خوشبختی

آوریل 8, 2007 § 11 دیدگاه

12 ، 13 ساله بودم که نیستانی‌ها را کشف کردم . همه‌شان را : منوچهر و توکا و مانا . پدر را به لطف کتابخانه پدرم و پسران را با کیهان‌کاریکاتور. کیفم از زندگی، سر دو ماهی بود که مجله در می آمد. کار این دو را می دیدم ، مدتها نگاهشان می‌کردم و تا دو ماه بعد به همان آدم های معدودی که احساس می‌کردم خودی‌اند نشان می دادم.

سال 79 بود. جوانکی بودم با مضحک قلمی‌های به‌دست و تازه وارد در متروپولیسی به اسم تهران.
در خانه‌کاریکاتور تصادفاً توکا نیستانی را دیدم . همه جربزه ام را جمع کردم و کاغذ پاره‌هام را بردم ببنید. نگاهی کرد. بعد گفت فردا بیا دفتر «توانا». خدا می داند آن شب زمستانی چطور گذشت.
رفتم. کارهام را دید. خوشش‌آمد. می خواستم بروم خوابگاه او هم تا میدان فاطمی می‌آمد. در شرف ذوق مرگ شدن سوار پرایدش شدم. در راه درباره یونگ و مارکس و کاستاندا و متالیکا صحبت کردیم.

پنج زمستان بعد آن جوانک کاریکاتوریست دیگر کاریکاتور نمی‌کشید. روزنامه‌نگاری بود که می‌خواست برای چلچراغ یک پرونده ویژه کمیک در‌بیاورد.باید کاریکاتوریست محبوبش آنجا چیزی می‌نوشت.
زنگ زدم به توکا و موضوع را گفتم . موافقت کرد برای نوشتن. مطمئن نبودم بنویسد. نوشت.زودتر از زمانی که انتظار داشتم.یادداشتش از سر بی‌حوصلگی یا دوردربایستی با چلچراغ نبود. خیلی تر و تازه و فرز و موجز.

حالا بعد این مدت…امروز کاریکاتوریست محبوبم برایم کامنت گذاشته.
تصور کنید! هنرمند محبوبتان برایتان کامنت بگذارد. در حالی که چند سال پیش اصلاً نمی‌دانستید کامنت چیست که هنرمند محبوبی بخواهد آن را بگذارد یا بردارد!

خوب این طوری است دیگر … بعضی آرزوهای آدم آنقدر آرام و یواش جامه عمل می‌پوشانند که فکر می‌کنید طلبتان بوده از زندگی . یادتان می‌رود  این زندگی متاسفانه چیزی بدهکارتان نیست. و وقتی چیزی از این دست بیابید، حق است که کمی یاد گذشته کنید،از ورای گند روزمرگی به غنیمت‌تان نگاه کنید و بفهمید که آدم‌های حسابی به این جور چیزهای می گویند خوشبختی.

§ 11 پاسخ برای خوشبختی

  • گیوتین می‌گوید:

    درک میکنم.
    نوزده شهریور پارسال هم چنین اتفاقی برای من افتاد. (بدون شوخی)

  • سلام
    واقعا که بعضی ارزوها چقدر اروم براورده میشن
    هر لحظه غنیمته که متاسفانه قدرشو نمیدونیم

  • آذین می‌گوید:

    این جور خوشبختی ها، این جور پیدا کردن ها، تنها خوبی اینجا هستند. نزدیک کردنت به آدم هایی که هیچ فکر نمی کنی روزی به آنها نزدیک شوی.

  • سحر می‌گوید:

    آقا مخلصیم ما شاگردی می کنیم

  • مونا می‌گوید:

    اتفاقی به این وبلاگ رسیدم همه چیز خوب بود.
    روزگارتان آبی باد.

  • tina می‌گوید:

    نوشته های شما رو توی 40چراغ میخوندم. اینجا صمیمی تر مینویسید .موفق باشید.

  • ساراي می‌گوید:

    و چقدر اينجور احساس خوشبختي ها مزه مي دهد، طعم گسش مي ماند زير دندان آدم.
    و چقدر ديريابند و به قول شما غنيمت هاي زندگي.

  • بانی می‌گوید:

    سلام با اجازه بهتون لینک داده م

  • سلام خواب خان
    حال شما؟
    از نیستانی ها گفتید …
    راستی مازیار شان را هم کشف کرده اید؟
    اینجا که من هستم (کرمان) زیاد میبینمش…
    اما خوب …این می شود برادر زاده ی منوچهر خان…اما نه مثل عمویش…
    یک مجموعه شعر هم دارد به اسم "پاشیلی ها".

  • محسن م می‌گوید:

    سلام سروش جان:
    آره درسته.ولی بعضی از ارزوهای آدم اگه زود برآورده شه حس وحال و هیجانش کمتره .درسته؟وقتی خیلی خوشحال میشی که بعداز خیلی تلاش جایی که انتظارش رو نداری به اون چیزی که میخوای برسی.امیدوارم که به همه ی آرزوهات برسی.سلام به استاد برسون.خیلی مخلصیم.

  • توکا می‌گوید:

    از کامنتت ممنونم، از این پستت هم همینطور. راستش خوشحالم که خوشحالی!
    در ضمن، مهرناز صمیمی اسم یکی از همکاران قدیمی من است که برای پست قبلی کامنت گذاشته بود که نتوانسته هم ذات پنداری بکنه! بهناز هم اسم همسر منه؛ پس من هنوزم قاطی نکردم!

این چیست؟

شما در حال خواندن خوشبختی در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: