ک م ک

ژوئن 21, 2007 § 18 دیدگاه

در این 9 هفته چه اتفاقی افتاد؟ به چی تبدیل شده‌ام؟کی هستم؟

وحشی شده‌ام . عصبی و گر گرفته و خشن. از خودم می‌ترسم .طی چند هفته اخیر بارها تبدیل به هالک شدم و نزدیک بود برای همیشه کار دست خودم بدهم.
امروز جلوی خودم را گرفتم که با سنگ مرمر ته جا خودکاری بانک توی صورت متصدی اعصاب‌خراش باجه نکوبم.
هفته پیش داشتم با پاره آجر می‌رفتم دفتر فرمانده گردان که رفقا جلویم را گرفتند. صاف تو چشمهاش زل زدم و گفتم : «سرهنگ عزیزم ..اگر فردا  بیرون از اینجا نباشم اول تو را می‌کشم بعد خودم را.»(قسمت دومش را البته دروغ گفتم ! معلوم است که خودم را نمی‌کشم!) برایش توصیف کردم که چه راحت می‌شود سرنیزه را توی سوراخ بینی فروکرد و با کله کوبید روی میز . ایستاد .سرش را خاراند . و زنگ زد یگان که از خیر بازداشتم بگذرند و مرخصی بدهند.
روانم از سر وکله زدن 60 روزه با کمپلکسی از حماقت شیار شیار شده. به آرامش و رفاه و هنر احتیاج دارم. لیدی هم به هکذا…
روز اول می‌شد به هارت و پورت و گل‌واژه‌‌های حضرات خندید. روز دوم و سوم . هفته اول …
اما شرایط سخت می‌شود وقتی مجبور به اطاعت و «بله جناب» گفتن باشی.
بسیار چیز هست که می‌خواهم (و باید) درباره‌اش بنویسم اما فعلاً گیج و ملنگم.
بیش از 800 هزار تومان ناقابل  از اینجا و آنجا می‌‌خواهیم ، آنوقت باید سکه‌های ته جیبم را بشمارم که  قبل از خواب دعا کنم کارفرمایان محترم محبت می‌کنند تا فردا( از آن فرداها)  چندی از حقوقمان را بدهند.کسانی که قبل از تحویل کار هزار خرده فرمایش دارند و باید سنگ آسیاب استرس‌ها و کمبود محبتشان باشی و جور نابلدی و دیر جنبیدن ‌شان را بکشی وقتی خرشان از پل گذشت گم می‌شوند و برق خانه‌شان می‌رود و تلفنشان عوض می‌شود و مدام جلسه دارند و خارج از کشورند…
از همان روز تیراندازی که 5 تیر را از 200 متری زدم به خال سیاه سیبل فهمیدم یکجای کار می‌لنگد. هالک دارد بیدار می‌شود. و باید مراقب خودم باشم.
در تمام این مدت لیدی یک نفس کار کرده .بار تمام  امورات خانه -مثل اغلب اوقات – روی دوش او بوده. تنهایی وبیماری به کنار .  اصلاً حالا او باید اینها را بنویسد و من باید آرامش کنم . اما او کنارم ایستاده ،‌می‌خندد ، نگران است و سعی دارد آرامم کند.
وحشی و مریضم. باید کار کنم . باید فیلم خوب ببینم  ، موسیقی خوب بشنوم. باید دعا کنم این شب جمعه‌ای مهر همسران کارفرمایان محترم بجنبد (یا مثل شب‌نشینی در جهنم  از آتش دوزخ بترسند) و دست وبالمان را باز کنند.

باید یادم بیاید کی هستم؟ …و اینجا کجاست؟
رسماً کمک

§ 18 پاسخ برای ک م ک

  • آذین می‌گوید:

    استراحت، پول، آرامش، فراموشی، بی خیالی، و هر چه اتفاق خوب ممکن است برای کسی بیفتد را برای شما و لیدی گرامی آرزو می کنم.

  • عادله می‌گوید:

    چقدر جذابید

  • نيما می‌گوید:

    این که شد غلاف تمام فلزی!

  • جلال سعیدی می‌گوید:

    کلی خندیدم از خوندن پستهای اخیرت… خنده تلخ و معنیدار مثل نوشته هات…. تو هنوز سروش خوش قلم و زیبا ذهن خودمونی… سربازززززززززز

  • سحر می‌گوید:

    سلام سروش! بابا یه کم یواشتر تو که خدای خونسردی و آرامش بودی… حالا برو این فیلما رو نگاه کن 1. یک سال خوب 2. بچه های انسان 3. بد گای

  • سینا سعیدی می‌گوید:

    محکم باش مرد، من روی تو یه جور دیگه حساب می کردم…

  • طاهر رهبری می‌گوید:

    سلام سروش جان بالاخره چشم ما به جمال وبلاگتان روشن شد. نوشته های اخیرت را با تعجب خواندم که تو را این همه دلتنگ ندیدم در یگان. ظاهرن همه را این جا ریخته ای. باری. به امید دیدار زود دوباره

  • مسعود می‌گوید:

    با سلام ! دوست گرامی اگر افتخار بدهيد هم تشريف بياوريد به وبلاگ ما وهم با هم نبادل لينک کنيم

  • سحر می‌گوید:

    سلام کلن همینجوری. گفتم دور هم خوش باشیم… اینقدر دلم تنگیده واسه دور هم نشستن و فیلمارو مسخره کردن…

  • بهرنگ می‌گوید:

    بدم میاد عین یک بیننده تلویزیون بشینم نگاه کنم و کاری از دستم بر نیاد و هی بگم "آه چه بد!" ( یا اگر سادیسم داشته باشم: ایول چه باحال!)…
    رسما چه کمکی میتونیم بکنیم استاد؟ ( غیر از کشتار سرهنگ و اینا..)

  • مسعود (دیو) می‌گوید:

    سلام. خیلی ممنون. در این شهر غربب که یک هفته است همه چیزایی که ازشون فرار کرده بودم رو سرم خراب شدن, این کامنت خنکم کرد.
    اون عکسه هم آره خودشه, ولی دوسش دارم. به نظرتون ایراد داره که استفاده کردم ازش؟

  • توکای مقدس می‌گوید:

    دوست من، امثال من و تو برای هالک شدن باید اول به فکر تهیه ی یک شلوار خیلی مرغوب باشند که بر اثر افزایش ناگهانی حجم باسن پاره نشود و چون گیرمان نمی آید بهتر است اسباب شرمندگی خودمان را فراهم نکنیم…سعی کن تا عصبانی نشوی، دیگران را از دست خودت عصبانی کن.
    از کامنتت هم خیلی خندیدم. دستت درد نکند، ممنونم.

  • سینا سعیدی می‌گوید:

    نمی تونم فکرشم بکنم که اینهمه وحشت آلود شده باشی.
    شنیدی مراسم پمپ‌بنزین سوزون بوده تو تهران؟ یه سری بزن به وب لاف ببین چه خبره…

  • بنفشه محمودی می‌گوید:

    باور نمی کنم آن آدم آرامی که من می شناختم اینها را نوشته باشد. امیدوارم این دوران احمقانه زندگی ات زودتر به پایان برسد. در این مملکت همه چیز به جبر آلوده است. یکی از آنها همین خدمت مقدس سربازی است.
    سعی کن به همه کتاب های خوبی که خوانده ای فکر کنی و در ذهنت همه فیلم های خوبی را که دیده ای دوباره ببینی. طلب های عقب افتاده هم بزودی می رسند. منی که می بینی از آذر ماه تا به حال معطل یک قلمش هستم! اینها را می گویم که تو آرام شوی!

  • تاراز می‌گوید:

    آن که با بیل به سراغت می آید حلوا نمی آورد.جناب سرباز! تو را توی خودت چال خواهند کرد. گوگولی مگولی اینجا ایران است و ما تا خومان را پیدا کنیم شبیه پدر بزرگها می شویم. خوش بحالمان که هنوز زنده ایم

  • تاراز می‌گوید:

    سروش جان چیزی بنویس.مردم از بس سرک کشیدم و چیزی نبود

  • مهرداد فلاح می‌گوید:

    خندیدن من به های های تو کاش آب گوارایی باشد که بنوشیش!
    ..
    ..
    ..
    طنز ریسمانی ست که دست مرا می گیرد…

  • تاراز می‌گوید:

    سلام دوست من
    نیامدی بنقدی منو که داره میره سرسره بازی سر بازی سربازی را کشتی
    کجای پادگان داری می پوسانی سروش سیگاری و خوش کتاب ما را که می خواست یه کمی فرق کنه که قرق شد توی ای روزگار کوتوله پرست گه چرا ما را افتادی
    بیا من را از توی هچل بکش بیرون لعنتی

این چیست؟

شما در حال خواندن ک م ک در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: