جزوه مبارزه چریکی با اقتدار والدین

ژانویه 26, 2007 § 35 دیدگاه

«در زندگی زمانی هست که والدین فرزند را می‌پرورند و پس از آن زمانی فرامی‌رسد که او را از پروردن خویش بازمی‌دارند.تنها فرزند می‌تواند فرق میان این دو زمان را تشخیص دهد و چاره کار که همانا رفتن است دریابد.
نباید ستیزه کرد. ابداً نباید ستیزه کرد.پسرانی که به خود جسارت می‌دهند و با پدرانشان به ستیزه برمی‌خیزند ، خود نیز در شامگاه زندگی به طرز شگفت‌انگیزی همانند آنان خواهند شد.»

رفیق اعلی – کریستین بوبن

درگیری مدام بسیاری از دوستانم با اقتدار تباه‌کننده والدینشان ،‌ اولین جرقه نوشته شدن این مطلب است.این جزوه ابداً در پی قضاوت درباره نتایج مثبت احتمالی این اعمال قدرت نیست و نویسنده صمیمانه امیدوار است نوشته‌اش به دست کسانی که هنوز در «زمان اول» به سر می برند نیفتد. نگارش این مطلب برای نویسنده حقیقتاً دردناک بود.تداعی مدام بدترین خاطرات دوستانم و همه آن لحظات بحرانی یا غم‌انگیز که درکنار بسیاری‌شان بودم. و سرگردانی‌ها و پرسه های شبانه . و این نوشته به خاطره زخمی‌ها و مرده‌هایشان تقدیم می‌شود.

سرآغاز:طرح مبارزه

قضیه از گیر دادن به نوع موسیقی و لباس وانتخاب دوستان گذشته است. ممیزی والدین تنها نمایش کوچک و سطحی از اعمال قدرت نامشروع آنهاست.بیشترین دردسر اتفاقاً از جایی آغاز می‌شود که آنها چشم‌هایشان را ریز می‌کنند ، به گریه می‌افتند ، قلبشان درد می‌گیرد و محبت‌هایشان را در دوران طفولیت یادآوری می‌کنند. همان لحظه‌ای که مجبورید میان انتخاب آنچه خود از راه زندگی‌تان انتخاب کرده‌اید و التماس «خیرخواهانه» آنها یکی را انتخاب کنید. زمانی که چیزی درونتان می‌گوید اگر به آنها پشت کنید بسیار بی‌رحم‌اید و اگر به خودتان پشت کنیدخیانت‌کار.
مشاجره دائم ابتدای وضعیت بغرنجی‌است که به آن دچار شده‌اید و غم و اضطراب و سرگشتگی ثمرات بعدی که به نوبت از راه می‌رسند.
در این وضع است که مبارزه باید آغاز شود.شما به یک راهنمای چریکی نیاز دارید. فیلم ماتریکس را لابد دیده‌اید. مورفیوس دو قرص قرمز و آبی را به نیو نشان می‌دهد و می‌گوید:» اگر قرص آبی رو بخوری در رختخوابت از خواب می‌پری و همه چیز را فراموش می‌کنی ….اما اگر قرص قرمز را انتخاب کنی در سرزمین عجایب موندگار می‌شی ومن بهت نشون که این لونه خرگوش چقدر عمیقه…»

اگه می‌خواهید قرص آبی رو بخورید علامت ضربدر بالای صفحه را کلیک کنید و آن را ببندید.
اما اگه تصمیم به خوردن قرص قرمز گرفتید و از انتخابتان مطمئن هستید… ادامه مطلب را بخوانید:

۱. اخلاقیات: چه کسی حق دارد؟

اگر به جبران زحمات والدین بر زندگی خود پشت می‌کنید ، هیچ گاه فرصت تحقق «خود» تان را نخواهید داشت. تحقق و کشف و ظهور همان موجود ویژه‌ای‌ که بخاطرش به دنیا آمده‌اید. تنها چیزی که حضور شما را میان 6 میلیارد انسان زنده زمین توضیح می‌دهد.اگر قصد ندارید به زامبی تبدیل شوید ،‌به یک مرده رونده ، در مورد توجه کردن به احساسات رقیق والدین با احتیاط برخورد کنید.
اگر درگیری منطقی یا اخلاقی دارید خیالتان را راحت کنم که » زحمات » آنها نمی‌تواند یوغ اسارت باشد.
آنها شما را به دنیا آورده‌اند. بزرگتر کردن شما ، جلوگیری از بیماری یا مرگتان بی‌تردید وظیفه‌شان بوده است. وظیفه انسانی که باید در برابر موجود زنده‌ای ،که باعث وروردش به این جهان پر هیاهو شده‌اند، تکمیل می‌کردند. نگهداری از فرزند میان وحوش هم رایج است. بنابراین حتی اگر این نتیجه کمی خشن به نظر می‌رسد ارزش فکر کردن دارد.

موضع‌گیری منفعلانه در برابر یادآوری «زحمات و مصائب پدر یا مادر بودن» هیچ توجیه اخلاقی ندارد.
اگر خیلی به اخلاقیات معتقدید یادآوری می‌کنم ،شما با قرار دادن «خود»تان در معرض زوال و فراموشی چندان آدم اخلاقی محسوب نخواهید شد.
اگر این نظرات به نظرتان بی‌رحمانه می‌رسد، پس چاره‌ای ندارید جز این‌که بی‌رحم باشید.

۲. سلاح اول: پول

گفته بوبن حقیقت دارد. نباید ستیزه کرد. پس به جای تکرار فیلم‌نامه تکراری شبانه‌ که با صدای کوبیده شدن درها به پایان می‌رسد کمی عمیق‌تر نگاه کنید و ببینید چطور می‌شود از این وضعیت رها شد.
حقیقت غیرقابل انکاری در مورد استقلال وجود دارد: تا زمانی که از آنها پول می‌گیرید نمی‌توانید مستقل شوید. مهم نیست که آنها خودشان پول را در جیبتان می‌گذارند یا درآمد پدرتان چقدر است. اولین پله خروج از شرایط بحرانی ، استقلال مالی‌ست.

نه فقط به این دلیل که امکانات بالقوه‌ شما را برای نافرمانی مدنی افزایش می‌دهد ، بلکه از این رو که اغلب والدین در این شرایط احساس می‌کنند شما » بزرگ » شده‌اید و دیگر نیازی به قیم ندارید.
در بسیاری از موارد، دردسرها در همین مرحله ختم می‌شود و شما با حفظ محل سکونتتان در خانه پدری قادر به تنفس خواهید بود.

بهانه‌های رایج:
درس می‌خوانم وفرصت کار کردن ندارم.
..اوه ، بی‌خیال! خونتان مگر رنگین‌تر از آن همه آدم حسابی است که هم کار کرده‌اند و هم درس‌خوانده‌اند. بلاخره ساعت فراغتی هست. شاید پیدا کردن یک کار دانشجویی کوچک در محل تحصیلتان باعث صرفه‌جویی در زمان شود‌. بر اساس تجربه روی کمک بعضی استادها هم می‌شود حساب کرد.

هیچ تخصصی ندارم و نمی‌دانم چه کار کنم.
هیچی؟ … خوب فکر کنید. علایق شما راهنمای پول است. تازه یادگرفتن تایپ یا اپراتوری کامپیوتر یا یک نرم افزار پر کاربرد خرج زیادی ندارد. در بسیاری از فرهنگسراها چنین تخصص‌های کاربردی را رایگان آموزش می‌دهند. بعدش می‌‌ماند مراجعه به صفحه آگهی ‌های روزنامه و سفارش به رفیق و آشنا . جوینده یابنده است. صبح زود بیدار شوید. پاشنه‌تان را ور بکشید یک ساندویچ نان‌و پنیر در جیبتان بگذارید و شروع کنید. خیلی‌ها کارشان را این‌طوری شروع کرده‌اند.

۳. هجرت

نه ، قضیه عمیق‌تر از این حرف‌هاست.
دستتان در جیب خودتان است اما مشکلات حل نشد؟
خب ..بعله ، متاسفانه در مورد دختران به‌خصوص، قصه همین‌جا تمام نمی شود.
تازه داریم می‌رسیم به قید و بند سنت. به دهن همسایه‌ها . آه و نفرین مادر و خشم پدر. به سبیل برادران غیرتی.
رهایی از این مرحله کمی سخت است. جامعه‌ایرانی بر دخترانی که بخواهند مستقل باشند سخت‌گیر و

وحشی‌است.گفته بوبن حقیقت دارد: باید رفت.
قبول شدن دانشگاه در شهری غیر محل سکونت ،آرمانی محسوب می‌شود. معنیش این است که اگر لازم است فرم انتخاب رشته را شخصاً پر کنید و زخم‌زبان‌های بعدی را به جان بخرید ،‌حتماً‌همین کار را بکنید که ارزش دارد. گفتن نداردکه بهتر است به شهرهای بزرگ‌ مهاجرت کنید. و اگر ساکن تهران هستید به یک مرکز استان دیگر. اگر رتبه‌تان جای چنین مانوری به شما نمی‌دهد یادتان باشد مسئله اصلی نفس هجرت است.
هجرت( آن هم با بهانه‌های موجه) یک شیوه مسالمت‌آمیز و بدون خونریزی برای رهایی از اعمال اقتدار والدین است.
اما اگر در موقعیت این تغیرمکان موجه و ایده‌آل نیستید، همچنان رفتن از خانه پدری راه حل جدی ماجراست.
در شرایط چریکی شاید یک قطع رابطه کامل لازم باشد. یک گم شدن ناگهانی و بدون رد پا . اما کجا ؟
گیج نزنید. واقع‌بین باشید. اطلاعاتی در مورد قیمت‌های پانسیون‌های سطح شهر به دست بیاورید. اگر درآمد داشته باشید معمولاً از پس هزینه پانسیون بر می‌آیید. گرفتن وام برای رهن یک سوئیت کوچک راه حل قابل مطالعه دیگری‌ست.
سخت است؟ گریه‌تان می‌گیرد؟ مامانتان را می‌خواهید؟بله سخت است. هم سخت و هم ظالمانه اما یادتان باشد چرا چنین راه‌حلی را برگزیده‌اید.هزینه استقلال اگر «خود»ای درمیان باشد، ارزش پرداخت دارد.
در تمام این مراحل همراهی دوستان شفیق و شجاع و دهن‌قرص از نعمت‌هایی‌ست که ممکن است به کسی ارزانی شود.
این راه‌حل شدید‌اللحن به هر حال اولین راه حل نیست.
قانع کردن والدین برای استقلال مکانی گاهی با چند چشمه دلربایی دختر بابا و نمایش اقتدار پسر مامان انجام خواهد پذیرفت.

۴.این صدای یک نوار ضبط شده است

فکر کرده‌اید دیگر تمام شده؟ حالا مبارزه خودتان با خودتان شروع می‌شود. نوارهای ضبط شده «والد» چیزهایی نیست که به‌راحتی نابود شود. گاهی یک عمر برای کم‌رنگ کردن پیغام‌های آمرانه درونی وقت لازم است. خیلی وقتها این شما نیستید که حرف می‌زنید ،‌ شما نیستید که عمل می‌کنید. پیغام‌های سرد و بی‌منطق و اعمال خوابگردانه و هیپنوتیک سرمنشاء روانی دیگری دارند.
فیلم دژ را دیده‌اید؟ زندانیان یک زندان فوق مجهز در بدو ورود مجبور به بلعیدن یک قطعه الکتریکی می‌شوند که اختیار آنها را به دست زندانبانان می‌دهد. زندان آنها میله ندارد. اگر از «خط زرد» عبور کنند دل‌درد وحشتناکی می‌گیرند و اگر از «خط قرمز «عبور کنند منفجر خواهند شد.
خطر نوار ضبط شده والد درون ما گاهی همین قدر وحشتناک است. حجم غیرقابل تحملی از سرزنش درونی که ناگهان هوار می‌شود.یا مسخ تدریجی به همان کسانی که ازشان می‌گریختید از نتایج احتمالی تاثیرات همان قطعه الکتریکی‌ست. غیر فعال کردنش ساده نیست. برای بی‌جان کردن والد درون اول از همه آگاهی و مچ‌گیری لازم است. باید بتوانید صداهایش را تشخیص دهید. باید قادر شوید مچ خود را وقتی درست مثل والدینتان عکس‌العمل نشان می‌دهید بگیرید.
مرجع اولیه برای شناخت «والد» درونی مطالعه دقیق دو کتاب عظیم‌الشان «وضعیت آخر » و » ماندن در وضعیت آخر» تامس هریس و امی هریس است.
روانشناسان «تحلیل رفتار متقابل» راه‌های عملی برای غیرفعال کردن آن قطعه الکتریکی پیشنهاد می‌کنند.
گول پر فروش بودن و چاپ ان‌ام بودن دو کتاب را نخورید. کتاب‌های فوق‌العاده‌ای هستند!

به برهوت واقعیت خوش آمدید!

۵. به برهوت واقعیت خوش آمدید!

برگردیم به ماتریکس و نتایج انتخاب قرص قرمز.
تنها خواهید بود . و آزاد خواهید بود . و کمتر کسی می تواند فشار آزادی را تحمل کند. فشار روبرو شدن با همان چیزی که بعضی‌ها به آن گفته‌اند: نگاه کردن در مغاک. بزرگان مذهبی اعتقاد دارند این بار کمابیش همانی‌ست که سایر کائنات از قبولش سرباز زدند و انسان ،یک‌کاره، آن را پذیرفت.
حقیقت این است که آزاد بودن و به عهده گرفتن شخصی حیات انسانی دشوارتر از چیزی‌ست که بتوان تصور کرد.
برای تحمل این فشار باید آموزش دید. اگر دشواری تحمل آزادی برایتان چیز عجیبی به نظر می‌رسد ، کتاب «گریز از آزادی » اریک فروم را بخوانید.توضیح می‌دهد که چطور انسان دستی‌دستی می‌تواند خودش را به یک مرام‌ایدئولوژیک ، یک رهبر توتالیتر ، یک ایسم یا یک والد مقتدر تسلیم کند.
بعد می‌توانید تاریخ را با نگاه تازه‌ای ببینید. درباره قوم‌تان و سرزمین پرگهرش چیزهایی کشف خواهید کرد.
انتظار می‌رود سرخوشی این کشف‌ها ، دردتان را آرام کند.
و می‌فهمید که چطور یک جنگ کوچک چریکی می‌تواند به بینشی درمورد زندگی ، حیات و مرگ منجر شود.


تکمله : چرا کلاهمان پس معرکه است؟

عیسی.ب. گفته :فکر می کنم واقعا به والدین احتیاج داریم …دوس ندارم ادای بچه های عصیان زده پشت دیوار رو در بیارم … یک عصیان نمایشی تو خالی که آخرش به جوب آب ختم می شه

سارا گفته :بعد از اين مبارزه و عصيان مي داني آخرش به كجا مي رسي؟ به خلا ! به تزلزل هويت !‌ به حس تعليق!‌ من همه اين راهها را رفته ام اما حالا مي دانم كه ما آدمها براي زندگي سالم به يك سيستم حمايتي احتياج داريم. بدون يك سيستم حمايتي قوي ( مثل خانواده) ما توي جامعه به حالت تعليق درمي يايم.

امید گفته:7 سال پیش به این نتیجه رسیدم که تنها چیزی که تو کل دنیا برام ارزش داره دیدن خوشحالی خانوادمه بخاطر آنچه که از دیدگاه خودشون موفقیت من می دونن.

1.فشار مورد حمایت  قرار نگرفتن از طرف خانواده خرد کننده و لذت نوازش معنوی‌شان بی مثال است.
یک اصل بدوی بی چون‌و چرا . اما آیا این  احساس ایمنی رستگارمان خواهد ساخت؟ اگر بر اساس نظر «امید»تنها قسمت ارزشمند دنیا «رضایت والدینمان» باشد چه آینده‌ای در انتظارمان است؟ فقط باید بنشینیم و امیدوار باشیم که روزی نوادگانمان رضایت اجدادمان را کسب کنند؟
البته آدم عاقل انگشت تو چشم والدینش نمی‌کند. قطعه الکتریکی داخل بدنتان را فراموش نکنید. هر چه باشد آزار دادن ،آنها اغلب صدمه‌زدن مستقیم به خودتان است. بسیار دلپذیر است که بدون از دست دادن حمایت و محبتشان  سالم زندگی‌مان را بکنیم. اگر همیشه  می‌شد این کار را کرد خوب بود . بهشت بود . ولی نیست و نمی شود.در این مرحله‌است که دیگر ترس از دست دادن حمایت و رضایت والدین اگر بیمارگونه نباشد دست‌کم بی احترامی به وجود خودتان است.
هیچ می‌دانید نظام پدر سالار از همین ترس تغذیه می‌کند؟ و رهبران تمام نظام ‌های توتالیتر مثل همان پدر و مادر وسواسی برای «ملت»شان برنامه‌ خوشبختی  زورکی ترتیب می‌دهند و ترس مردم  از «طرد شدن «و «تعلیق» آنها را سر پا نگه‌می‌دارد.
این روزها دیگر همه می‌دانند قدرت نظامی و اقتدار تسلیحاتی هرگز نمی‌تواند دیکتاتوری را سر پا نگه دارد و تمکین بندگان است که شاهان را به سواری جری‌تر می‌کند.
متاسفانه تعداد نظراتی که دربست تن دادن به خواهش والدین را می‌پسندیدند نشان می‌دهد ما هنوز میراث‌دار همان ترس‌های قدیمی هستیم. و تا وقتی احساس بلوغ نکنیم  و به فردیت یکه مان احترام نگذاریم ، مدار این قبیله همچنان خواهد چرخید که پیش از این.

گیوتین مطلبی در بسط این مطلب نوشته که خوب است بخوانید.
او به ثمرات این جدایی برای والدین اشاره می‌کند. چرا پدر و مادران ما «همه عمرشان» را صرف ما می‌کنند که حالا طلبکارش باشند؟ آنها به چه حقی بر پروردن خود پشت‌پا می‌زنند تا پسرها و دخترهای جوانی را «بزرگ » کنند که دیگر نیازی به قیم ندارند. لطفاً بهتان بر نخورد ولی حقیقت این است که  بسیاری از آنها به خودشان نمی‌رسند. به همین دلیل بعد 50 سالگی کم کم دچار زوال عقل می‌شوند. لوس و گنگ و مریض‌اند. درست در لحظاتی که می‌بایست پخته ترین تصمیماتشان را بگیرند،گیج و ناشی‌اند. آنها خودشان هم بزرگ نشده‌اند . آنها هم نیمه اول عمرشان در «بله» «چشم» گویی و نیمه دومش در تحویل دادن همان‌ها به جوجه‌هایشان گذشته است. چیزی برای خودشان دارند. تجربه‌بالغانه‌‌ای از زندگی را از سر نگذرانده‌اند که حالا منتظر نتایج آن باشیم. یک زندگی بدوی/ حیوانی که نسل بعد را هم به شکل رقت‌باری شبیه خودش می‌کند.
اریک‌برن در کتاب ارجمندش «بازی‌» ها به نمونه‌ای از بازی زناشویی اشاره می‌کند که در ایران بیشتر میان والدین و فرزندانشان رایج است. بازی به اسم » اگه به خاطر تو نبود ..»مثالی که برن می‌آورد این است: زنی با مردی سلطه‌گر ازدواج می‌کند که فعالیت‌های او را محدود می‌سازد و مانع از آن می‌شود که وی با موقعیت‌هایی درگیر شود که از آنها می‌ترسد. در این بازی زن واکنش زن شکوه‌ است برای گرفتن امتیاز بیشتر از شوهر . یا وقت‌گذرانی «اگه بخاطر او نبود ..» با زن‌های دیگر.
والدین شاکی‌اند که اگر بخاطر شما نبود چنین و چنان می کردیم( به خودمان بیشتر می‌رسیدیم ) در حالی که آنها اصلاً بلد نبوده‌اند چنین وچنان کنند. لاف می زنند. خودشان را آرام می‌کنند و دل کودکان ساده‌دلشان ر ابه درد می‌آورند .آنها جز همان کارخانه جوجه‌کشی مخوف و زندگی غریزی چشم‌بسته و ترس‌های اجدادی و کلیشه‌های  تلویزیونی ، چیز دیگری از زندگی نمی‌دانستند.
بچه‌ها هم همین‌طور . غرزدن های ابتر و (…)ناله‌های الکی نسل جوان متاسفانه تکرار همین بازی است.
» وای که اگر پدر و مادرم ….» وای که چی؟ زمین خدا پهناور و استعداد انسان بسیار . غیر از این است که باید با همان ترس‌های وجودی و نگرانی دائم از تصور جامعه نسبت به خودمان کنار بیایم ؟
رفقا ! این چرخه باطل غرغرها باید روزی بگسلد.تاریخ خوانده‌اید لابد. محض تفریح هر از گاهی سری به فصل » رنسانس» تاریخ تمدن بزنید. به این فکر کنید که واقعاً  چه اتفاقاتی افتاد؟ چطور می‌توان این نقطه عطف تاریخ را توضیح داد؟ به عنوان یک سرگرمی هر بار از زاویه‌ای به آن نگاه کنید. گاهی به این نتیجه خواهید رسید یک نسلی به این نتیجه رسیده‌اند که:» غرغر بس است. ما کار خودمان را می‌کنیم. سراغ همان چیزهایی می‌رویم که فکر می‌کنیم درست است. با کسی هم دعوا نداریم. اگر بهمان خندیدند گو بخندند. اگر تکفیرمان کردند گو تکفیرمان کنند. لااقل به خودمان پشت نکرده‌ایم.»

بله . عصیان هم می‌توان الکی و خاله‌زنکی و کودکانه باشد. شما دلایل  الکی و خاله‌زنکانه نداشته  باشد تا عصیانتان این جوری نباشد.
بهتر است به والدینمان کمک کنیم تا خودشان را کشف کنند. شاید استعدادی یا علاقه‌ای پر شوری آن زیرها مدفون شده باشد. کمک کنید تا استخراجش کنند.
و به خودمان کمک کنیم تا بدانیم کجاییم و می‌خواهیم چه کار کنیم.

§ 35 پاسخ برای جزوه مبارزه چریکی با اقتدار والدین

  • عیسی.ب می‌گوید:

    خب همین است دیگر … فکر می کنم نسبی باشد …! یعنی این برای بعضی ها خوب است و برای بعضی دیگر هم بد 😦 . عرضه و همیت می خواهد زیاد برای کسب هویت مستقل دور از والدین جیغ جیغو !:( . بی رحمی ؟؟؟ ! شاید . کاش توی سوییس بودیم … آن وقت با خیال راحت قرص قرمز را می خوردیم … ! اما اینجا … همون سوال همیشگی ارزششو داره رفیق ؟

  • عیسی.ب می‌گوید:

    چی ؟ باز منم … آره …فقط …. آخه فکر می کنم واقعا به والدین احتیاج داریم …دوس ندارم ادای بچه های عصیان زده پشت دیوار رو در بیارم … یک عصیان نمایشی تو خالی که آخرش به جوب آب ختم می شه 😦 … . مثل شورش بی دلیل نیکلاس ری … . توی فیلم کلی با جیمز دین صفا می کنی … اما وقتی فیلم تموم می شه … می فهمی باز کجا هستی !! ؟ می دونی نمی تونم درست بگم … این کلمات : " چریک " و" سرخوشی کشف درد "… منظور چی می شه !!! ؟ یعنی حالا که زدم بیرون و مامانمو نمی خوام کلی مرد و بزرگ و چریک شدم ؟ … خیلی ها هم زدن بیرون و پدر مادر هایی پیدا کردن که دیگه افتضاح بودن !! ها فهمیدم مثلا عصیان از نوع اون یارو دختره تو فیلم " دختری با کفش های کتانی " اون مسخره است … عصیان خوب ام … خب … اونایی که جنگیدن !!! … نمی دونم الان این قضیه رو بد جلوه اش کردن . اما من همچین عصیانی رو بیشتر می پسندم . رفتن و جدا شدن … و دفاع کردن ! همین .

  • فرهاد یلدا می‌گوید:

    خب شاید تو باز هم این کامنت رو پاک کنی اما بدون که بعضی کارهات واقعا …

  • آذین می‌گوید:

    تا حدودی با عیسی موافقم. اما این چیزی از تحسینم نسبت به این نوشته کم نمی کند. در مورد خودم، شجاعتش را ندارم که رها کنم. پدر و مادر غمگین و بیش از حد نگرانی را که تنها دلخوشی شان یا مایه سرگرمی شان، منم.
    می دانم به خودم خیانت می کنم و باز هم، می مانم.

  • عیسی.ب می‌گوید:

    … یعنی نفس عمل جدا شدن از خانه ی پدری بد نیست ! مثلا همین امروز توی اعتماد خواندم که پا آستر نویسنده ای را مثال می زند که ده دوازه سال توی اتاق خوانه اش می نوشته !!! این اصلا توی خانه پدری غیر ممکن است !!! یا مثلا می خواهی سه ساعت با پی سی یک چیزی را تایپ کنی … ده نفر دیگر هم باهاش کار دارند … خلاصه مستقل نشدن در یک شهر اروپایی که برای این امر وام می دهد … پانسیون درست و حسابی در اختیار می گذارد و … حرف های شما درست می شود … اما در ایران که برای مستقل شدن باید خیلی چیزهایت را از دست بدهی … و ممکن است آسیب ببینی نسبی می شود … برای بعضی ها خوب است .

  • سارا می‌گوید:

    بعد از اين مبارزه و عصيان مي داني آخرش به كجا مي رسي؟ به خلا ! به تزلزل هويت !‌ به حس تعليق!‌ من همه اين راهها را رفته ام اما حالا مي دانم كه ما آدمها براي زندگي سالم به يك سيستم حمايتي احتياج داريم. بدون يك سيستم حمايتي قوي ( مثل خانواده) ما توي جامعه به حالت تعليق درمي يايم. براي شخص خود من تحمل اين تعليق خيلي سخت تر از تحمل اقتدار پدر و مادر محتشم بود.
    مثل اينكه ما هميشه بايد بين بد و بدتر انتخابمون رو بكنيم ،‌هيچ را ه خوبي نيست، فقط بد و بدتر هست!
    با اين حال خيلي خوب نوشته بودي. همه جانبه و موشكافانه. مرسي از نگاه ريزبينت.

  • سارا می‌گوید:

    حالا آن كساني كه راضي به اين انتخاب بين بد و بدتر مي شوند باز ايامشان مي گذرد، اما آنها كه نمي توانند به اين انتخاب تحميلي خرسند باشند عاقبتي جز اين دارند كه 12 ساعت روز را با چسب رازي به روي كاناپه بچسبند و هالوژنهاي سقف را بشمرند؟ وقتي آدمي نمي تواند خودش باشد آيا سرقفلي كاناپه تنها دارايي اش نيست؟

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    به همه دوستان :
    ببینید رفقا!گفتم که نوشتن این پست برایم دردناک بود و شوخی نکردم.
    اگر دور هم جایی جمع بودیم شاید حاضر می شدم چند ساعتی من باب مباحثه به یک ضد خانواده کلاسیک تبدیل شوم و باهاتان بحث کنم.
    اما الان با رنج و ناخوشی یک چیزی نوشته ام و عمیقاً امیدوارم حاصلش روزی به درد کسی بخورد. برای جلوگیری از هر سو تفاهم احتمالی و برای جلوگیری از یادآوری روزگار تلخ و دوستان از دست داده ام اجازه بدهید فقط بنشینم و نظرهایتان را بخوانم و فعلا جوابی ندهم…حمل بر بی ادبی نشود . خوب؟

  • پرگلک می‌گوید:

    می دونم که خیلی لوسه بیام بگم وبلاگ فوق العاده هست! اما واقعیت داره! من تمام آرشیوت رو خوندم و بهت لینک دادم:×
    مرسی

  • سعیدیوس می‌گوید:

    عجب پست جانانه‌ای بود. من که از الف تا یا‌ی‌اش با این جزوه‌ی چریکی موافقم. شاید چون خودم یک جورهائی از چریکان اصیل این جنبش متعالی بوده‌ام و هستم. یا شاید چون بی‌رحمی جزو مهم‌ترین ویژگی‌های شخصیتی‌م است.
    به هر رو، من از طرفداران خوردن آن قرمزه‌ام.

  • صورتک خیالی می‌گوید:

    چقدر خوشمزه اید!
    کلی خوشمان آمده

  • عیسی.ب می‌گوید:

    راستی سرانجام بحث ها چه شد ؟ برویم سوییس یا نه باشیم هنوز ؟:)

  • امید غیائی می‌گوید:

    سلام عزیزم.من رو شاید و شاید از روزنوشتهای امیر قادری و نیما حسنی نشب بشناسید.آره یه آدم سینمایی با یه سری اخلاق گند و به دردنخور که وقتی دارم فیلم تموشا میکنم و یه دفعه تو نقطه عطف فیلم یه نفر با شدت تمام در اتاق رو باز میکنه وتو روکه هیچی خودآکتور تو فیلم رو هم از حسش در میاره باید قیافه همه دیدنی باشه اون موقع که با این جمله مسخره"بیا شام بخور"مواجه میشی رو اصلاً نمیتونم تحمل کنم..بابامن دوست دارم وقتی همه خوابند شام بخورم.میخواهم وقتی این دهن لعنتی بی موقع باز شو میجنبه از اون ور کالری خاکستری بسوزونم.(راستی کالری خاکستری داریم؟!) یا مثلاَ تو خودتی داری کلی با موضوعی که تازه بهش رسیدی و فکر میکنی میشه از توش یه فیلمنامه خوب در بیاری و دنیا رو با یه "آریاگا"ی دیگه آشنا کنی و کلی بترکونی، میان گیر میدن که "چی شده؟"یا بد تر از اون"عاشق شدی؟کسی رو میخوای؟کسی میخوادت؟"؟؟؟؟؟!!!!!!!!! بابا به خدا هیچیم نیست.خوبم.دارم فکر میکنم."مگه آدم عاقل بیخودی فکر میکنه؟تو الان که زن و بچه نداری اینطوری ای، وای به اون موقع!" اون وقت هزار دفعه آرزو میکنین که وسط یه جزیره مثل اونیکه "چاک نولاند"تو " cast away" بود میفتادین و هیچ وقت هم آرزوی "کلی"به مغزتون خطور نمیکرد.آره کاری که هزار بار خواستم با ترک خونه بکنم که بعدش مثل .. پشیمون شدم،نه به خاطر غذا و این کوفت و مرضها.نه به خاطر این که اگه قرارباشه از ماهی 200000 هزار تومن حقوقت 150 رو اخ کنی به صاحبخونه اون موقع باید از همه چیز حتی """"فیلم"""" صرفنظر کنی که خداوند هیچ وقت آن روز را نیاورد. من هم از اون آدم هایی نیستم که بگم خونواده اخند و این چیز ها.ولی بدونید دیگه بعد از ربع قرن سن و سال باید جدا شیم.ولی امان از این زندگی. نه به خلا میرسی نه به پوچی.میتونی ساعتها فیلم نگاه کنی و با دیدن "سینما پارادیزو" اشک بریزی و با "وودی آلن" و "بیلی وایلدر" قهقهه بزنی و کسی هم نباشه به خاطر گریه و خنده بهت گیر بده.همین…………………….

  • امید غیائی می‌گوید:

    راستی یادم رفت.یه سر به سایتم بزن اگه "The Departed" رو دیده باشن یه پررویی کردم و یه مطلب در موردش نوشتم.در ضمن تازه هم راه انداختمش.فقط نظر یادتون نره ها.مخلصیم امید.

  • سارا /شیرین / هرچی بگی / دوستدارت می‌گوید:

    واقعا دلم برای تو تنگ شده.امیدوارم پات اذیت نکند..به او سلام برسون

    کسی که امیدواره زووووووووووووووووووووووووود سالم وسرحال ببینت /شیرین

  • بنفشه می‌گوید:

    خوب بود. ولی فکر می کنم این جزوه ای که نوشتی به درد دخترهای ایرانی نمی خوره. چون هنوز در نظام قبیله ای زندگی می کنند. نظامی که باید آنها را سالم تحویل شوهر بدهد. بنابراین هر پدر و مادری راضی نمی شود دخترش را ول کند تا برود توی پانسیون زندگی کند یا حتی اگر بزرگ هم بود تنها زندگی کند. بله دوست من. ما در چنین جایی زندگی می کینم. جایی که هنوز برای قتل های ناموسی قصاصی وجود ندارد. فکر نکن دارم شعارهای فمینیستی می دهم. با این حرف ها که دائم به جنگ میان زنها و مردها ختم می شود اعتقادی ندارم. اما این چیزها بخشی از واقعیت های کشور گل و بلبلی است که در آن زندگی می کنیم.

  • امید می‌گوید:

    عجب! اصولا به من چه! اما آخرش که چی؟ گیریم رفتند و مستقل شدند و غیره و غیره . آخرش؟! گیریم برای خودشون انتخاب رشته کردن و رفتن و رشته دلخواه خوندن و کار دلخواه و غیره و غیره . آخرش که چی! 7 سال پیش به این نتیجه رسیدم که تنها چیزی که تو کل دنیا برام ارزش داره دیدن خوشحالی خانوادمه بخاطر آنچه که از دیدگاه خودشون موفقیت من می دونن. (کاری به انتظارات و وظایف اونها ندارم، از خودم حرف می زنم)، الا هم بعد از این سالها با اینکه تمام لذتهایی رو که خواستم تجربه کردم، نظرم عوض نشده. چیز با ارزش تری پیدا نکردم، نه در سکس، نه در عشق، نه در فعالیت اجتماعی و سیاسی، نه در نوشتن و شاید فقط تفکر با ارزشترین بود که اون هم من هستم و فکرم و سکوت

  • امیر می‌گوید:

    میدونم باید در جای خود کامنت میدادم ..اما با خوندن متنت درباره دپرشن دوباره ترغیب شده به یه روانپزشک مراجعه کنم…ممنونم از متن سودمندت

  • لطفا ادرس ما را نیز در لینکهای خود بگذار می‌گوید:

    ما از تمامي مدافعين جنبش آزادي زن و مدافعين حقوق زنان مي خواهيم از اين پوسترها و اين شعارها براي مراسمهایي که در سراسر ايران برگذار مي شود استفاده کنند. ما مي خواهيم در تمامي مراسمها با شعار ستم بر زن موقوف٬ 8 مارس باشگوهي به نمايش بگذاريم. دوستان و ديدار کنندگان حمايت کنيد. پوسترها را وسيعا در محلات و خيابانها پخش کنيد. ما از تمامي سازمانهاي مدافع حقوق زن مي خواهيم اين پوسترها را تبليغ کنند. اين عکسها و هزاران صحنه روزمره در ايران تنها گوشه هاي کوچکي از يک جنبش عظيم براي آزادي زن در ايران است. حمايت کنيد و کميته برگزار کنند 8 مارس را تقويت کنيد. نامه ها و ایميلهاي شما براي فعاليني که در داخل کشور با کمترين امکان به استقبال 8 مارس باشکوه مي روند دلگرم کننده است. حقوق زنان جهان شمول است. پس از جنبش ما حمایت کنید و روز جهاني زن نيز بايد جهاني باشيد. اتحاد و همبستگي ما رمز پيروزي ماست.
    زنده بايد آزادي و برابري
    ستم زنده بايد 8 مارس
    بر زن موقوف
    http://8march.blogfa.com/

  • عیسی.ب می‌گوید:

    مطلب با این پسوند اش حقیقتا کامل می شود و از بلاتکلیفی هم در می آید… دیگر حالا موضع راوی را می فهمیم آخر اول متن کمی گمراه کننده است .اینجا آدم فکر می کند راوی دارد با تاسف این نکات و حرف ها و جزوه را بیان می کند اما حالا می فهمیم حرف حساب چیست ؟ ماشین جوجه کشی ! حرف جالبی ست ها. نقد و نق زدن به این جوجه کشی ها همانی می شود که اصلا باعث شد آدم ها به وجود بیایند ! اصلا عصیان زده ترین گروه تاریخ معاصر خودمان اگر (هیپی ها ) باشند سرانجامشان چه شد ! غیر از اینکه عمل جوجه کشی را توی پانسیون و دسته جمعی یا توی ساحل و خرابه ها انجام دادند و جوجه هایشان را هم از همان دوران شیرخوارگی فرستادند " چریک " شوند ؟

  • عیسی.ب می‌گوید:

    بخش دوم : هیپی هایی که جنبش اشان با بالاترین افراد طبقه ی اجتماع شروع شد و اصل و اساس اشان هم معترض بودن به جنگ و ایجاد صلح بود در دهه های هشتاد و نود تبدیل به گروه های خنگ و احمقی شد که چون نمی توانستند آدم های درست و حسابی شوند می رفتند هیپی می شدند و موتور هارلی دیویدسن سوار می شدند و با ال اس دی روزگار سر می کردند! هدف !! این از همه مهم تر است عصیان زمانی جواب می دهد که هدفمند باشد ! ارنست چه گوآرا که مجله چلچراغ و تی شرت های 999تومانی اینقدر سنگش را به سینه می زنند زمانی واقعا کشته شد که شد یک مدل خوش آب و رنگ با شعار های عجیب و غریب و پوسترهای معتدد 1500 تومانی …بله ارنست یک عصیان گر واقعی بود و بارها به این حس آزادی اش

  • عیسی.ب می‌گوید:

    بخش سوم : در بند نبودنش و هراس نداشتنش از مرگ و جداشدن اش از تابوهای مادیت غبطه خورده ام .نمی دانم فیلم به نام پدر جیم شریدان ( که نسخه ی کج و معجوج اش را بارها تی وی خودمان پخش کرده ) دیده اید یا نه ؟ قضیه دقیقا همین بحث ماست ! پسر از خانه پدری برای پیدا کردن استقلال و هویت مالی بیشتر از خانه پدری بیرون می زند اما طی مسایلی به زندان می افتد و تازه برای خلاصی از آن وضع عصیانش آغاز می شود . آقا جان در کل عصیان هدفمند را نشانمان بده … نیو اگر آن قرص قرمز را کوفت کرد یک هدف والا و اصیلی داشت ( نجات بشریت) -حالا ما با در به در کردن خود … رفتن به شهرستانی که فاصله ی فرهنگی یا حداقل فضاهای فرهنگی اش با تهران یک شکاف دیجیتالی حیرت انگیز است و چپیدن در پانسیون هایی که صاحب خانه اش از خانواده ی تناردیه هم گند تر اند که آخرش پز اینکه از ننه بابامان جداشدیم … گو اینکه دور از انصاف است که نگوییم هدف اصلی این مطلب هم عصیان هدفمند است ! با این حال خیلی ها در همین خانه های پدری اشان دارند عصیان می کنند به جای آقای دکتر پاکیزه شدن صب تا شب می خوانند و می نویسند گاه نقدی – یادداشتی و شاید مثل خودم داستان و شعری اگر لایقش باشند – عصیان این نیست که کنگره بگذرایم و بخندیم

  • عیسی.ب می‌گوید:

    بخش آخر : گیتار بزنیم و برای " صلح " هورا بکشیم بعد هم بریم توی پانسیونمان با خانواده ی تناردیه سر مستراح دعوا کنیم … بهترین عصیانی هم که دیده ام هشت سال دفاع بچه هایی بود که تنها پزشان فنا شدن و مرگ بود … وسلام .

  • خون آشام می‌گوید:

    میخوام وقتی که روز رستاخیز جلوی خدا وایسادم و اون ازم پرسید که بنده ی من آیا
    به جز خوردن و خوابیدن و ازدواج و بچه دار شدن و بزرگ کردن اونا و مردن کار دیگه ای هم کردی؟ بگم آره
    حتی اگه برپا کردن جنگ جهانی سوم باشه

  • مینا می‌گوید:

    زندگی کردن اینجوری فقط یه دور باطله. پدر مادرایی که تا به سن جوانی رسیدن ازدواج کردن و به فاصله کوتاهی بچه دار. بعد به قول خودشون همه زندگیشون شد بچه هاشون! این بچه ها هم لابد باید همه زندگیشون بچه هاشون باشه و همینوطر به ترتیب تا معلوم نیست کی نسل بشر منقرض بشه! من همونقدر که نمی خوام تصویر آرزوهای دست نیافتنی پدر مادرم باشم همونقدر هم هیچوقت نمی خوام به خاطر کس دیگه ای زندگی کنم. حتی اگر یک روزی به سرم زد بچه دار بشم که فکر نکنم!
    اما این استقلال خیلی مهمه. وحشتناک مهمه! باید بالاخره یه روزی از پدر و مادر جدا شد (مسلماَ نه با راه حل مسخره ازدواج!). اما حساب شده بودنش خیلی مهمه. هر کاری رو باید تدریجی انجام داد. زمینه اش رو فراهم کرد. اینکارو باید با کمترین هزینه و تنش ممکن انجام داد. والا نتیجه سرخوردگیه. فکر کنم مقدمه همه اش هم استقلال اقتصادی باشه! چون اینجا دیگه نمی تونی بری یه غار پیدا کنی و با شکار شکمت رو سیر کنی!
    برای دختر ایرانی هم همونطور که گفتی بهترین روش هجرته!
    یادمه مدرسه که می رفتم همه فکرم این بود که اگر دانشگاه قبول نشدم می رم توی یه تولیدی کار می کنم و…! الانم فکر می کنم اگر قبول نشده بودم و راه زندگی شغلیم عوض نمی شد بازم ارزششو داشت که حتی از اونجا شروع کرد!

  • عیسی.ب می‌گوید:

    آقای روحبخش با یک داستان کوتاه دیگر به روز شدیم .

  • مریم می‌گوید:

    سروش… پسر. تو ترکوندی!!! به نظر من خیلی خوب و عالی بود… من همین جسارت داشتن توی نوشته هات رو همیشه دوست داشتم… اینجوری رفتن سراغ غیرمعمولها معلومه که کلی هم بازخورد این شکلی داره.. که مجبور شی در نهایت بگی بهتره حرفی نزنم فعلا.. اما به نظر من خیلی خوب پیش رفتی و خیلی خوبه برای بعضی هایی که ترجیح می دن چشمشون رو روی خیلی چیزها ببندن همچین چیزایی باشه که بره تو چشمشون مستقیم! هوم… چی گفتم واقعا!!

  • حمیده می‌گوید:

    نوشتت خیلی خوب بود،ولی فکر می کنم برای دخترای ایرونی کاربرد نداره.حتی برای پسرای ایرونی هم یه مقدار کار برد داره.کیه که وقتی تازه میره سر کار بتونه هزینه پانسیونو بده و خوب زندگی کنه؟یه زندگیه خوب یعنی یه زندگی به رفاه معمولی.این از مشکلش برای پسرا.راستی این متنو ترجمه کردی یا خودت نوشتی؟مشکل برای دخترا:هیچ جای درست حسابی و امنی بدون اجازه خانواده دخترو پانسیون نمی کنه .اگه پدر مادر انقد روشنفکر بودن که اجازه زندگی مستقلو به دخترشون می دادن دیگه چه نیازی به رفتن؟من خودم حتی خواستم درسمو ول کنم(پزشکیرو)برم فروشنده بشم(کار تونستم پیدا کنم!)و یه زندگیه سخت داشته باشم ولی هیچ جایی رو پیدا نکردم که بدون اینکه حضوری یکی از افراد فامیلو ببینه بهم جا بده.
    الان خوش بختانه دارم ازدواج می کنمولی اصلآ خوشحال نیستمچون می دونم بعد از ازدواج هم نمی تونیم مستقل باشیم.چون هردومون دانشجو پزشکی هستیم و حالا حالا ها مونده تا بتونیم از نظر مالی مستقل بشیم.پدر مادرمون هم میگن همین که همدیگرو انتخاب کردین بستونه بقیه چیزا به میل ما.و چون هنوز از نظر مالی وابسته ایم نمی تونیم رو حرفشون حرف بزنیم.اینه که من دیگه بریدم.هر دومون هم کار می کنیم کنار درس خوندن(تیتیش ناناز نیستیم)ولی پول کافی نیستکار دانشجویی تو ایران جوکه!حالا کاری مونده که من نکرده باشم؟میشه با تجربیات خودت یا دوستات راهنماییمون کنی؟
    راستی به مطلبت تو وبلاگم لینک دادم.مشکلی نداره؟

  • سارا می‌گوید:

    سلام"
    من امروز یه مقا له ای توی سایت شما خوندم که بنظرم خیلی جالب بود.
    در مورد "جزوه مبارزه چریکی با اقتدار والدین"

    من با حرف شما صدرصد موافقم:

    من هم همون فکرایی را میکردم که همه میکنن… پدر و مادر من واقعا زحمت منو کشیده بودن. زندگی متوسطی داشتیم. مثل همه زندگی ها با برادر خواهرها کتک کاری میکردیم و گاهی هم یک کتک مفصل از بابا میخوردیم و چند تا ناله و نفرین از مامان. برادر های من مثل همه برادرها بودن: غیرت پسر شهرستانی…. فقط این وسط یک جای کار اشکال داشت: من! من میدونستم که نمیخوام برده سرنوشتی بشم که توی یک شهر کوچک برام رقم میخوره, من نمیخواستم درس بخونم و بعد با پسر دکتر رحیمی که همه دختر های شهر آرزوی اون را داشتن عروسی کنم….من میدونستم باید دنبال افسانه شخصی ام برم, میدیدم که سرنوشت داره منو صدا میکنه…واسه همین اولین کاری که کردم دانشگاه تهران را انتخاب کردم و با هزار خواهش و التماس مبنی بر اینکه : قول میدم ماهی یه بار بیام و داداشها هروقت که خواستن بیان منو ببینن(این به برادرام ثابت میکرد که من حتی یک قدم اشتباهی بر نمیدارم) ….. و من قبول شدم! من با هوش بالا و قیافه زیبا پا به تهران گذاشتم و اول از همه شدم منشی یک شرکت …. و بعد از 3 ماه مدرک اپراتوری کامپیوترم را گرفتم…. چند ماه صبر کردم, شاگرد ممتاز دانشگاه بودم و زبانم را هم تقویت کردم…با یکی دو تا پسر دوست شدم…فقط دوست شدم نه بیشتر( توی افسانه های شخصی من نبود که برای الواطی بیام تهران).حتی یک کلمه از این کارام را به خانوادم نگفتم. و حالا من صدا های دیگه ای را میشنیدم …. من باید به جای بزرگتری میرفتم: جایی خارج از ایران! ولی این دیگه یه قضیه جدا گانه بود: من باید یک آدم خوب را پیدا میکردم و باهاش ازدواج میکردم و بعد میرفتم تا ببینم سرنوشت چرا من را صدا میزنه؟

  • سارا می‌گوید:

    یک سال طول کشید که من اون پسر را پیدا کنم! یک سال طول کشید که رو مخش کار کنم…. من راضی بودم :از اینکه میدیدم مثل خواهر برادرام عین یک گوسفند رفتار نکردم و حالا معمار زندگی خودم بودم. وقتی به مامان و بابام گفتم که میخوام ازدواج کنم….کاشکی میدیدن چه نعره هایی میکشیدن و چه تهمت هایی به من میزدن..غیر از یک کتک مفصل و کلی ناله و نفرین که"مگه پسر دکتر رحیمی چشه؟ما نمیذاریم با آبروی ما توی این شهر بازی کنی" به من اخطار کردن: هر چه سریعتر جل و پلاست را جمع میکنی میایی شهر خودمون, …….
    این منصفانه نبود! قرار نبود من به میل اونا رفتار کنم …واسه همین رک و راست بهشون گفتم: من خیلی دوستشون دارم و بهشون احترام میذارن ولی اونا حق دخالت را ندارن!مگه من تو زندگی اونا دخالت میکردم؟مگه من واسه اونا تصمیم میگرفتم؟ این حرفم آنچنان بر روی اونها تاثیر گذاشت که با یک دندادن شکسته و دو تا بادی گارد من را راهی تهران کردند…. و من همونجا تصمیم گرفتم: قرص قرمز را بردارم و توی ایستگاه از دستشون فرار کردم و رفتم تا ببینم اون سوراخ تو سرزمین عجایب تا کجا پیش میره!

    و نمیگم از سختیها و اینکه اگه اون پسر مهربون _که قرار بود باهاش ازدواج کنم_ بهم کمک نمیکرد, چه کار باید میکردم؟ ولی باز هم صبر کردم و قرص قرمز اثرات خودش را میکرد و ….. و ….و تااینکه یک روز صبح من با صدای درب بیدار شدم و پشت درب آپارتمانم دوست پسرم و خواهرش را دیدم که از من میپرسیدن:آیا من اخبار را گوش کرده ام؟

  • سارا می‌گوید:

    راستش را بخواهید من توی اون مدت وقت گوش دادن به اخبار را نداشتم چون 2 شیفته کار میکردم(نمیخواستم اون پسر بفهمه به خاطر پولش باهاش دوستم!)….و لحظات گاهی به کندی میگذرند. به کندی اینکه با بهت و گیجی بگی: نه نه…شما نیایین…من خودم میرم…نه حالم خوبه…خودم برم بهتره…..و رفتم

    نمیگم که چی دیدیم و نمیگم که ……چون هیچکدومشون مهم نبودن …. فقط یه قسمتش را میگم :

    دیدم بی بی (مادر پدرم) نشسته رو زمین و داره زار میزنه و مهسا خانم همسایه بی بی شونه هاش را می ماله…فقط کیفم را انداختم و گفتم: بی بی! پیرزن از بس زار زده بود صدا نداشت..
    گفت: ننه, سارا دیدی یتیم شدی!
    کاشکی این را نمیگفت …..کاشکی این را نمیگفت…..من شکستم و نشستم و اینقد گریه کردم و اینقد گریه کردم که خودم فکر کردم مردم……
    خیلی از شما ها زلزله بم را دیدین… خیلی هاتون اشک واسه ما ها ریختین ولی نفهمیدین که یه دختری باقی موند که همه آرزوش اینه که اون قرص قرمز لعنتی را تف کنه بیرون….حیف که مثل سیب آدم تو گلوش گیر گرده و …….

    قدر پدر و مادرتون را بدونین…

  • محمد می‌گوید:

    سلام. آنچه که والد هست نه آن قطعه الکترونیکی در شکم بلکه در تک تک سلولهای بدن ماست. تغییری چنین سریع یعنی ترکوندن همون بمب توسط خودمون حتی انسانهائی که بعد از یکی دو سال تا حدودی تغییر می کنند 80 درصد دچار عوارض جسمی میشن. باید تغییر کرد و به سوی آزادی رفت ولی نه به روش کشتن خویش مرده ها هم شاید به نوعی آزادند و از طرف دیگر سختی و زمانبری آن نباید بهانه ای باشد برای ادامه دادن این نمایشنامه های مزخرف که بر زندگی ما جاری است و از آن ابلهانه تر ترویج تبلیغ و ارزش گزاری بر ان است

  • بدرقه می‌گوید:

    سلام بهترین پست شما به بهترین پست ها اضافه شد
    لطفا در صورت تمایل به بهترین پست ها لینک دهید
    http://bestblogpost.blogspot.com/

  • leila می‌گوید:

    midoonam dir shode baraye comment gozashtan…vali khob alan pish oomad ke benevisam….masaleye joda shodan ya joda nashodan be nazare man ye noskhe nist va yek ejbaar ya kaare jaalebe roshanfekrio az in harfa….masale peiye khodet gashtane va khodet boodan…in dige mimoone ba kasi ke tooye khanevadeye khodesh mikhad tasmim begire ke joda shodan ya mobareze che faideii too in rah barash dare…baraye kasaii ke aslan khanevadashoon hich moshkeli ba afkaro idehaye jadid nadaran ghaedatan mobareze ham manaii nadare…man yek dokhtaram ,va kalame be kalameyea in neveshtato mifahmam,baraye inke baraye man in ettefagh oftad ….joda shodan mobareze kardan sakhte va kheili energy mibare,va li ghablesh aagahi mikhad ,kasi baraye kari mijange ke barash betoone energy bezare va kasi baraye kari energy mizare ke nesbat behesh alaghe ya aagahi daaare…..ba’ad az barahoote vagheiyat yani aakharin marhale too neveshtat baz ham marahele dige hast va inke baa to be onvane aadame jadid gahi hamoon khanevaadeye sonnati kenaar miyan ya behtare begam majboor mishan kenaar biyan………………

این چیست؟

شما در حال خواندن جزوه مبارزه چریکی با اقتدار والدین در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: