيد که نشان بدهد هنوز هست .آن‌هم  ارباب نيمي از وجودم.

نيازي به اعتراف نيست که هيچ‌وقت صاحب هيچ‌ شغل ثابت درست حسابي وآبرومندي نبوده‌ام. روزنامه‌نگار؟ گرافيست؟ نويسنده؟ منتقد ؟ چي ؟
هميشه اسم نوشته‌هام را گذاشته‌ام چيز. چيز مي‌نويسم.

شايد اگر کاريکاتور را دنبال مي‌کردم الان بزرگمهر در جيبم بود ( من 4 سال بود کاريکاتور مي‌کشيدم که او تازه کارش را شروع کرد)
شايد اگر مي‌چسبيدم به ادبيات ،کتابي درآورده بودم که اوضاعم را موجه کند.
يا اگر فقط و فقط روزنامه‌نگاري مي‌کردم  -محض سابقه هم که شده -حالا ژورناليست صاحب نامي بودم.
يا اگر در يونان باستان مي زيستم شايد دست کم جز سوفسطائيان مي شدم.کساني که مي گشتند در بازار و خيابان و با فک زدن و آسمان ريسمان بافتن هاي شبه فلسفي پولي مي گرفتند.
نمي‌دانم شايد هم اصلاً بي‌استعدادتر  از اين بودم که در هيچ کدام از اين رشته‌ها به جايي برسم.
ولي نمي‌توانيد انکار کنيد که دست‌کم صاحب يک شغل شناسنامه‌دار مي‌شدم. وضعم مثل الان نبود. بنشين پاي کامپيوتر لوگو بزن براي فلاني . بعد صفحاتت را براي فلان‌جا بنويس . بعد نريشن فلان فيلم را براي دوستي . بعد تازه برسيم به اصل ماجرا : خواندن و فيلم ديدن ، فکر کردن و خيالپردازي . بعد حسرت ايده‌هاي عملي نشده.
و بعد با هفت کفش  و عصاي آهنين دويدن دنبال شندرغاز پخش وپلا.

مرتضي يک‌بار گفت کسي که به اين عطش گرفتار مي‌شود.عطش دانستن بي پايان، گاهي به آن تيراندازي مي‌ماند که زه را با تمام توان مي‌کشد اما يادش مي‌رود آن را ول کند . و اندک اندک خسته و فرسوده مي‌شود.مرتضي البته درباره تيراندازهايي که بعدها ،بعد تقلايي طاقت‌سوز، مي‌فهمند اصلاً تيري در چله نگذاشته بودند  چيزي نگفت.همين‌طور درباره تيراندازهايي که تيرهايشان به هدف نمي‌خورد.

آه مرتضي ، ببين چه‌کار کردي!بيا و در محضر جهانيان پاسخي به اعمال ننگينت بده!

§ 20 پاسخ برای در خدمت و خيانت مرتضي

  • سالیانی می‌گوید:

    دوست عزیز سلام
    امیدوارم قصه ی همه ی ما روزی پایان خوبی پیدا کند. شاد و پاینده باشی.

  • امید غیائی می‌گوید:

    یادمان آمد شما این همه چیز شده اید ما هنوز اندر خم……………….

  • اریانا می‌گوید:

    نه تایید می شه کرد نه انکار …تقصیر کسی نیست این وسط که ممکنه یکی به یه چیزی بچسبه تا توی اون چیز حرفه ای بشه این رو.ح سرکش انسانه که هیچ وقت راحت نمی شه کنترلش کرد و شایدم زیاد مهم نیست که تمرکز نکنی روی یه چیز خاص شاید تجربه هایی که توی سر گردانی نصیب انسان می شه در تمرکز نصیب ادمها نشه
    پاینده باشی و شاد

  • لاله خاتون می‌گوید:

    روزت مبارک جناب هاید

  • سلام دوست عزيز.مطالب قشنگي داري.من شمارو لينك كردم ممنون ميشم شماهم منو لينك كنيد.بهم سر بزن خوشحال ميشم

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    توضیح عمومی برای رفع سو تفاهم احتمالی :
    با سر زدن به آدرس دوستی که در بالا کامنت گذاشته متوجه خواهید شد که ایشان به اخوی شان (؟) که با بنده هم نام اند عشق می ورزند و تمام وبلاگشان در مورد ایشان است.
    من البته یک خواهر کوچکتر به اسم شیرین دارم که هر چند مرا دوست دارند اما در وبلاگشان مدام در مورد گری اولدمن می نویسند!
    خلاصه من باب یادآوری گرد نبودن هر گردی عرض شد…

  • خازییل می‌گوید:

    ابتدا خنده ( بابت مطلب بالا که خنده هم ندارد )

    سلام سروش خان .
    و…قصه شروع شد .
    بله قصه است و شروع شده است / خوب حالا چه می خواهی از این قصه؟

    می دانم / می فهمم این را که می گویی
    تقریبا هیچ عنوان آبرو مندی کسب نکرده ای !
    بگذریم این مزخرفات چیست؟ آبرو مند کدام است؟
    همان بار که از "اجنه" ات نوشتی فهمیدم که هستی…
    کافیست همین ها را داشتن کافیست / آقای گلشیری هم که همین را گفت می دانست که کافیست .
    همین پخش و پلاییدگی که توی دست و بالت هست بس که" بهشت" ات را بسازی…

    حالم خوش نیست /حرفم را زدم / اگر نخواستی اصلا نشنیده بگیر .

  • محبوبه می‌گوید:

    مي توان چشم بست وپشت كردسرخم كرده از خيابانهاي پشتي رفت‘يا حتي از پشت خود طوري كه خود رانديد.
    ميتوان بسيار ساده سر خورداز سر سره اي كه گمان ميكني در وسطش ايستاده اي نامتعادل وبالايش معلوم نيست اصلا به لطف زمان كم كم آدم مي فهمد كه بالايي نيست. همان پايين سرسره مي توان كمي نشست نفسي تازه كردوبعد از پيچ خيابان گم شدو بعد جيبها…واي از اين جيبها كه رمق آدم را ميگيردولي بالاخره پر ميشودوهر چه پرتر آدم سنگين تروباوقارتر والبته آبرومندتردر نزد ديگراني كه آنهاهم دارند تند تند جيبها را پر ميكنند.اما نمي توان باجيب پر و كمر خم شده از گذر زمان دراين ماراتن نفس گيربه وقتي انديشيد كه در وسطهاي سر سره بوده اي‘نامتعادل ولغزان. نه باجيب سنگين نميشودبه پراكندگي ها وگاه ادغامشان در هم فكر كردحداقل حالا نميشود در اينجا نمي شود اما مي توان صبر كرد همان وسط سرسره ‘ نفس كشيد به پايين نگاه كرد و به نبودني در بالا اما كوچك نشد چون جيب بالاخره پر مي شود گذر زمان پرش ميكند چه بخواهي چه نخواهي اما مهم اينست كه از سرسره نيفتي و براي همين آنجا احساس كوچكي نيست حتي اگر حس غولي هم نباشد.

  • محسن امامي می‌گوید:

    براي تو هم كه بد نشد. اگر اين دست كاري ژنتيكي صورت نمي‌گرفت، ممكن بود به خيلي جاها برسي اما خيلي بعيد بود كه معمولي نبودن را تجربه كني.

  • عیسی.ب می‌گوید:

    خوشحالم ری کاوری شده ای و بازگشته ای .

  • مرتضا.خ می‌گوید:

    سروش لعنتي
    درمحضرجهانياني كه مي گويي از خودم دفاع خواهم كرد
    يادآوري:يادت باشد كه اولين بار تنهانبودي كه آمدي ته آن كوچه ي كذايي
    حالابگوببينم ازآن دوست چيزي بياد داري؟اين كليد ماجراست ومن دفاعيه ام را
    برهمين نكته تنظيم خواهم كرد.اطمينان دارم كه بعداز دفاع من نوبت تو خواهد شد.
    باش تا ببيني.
    اين رابگويم وتمام كنم كه سخت در حال جمع آوري مدرك و شاهد هستم.
    ديدارماوديگراني كه مارانديده اندباشدبراي دادگاهي درحضور جهانيان.

  • sam می‌گوید:

    موضوع این که بعضی ها شاخه آرامش ندارن ، یعنی نمی تونن گنجیشک یا مثلا یاکریم باشن ! حالا این وسط درد تو اینکه چرا از این ها نشدی ؟!
    و این مرتضی ، بهش بگو خیلی باحالی !

  • گیوتین می‌گوید:

    یک تشکر بزرگ از خواب بزرگ و لیدی ام عزیز بخاطر لطفی که به این بزن و در رو نویسِ دمدمی مزاج دارن. (خوش‌بختانه) پست‌های زیادی مونده که باید بخونم و خوش‌حالم که از آخری شروع کردم. به این‌جا که می‌رسم همیشه میگم بارت می‌تونه بوقشو بزنه. آدم همیشه به چند قدم نفوذ به دنیای درونی آدم‌هایی که اظهارنظرها٬ دست‌نوشته‌ها و مقالاتشون روی زندگیش اثرگذاره احتیاج داره تا بتونه در مورد میزان اهمیتی که به نوشته‌های فرمال‌ترشون می‌ده تصمیم بگیره. در این مورد٬ بدون هیچ تعارفی این حد جسارت برای من شدیداً قابل تحسینه (بارت هم هم‌چنان می‌تونه به بوق زدن ادامه بده).

  • محسن م می‌گوید:

    آدمک آخردنیاست بخند/آدمک مرگ همین جاست/دست خطی که تورا عاشق کرد/شوخی کاغذی ماست/آدمک خرنشوی گریه کنی/کل دنیا سراب است بخند/آن خدایی که بزرگش خواندی/به خدا مثل تو تنهاست بخند
    سلام سروش جان
    من معتقدم هر کسی برا پیشرفت تو زندگیش باید یه محرک داشته باشه این محرک هر چیزی می تونه باشه ولو حرفای یه دوست یا رقیب یا حتی دشمن.
    شادو پیروزوسربلند باشید.

  • فرهاد می‌گوید:

    سلام
    من با « مناظره من و روح … » آپم
    و البته منتظر

  • پوچ مغز می‌گوید:

    سلام آقای سروش.
    1. من , سوفی رو با دنیاش تازه شروع کردم . آیا باید بر ای جلوگیری از ابتلا به (گلاب به روتون) مرضی که شما دارین , بذارم کنار؟! البته میتونم بسوزونمش . یا دفنش کنم تا دست خودی نیفته.

    2. فکر میکنید روزنامه نگاری هم شد شغل؟!(روم به دیوار ) اگر آره اعتیاد هم هست؟

    3. این آقای مرتضی شعبه هم داره ؟ من یه آقای مرتضی نیاز دارم!

  • خازییل می‌گوید:

    هی هی هی / سروش عزیز نمی دانم دوست داری چه خطابت کنم /
    باشد / پدر بزرگ جان / حسابی زوق زده ام کردی با همان دو کلمه که نوشتی …

    تنها می شود گفت : ایکس 625

    ممنونم واقعن ممنونم

  • رادیوی 80 موج می‌گوید:

    عجب عجب . فعلن این شعرو بخون تا ، سال‌ها پیش –

    "ده – ليز(ها)"

    به خدا كه اگر و اگر در و در آينده‌اش پدر

    به خدا كه خدا با ديو سفيد دست و پا بر سر و اگر باد واگر دورتر از لولي‌ي همسايه سايه‌يي و اگر طلا

    به خدا كه اگر خشت و باشد خرابات هشتي‌ي ما نشانه براي شما و تكه تكه نغز بيارند ساق و كتف و هوا

    به خدا كه اگر ليالي‌ي بي ماه و دستي كه محرم و نامحرم و پايي كه پاشنه و چشمي كه ليز و سينه‌يي تميز باز هم هيئت ما ديدني دست و پامان بوسيدني فكر ليلا درآمدني

    به خدا كه اگر زن و اگر تمام من به خراش و جاي كش آمدن نباشد اصلن و بيژن‌هاي عالم همه تا ته آه و چشمان من هم شب بو باز هم تندتر از تيزاب مي‌رسد تا ته كوچه با شليته‌ي الكي‌ش خنده‌ي زوركي‌ش

    به خدا كه اگر دار و اگر حرص انگشت‌هاي شما و سينه‌ي ما
    باز پروانه دارد سراپاي ما مي‌گردد شما را به شما و گرگ مي‌آيد از چه‌ها و كه‌ها مي‌جهد از كه‌ها و چه‌ها مي‌افتد از گوش‌هاي شما روي لب‌هاي ما و الي آخر.

    پانویس : "شما"ی شعر هیچ ارجاعی به هیچ "شما" یا "تو"ی بیرونی ندارد.

  • رادیوی 80 موج می‌گوید:

    تقطیع شعر به هم خورد ٰ تا حالا تو کامنت شعر نذاشته بودم نمی‌دونستم این شکلی میشه لطفا نخونش و اگر صلاح دونستی برش دار . با این تقطیع نمیشه خوندش.

  • سینا سعیدی می‌گوید:

    مرده‌ی اینجور نوشته‌هاتم سروش.

این چیست؟

شما در حال خواندن در خدمت و خيانت مرتضي در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: