بهترین سالهای زندگی ما

دسامبر 10, 2006 § 11 دیدگاه

خوابگرد چیزی نوشته درباره دانشکده صدا وسیما

… در خودم جمع می‌شوم ، بیرون سرد است و من یاد آن سالها می‌افتم …یاد ساختمان سر عباس‌آباد ، یاد سالن سروش ، یاد چنارهای ولی‌عصر وقتی کلاس عصر را دودر می‌کردی و پیاده برمی‌گشتی خوابگاه و یاد عزیز خوابگاهمان . همان که قبلاً تابلو نداشت ؛ سر خیابان فاطمی بالای کفش ملی. …یاد بهترین سالهای زندگی مان:

زمستان 82 است. ظهر بیدار می‌شوم. همه رفته‌اند : سجاد و رضا. می‌روم از سر خیابان ساندویچ آیدا می‌خرم و یک روزنامه همشهری . زمانی‌ست که همشهری لایی درمی‌آید به سردبیری قوچانی. همچنان که نهار/صبحانه می‌خورم روزنامه را ورق می‌زنم و مطالب خواندنی‌اش را جدا می‌کنم . بعد ول‌می‌گردم در راهرو . می‌دانم یک نفر دیگر هم هست که سر کلاس نرفته ، پیمان هنوز خواب است . هر وقت بیدارش می‌کنم صورت پف کرده‌اش را از لای بالش بیرون می‌کشد و سئوال همیشگی‌اش را می‌پرسد: « ساعت چنده ، حاجی؟» اونقدر نیست که بتواند خودش را به آخرین کلاسش حتی برساند. پس می‌نشینیم و تئوری‌های احمقانه شب قبل را پی می‌گیریم : دستگاه تخیلی ضبط خواب ، نظریه نظم موجود یا راههای برون‌فکنی کالبد اختری.

پیمان تا مغز استخوان رند و ولگرد بود .یک لر شاعر عاشق‌پیشه ،‌اولین دوست دانشکده‌ام ، ترکیبی از بروسلی و شاهرخ‌خان. یکبار بعد از این‌که گوست‌داگ را دیده‌بودیم ، رفتیم روی پشت بام بهم تمرین رزمی بدهد. ورزش رزمی یاد نگرفتم ،‌ فقط فهمیدم ، نصفه شب زمستانی خوبیت ندارد آدم روی پشت‌بام ورزش کند ، چون مثل سگ سرما می‌خورد! یک فراز دیگر عیاشی ما مال آخرین روز ترم بهمن بود . اواسط تیر که امتحانها تاز ه تمام شده بود و همه کم‌کمک باید بارو بندیلشان را می‌بستند ، برمی‌گشتند خانه‌شان . من کارآموزی را تهران گرفته بودم و می‌ماندم . پیمان اما قرار بود فردا برود خرم آباد . از عصر شال و کلاه کردیم ، برویم ول‌گردی . مثل همیشه سر از بازارچه درآوردیم . بازارچه خوداشتغالی دم پارک لاله ، تنها جایی که هنوز مثل قبل تکه‌ای از بهشت است. پیمان گرسنه بود ( او همیشه گرسنه بود) رفتیم کباب خوردیم . بعد ویرش گرفت برای خواهر کوچکش یک فیلم بخرد. نسخه رو پرده‌ای « هانیبال» تازه آمده بود و وسوسه‌اش کردم همان را بخرد. خرید! رفتیم اتاق مهدی‌اینها . گمانم ویدئوی من خراب بود . با فرهاد و مهدی و احسان، نشستیم فیلم ریدلی اسکات را دیدیم . بد بود . هم کیفیتش هم خودش . آخر فیلم، هانیبال مغز مردی را در ماهی‌تابه تفت می‌دهد و می‌خورد . هوس مغز کردیم من و پیمان . در خوابگاه را بسته بودند و باید تا صبح صبر می‌کردیم . ولو شدیم در اتاق ما . مزخرف گویی‌مان بعد چند ساعت به کشف‌و شهود باشکوهی درباره خیام تبدیل شد.تازه فهمیدیم کیست و چرا آدم حسابی بوده …پیمان بداهه این رباعی را سرود که الان به کتابخانه‌ام زدمش:

دنیا غم نازلی‌ست بیهوده مکوش

این گوهر عمر را به حسرت مفروش

ای دوست بده جامی وخوش باش دمی

پیمانه چو پر شود ، چه «پیمان» چه « سروش»!

تا صبح بیدار ماندیم.ساعت 5 صبح که در خوابگاه را باز کردند رفتیم کله‌پزی و به یاد هانیبال لکتر معظم ، مغز خوردیم . بعد پیمان باروبندیلش را برداشت و رفت ترمینال ، و من افتادم روی تختم مثل خرس 20 ساعت خوابیدم.

بله .. می‌گفتم ؛ معمولاً تا عصر با پیمان بودیم . بعد راهمان مدتی جدا می‌شد . او با دوستی قرار داشت ،‌یا مهمانی برایش می‌آمد. من هم می‌خواستم تنها باشم، چون می‌خواستم بروم خیابان انقلاب.

اعتراف می‌کنم هیچ‌وقت کتابفروشی رفتن با رفقا بهم نچسبیده .مثل سینما رفتن نیست . آیین فردی‌ست .اول باید حساب کنم برای زنده ماندن تا سرماه خرجم چقدر است . آن را از دارایی کوچکم کم کنم ، بعد باقی‌اش را با خیال راحت ببرم به عیاش‌خانه کتابفروشی‌ها. دیدن کتاب‌فروشی‌ها ،‌و انتخابشان مناسک خاصی دارد.دوست ندارم کسی بالای سرم باشد و مدام کتابهای جدیدیش را معرفی کند یا با لبخند الکی بپرسد : می‌تونم کمکتان کنم.دیگر می دانم کجاها سر بزنم که هم بتوانم به قدر معمولی کتابها را زیر و بالا کنم هم اگر خرید نکردم نگاه سنگینی پشت سرم نباشد. طبق تجربه اگر بعد از سه‌چهار بار ،‌هیچ کشفی در کتابفروشی نداشتم دیگر سراغش نمی‌روم.

دم غروب که می‌شد کارم تمام شده بود ، چند بار تایم گرفتم ، چیزی حدود یکساعت و چهل دقیقه برای یک گشت‌و گذار حرفه‌ای در کتابفروشی‌‌های محبوبم کفاف می‌دهد. آن موقع‌ها دیگر رسیده‌ام بازارچه .

گفتم که همه جا به بازارچه ختم می‌شود. دوسال پیش برای همشهری محله 6 مطلبی در ستایشش نوشتم به اسم» بازارچه‌ای ها «. بعد دیدم کسی آن را به پانل جلوی در چسبانده . چند ماه همانجا بود و هیچ‌کدام از آن صاحب غرفه‌های که قیافه من را می‌شناسند هنوز نمی‌دانند ،‌که من نویسنده همان ستایش‌نامه ام. چقدر کیف کردم وقتی فهمیدم این اتوپیایی کوچولو ، همانقدر که جزئی از خاطرات خوش دانشکده‌ من شده، برای مهرناز هم نوستالژیک و مقدس است. ما اصلاً در همین بازارچه بود که هم را برای اولین بار دیدیم. بگذریم ، …آن خودش قصه دیگری‌ست.

سعید ، برخلاف قیافه‌اش که شبیه پااندازهای فیلم نوآر است ،‌آدم خوبی‌ست . صاحب غرفه نوارفروشی بازارچه را می‌گویم . همان مرد طاس کوچک اندام خونسرد . که کلی هواخواه دارد و همه جلوی غرفه کوچکش جمع می‌شوند تا چند دقیقه از آلبوم‌های جدید را بشنوند. آدم خوبی‌ست که من را هنوز جز بلاک لیستش نمی‌داند و با وجود این که هزاران بار قطعه نواری را شنیده‌ام (وقت مشتری‌های دیگرش را گرفته‌ام) و آن را نخریدم باز به تقاضاهای نامشروع من جواب رد نمی‌دهد. البته چندین بار جبران کرده‌ام . یکبارش مال وقتی‌ست که حامد در پی گسست یک رابطه عاطفی خرد و خمیر آمد خوابگاه ،‌ ده هزار تومن داد بهم تا براش نوار بخرم . انجا بود که کمی از خجالت آقا سعید درآمدم . وقتی در مورد سعید صحبت می‌کنیم روا نیست یک قضیه نیمه متافیزیکی را درباره او فراموش کنیم. اگر با کسی حوالی غرفه سعید مشغول حرف زدن باشید ،‌آن هم از آن دسته حرفهایی که از دل آدم می‌آید ،‌مطمئن باشید ،‌ موسیقی‌ها ی غرفه سعید به نحو عجیبی با فراز و نشیب بحث شما ربط پیدامی‌کند. هیچ دلیلی برای اثبا ت این نکته ندارم . ولی عمیقاً بارها تجربه اش کردم ؛ یک‌بارش مال وقتی بود که از دانشکده آمدم و دیدم یوسف گیج و ویج جلوی موزه فرش ایستاده و ساندیس می‌خورد. یکی‌مان گفت برویم حرف بزنیم و آن یکی قبول کرد.

با دختر مورد علاقه‌اش به بن‌بست کوچکی رسیده بودند. امروز روز مهمی بود. قرار بود اگر طرف به این نتیجه می‌رسید که رابطه‌شان ادامه پیدا کند ، عصری زنگ بزند خوابگاه . رفتیم روبروی حیاط موزه هنرهای معاصر نشستیم . از عشق و آینده و شیره حیات گفتیم . از درد و هجران و تنهایی …ودر تمام این مدت بلندگوهای غرفه سعید مثل هم‌سرایان تاترهای باستانی ، حس‌و حال گپ ما را بازتاب می‌دادند.یوسف آرام شد . رفت خوابگاه . به یک تلفن جواب داد. الآن او و شهرزادش یک پسر هم دارند.

از غروب‌های بازارچه می‌گفتم… گوشه‌ای نشستن ، چای خوردن و گوش دادن به حرف آدم‌هایی که رد می‌شوند یا چند دقیقه‌ای کنارت می‌نشینند:‌ سربازهای سرخوش ، دلبرکان الکی ، زوج‌های جوان سودا زده و آدم‌های عوضی. بعد دیگر وقت خوابگاه بود . وقت خریدن سه تخم مرغ و یک بسته نان . روشن بود که موقع آوردن شام کسی نبوده و ژتون‌های سوخته برای ما غذا نمی‌شد.

تازه می‌رسیدیم به شیفت دوم زندگی ، جایی که بچه‌ها می‌آمدند اتاق، چایی می خوردند. درباره فیلم ، کتاب و یا معشوق جفاکارشان صحبت می‌کردیم . مرتضی از معشوق امروزش می‌گفت و درباره آینده‌ای پر از شهرت و افتخار خیالپردازی می‌کرد. یکی‌سر می‌زد ببیند ، کنسرو اضافه داریم . و ما حواله‌اش می‌دادیم به اتاق عبدلله که مثل تاجران یهودی ،‌کنسروهایش را در کمد انبار کرده بود و منتظر پیشنهادهای منصفانه می‌نشست. سرو صدا و قیل و قال و تلفن و گپ‌های سردستی تا 12 شب دیگر می‌خوابید.

می‌نشستم به نوشتن یا خواندن . چراغ مطالعه محبوب خارجی سجاد را روشن می‌کردم . لئونارد کوهن ، دلبرش را به رقص تا پایان عشق دعوت می‌کرد. آنقدر نوار را برمی‌گرداندم اول که سجاد می‌خواست سر به تنم نباشد. و می‌نوشتم. برای خودم .برای چلچراغ . و وقتی دیگر همه جا ساکت شد می‌دانستم وقت رفتن است .

پاورچین دو طبقه پایین ‌تر می‌رفتم . چراغ اتاق حافظ روشن بود . در می‌زدم و سرم را می‌بردم تو . همه بودند : حافظ ، مهدی، یوسف ،‌ حاتم و رضا . گاهی صابر و پیمان و فرهاد هم بودند ،‌گاهی نبودند. گه‌گاه مهمانی هم داشتند . رضا شکرالهی و حسن شهسواری را می باید همانجا دیده باشم.

من آخرین نفری بودم که وارد این حلقه شدم . اغلبشان همان ترمهای اول هم را پیدا کرده بودند.

حافظ ، کتاب‌خوانده ترین فرد آن جمع ،‌ سرحلقه غیر رسمی گروه بود و آخرین کسی که با او اخت شدم . رفاقت جدی ما گمانم از همان شب سردی شروع شد که همه سوار اتوبوس بودیم و از عروسی یوسف ،‌از خرمشهر برمی‌گشتیم تهران . بخاری ماشین خراب بود و دم‌دمای کردستان دیگر دندانهای ما قفل شده بود . یک چراغ کوچک قرمز ته اتوبوس و ردیف پشتی ما روشن بود،‌نمی‌دانم از سر مشنگ‌بازی بود که دورش جمع شده بودیم یا جدی‌جدی خیال می کردیم آن لامپ فسقلی 25 واتی گرممان می‌کند . من و حافظ کنار هم نشسته بودیم ،‌در طول سفر چند روزه مان بیش از هر زمان دیگر با هم گرم گرفته بودیم . آنجا آخرین سد بینمان شکست . از احساسات انسانی و ادبیات و عشق و زبانشناسی صحبت کردیم. تا تهران دیگر رفیق شده بودیم. برای همین در تعدادی از عجیب‌ترین خاطراتم حافظ حضور دارد ؛ مثل چند روزی که رفته بودیم نقطه صفر مرزی: جلفا . وقتی رفتیم کنار ارس و حافظ شروع کرد به آذری چیزهایی برای خودش زمزمه کرد. زمزمه هایی که معنیش را نفهمیدم ولی مطمئنم معنی خوبی داشته. یکی از دلپذیرترین نقاط مشترکمان معشوقی قدیمی‌‌ست به اسم مجله فیلم و یک آقای سبیل کلفت به اسم هوشنگ گلمکانی . وقتی ما شروع می‌کنیم به یادآوری « دو عکس » آغداشلو کم کم دور و بری ها پراکنده می‌شوند چون می‌دانند ما ساعت‌ها حرف خواهیم زد.

با مهدی هم روزگاری داشتیم . هم را نمی‌شناختیم. غزلیات شمس مرا امانت گرفت . بعد مدتی جنازه کتاب در اتاقشان کشف شد . ولی خب شاید ارزشش را داشت . من چه‌ می‌دانستم آن موقع که این می‌تواند آغاز یک دوستی خوب باشد. خصوصا» این که عامل پاره شدن کتاب عاشقانه و محبوب من ،‌بعدها قرار بود در بازارچه مرا با عشق زندگی‌ام آشنا کند. آن سه تا تخم مرغی را که سر شب می‌خریدم یادتان هست ؟ نزدیک صبح ، شام من و مهدی بود . همیشه هم کم می‌آمد . همیشه هم من سه ‌تا می‌خریدم . نمی‌دانم چرا.

بله می‌گفتم … وارد اتاق می شدم و گوشه‌ای ولو . طیف تنوع بحث‌هایی که ممکن بود در آن اتاق دربگیرد شاید کمی عجیب باشد؛ این بحث‌ها هم می‌توانست درباره شکاف زیرپوش حاتم باشد هم درباره زیبایی‌شناسی قاب‌های کیارستمی. هم غیبت‌های خاله‌زنکی درباره بچه‌های دانشکده هم مناظره‌های روشنفکرانه درباره ادبیات روس. با این احوال قاعده‌ای عمومی بر ساختار آن حاکم بود . بر نقطه آغاز و انجام آن . در یک سر فلسفه عالم هستی قرار داشت و در سمت دیگر (…) . از هر کدام شروع شده بود لاجرم به دیگری ختم می‌شد. ( قدر کافور غذاهای دانشکده را زمانی می‌فهمیدیم که شبش بحث به … رسیده بود !)

حافظ ساعت 5/2 ، 3 دیگر می‌خوابید . بقیه بچه‌ها هم کمابیش. مهدی اما شکار چرب ونرمی بود که می‌شد از کلاس تربیت بدنی 2 سر صبحش انداخت. مدام قسم می‌خورد که دیگر فریب مرا نمی‌خورد بیدار نمی‌ماندو کلاس‌های صبح را غیبت نمی‌کند . اما باز با هم از اتاق حافظ می‌رفتیم بیرون ، نیمروی محقرمان را میخوردیم و صحبت تا دم سحر طول می‌کشید . کم کم وقت خواب بود. البته اگر بعد رفتن مهدی ،‌ در گوشه‌ای از پشت بام پیمان را پیدا نمی‌کردم و شیفت بعدی فک زدنمان جور نمی‌شد. هوا روشن می‌شد ، آدم‌های خواب‌آلود آویزان از میله اتوبوس از پنجره دیده می‌شدند. ساعت حدود 7 صبح بود ، کلاس صبح امروز هم مالیده !صدای اتومبیل‌های چهارراه فاطمی ، لالایی دم خواب بود .

مهدی و یوسف و رضا و من ازدواج کرده‌ایم . فرهاد و پیمان در شرف اند . کتاب فرهاد درآمد و جایزه برد . کتاب حافظ بزودی درمی‌آید . شنیده‌ام سجاد پدر شده و حاتم ، کارمندی سر‌به راه .

شانس این را داشتم که از کتاب و فیلم و نوشتن جدا نیفتم . ولی یاد آن سالها می‌ا‌فتم . کلاس‌های دانشکده حاشیه‌ کمرنگی بود بر رفاقت‌ها و شب‌نشینی‌ها و گپ‌های ما. یاد روزگاری می‌افتم که در حال تجربه کردن بهترین دقایق ممکن برای یک انسان ، ناراضی و دلخور و قدر نشناس بوده‌ام .

دو ساعت است که پای مونیتورم . مهرناز بزودی می‌آید و بساط ماکارونی مخصوصش به‌راه خواهد بود. آیا الآن در حال تجربه قصه‌ دیگری نیستم ،که روزی به صرافت تعریف کردنش خواهم افتاد؟

زنگ در را می‌زنند . می‌روم به استقبال خانمی که با رب و پیاز پشت در ایستاده…

§ 11 پاسخ برای بهترین سالهای زندگی ما

  • فرهاد یلدا می‌گوید:

    یه شب خاطره میشیم…

  • بنفشه می‌گوید:

    بیچاره هم نسلان ما که روزنامه خواندن و ساندویچ آیدا خوردن و زندگی در خوابگاههای شگفت انگیز دانشگاهها خاطرات بهترین سال های زندگی آنها را تشکیل می دهد!
    البته درباره لذت نظریه پردازی با تو موافقم خوابگرد عزیز.

  • گیوتین می‌گوید:

    می‌شه لطف کنین یه لحظه گوشاتون رو بگیرین آقای روحبخش؟
    گور پدر هر کی می‌گه به احترام نوشته‌ی تاثیرگذار باید سکوت کـــــــــــــــــــــــــــــــرد!
    خوب الان می‌تونین گوشاتون رو ول کنین:)

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    به بنفشه : لذت خاطر جنبه کیفی دارد,
    یعنی شاید آسوده نشستن در یک اتاق و فکر کردن بتواند بهترین خاطره های کسی را تشکیل بدهد …روزنامه خواندن و آیدا خوردن و زندگی در خوابگاه را که دیگر نگو!
    شخصاَ بابت این مسئله نه احساس نسلی خاصی دارم , نه احساس بیچارگی ویژه ای
    در ضمن من خواب بزرگ ام نه خوابگرد!

  • سحر می‌گوید:

    چطوری سروش ؟

  • وب میزبان می‌گوید:

    درصورتي که وبلاگ شما داراي شرايط زير باشد، مي توانيد براي دريافت يک دومين رايگان و 100MG فضاي اينترنتي ثبت نام کنيد. (ثبت دومین رایگان + 100 مگابایت هاست فقط 22 هزار تومان در سال)

    به عنوان وبلاگ شما توجه خواهد شد.
    وبلاگ هدفمند مهمترين اصل براي تائيد آن توسط وب میزبان است.
    وبلاگ غير اخلاقي و همچنين مخالف با قوانين ايران، امتياز نخواهد گرفت.
    قالب و طراحي وبلاگ و به عبارتي، ساده و خوانا بودن وبلاگ داراي اهميت ميباشد.
    کد هاي مختلف و بيهوده ي جاوا اسکريپت و پخش آهنگ در وبلاگ از امتياز شما مي کاهد.
    در صورت کپي کردن مطلب از وبلاگ ديگر، لينک به منبع الزامي است.
    وبلاگ حد اقال روزانه 50 بازديد کننده واقعي داشته باشد. براي اينکار در سايت هاي معتبر مانند اين ثبت نام کنيد. وبلاگ هاي بدون آمار امتياز نخواهند گرفت. ضمنا آمارهاي ميهن بلاگ و پرشين بلاگ معتبر نيستند. شمارنده وبلاگ توسط وب میزبان قابل مشاهده باشد.
    سابقه وبلاگ نويسي براي حداقل 3 ماه

    پس از موافقت با درخواست شما موارد زير اجرا خواهد شد:

    يک دومين در قالب هاي .com, .net, .org بنا به درخواست شما.
    100 مگابايت فضا با cPanel اختصاصي
    نصب برنامه مديريت وبلاگ

  • احسان می‌گوید:

    بعضی وقتها خودمو نمی بخشم که دستی دستی خودم و از اون گوشه ی قشنگ دنیا پروندم و اون سیب لعنتی رو از دست حوا گرفتم.
    یاد همه ی اون روزا، بچه ها ، همشون، خوابگاه و بازارچه، به خصوص سمبوسه های اونجا که شاید تو دوست نداشتی که یادت نبود در موردش بنویسی. همه ی هم اش به خیر…
    سه تا نقطه کمه واسه اون حال و هوای قدیمی پس ……………………………………………………………………………………………………………………………………………….. . . .

  • بنفشه می‌گوید:

    به نظر من تو خوابگردی چون در خواب ها و خاطره ها پی چیزی می گردی!

  • خواب بزرگ می‌گوید:

    به بنفشه:
    هوم …از اون نظر ؟!

  • محسن می‌گوید:

    سلام سروش جان من هم اگرچه بعنوان یک مهمان هرازگاهی به اون خوابگاه سر میزدم ولی حس میکنم تو بخشی از اون خاطرات شیرین سهیم بودم . راستش این صحنه رو بارها به چشم دیدم که دم دمای صبح تازه می اومدی اتاق مهدی با کلی برگه که ظاهرا نوشته های او شبت بود . انصافا به من هم اون سالها خوش گذشت . محسن داداش مهدی

  • پیمان می‌گوید:

    آخ …………………………………………………………….
    ………………………………………………………………
    ……………………………………………………………………….
    خدا لعنتت کنه سروش !
    این "کنار آب" لعنتی رو اینقد به هم نزن !
    تو آخرش ما رو عاقل میکنی !!

این چیست؟

شما در حال خواندن بهترین سالهای زندگی ما در خواب بزرگ هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: