به دست هایت نگاه کن! تمیز اند؟

مارس 9, 2007 § 32 دیدگاه

آیا لایق شرایطی که گرفتارش آمده‌ایم هستیم؟
بله … البته به گمانم. حتماً لیاقت ما همین است.

***
1. با یکی از رفقای مشهور فمینیست صحبت می‌کنم.اولین بار است که می‌خواهم دراین‌ باره گپ بزنیم. می‌خواهم فقط تست کنم ببینم چقدر درباره تاریخچه یا مباحث فکری فمنیسم مطلع است.صحبت می‌کند و من دلشوره می‌گیریم. غرغرهای یک بچه ناراضی کجا ، اندیشه عالی فمینیست‌ها بزرگ کجا؟خواهش می‌کنم بس کند.

2. با تعدادی از همکاران باید در یک سمینارمرتبط با IT شرکت کنیم. استاد معظم رسماً چرند می‌گوید. درباره موبایل‌هایی صحبت می‌کند که از داخلشان استکان چای بیرون می‌آید. درباره روبوت‌هایی که از میدان تره‌بار سیب‌زمینی می‌خرند….و این که این چیزها چقدر در»دنیا » رایج است. حتی درباره آقای «مایکروسافت» هم صحبت می‌کند. برمی‌گردم به قیافه بقیه نگاه می‌کنم ببینم همه پایه‌اند کمی لودگی کنیم و حال حضرت استاد را بگیریم؟ همه سرشان در جزوه است و می‌نویسند. بعد از کلاس می‌شنوم به هم می‌گویند «عجب مرد مطلعی» بود. همکاران عزیزم کارشناسان رسانه‌اند.

3. بعد از انتخابات است. مثل خیلی ها دمغ و کلافه‌ام . با رفیقم صحبت می‌کنم . فوق لیسانس می‌خواند. اهل کتاب و فیلم و موسیقی‌ست. با افتخار می‌گوید به چه کسی رای داده. گیج می‌شوم. می‌پرسم چقدر او را می‌شناسد؟ از شنیده ها . می‌گویم چرا در آن ایام روزنامه نخوانده ؟ می‌گوید موقع امتحانهاشان بوده. …خواهش می‌کنم دیگر در این باره صحبت نکنیم.

4. یکی از بستگان نزدیک درباره سادگی و بی ریا بودن «فلانی» صحبت می‌کند.
ساده …بی ریا. تصورش از جغرافیای جهان در حد شهرستان 50 هزار نفری خودشان است.

ادامه بدهم؟….

***
می گوید :«فلانی» …اگر او برود همه چیز حل می‌شود.
می‌گویم : دوره او تمام می‌شود . زیاد نگران او نیستم .سیاست فراموش‌کار است.مگر الان کسی به گفتگوی تمدنها فکر می کند که چند سال دیگر همه نگران تعلیق ایران باشند.
می‌گوید: «بهمانی» را چه می‌گویی؟ خطرناک و پر قدرت و فاسد است.
می‌گویم : بهمانی مگر چند سال دیگر زنده است. بهمانی‌ها مگر میانگین سنی شان چقدر است؟ نه . از بابت آنها هم نگران نیستم.
می‌گوید: ولی جنگ وتحریم که این جور حرفها حالی‌ش نمی‌شود…می‌خواهی بگویی آن هم مهم نیست.
می‌گویم : مثل هم ایرانی دیگری حرص می‌خورم .ولی نظر به جمیع احوال احتمالش را زیاد نمی‌دانم . دوره این گاوچران جمهوری‌خواه هم تمام می‌شود و اندکی دور از ذهن است که دوره بعدی همچنان جمهوری‌خواهان بنیاد گرا سر کار باشند. نه راستش زیاد از این یکی هم نمی‌ترسم.
می‌گوید : لعنتی ! تو بلاخره نگران چی هستی ؟از چی می‌ترسی…
می‌گویم: از آن بچه جیغ‌جیغو که دارد یک ایسم مهم تاریخ را به گند می‌کشد. از همکاران کارشناسم که دارند بچه تربیت می‌کنند …از رفیق فوق لیسانسم …از قوم و خویش خودم … از 60  میلیون ناراضی بی‌سواد پر توقع  و خطرناک . از دوستی خاله خرسه . از شبان دیندار و نادان . از ملتی که دلش خوش است غلت زدن در رختخواب را .از نادانی که مدام بازتولید می‌شود و عمرش می‌تواند خیلی خیلی طولانی باشد. آنقدر طولانی که ارزش نگرانی دارد.
و از خودم …از ژنهای عوضی‌ام . از ناخودآگاه جمعی آلوده‌ام . از ور فاشیستی‌ام که گاهی مچش را می‌گیرم واز خودم خجالت می‌کشم. از ور سطحی‌ام که مثل کل‌قلی‌خان ده بالا بعضی تحلیل های آبگوشتی را جدی می‌گیرم. من از این‌ها می‌ترسم.
می‌بینی رفیق ….روی هم رفته لایق همان‌چیزی هستیم که هستیم.

***

شما پاکید . تمیزید . دستتان به جنایات جمعی‌مان آلوده نیست. فهیم و با کمالاتید. با یک بالغ پرورش یافته .با دانش و نگاه انتقادی. باید در این کمپ مردگان بمانید؟
این یک تصمیم شخصی‌است. بابت رفتن ابداً سزاوار سرزنش نیستید. مگر چند بار زندگی می‌کنیم؟
شخصاً ترجیح می‌دهم باشم. بمانم. به آنتی نادانی مجهز شوم و تا می‌توانم مچ خودم را بگیرم و مچ دیگران را .
گمان می‌کنم این بازی ماست. باید تا آخرش بروم .
گو این که عمرمان به آخرش کفاف ندهد…..

§ 32 پاسخ برای به دست هایت نگاه کن! تمیز اند؟

  • شازده می‌گوید:

    زیاد حرص نخور. مشخصات این آدمها و دستهاشون رو که همشون پشتشون قایم کردن ببین. همینه. ماها زیادیم تو اینا. ماها غریبه ایم. واسه اینا بهترین حالت اینه که کسی که اومد دیگه نره تا وقتی که مرد. می دونی چرا؟ چون از روی حساب و کتاب که نیومده. پس بذار حداقل با کسب تجربه به یه جایی برسه طرف و دردی از هموطناش دوا کنه. ما که بوسیدیم و گذاشتیم کنار.
    راستی این بابا که تو رشت این حرف و زده…. تو قزوین چی گفته؟؟؟

  • نیلوفرالدوله می‌گوید:

    سلام حرفای من شاید ربطی به نوشته شما نداشته باشه اما یه سوال دارم! شما چرا تو چلچراغ کم می نویسید ؟
    یکی از نوشته هاتون رو خیلی خوب یادمه همون که درباره ی بچه پررو بود چون درد دل منم بود به هر حال آدمای مثل من خیلی خوشحال میشن شما این مدلی بنویسید .
    منتظریم!
    موفق باشید.

  • آينه می‌گوید:

    به اين مطلب شما در بلاگ نيوز لينک داده شد.
    با احترام.

  • آرزو می‌گوید:

    .زیبا بودو قابل تعمق.

  • عمو اروند می‌گوید:

    یادی محمود به خیر که می‌گفت ما بنده‌گان " ایشالله ماشالله"ی خدائیم. نه تحقیقی و نه تعمقی، راوی روایت راویان.

  • وحید می‌گوید:

    دقیقا! جالبه که بحث مشابه اینو همین چند روز پیش داشتیم! وقتی فهمیدیم ریشه‌ی مشکلات خود ماییم شاید بتوان امیدوار شد.

  • آذین می‌گوید:

    ترس از ندانستن.. گرفتن مچ.. می فهمم. می فهمم..

  • یک نفر مست می‌گوید:

    سلام چقدر خوبه که می تونی مچ خودتو بگیری و خودتو بکاوی. ار این همه تغییر و نو شدن خوشم میاد.

  • امید غیائی می‌گوید:

    سلام.کلی چیز نوشته بودم همش پرید.
    عیب نداره ولی خلاصه اینکه من از فمینیست و گاوچرون جمهریخواهو انتخابات و این چیزها سر در نمیارم و هیچ چی هم ر موردشون نمیگم که یه وقت ضایع نشم.در مورد سینما که اندازه پیش دبستانی بلدم هم با ترس و لرز حرف میزنم.
    در ضمن اون وبلاگ که عشق اصلیم آقا سروش.آدم از عشقش میگذره؟؟؟!!!
    فعلا همین.
    یا حق.

  • مرتضی می‌گوید:

    dar in rabete pishnahad mikonam ahange neighborhood e david byrne ra

  • عیسی.ب می‌گوید:

    … و این جماعت غر غرو و خسته و ایضا بی سواد که روز به روز هم دارد درکش و شعورش را از دست می دهد و منفعل تر از روز قبلش می شود با دلخوشی های کوچکش دلگرم است و… . نه اینکه خودم هم از این جماعت جدا باشم نه ! پراکنده گشت نام دیوانگان . فرزانگان کجایند ؟

  • سحر می‌گوید:

    ای گفتی سروش ای گفتی از این کتره ایی خرف زدن ما ها…..

  • سعیدیوس می‌گوید:

    منم شدیدا دنبال اون آنتی‌نادانی‌ام. فکر می‌کنم ما ایرانی‌ها بیشتر از همه به این احتیاج داشته باشیم.

  • فرهاد یلدا می‌گوید:

    دوستم تو چرا دوست جون حضرات نیستی تا اینقدر بهشون گیر ندی…

  • کمپ مردگان… اینجا یعنی همین زمینی که زندگی می کنیم…
    کمپ مردگان…
    این یک ترکیب غلط است … کمپ مردگان…
    ببین آقای سروش خان بیا تکلیف را اصلن روشن کنیم که مرده کیست ای وسط؟
    منم؟ تویی؟ یا اصغر سبزی فروش محله ی ماست که صبح ها به عشق این که زهرا خانم زن محمود آقا می رود سبزی بخرد مغازه اش را باز می کند؟
    منم؟ تویی؟ یا خیل بچه مدرسه ای هایی هستند که سر ظهر ته تیر دوقلو (بلدی اینجا رو؟) دست می کنند توی جیبشان تا ببینند پول کافی دارند یا نه که ساندویچ فلافل بخرند؟
    این لفظ مرده به چه کسی مربوط می شود توی این کمپ؟
    به مادر بزرگ من که سکته کرده و همین طور مثل یک تکه گوشت افتاده کنار خانه و به عشق سریال خانواده و زیر تیغ و اینجور چیز ها زنده است؟
    منم ؟ تویی؟ یا این ها؟
    ما شاید خودمان مرده ایم این وسط و تقلا می کنیم تا این مرگ خود خواسته مان را زندگی ایده آل بشری نشان دهیم؟

  • ور فاشیستی…ور سطحی… بیا این ها هم نشانه اش…
    این ها هم همان کلید ها…
    فقط یک ور حیوانی و یک ور پایین تنه پرست هم به لیستت اضافه کن تا هم من هم خودت هم امپال مدعیون و سر دمداران زندگی بشری همه مان از خجالت آب شویم….
    و… شعار دادن…
    ببین سروش خان …
    بیا اصلن برویم همه مان (زنده ها را می گویم ) برویم یک جا حمع شویم و اسمش را بگذاریم کمپ زندگان…
    آنوقت همه مان آنجا دست به کار بشویم و یک جور بمبی درست کنیم … اسمش را هم بگذاریم بمب آنتی نادانی…
    بعد برویم و میان آنها منفجرش کنیم… تا یک جامعه ای درست کنیم به اسم جامعه ی خود آگاه محض (یک چیزی شبیه مدینه ی فاضله ی خودمان)….

    می دانی دو سه نسل بعد من و تو را به چه عنوانی خواهند شناخت؟
    -بزرگتریت جانیان تاریخ "بشریت"
    به چه جرمی؟
    به این جرم که "بشریت"کردن را از انسان ها گرفته ایم…
    این یعنی از هیتلر هم منفور تر…

  • "بره ی گمشده ی راعی" هوشنگ گلشیری را هم بخان …
    اگر خواندی … باز هم بخوان… بازهم و بازهم…. اما یک جایی این خواندن ها را تمامش کن…
    و غیر از خودت از کسی توقع بیجا نداشته باش (خواهش می کنم سروش… خواهش می کنم…)

    آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    به شازده : حرف سیاسی زدی؟

    به نیلوفر الدوله : راستش…قصه اش درازه . ممنون از لطفت

    به اینه: مرحمت و ذوقتان را نشان می دهد بسی

    به آرزو ، عمو اروند ، آذین ، سعیدیوس، سحر، وحید و یک نفر مست: رفقا ، خوشحالم که در این احساس تنها نیستیم

    به محمد حسن فرازمند:

    "شیخ احمد خضرویه گفت : جمله خلق را دیدم که چون خر وگاو از یک آخور علف می خوردند.
    یکی بگفت : خواجه تو کجا بودی؟
    گفت : من نیز با ایشان بودم. اما فرق آن بود که ایشان می خوردند و می خندیدند و بر هم می جستند و می ندانستند. و من می خوردم و می گریستم و سر به زانو نهاده بودم و می دانستم."

    … جسارت نشود . اینجانب خود را عرض کرد که از کمپ بیداران نیست. حسرتش را اما می خورد.

  • بنفشه می‌گوید:

    چیزی که در این آب و خاک نگهم می دارد یک ترس مسخره است: ترس از اینکه بچه آینده ام نداند ایران کجای نقشه جهان است. فقط همین.

  • بنفشه می‌گوید:

    یک سوال بی ربط: محمد حسن فرازمند همون همسایه مستر هاید نیست؟ از روی غلط املایی اش می گم!

  • دیگر هرگز حتا خوابم نمی برد…
    او هم مرا شناخته است…. خداوندا چگونه توانستی بنده ای این چنین مفلوک بیافرینی….؟؟؟

    حالا دیگر یک نفر دیگر هم هست که مرا عریان عریان دیده است …
    و این خیلی غم انگیز است…

    درست "هدس" زده ای …

    چشم هایت را از بدن عریان من برگیر و به صدای من گوش بسپار…
    !

  • آقای روحبخش … شما چرا؟
    تعارف می کنید ؟
    با کی؟ با خودتان؟
    شما هم خودتان را می خواهید دچار کنید به این بیماری خودخواسته ی شکسته نفسی ؟
    چرا کوتاه می آیید؟
    – بگو من بیدارم …. و آنها خوابند…
    بگو… همین طور که من می گویم …
    اما جان عمه جان ملوک بنده هرگز از این شعار ها نده که "خوب من که بیدارم … تو هم بیدار شو … داداشت را هم بیدار کن تا اصلن برویم علیه خواب کودتا کنیم…)

    ×××××

    خداوندا تو که می دانی من همان همسایه مفلوک هاید بدبخت هستم که اگر یک روز همین هایدی که این همه بدش را می گویم سیگارم را نرساند دنیا روی سرم خراب است…
    تازه هرچی هم این ور و آنور شعار می دهم و حتا اینجا هم که روی اعصاب سروش راه می روم همه اش دروغ است …

    حالا می شود ی بسته از آن آبی های لایتش را بندازی پایین ؟

  • شهرزاد می‌گوید:

    این انسان موهوم , کجاست؟

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    به محمد حسن فرازمند:

    1. وصفم همان بود که در تذکره آمده است ونقلش رفت . نه تعارف کردم و نه اینجا رودربایستی دارم . حتماً باید در ذهنم همانها باشد که شما فکر می کنی تا صداقتم اثبات شود؟

    2. لازم نیست ایدئولوژیک به این مسئله نگاه کنیم. اصغر آقا میوه فروش و بچه مدرسه ای ها و فلافل و تعطیل شدن مدرسه می تواند جزئی از زندگی آدم باشد و در عین حق دارد اگر کسی حق بیهوده طلبید ، جلوش بایستد و بگوید از ماست که بر ماست.
    بمب؟ کودتا؟ شوخی می فرمایید؟ تعمدا موارد را از دوست و رفقا و خودم مثال زدم تا بگویم در دیگ ما هم همین می جوشد .همین قدر پلکمان باز است که نیم نگاهی بکنیم به حال و روزمان .

    3. بله. ممکن است کسی آن تصوراتی را داشته باشد که شما فرمودید. بخواهد برای "خلق" بهشت بسازد و زندگی شان را جهنم کند. در ابراز اعتراض به این یک سو نگری با حضرتت سهیم ام و عجالتاً به بمب آگاهی فکر نمی کنم. که اگر چنین بود ،نیازی نبود روزی بیاید که ما نباشیم….

    4. پایین تنه کمی بحث اش با نادانی فرق دارد . همین قدر بدانید که حقیر این ها را یک کاسه نمی داند. (می گویم غیر ایدولوژیک هم می شود دید معناش همین است. یعنی لازم نیست دلت بخواهد بشر را زورکی چیزی کنی که نیست . جسمش را حذف کنی . می توانی هم محدودیت ها و گاهی ضعف ها را بپذیری هم درباره جهل ونادانی سخت گیر باشی…) و البته اگر اجازه بدهیم وارد این یکی بحث نشویم که خود قصه مفصلی است.

  • سلام.
    من هرگز سر هاید اینطور داد نمی زنم…

    1.را قبول … اما هنوز راجع به آن حرف دارم.

    3.هم خوب بحثی درش نیست.

    4.آن هم می دانم و قبول و چشم (البته …… آهان باشه هیچی نمیگم…)

    اما
    2."همین قدر پلکمان باز است که نیم نگاهی بکنیم به حال و روزمان ."
    ببین جناب جان …
    همین از روزنه ی میان پلک دیدن …
    بحث سر همین است که یعنی انسان ماندن و آگاه بودن …
    یعنی نگاه خضروبه ای به ماجرا.

    (امیدوارم منظورم را رسانده باشم)
    به هر حال کفایت می کنم به این مقدار
    و فکم را می بندم … می دهم درش را تخنه کنند … (تا کمتر سیگار بکشم!)

    ****************************
    ^_-
    ****************************

  • آذین می‌گوید:

    ممنون آقای روح بخش. خیلی.

  • آذین می‌گوید:

    از بابت کامنت. و اظاهر امیدواری و اینجور چیزها.
    آمدم مودب باشم خب..

  • عیسی.ب می‌گوید:

    حرف هاتان را خواندم بحث ها را خواندم اما حقیقتا چیز تازه ای نصیبم نشد ! نصفه شبی داشتم عقاید نوکانتی را گوش می دادم تا رسید به آنجایش …" که شاید آینده از آن ما "این ترانه واقعا همیشه تازه است چطور است همگی برویم یک بار دیگر بشنویمش ؟

  • شازده می‌گوید:

    بابا چه کارایی بلدی تو. این نشان گوگل و اینا… خیلی باحال بود. باید بیام ازت یاد بگیرم.

  • […] باز هر چه می گذرد به خودم نهیب می‌زنم که : به دستهایت‌ نگاه کن! تمیز‌اند؟ Posted by خواب بزرگ Filed in راهنمای…, چند […]

  • Helen می‌گوید:

    جگرم خون شد!
    وقتی مطلب تمون شد و برگشتم و عنوان رو خوندم، این عنوان لامصب ضربه ی آخر رو زد.
    از چیزای ترسناکی می ترسیدید.

این چیست؟

شما در حال خواندن به دست هایت نگاه کن! تمیز اند؟ در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: