خیلی ها می‌دانند…شما چطور؟

ژوئیه 3, 2007 § 17 دیدگاه

عجیب است.انقدر ساده و آنقدر احمقانه که باور نمی کنم اصلاً دارم این خطوط را می نویسم. و همه اینها چیزی از حقیقتش کم نمی کند:
یکشنبه سینما و ماوراء یک مستند استرالیایی گذاشت به اسم راز . لیدی دنبال اسم اصلی اش می گشت و منتظر تیتراژش بود . من هم محض کنجکاوی نشستم. نشان به آن نشان که دو ساعت بعد هر دو  گیج و هیجان‌زده به هم نگاه کردیم و گفتیم : تو هم ؟
طی تمام این سالها به نگرش شخصی درباره دنیا و خدا رسیده بودم که هیچ وقت توانایی توصیفش را نداشتم وحداکثر اگر با رفیقی وارد بحث می‌شدیم حواله‌اش می‌دادم به فیلم «گوی» -یا کتابش –
داستان عده‌ای دانشمند که کف اقیانوس با گوی غریبی روبرو می‌شوند که ناخواسته، رویاها و ترس ها و تخیلاتشان را جلوه واقعی می‌دهد.
گمان می‌کردم ( و همچنان می‌کنم) که روح جهان ،خدا یا هر چیز دیگر که اسمش را می‌گذارید دقیقاً همچین معامله‌ای با انسان می‌کند:
» تو شهرت می‌خواهی ؟…اوکی ، شهرت مال تو » ،
» تو دانش می‌خواهی ؟ مال تو » ،
» تو بدبختی و فلاکت دوست داری ؟ خوشت می‌آید جار بزنی که بدبختی ؟ مال تو ..»
» کافری؟ جهان بدون معجزه برای تو ..»
» دینداری ؟ نشانه‌ها برای تو »

یک آینه کامل و صیغلی و  بزرگ که اشتغالات ذهنی تو را تبدیل به قصه زندگی ات می‌کند.
حوصله نیست که فهرستی از رفرنس‌های کوانتومی و شمنی و اسلامی و تائوئیستی و فولکلور  در تایید چنین دیدگاهی ارائه کنم. مختارید قبول داشته باشید یا به آن بخندید…

همه اینها را گفتم که بگویم چرا فیلم راز اینقدر تاثیر گذار و عجیب بود.
ایده اصلی فیلم بسط و توضیح  یک قانون کائنات بود :قانون جاذبه.این که به شکل باورنکردنی احساسات آدم، وقایع و پیشامدها را جذب می‌کند. تعداد زیادی نویسنده و فیزیکدان و پزشک دقیقاً توضیح می‌دادند که چرا پولدارها پولدارتر می‌شوند و ندارها ندارتر. این که چطور وقتی از چیزی می ترسیم  مدام سرمان می‌آید و چطور یاد بگیریم با تمرکز بر احساسات خوش‌آیند منتظر وقایع خوش‌آیند باشیم.این که چطور علی رغم این همه نهضت ضد جنگ و ضد مواد مخدر ، چون این موضوعات اشتغال فکری تعداد زیادی از مردم است ، جهان پر است از جنگ و اعتیاد. این که چطور برای از بین بردن چیزی بجای فکر کردن به آن به رقیبش فکر کنیم. این که اگر مدام در این فکر باشید که «بزودی اوضاع خوب می‌شود» همیشه در وضعیت انتظار باقی خواهید ماند. این که یاد بگیریم با تمرکز بر مواهب و لذت هایی که داریم شکرگزار باشیم تا همچنان سراغمان بیایند.

(خب …می‌بینم که کم کم دارید موضع می‌گیرید ..شاید فکر می‌کنید راقم این سطور از آن آدمهای ساده‌دلی و ایدئولوژیکی ست که هر روز صبح در آینه به خودش لبخند می‌زند و هیچ وقت متوجه سختی و تلخی و درد نمی‌شود.
این طور نیست. تبرئه کردن خودم تنها از این حیث اهمیت دارد که مبادا سرسری و امتحان نکرده از کنار «راز » بگذرید.
لیبل ها از این حیث که دنیا را ساده‌تر می‌کنند مفید است. ولی آنها فقط لیبل هستند. جدی شان نگیرید. امکان روبرو شدن با چیزهای تازه را بخاطر لیبل‌های قدیمی (این روانشناس‌های ابله، خرافات مدرن، خوش‌بینی ساده لوحانه  و…) از خودتان نگیرید. اگر عمل کردن به دستورالعمل‌های خرافاتی یا احمقانه شما را پول‌دارتر ، خوش‌تیپ‌تر ، خوشحال‌تر می‌کند چه اشکالی دارد که یک خرافاتی احمق باشیم؟!)

خلاصه کلام شروع کردم خیلی جدی  مراقب ترس ها و استرس‌ها بودن را . دیدم تا وقتی در ذهنم خود را قربانی مجموعه‌ای از بدبختی‌ها و بدبیاری ها می‌بینم ،‌تا وقتی در تخیلم حتی خودم را آرام نمی‌گذارم ، خداوکیلی چطور انتظار دارم دنیا آرامم ببیند.شب اول سخت بود. در کمال ناباوری دیدم چقدر دشوار است که در تخیلم خودم را ارام و راضی و پر قدرت ببینم.بعد …کم کم شد.
سعی کردم در تخیلم با خود محترمانه برخورد کنم.بدون تشویش و اضطراب. و خودم را مستحق حقیقی بهترین شرایط تخیل کنم( این خیلی فرق دارد تا وقتی حرفش را می‌زنید و می‌نالید)اتفاقات خوش آیند شروع شد:
جاهایی که برای تماس برقرار کردن باهاشان مشکل داشتم  و اتظار می‌رفت باید مدتها دنبالشان بدوم خودشان سراغم آمدند.
در محل خدمتم یکی از بهترین جاهای ممکن با تعدادی از بهترین درجه داران ممکن افتادم.
و چند اتفاق خوب دیگر…

خب.تصمیمش با خودتان .
احتمالاً از این رو مدت زیادی با این نوع نگاه دمخور بوده‌ام خیلی چیزها برایم بدیهی بوده و از قلم انداختمشان .
اگر مشتاقید بیشتر بدانید شماره سروش سیما را 118 دارد(سینما و ماوراء 11 تیر86) . سایت فیلم هم کاملاً پر ملات است.

من  هم اکنون مثل یک موش آزمایشگاهی با وقار دارم قانون «جاذبه » را روی خودم امتحان می‌کنم. مطمئن باشید اگر نظرم برگشت خبرتان خواهم کرد.

پ.ن : اگر اینترنت پر سرعت دارید فیلم را اینجا ببینید

§ 17 پاسخ برای خیلی ها می‌دانند…شما چطور؟

  • سحر می‌گوید:

    ای بابا سروش ما با اضطراب با این بی حرمتی به خودمون بزرگ شدیم پسر خیلی سخته ترکش کنیم نمی دونم حتی به سرم هم نمی زنه که ترکش کنم تو اگه تونستی بارک الله پسر…

  • mitra می‌گوید:

    mishe bizahmat link ya esme asli oun yeki filme (gouy) ro ham ke goftin bezarin.
    mamnoun

  • محمدحسن فرازمند می‌گوید:

    مطمئن باش جواب می ده …

    اما اگر می خواهی پولدار تر و خوش تیپ تر باشی / آه …

    باشد / باش .

  • پرهام می‌گوید:

    همچنان به امتحان كردن ادامه بده چون نتيجه مي ده 🙂

  • فرهاد می‌گوید:

    اینطوری که شما گفتی از فیلمهای مورد علاقه منه
    یه جوری پیداش میکنم و میبینمش
    راستی منم تازگیها شروع به وبلاگ نویسی کردم دلم میخواد یه نگاهی بندازین
    اینم آدرسم
    shirzad.wordpress.com

  • سحر می‌گوید:

    کجایی؟…

  • سحر می‌گوید:

    هیچ قصه ایی نیست همینجوری از خودم خزعبل در می کنم می خوام تخیلم رو محک بزنم…

  • غزاله می‌گوید:

    من فکر میکنم ما جایی بزرگ شدیم که بهمون یاد دادند همیشه از زندگیمون بنالیم همیشه از این ترسوندنمون که مبادا مغرور بشیم همه اینها یه سد جلوی اینه که نتونیم زندگیمونو اون که دوست داریم تصور کنیم

  • سلام من رو یادتون می یاد. اصلا مهم نیست.
    یه چیزی می خواستم بگم؟ … یه روزی یه معلم بهم گفت: بعد از هر خنده گریه ای هست و بعد از هر گریه خنده ای. و بعدش هم گفت : بی خودی نخند تا گریه هات زیاد نشن.
    رفتم تو فکر و برام جا افتاد که نباید بخندم چون گریه بعدش سراغم می یاد و یه اتفاق بد و ناگوار. دیگه کلافه شده بودم. زندگی ام خیلی سرد و احمقانه بود. عادت کرده بودم به هیچ چیز نخندم. خودم رو نگه می داشتم. ولی یه روز که اعصابم از این تز ابلهانه خرد شده بود گفتم خنده رو عشق است. فکر بعدش رو خب بعدا می کنم. از اون روز گفتم که باید بخندم به هر قیمتی که شده. حتی وقتی ناراحتم. از اون روز دیگه خنده هام رو با نخندیدن صرفه جویی نکردم. می خندم و اصلا به فکر گریه نیستم. فکر کنم همین بوده اون راز جاذبه.

  • تاراز می‌گوید:

    مرسی سروش جان هو آر یو ؟
    خوشحالم که هنوز زنده ای آخه من از فروردین سال 77 که ترا توی سالن سروش زیارت کردم (توی اون دانشکده ی کشک و پشم )همش یه فکر لعنتی توی ذهنم مگس وار می چرخید "این آقا پسره آخر یه روز خودکشی می کنه."
    البته خوشحالم تمام فرضیه های لری من کشک از آب در می آد.تو هم چارچنگولی چسبیده به این دنیای دیواری .روز به روز هم مثل یک اسب مسابقه ای از همه ی موانع رد می شی می ترسم آخرش قهرمان بشی.

  • تاراز می‌گوید:

    78ذ اون سال نحس که اومدی با سگی در پیشانی
    من سال هایی است بی تقویمم سروش جان خرده نگیر

  • تاراز می‌گوید:

    ما علاقه ورزیدیم

    توی سال سگ

    خیابان ها را از پا درآوردیم

    خواب بزرگ من

  • محمدحسن فرازمند می‌گوید:

    فرانکلین و آقای استیونسون /هردویشان بودند دیروز .
    فرانکلین حسابی گریه کرد /می گفت فرانسوا دیگر دوستش ندارد …

    آقای استیونسون هم حسابی دلتنگی می کرد برای مستر هاید/می گفت سوپ اردک بدون اردک که مزه ندارد /دوبار با فرانکلین توی سوپش مرغ انداخته بودیم / هردوبار را فهمید و سر میز مچمان را گرفت ./ آخر اردک از کجا بیاوریم ما …

    دست به کار نمی شوی؟

  • کریم می‌گوید:

    کجایی سروش ؟ خبری ازت نیست یه قرار بذار حرف بزنیم درباره فیلم ها . دلم لک زده

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    خانم میترا: لینک گوی این است .ببخشید دیر شد:
    http://www.imdb.com/title/tt0120184/

  • رضا فنسی !!! می‌گوید:

    سلام سروش جون آقا انقدر از این فیلم تعریف کردی که من هم وسوسه شدم ببینمش ولی خب لینکی که داده بودی کار نمی کرد خلاصه با کلی تلاش پیداش کردم ولی به این موضوع چند تا ایراد دارم یک اگه اسم این قانون جاذبه است تو خودت خوب میدونی که همیشه 2 تا چیز متضاد همدیگره جذب میکنن مثل پروتون و الکترون یا قطب مثبت و منفی آهنربا شاید اسمش رو میذاشتن رزونانس بهتر بود یادته که هم فرکانسی دو منبع و نزدیکی اونها
    این تن بمیره ما رو روشن کن

  • جذب « خواب بزرگ می‌گوید:

    […] قدیمی‌ترها شاید یادشان باشد که پنج سال پیش درباره قانون جذب نوشتم. قانونی شبه علمی که معتقد است آدمیزاد هر آنچه خودش […]

این چیست؟

شما در حال خواندن خیلی ها می‌دانند…شما چطور؟ در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: