خیال پردازی ها

ژوئیه 30, 2007 § 10 دیدگاه

«میزان انرژی و ماده جهان ثابت است. تنها از شکلی به شکل دیگر تبدیل می‌شود.»

یک ظهر بی‌حال مرداد که حتی به درد مردن نمی‌خورد زیر باد خفه و نم دار کولر آبی ولویی . مگس لش سنگین دور سرت می‌پلکد و تاراندنش انرژی می‌خواهد که نیست.
امان از این بی حوصلگی .یکنواختی . ملال
×××
بیا تخیل کنیم بشود به تکنولوژی دست یافت که با آن بتوان انرژی و مواد را به شکل قبلی شان برگردانند.به شکلی که دو روز پیش بوده اند. یا همان‌چیزی که هزارو دویست سال پیش بوده اند. این نوری که از کیبورد همین الان به صورتم می تابد چیست؟ هفته پیش عطری بوده پیچیده در کوچه‌ای در خیابان منیریه ؟ بارانی‌ست که سوم اردی‌بهشت  پارسال  بارید؟ یا زباله متعفنی که جوی آب را بند آورد؟

×××

تصور کنید همین الان صدای رایش سوم دور و بر ما فضله موش کوچکی شده یا خش خش صلیب مسیح بر دامن جلجتا همین امروز کیف پولی شد که جلوی پایتان افتاده بود.
ما در جهان اساطیر زندگی می‌کنیم.همه شان زنده اند .نفس می‌کشند. به هم تبدیل می‌شوند . در هم می‌لولند. و ما حواسمان نیست.
×××
شجره وسایل و اصوات و گرماهای زندگی روزمره مان در مرداد امسال دور و دراز است. آنها چندی پیش چیزهای دیگری بوده‌اند. عاشقانه، نفرت انگیز یا معجزه‌وار. ما فکر می‌کنیم خمیردندان به مسواک مالیده‌ایم. فکر می‌کنیم که پرز لباسمان را گرفته‌ایم و فکر می‌کنیم  سوار تاکسی شده‌ایم. در حقیقت سر صبح با تلاش زیاد داشتیم دندان آتیلا را از دیوار برلین بیرون می‌کشیدیم تا بمالیمش روی بدن یک تیرنوساروس رکس. بعد تکه‌ای از کشتی نوح را از روی اولین اجرای زنده موسیقی فیلم  کازابلانکا  جدا کرده ایم و در نهایت سوار بر یک ویلون روسی به سر کار رفته‌ایم . مضحک است؟ عجیب است؟همین است که هست.

×××

ادامه بدهیم؟
پس بیا رد پای تکه‌ای از انرژی(یا ماده. ..فرقی‌نمی کند) خاص را بگیریم. اگر می‌توانستیم یک تکه خاص را نشانگذاری کنیم از کجا معلوم که به نتایج شگفت‌انگیزتری نمی‌رسیدیم؟ شاید کشف می‌کردیم این موسیقی لئونارد کوهن که چند روز پیش شما و دوستتان را به خلسه برد همان لکه جوهری است که وقتی اولین بار خودکاری ازش به امانت گرفتید تا چیزی بنویسید . خودکار آشنایی تان . این تکه همان است که بعدها به شکل یک تکه آسفالت کنده شده مسیر شما را به خیابان دیگری می‌کشد که در آنجا اتفاقی یک همکلاسی قدیمی را می‌بینید که تاجر مشهوری شده و زندگی اقتصادی شما برای همیشه تغیر می‌کند.
باید مراقب این چیزهای کوچک بود. خدا می‌داند این هرم گرما،‌این تکه لهیده موز یا انرژی صوتی جیغ بچه ننر همسایه قرار است به چی تبدیل شود. چطور بدبخت یا خوشبختمان کند. مجبوری احساس کنی که در یک خانه بلوری زندگی می‌کنی . همه چیز حساس و شکننده و بسیار مهم است. باید  صبورانه با چیزها تا کرد . چیزها بیش از آنکه فکر می‌کنیم در زندگی‌مان اهمیت دارند. گاهی شوخ و بازیگوش و رند اند. گاهی بی حوصله و لوس و خشن.

×××

بگذارید قضیه را کمی پیچیده تر کنیم .به همان پیچیدگی که هست.حالا آرام آرام که با این تخیل اخت گرفتید به اثر پروانه‌ای فکر کنید. همان که می‌گویند بال زدن پروانه در جاکارتا به طوفانی در کالیفرنیا می‌تواند بیانجامد. تا حالا شما فقط با انرژی ها و موادی سر و کار داشتید که چیزهای دیگری بودند. فقط گذشته و آینده بود. حالا بیایید به این محور ایکس وایگرگ یک محور زد هم اضافه کنیم.حال حاضر. همه کارهایی که شما انجام می‌دهید. همه نفس هایتان .همه قدم‌هایتان. هر کدامش می‌تواند به چه نتایجی منجر شود. منظور فقط این نیست که شما به اندازه یک هفت میلیاردم جمعیت زمین در آینده نقش دارید. اثر پروانه‌ای کاری به سواد ، پول یا سن و سال شما ندارد.و ممکن است گاهی اعمال شما نه فقط زندگی شما را که (بدون این که بدانید) چرخه عظیمی از موجودات دیگر را تحت تاثیر قرار بدهد. و تازه آن هم نه اعمال خاص و ویژه و منحصر به فردتان . همین کارهای معمولی که بدون فکر کردن انجام می‌دهیم. ما مدام در حال تغیر دادن آینده‌ایم. حرف تازه‌ای نیست . یک دوجین فیلم سراغ دارم که درباره همین موضوع است. از بابل و بدو لولا بدو تا درهای کشویی و سیگار کشیدن / سیگار نکشیدن .
به هر حال تکراری بودنش  چیزی از اهمیت این نقش ترسناکی که به عهده ما گذاشته شده نمی‌کاهد.

×××

زندگی معمولی و یکنواخت؟ کار معمولی ؟ خدایا …داری از چی حرف می‌زنی؟
تو وسط یک دوجین داستان اساطیری و تاریخی ..وسط نیل شکافته ، کنار اسماعیلی که در حال قربانی شدن است و در کارزارهای صلاح‌الدین ایستاده‌ای .نفست، حرکتت ، لذتت ، تصمیمت زندگی بسیاری از موجودات را تغیر می‌دهد،‌آن وقت از معمولی بودن اوضاعت می‌نالی ؟ کجای این موقعیت معمولی است؟
مگس سرد خپل را بتاران و تکانی بخور…

§ 10 پاسخ برای خیال پردازی ها

  • بهرنگ می‌گوید:

    من جا…یعنی پارول هم نه ها..رسما جا…

  • ماکان می‌گوید:

    جان! خوب تخیل بد چیزی هم نیست

  • خازییل می‌گوید:

    ژان ژاک روسو خان عذر خواهی مارا رسمن بپذیرید.

  • گلی می‌گوید:

    توشاهکاری تا حالاکسی اینو بهت گفته؟خلاقانه فکرمیکنی ومی نویسی.

  • خازییل می‌گوید:

    فيثاغورس چنين تعليم ميداد: "… هرچيزي كه قدم به جهان هستي مي گذارد پس از گذراندن دوران معيني دوباره به دنيا مي آيد…"

  • مهرداد فلاح می‌گوید:

    ای خواب بزرگ!
    نشسته در باد به خواب بزرگ چنگ می اندازد برای بیشتر ماندن
    ..
    ..
    ..
    حالی که کلمه با کلمه می کند زن با مرد نمی کند!

  • اریانا می‌گوید:

    با تخیل چیزی درست نمی شه شاید واقعا باید برگشت و فارغ از همه این حرفها واقعیت اینه که دیگه کسی جسارت بازگشت رو هم نداره …واقعا ندارن
    چون زندگی به چشم همه با تجملاتش داره زیبا می یاد نه چیز دیگه
    پاینده باشید و شاد

  • شازده می‌گوید:

    حرفهات و فکر هات اگر کمی نظم داستانی، نه آن داستانهای معمول، که با همین پریشان گونه گی که در متن موج می زند، پیدا کنه، تبدیل به یک شاهکار می شه که رسما من یکی رو وادار می کنه که در موردش فیلم بسازم.
    البته بعد از این آموزشی لعنتی که تو ازش خلاص شدی اما من هنوز در کابوس شروعشم. چرا اول شهریور نمی رسه…
    بگذریم… ایده ی جالبی رو مطرح کردی، باز هم جای صحبت داره و مطمئنا بیشتر از اون مگسهای خپل که دور و بر من بیشترن(!) می شه فکر رو باهاش سرگرم کرد.

  • علیرضا می‌گوید:

    سلام سروش جان
    حرفات بدجوری بی حالم کرد و برای اولین بار تو تابستون با خیال راحت زیر باد کولر وابیدم ببینم چجوریه…

  • موسیقی آب گرم می‌گوید:

    مرسی سروش خان جان، اگر تا اون روز پشیمون نشدم از رفتن حتماً مزاحمت می شم! وردپرس هم قالب زیاد داره، فقط مشکلش اینه که 3 4 تا قالبش برای فارسی تنظیم شده.

این چیست؟

شما در حال خواندن خیال پردازی ها در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: